لوليتا خوانی در تهران

سه شنبه ، ۸ آذر ۱۳۸۴؛ ۲۹ نوامبر ۲۰۰۵

چاپ

در معرفی کتاب «لوليتا خوانی در تهران: خاطراتی در کتابها» نوشتهء آذر نفیسی

نويسنده اين کتاب آذر نفيسی از سيزده سالگی برای تحصيل به اروپا و آمريکا ميرود و تا سال ۱۹۷۹ بجز فواصل کوتاهی که برای ديدار خانواده به ايران ميايد در آنجا ميماند. او چند ماه پس از سقوط رژيم شاه در فرودگاه مهرآباد به زمين مينشيند و تا سال ۱۹۹۷ که به آمريکا باز ميگردد، به تدريس ادبيات انگليسی در دانشگاههای تهران، آزاد و علامه طباطبائی ميپردازد. او در طول دو سال آخر اقامت خود در ايران محفلی از هفت دختر دانشجو تشکيل ميدهد و در خانه خود با آنها به مطالعه ی چند رمان مشهور زبان انگليسی دست ميزند.

۱ــ خاطرات هجده ساله:

کتاب «لوليتا خوانی در تهران: خاطراتی در کتابها» که از سوی انتشارات راندوم هاوس، در ۳۴۷ صفحه منتشر شده است، در واقع شرح خاطرات هجده سالی است که نويسنده در تهران روزگار ميگذراند و در آن فراز و نشيب های زندگی يک استاد دانشگاه را در سالهای شکل گيری رژيم ولايت فقيه و جنگ هشت ساله ی خمينی با صدام و سالهای پيش از رياست جمهوری خاتمی، نشان ميدهد.
آنچه کتاب را شيرين و خواندنی ميکند شرح موشکافانه اقداماتی است که رژيم تماميت گرای خمينی به بهانه پياده کردن مقررات اسلامی به آن دست ميزند و آرام آرام شهروندان ايرانی، بويژه زنان را از آزادی های فردی که در سال انقلابی ۱۳۵۷ به دست آورده بودند، چون آزادی وجدان، انديشه، سخن، انجمن، مسافرت، پوشاک و حتی به قول نويسنده آزادی تخيل و رويا، محروم ميسازد. من تاکنون به کمتر اثری برخورده ام که با چنين دقت، روند اسلامی شدن جامعه ما را نشان دهد. کسانی که به بهانه نسبيت فرهنگی ميخواهند زنان ما را زير چادر پنهان سازند بايد اين کتاب را بخوانند تا دريابند چرا تحميل حجاب فقط به معنای يک تکه پارچه بر سر زنان نيست، بلکه محروم کردن آنها از ابتدايی ترين حقوق بشری است. اين خاطرات نشان ميدهد که چگونه در ايران يک مکتب بر دولت تسلط مييابد و تنها پيروان يک رهبر اجازه رشد پيدا ميکنند. در انقلاب فرهنگی، دانشگاه از عناصر غير مکتبی تصفيه شده و راه نفس کشيدن بر دانشجويان، استادان و کارمندان ناراضی بسته ميشود. جنگ برای رهبر «برکت» ميآورد و رژيم او در پرتو جانفشانی کودکانی که به روی مين ميروند سرمايه ای سياسی کسب ميکند. اما بالاخره حکومت اسلامی در اثر فشار مردم و در تضادهای درونی خود مجبور به عقب نشينی شده و در دوره اول دولت خاتمی تا اندازه ای به شل کردن بندهای استبداد مذهبی ميپردازد.

