«ما نيز زندگى را دوست ميداريم آنگاه كه برايمان ميسّر باشد»

پنجشنبه ، ۶ فروردين ۱۳۸۸؛ ۲۶ مارس ۲۰۰۹

چاپ

ترجمۀ تراب حق شناس

آنچه در زير مى آيد ترجمهء گفتار يك فيلم مستند است ساختهء سينماگر فرانسوى ژان آسل ماير كه مصاحبه اى ست با محمود درويش در رام الله (فلسطين) همراه با دكلمهء زيبايى از ترجمهء فرانسوى دو شعر از وى توسط خانم بهى جنتى عطائى هنرمند تئاتر:
(رك. به: http://www.protection-palestine.org/spip.php?article6488)

محمود درويش شاعر است، شاعرى بزرگ كه در رام الله زندگى ميكند. در رام الله نيز، مانند تمام سرزمين هاى خودمختار فلسطين و اسرائيل، حركتى ناگزير به سوى جنگ، جنگى واقعى را احساس مى كنيد.
* * * * * * *
(دكلمهء يك شعر:)
ما نيز زندگى را دوست ميداريم آنگاه كه برايمان ميسّر باشد
بين دو شهيد، به رقص پاى مى كوبيم و بين آندو براى بنفشه مناره اى يا نخلى بر مى افرازيم
ما نيز زندگى را دوست ميداريم آنگاه كه برايمان ميسّر باشد
از كرم ابريشم نخى مى رباييم تا آسمانى از آنِ خويش برپا داريم و اين كوچ را به حصار كشيم
و درهاى باغ را مى گشاييم تا ياسمن به كوچه ها درآيد چون روزى زيبا.
ما نيز زندگى را دوست ميداريم آنگاه كه برايمان ميسّر باشد
آنجا كه اقامت گزينيم گياهانى پردوام مى كاريم و كُشته ها مى دِرويم
در ناى، رنگ دورها و دوردست ها مى دميم و بر خاك گذرگاه شيهه نقش مى زنيم
نام خويش را بر تك تك سنگ ها مى نگاريم.
اى آذرخش شب ما را روشن كن، بيا و اندكى روشن كن
ما نيز زندگى را دوست ميداريم آنگاه كه برايمان ميسّر باشد ...
* * * * * * *
سخنان محمود درويش:
شاعر، شايد به دليل زيبايى شعر و نيز اهميت آن، معتقد است كه مى تواند با زبان هركارى بخواهد انجام دهد؛ دنياهايى غيرموجود و خيالى را با زبان بيافريند؛ مى تواند با نيروى زبان پيروزى را هم به دست آورد؛ مى تواند بين واقعيت و افسانه، بين كوچ نشينى و شهرنشينى رابطه اى هنرى برقرار كند؛ اما همهء اينها در چارچوب مَجاز، پندار و استعاره و نه در عرصهء امكانات واقعى.
شاعر فلسطينى به علت اوضاع تاريخى مشخص وظايفى به دوشش گذارده شده كه هميشه از وظايف شاعر نيست. براى مثال، يكى از اين وظايف اين است كه به باستان شناسى، به تاريخ، به جغرافيا، به مكان شناسى (Toponymie) بپردازد. وظيفه دارد با عناصر زمان يعنى گذشته، حال و آينده كه در فلسطين با شكستگى و گسستگى روبرو شده اند رابطه اى تقريباً طبيعى برقرار كند؛ چنان كه بايد به فرديت خود توجه داشته باشد يعنى به فرد انسانى و مشكلات عادى و طبيعى اش. او بايد بين عناصرى كه ممكن است در نگاه اول بتوان آن ها را دركنار هم گذاشت پيوند به وجود آورد، بايد از فشار تاريخ خود را آزاد كند و درست همزمان با آن خود جزئى از تاريخ باشد. بايد از شعر دربرابر نثر حمايت كند زيرا نثر به معناى بحث و جدل در اثبات قضايا تواناتر است. شاعر فلسطينى بايد با پرسش هاى فراوان دست و پنجه نرم كند. اما به نظر من اين انبوه و تراكم فشارها احياناً ممكن است به سود او باشد زيرا به شعر او تا حدى بُعدى حماسى مى بخشد.
اشغال اسرائيلى و پيكار به خاطر آزادى به مفهوم خيلى ساده اش نه مرحله اى كوتاه، بلكه مرحله اى ست طولانى و مستمر؛ و همين، گاه، به بيان شعرى لطمه مى زند.
چندگانگى (پلوراليسم) به معناى وسيع اش، به معناى فرهنگى، نژادى و دينى اش، چيزى ست كه به پيكارى كه ما با انحصارگرى صهيونيستى داريم معنائى انسانى و بزرگ مى بخشد. گمان نمى كنم كسى بتواند هويتش را بر پايهء اين انحصارگرى تحقق بخشد و به اين دليل است كه من همواره تلاش طرف مقابل يعنى اسرائيل را رد مى كنم كه مى كوشد سرزمين و خاطرهء آن و تاريخ آن و زبان آن را منحصراً از آنِ خود بداند و هرگونه امكان گفتگو با ديگرى و به رسميت شناختنِ تاريخ او و پيوندش با اين سرزمين را انكار كند و از دسترس دور بدارد.