۲ــ شکل بندی ادبی کتاب:

روايت نويسنده از خاطرات هجده ساله اش ساده نيست و او کوشيده تا به جای ترتيب تاريخی روايت به آن نظمی ادبی دهد. او بدين منظور کتاب را با آغاز تشکيل محفل کتابخوانی در سال ۱۹۹۵ شروع ميکند و سپس در بخش دوم به روز ورود خود به ايران و پاگيری رژيم جديد در سال ۱۹۷۹ ميپردازد. آنگاه در بخش سوم به رويدادهای جنگ هشت ساله اشاره کرده و بالاخره در بخش آخر، خاطرات خود را از زمان مرگ خمينی تا انتخاب خاتمی ادامه ميدهد و بدين ترتيب دوباره به بخش اول کتاب و شروع کار جرگه ی ادبی باز ميگردد. قرار دادن يک محفل کتابخوانی به عنوان محور روايت وقايع هجده ساله، نه فقط به کتاب نظمی هنرمندانه ميبخشد بلکه هم چنين به نويسنده اين امکان را ميدهد که با توضيح خصوصيات فردی و کارنامه ی زندگی هفت فرد عضو جرگه و آدمهای اطراف آنها، خواننده را با وجوه مختلفی از زندگی در جمهوری اسلامی آشنا سازد. رويدادها در اين کتاب به نوری ميماند که در آينه های گوناگونی بازتاب يافته و هر يک از آينه ها بر اساس شکل خود آن نور را به وجه متفاوتی منعکس ميکند.
اما شکل بندی روايت و نظم مطالب به همين خلاصه نميشود و لايه ديگری هم دارد. نويسنده ميکوشد تا در هر بخش از کتاب ميان يک اثر مهم داستان نويسی غرب و وقايع آن دوره از خاطرات خود پيوندی به وجود آورد. در بخش نخست ما با آثار ولاديمير نابوکوف بويژه کتاب نام آور او «لوليتا» آشنا ميشويم. در بخش دوم با کتاب «گتسبی بزرگ» نوشته اسکات فيتز جرالد، در بخش سوم با آثار هنری جيمز بويژه کتاب «ديزی ميلر» و بالاخره در بخش آخر با «غرور و تعصب» اثر جين آستين. اين سازمانبندی مرا به ياد رمان "اوليسيس" اثر جيمز جويس می اندازد که در برگيرنده شرح يک روز از زندگی قهرمان داستان در شهر دوبلين ميباشد ولی جويس در عين حال در هر فصل آن به ماجراهای حماسه "اوديسه"ی هومر ميپردازد که عنوان کتاب نيز از آن گرفته شده است.
در کنار محفل کتابخوانی و چهار کتاب مورد مطالعه، که محور اصلی شکل بندی خاطرات نويسنده را تشکيل ميدهد، يک شخصيت کناری و مرموز نيز وجود دارد که نويسنده از او به نام «افسونگر من» ياد ميکند و ديدارهای گاه و بيگاهی با او به صورت يک محور فرعی برای سازمان بندی خاطرات در ميآيد. اين شخصيت چهره ای دوگانه دارد: از يک سو مانند «سوسک سخنگو»ی پينوکيو ندای وجدان و عقل نويسنده است و او را با اندرزهای حکيمانه خود راهنمايی ميکند، از سوی ديگر چهره ای جذاب دارد و در خانه خود از نويسنده با قهوه و شکلات پذيرايی ميکند و گاهی اين تصور را برای خواننده به وجود ميآورد که شايد ميان او و راوی رازی سربسته وجود دارد.

۳ــ چهار دوره و چهار رمان:

اينک ببينيم که نويسنده چگونه ميکوشد تا ميان اين رمانها و رويدادهای هر دوره از خاطرات خود پيوندی به وجود آورد. در بخش مربوط به «لوليتا» نويسنده معتقد است که اچ.اچ. پيرمرد با اغواگری و تجاوز به لوليتا، در واقع اين دختر دوازده ساله را از کودکی اش محروم ميکند و او را به صورت پروانه زنده ای در ميآورد که لوليتا پس از يک گردش علمی با همکلاسی هايش آن را يافته و به ديوار اتاقش نصب کرده است. ميان تجاوزگر و تجاوز شده يک پيوند متقابل وجود دارد که مبتنی بر برداشت ذهنی طرفين از يکديگر است و تا هنگامی که اين ذهنيت پا برجاست امکان تغيير عينی اين رابطه تجاوزگرانه وجود ندارد. اين موقعيت برای من يادآور همان رابطه ای است که فردريک هگل در کتاب «پديدار شناسی روح»، ميان خداوندگار و بنده ميبيند. تا هنگامی که بنده برداشت ذهنی خود را از وابستگی اش به ارباب از دست نداده و به تجسم يک زندگی آزاد نرسيده امکان گسستن يوغ ارباب ــ بندگی ميسر نخواهد شد. در همين جاست که پيوند داستان «لوليتا» با شرائط زندگی مردم و در اين مورد مشخص، زنان در جمهوری اسلامی روشن ميشود. اگر چه نويسنده در صفحه ۳۵ کتاب به صراحت ميگويد که نه «آيت الله» جمهوری اسلامی همان اچ. اچ. پيرمرد کتاب نابوکوف است و نه «ما زنان ايرانی» لوليتای دوازده ساله، ولی با اين وجود چنين پيوندی به روشنی ديده ميشود. اين همانندی تا حدودی پرداختن به داستان لوليتا در خلال روايت رويدادهای بخش اول خاطرات نويسنده را توجيه ميکند، زيرا خواننده ميان آن رابطه تجاوزگرانه درون داستان لوليتا با ستمی که بر زنان جرگه ی لوليتا خوان در تهران وارد ميشود ارتباطی حس ميکند.
اما اين همانندی در بخش های ديگر کتاب به اين اندازه محسوس نيست. نويسنده ميکوشد در بخش دوم ميان بيدار شدن قهرمان کتاب «گتسبی بزرگ» از به اصطلاح «خواب آمريکايی» و ريختن توهم مردم نسبت به انقلاب اسلامی پيوندی به وجود آورد. قهرمان کتاب گتسبی، پس از بيداری به مهاجرانی فکر ميکند که در قرن شانزدهم از اروپا به آمريکا آمدند تا در آنجا بهشتی زمينی به وجود آورند، ولی پس از مدتی اين رويا را چون کابوسی يافتند. مردم ايران نيز پس از سر کار آمدن خمينی نه تنها آزادی بيشتری به دست نياوردند بلکه همان خرده آزادی هايی هم که در قبل داشتند از دست دادند.
در بخش سوم که مربوط به رويدادهای جنگ هشت ساله است نويسنده ميخواهد ميان کتابهای هنری جيمز و اين فاجعه رابطه ای پيدا کند ولی فقط به اين موضوع اشاره ميکند که جيمز در اوائل زندگيش در جنگ داخلی آمريکا حضور داشته و در پايان عمرش در لندن، جنگ جهانی اول را تجربه کرده است. با اين وجود بررسی يکی از کتابهای جيمز به نام «ديزی ميلر» به نويسنده اين فرصت را ميدهد که ميان فشار اجتماعی که در جمهوری اسلامی بر زنان وارد ميشود و محدوديت هايی که ديزی در کتاب جيمز از آن حرف ميزند پيوندی برقرار نمايد. در فصل آخر نويسنده به زندگی شخصی هفت نفر جرگه ی کتابخوانی خود ميپردازد و نشان ميدهد که هر يک از آنها برای رابطه با جنس مخالف چه مشکلاتی دارد و چگونه دست آخر بجز يک نفر از آنها بقيه مجبور ميشوند که ايران را ترک کنند. وارد شدن به اين فضای شخصی، زمينه ای به دست ميدهد که نويسنده ميان چهار خواهر درون کتاب «غرور و تعصب» جين آستين و ناکامی و کاميابی هفت دختر دانشجوی خود در عشق و ازدواج، رابطه ای به وجود آورد.

۴ــ استاد دانشگاه در برابر راوی خاطرات:

پيدا کردن خطوط ارتباط ميان رمانهای انتخاب شده با خاطره هايی که نويسنده به شرح آنها ميپردازد، علت وجودی «لوليتا خوانی در تهران» را توضيح نميدهد و خواننده را از اين پرسش اساسی باز نميدارد که چرا او بايد به هنگام خواندن خاطرات هجده ساله نويسنده مرتبا با تجزيه و تحليل کتابهای نابوکوف، فيتزجرالد، جيمز، آستين و ديگران بمباران شود؟ شک نيست که خواندن کتاب لوليتا در نيويورک با لوليتا خوانی در تهران فرق دارد و اين درست همان چيزيست که نويسنده به خاطر آن قلم به دست گرفته است. منتها او از ياد برده که آنچه به کتاب او ويژگی ميبخشد همان شرايط خاص زندگی در تهران ميباشد و نه تجزيه و تحليل کتابهای نابوکوف، فيتزجرالد و ديگران که اگر خواننده ميخواست ميتوانست آنها را در صدها کتاب نقد ادبی که در اين باره منتشر شده مطالعه کند. در واقع در عبارت «لوليتا خوانی در تهران» آنچه که برای نويسنده دست بالا را دارد کتاب لوليتاست و نه خاطرات تهران. اين شيوه برخورد بر کل کتاب سايه انداخته و سهم مربوط به نقد ادبی آن را نسبت به روايت نويسنده از زندگی هجده ساله اش در تهران بيش از حد بزرگ کرده است، و در نتيجه خواندن کتاب را بويژه برای خواننده ای که از پيش با اين رمانها آشنا نيست مشکل کرده است. به نظر من نحوه برخورد نويسنده به اين رمانها، تقدس آميز است و به شيوه ديد آرمان پردازان مذهبی و غير مذهبی ميماند که ميخواهند رويدادهای روز را در پرتو جنگ آرمانی ميان حسين و يزيد در کربلا يا پرولتاريا و بورژوازی در روسيه توضيح دهند. رمانهای ياد شده برای نويسنده در حکم کتابهای مرجع هستند که او خود را موظف ميداند مرتبا از آنها نقل قول کند و ميان رويدادهای هجده ساله در تهران و رخدادهای درون اين کتابها وجوه تشابهی بيابد. گويا نويسنده خود متوجه اين گرايش منفی شده وقتی که در صفحه ۲۶۶ کتاب صادقانه اعتراف ميکند:«من بيش از حد آکادميک هستم. از بس رساله و مقاله نوشته ام ديگر نميتوانم تجربه ها و ايده هايم را تبديل به روايت کنم بدون اين که سر منبر بروم. اگر چه در واقع اين انگيزه کار من است که هم خود را روايت کنم و از نو بيافرينم و هم ديگران را.» کلمه «پانتيفيکيشن» (pontification) که من آن را «سر منبر رفتن» ترجمه کرده ام در واقع باری سنگين تر دارد و به معنای «پاپيت» و «مرجعيت نمايی» است و به خوبی ميتواند نشان دهنده احساسی باشد که نويسنده نسبت به رمانهای مقدس خود دارد. او در آغاز کتاب خود ميگويد که: «رمان رونوشت واقعيت نيست بلکه تجلی حقيقت است.» (صفحه ۳)
با بخش نخست اين حکم موافقم ولی با بخش دوم آن مساله دارم و بيشتر مرا به ياد نگرش مومنين نسبت به کتابهای آسمانی و همچنين اين جمله مائوتسه دون مياندازد که در رساله «درباره تضادها»ی خود ميگويد که «ماترياليسم ديالکتيک حقيقت عام است». ديروز رساله مائو موقعيت را توضيح ميداد و امروز کتاب نابوکوف. جای کتابهای مرجع عوض شده ولی زاويه ديد يکسان باقی مانده است.

۵ــ رسالت رمان:

رمان برای نويسنده نه تنها جلوه ای از حقيقت را آشکار ميسازد بلکه همچنين رسالت اجتماعی ويژه ای بر عهده دارد که همانا گستردن بالهای تخيل درون جامعه خفقان زده است. او در اولين روز گرد آمدن محفل کتابخوانی اين موضوع را چنين توضيح ميدهد: «چگونه شاهکارهای خيال ميتوانند به ما زنان در اين شرايطی که بدان دچار شده ايم کمک کنند؟ ما در جستجوی يافتن راه حل ساده ای نبوديم اما اميد داشتيم که بتوانيم حلقه ی پيوندی ميان فضای بازی که رمان عرضه ميکند و فضای بسته ای که ما بدان محدود شده بوديم بيابيم.» (ص ۱۹)
شک نيست که در هنر و ادبيات، تخيل ــ يعنی نيروی آفريدن تصويرهای ذهنی ــ نقشی عمده بازی ميکند. نويسنده و هنرمند با سوار شدن بر بالهای تخيل خود را از شرايط محدود شخصی و اجتماعی که در آن قرار دارد ميرهاند و در اين پرواز، خواننده، بيننده و شنونده را نيز با خود به فضايی باز ميکشاند. اما اين فضای باز ذهنی اگر ميخواهد در زندگی بيرونی تاثير بگذارد بايد ترجمان سياسی و حقوقی بيابد، در غير اينصورت تنها درون ذهن ما ميماند و در شرائط زندگی واقعی هيچ دگرگونی به وجود نميآورد. خواندن کتاب «غرور و تعصب» ميتواند در ذهن يک دختر ايرانی اين پرسش را به وجود آورد که چرا بايد پدر و مادرش برای او خواستگار پيدا کنند و چرا او نبايد با پسران همسن و سال خود آزادانه معاشرت کند تا از اين طريق نيروی تميز خوب از بد در او تقويت شود. اما تا هنگامی که اين دختر به ازدواج اجباری «نه» نگفته و تا هنگامی که اين خواست او به صورت يک منشور برای تحقق بخشيدن به برابری زن با مرد در جامعه ما در نيامده، فضای بازی که کتاب جين آستين در ذهن آن دختر ايرانی آفريده تنها ميتواند به رويای بر باد رفته يک زن خانه دار تبديل شود.
آنچه مردم ايران از آن محرومند وجود آزاديهای فردی است، جدا بودن مذهب از دولت است و برابری زن و مرد. برای رسيدن به اين آزاديها، هنر و ادبيات نقشی موثر دارد زيرا در اين عرصه است که ما بهترين تجليات فردی را باز مييابيم و آنچه را که در زندگی واقعی از آن محروم هستيم دوباره باز ميآفرينيم. اين کار را مردمی هم که سواد ندارند به خوبی انجام ميدهند و در اين راستا نقشی را که مادربزرگها در انتقال قصه های کودکان بازی ميکنند نبايد ناديده گرفت. ولی کارکرد تخيل ادبی و هنری را به يک قالب معين تقليل دادن و آن را در چهار رمان مشخص خلاصه کردن و در سراسر کتاب خود سايه اين رمانها و نويسندگان آن را بر رويدادها انداختن، چيزی است که به کتاب شيرين و خواندنی آذر نفيسی لطمه زده و آن را در پاره ای موارد به يک کتاب نقد ادبی کسالت بار شبيه کرده است. شايد هم اين يکی از عواقب زندگی در زير سايه استبداد آرمانی باشد که از نويسنده به قول ايوان کارامازوف يک "مفتش اعظم" ميسازد که ميخواهد بر هر متنی، حاشيه ای بنويسد و در پرتو کتاب آسمانی خود به شرح و تفسير هر واقعه ريز و درشت بپردازد.

۶ــ سانسورچی نابينا:

نويسنده در اوائل کتاب خود از اين «مفتش اعظم» که هم بر اداره مميزی فرهنگ تسلط دارد و هم در قالب رهبر و بنيانگذار نظام تماميت گرای جمهوری اسلامی بر کوچکترين رفتارهای شخصی شهروندان نظارت ميکند، به عنوان «سانسورچی کور» نام ميبرد و ميگويد: «جهان ما در زير يوغ ملايان، با عدسی های بی رنگ سانسورچی نابينا شکل گرفته بود.» (صفحه ۲۵)
او اين تمثيل را از يک داستان حقيقی به وام ميگيرد که بر اساس آن يکی از مميزهای سينما و تئاتر وزارت ارشاد فردی نابينا يا تقريبا نابينا بوده است. البته روشن است که اشاره نويسنده به صفت «نابينا» مجازی است و در مثل هم که مناقشه نيست. ولی پرسش من اين است که چرا نابينايان که خود آگاهانه نابينايی خود را انتخاب نکرده اند بايد تاوان دهنده خشک مغزی يک سانسورچی و رهبر آرمانی شوند که انجماد فکری را آگاهانه برگزيده است. چرا نبايد از نابينايی به عنوان يک «تمثيل مثبت» استفاده کرد و برای نمونه از جامعه ای که نسبت به رنگ پوست افراد «نابينا»ست نام نبرد؟ چرا به جای يک سانسورچی نابينای سينما نبايد به دنبال يک سينماگر نابينا گشت؟ هنگامی که ميتوان موسيقی دان ناشنوايی چون بتهوون داشت شايد بتوان سينماگر و نقاش نابينا هم پيدا کرد و صفت نابينايی را از سانسورچيان خشک مغز پس گرفت. آندره دوتات کارگردان مجاری ــ آمريکايی اولين فيلم تمام رنگی و سه بعدی "خانه مومی" از يک چشم نابينا بود، و فرانسيسکو گويا شاعر مشهور اسپانيايی ناشنوا و نابينا شد و نقاش ترک "اشرف ارمغان" کور مادرزاد است. از نويسنده ای چون آذر نفيسی که از رنج زنان مينويسد بايد انتظار داشت که نسبت به يک گروه ستم کشيده ی ديگر حساسيت بيشتری نشان دهد.

۷ــ رويای گذشته و کابوس آينده:

اينک وقت آن رسيده که به موضع گيريهای سياسی کتاب نيز نظری افکنده شود. در اين راستا آنچه از همه چشمگيرتر است طرز برخورد تبرئه آميز نويسنده نسبت به رژيم شاه ميباشد. نميدانم آيا اين شيوه ديد ناشی از آن است که نويسنده از هنگام نوجوانی به خارج رفته و به اندازه کافی امکان آن را نيافته که فضای خفقان زده ی دوران شاه را حس کند، يا محصول زندگی در دوزخ جمهوری اسلامی ميباشد که دوران گذشته را در ذهن او چنين شيرين کرده است؟ او با چنين ديد تبرئه آميزی به دوران شاه است که درباره يکی از دخترانش مينويسد: «آيا او شرايط خود را با مادرش مقايسه ميکند وقتی که همسال او بود؟ آيا خشمگين نميشود که زنان هم نسل مادرش ميتوانستند آزادانه در خيابانها حرکت کنند، از مصاحبت جنس مخالف لذت ببرند، به نيروی پليس بپيوندند، خلبان شوند و تحت قوانينی زندگی کنند که در مورد زنان در سطح جهانی از پيشرفته ترين هاست؟» (صفحه ۲۷)
بدون شک، وقتی که نويسنده جملات فوق را مينوشته، فشار ساواک و حزب فراگير رستاخيز را فراموش کرده بوده است. نه! بدون تضمين آزادی بيان و انجمن برای همه شهروندان، پيشرفته ترين قوانين فقط روی کاغذ ميماند. تساوی زن و مرد را نميتوان با صدور فرمان و فشار پليس پياده کرد. اين کار تنها به ابتکار و همت خود زنان و در راستای يک مبارزه فرهنگی و حقوقی امکان پذير است وگرنه همان ميشود که بر ما رفت و پس از گذشت نزديک به نيم قرن، «کشف حجاب» اجباری رضا شاه جای خود را به «روسری يا توسری» خمينی داد.

اين درست که در زمان شاه زنان ميتوانستند بدون چادر رفت و آمد کنند ولی واقعا درکی از «آزادی پوشاک» و قانونی برای تضمين آن وجود نداشت و فضا برای آن دسته از زنان که به ميل خود ميخواستند چادر سرکنند، تنگ بود و امکان رشد برای آنان ميسر نبود.