مى توانم بگويم كه بزرگ ترين ضربهء اجتماعى كه به ملت فلسطين در سال ۱۹۴۸ وارد آمده همانا حذف يا نابودى شهر فلسطينى ست. شهرهاى عمدهء فلسطين شهرهايى هستند كه آغوششان رو به دريا باز است، يعنى به فضا و ابعاد جهانى انسانى گشوده است. اين حالت در سال ۱۹۴۸ به كلى نابود شد و هم اكنون ما جامعه اى هستيم بدون شهر. نمى توانم ادعا كنم كه ما داراى شهر به مفهوم مدرن و معاصر كلمه هستيم. شهر ما در خاطره وجود دارد و در رؤيايمان است كه مى توانيم آنچه را كه از تاريخمان شكسته مرمت كنيم.
* * * * * * *
(دكلمهء شعر:)
... [تبعيديان] آنجا با امواج به گفتگو مى نشستند تا به كسانى همانند شوند كه از نبردها باز مى گردند به زير طاق نصرت.
تبعيدگاه هاى ما هرگز بيهوده نبود و ما را هرگز بيهوده بدانجا نفرستادند.
مردگانشان بدون پشيمانى در آنجا خواهند فسرد. بر زندگان است كه آرامش باد را به سوگ بنشينند؛
بياموزند گشودن پنجره ها را؛ ببينند كه گذشته به اكنونِ آنان چه مى كند
و بگريند آرام آرام مبادا دشمنان بشنوند خزف شكستهء درون آنان را.
شهيدان، شما حق داشتيد زيرا خانه از راه خانه زيباتر است، به رغم خيانت گل ها.
اما پنجره ها به آسمانِ دل گشوده نمى شوند... و تبعيد تبعيد است چه اينجا، چه آنجا.
هرگز بيهوده به تبعيد نرفتيم و تبعيدهامان به بطالت سپرى نشد.
و زمين
به ارث مى رسد
چون زبان.
* * * * * * *
شما گفته ايد كه در طوفان بى وقفه اى كه بر فلسطين مى وزد گهگاه به خود اجازه مى دهيد به خلوتى كوتاه يا قيلوله اى وجودى (sieste existentielle) پناه بريد. منظورتان چيست؟
ـ منظور اين است كه من همواره مى كوشم لحظاتى براى اين قيلولهء وجودى، براى اين خلوتى كه آن را گفتگو با خويش مى ناميم بيابم، ماهيت شعر را به پرسش بگيرم و اينكه از شعر چه مى ماند، چه فايده اى دارد، چگونه تحول مى يابد و تمام پرسش هايى كه مى كوشم آنها را از فشار لحظهء كنونى، لحظهء تاريخى كنونى رها سازم؛ لحظاتى كه بر دوش استعاره سنگينى مى كند به طورى كه مانع از آن مى شود كه شاعر فلسطينى زندگى طبيعى خود را بسر برد.
اگر بپرسيد كه در اين لحظات قيلوله و خلوت چه مى كنم، پاسخم اين است كه خودم را دربرابر پرسش هايى متافيزيك قرار مى دهم كه پس از زندگى، پس از مرگ، پس از عشق چيست؟ و نيز كليهء جوانب انسانى شخصى كه هميشه آماده نيست تنها به نخستين مسألهء مبرم كه همانا آزادى به مفهوم سادهء كلمه است بپردازد.
مى خواهم بگويم شرم آور است كه در جهان، در زمانهء كنونى، در قرن بيست و يكم هنوز ملتى باشد كه از آزادى خود به مفهوم سادهء كلمه محروم است. آرزو مى كنم به لحظه اى دست يابيم كه بتوانيم احساس ملال كنيم. ما حتى از احساس ملال محروم هستيم. ما هم حق داريم به ملال.
گاه از خود مى پرسم: آيا شعر آزادى مى بخشد؟ گمانم اين است كه شعر به شاعر الهام مى كند كه آزاد شده است... هيچ فردى يا شاعرى حق ندارد خود را آزاد احساس كند تا زمانى كه ديگران آزاد نيستند و جامعه آزاد نيست. احساس من اين است كه امكان ندارد من آزاد باشم تا زمانى كه ميهنم آزاد نيست. امكان ندارد ميهن من آزاد باشد تا زمانى كه جامعهء آن آزاد نيست. امكان ندارد جامعه آزاد باشد تا زمانى كه فرد در آن آزاد نيست. من به شكل مجازى مى گويم كه بالاترين حد آزادى من زمانى ست كه من از فلسطين آزاد شده باشم، اما من از فلسطين آزاد نمى شوم تا زمانى كه فلسطين آزاد نشده باشد.


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
يادداشت مترجم:
ترجمه از متن عربى فيلم صورت گرفته، با توجه به ترجمۀ فرانسوى آن. دو قطعه شعر هم كه دكلمه شده برگرفته از گزينۀ اشعار محمود درويش است چاپ گاليمار، پاريس:
Mahmoud Darwich, La terre nous est étroite et autres poèmes, Traduit de l'arabe par Elias Sanbar, Editions Galilimard 2000, p. 227 et 236.

(منتشر شده در آرش ۱۰۲، ژانويه ۲۰۰۹)