نويسنده خود قربانی خفقان و بی عدالتی دوران شاه ميشود زيرا پدرش که در آغاز دهه ۴۰ شهردار تهران بوده به دليل هراس شاه از محبوبيتش برای چهار سال به زندان ميافتد. منتها نويسنده در خاطرات خود از اين که شاه را به عنوان اصلی زندانی شدن پدرش بشناسد طفره ميرود و به مصداق جمله معروف «شاه خوب بود ولی اطرافيانش بد بودند» دسته ی اخير را مسئول اين بی عدالتی ميداند. او در صفحه ۴۵ کتابش مينويسد که «نخبگان ايران» که از عدم اطاعت او در گذشته دلخور بودند پس از توجه شارل دوگل به او حسادت ورزيدند. آيا اين «نخبگان» کس ديگری بجز ديکتاتور اعظم بود؟ آيا شاه را ميتوان از جرم زندانی کردن احمد نفيسی و هزاران آزاده ديگر تبرئه کرد؟
انگيزه های اصلی انقلاب در ايران، نه احساسات مذهبی مردم بلکه عدم وجود آزاديهای فردی از يک سو و وجود بی عدالتی های اجتماعی از سوی ديگر بود که خود را در شورش مردم «خارج از محدوده» در تابستان ۱۳۵۶ و شبهای شعر گوته در پائيز همان سال نشان داد. فقط در ماه های بعد بود که ملايان پيش افتادند و در جريان چهلم های پی در پی تدريجا رهبری جنبش را به دست گرفتند و نهايتا حاکميت انحصاری خود را برقرار کردند. با اين وجود مبارزه برای تضمين آزاديهای فردی و اجرای عدالت اجتماعی در کشور ما خاموش نشده و اگر در اين راه، ديروز مردم مجبور بودند که در برابر سلطنت بايستند امروزه با ولايت فقيه روبرو هستند.

البته حکومت شاه يک استبداد فردی بود و حکومت خمينی يک رژيم تماميت گرا و آخوندسالار است. ولی درندگی اين رژيم تازه نبايد ما را از خفقان رژيم ديروز غافل کند. حسرت بدين گذشته ی دروغين، خطرناک است و ميتواند مانع رشد جنبش مردم برای تحقق ايرانی دموکراتيک در آينده شود و تدريجا با لالايی های شيرين گذشته گرای خود آنها را به سوی کابوس يک رژيم استبدادی تازه بکشاند.

شايد حسن توجه نويسنده به نظام گذشته در ايران پيوندی داشته باشد با روشی که او پس از بازگشت به آمريکا اتخاذ کرده و در کنار همکارانی چون برنارد لوئيس، فواد عجمی و پال (ولفوويتس) قرار گرفت که نويسنده خود در صفحه ۳۴۷ کتابش از آنها سپاسگزاری کرده است. کتاب «لوليتا خوانی در تهران» مقارن با حمله دولت بوش به عراق انتشار يافت و سياستمداران مشهور به «محافظه کاران نو» برای توجيه سياست خود در خاورميانه، از اين کتاب و برخی مطالب ديگر نويسنده در نشريات آمريکايی (مانند قطعه "واژه های جنگ" در نيويورک تايمز ۲۷ مارس ۲۰۰۳) حداکثر استفاده را بردند. اين پيشامد به اعتبار کتاب، که در واقع ستايشی است از جادوی رمان و کيفرخواستی است عليه رژيم تماميت گرای ولايت فقيه، لطمه زد و از محبوبيت آن ميان مخالفان جنگ و سياست «صدور دموکراسی» بوش کاست. با اين همه استقبالی که در آمريکا از کتاب آذر نفيسی شده بی سابقه است و چنين توجهی تاکنون نصيب هيچ نويسنده ايرانی نشده است. اکنون که دارم اين سطور را مينويسم کتاب او هنوز پس از نود هفته جزو فهرست «پر فروش ترين کتابها»ی نشريه «نيويورک تايمزــ بوک ريويو» قرار دارد و به چندين زبان ديگر ترجمه شده است و نکته آخر اين که در کتاب «لوليتا خوانی در تهران» راوی و شخصيت های ديگر کتاب غالبا هم در خانه و هم در خيابان مشغول خوردن بستنی، شيرينی خامه ای و شکلات هستند به طوری که خواننده پيش از اين که کتاب را به پايان برساند نگران وضع سلامتيشان شده و در دل به آنها نهيب ميزند: «عزيزان من! شما که از چنگ آن آدمکش ها جان سالم به در برديد، مواظب باشيد که گرفتار بيماری کشنده قند خون و چربی خون نشويد.»