احمد عرب

چهارشنبه ، ۲ آذر ۱۳۸۴؛ ۲۳ نوامبر ۲۰۰۵

چاپ

اين سرود
تقديم به دو دستِ از سنگ و پونه
به احمدِ از ياد رفته بين دو پروانه
ابرها گذشتند و آواره ام کردند
و کوه ها آغوش گشودند و نهانم داشتند.
از تبار زخم کهن به دنيای چاک چاکِ وطن فرود آمدم
و سال، سال جدايیِ دريا از شهرهای خاکستر بود
و من تنها بودم
باز هم تنها
آه چه تنها!
احمد غربت دريا بود بين دو گلوله و اردوگاهی
که می رويد و پونه و رزمنده می زايد و بازويی
که در فراموشی نيرو می يابد و خاطره ای
که سرچشمه اش قطارهای گذرنده اند
و ايستگاه هايی بی استقبال کنندگان و بی گل ياس
خويشتن را در واگون ها شناخت
يا در کناره ی دريای هول،
در ظلمتِ زندان کشورهای برادر،
در دلبستگی های زودگذر،
و در اين پرسش که حقيقتِ ماجرا چيست.
در هر چيزی احمد با ضد خويش روبرو می شد
بيست سال می پرسيد
بيست سال سرگردان به اين سو و آن سو می رفت
بيست سال پيش بود که مادرش در چند لحظه او را در سبد موز زاده
و از ديده نهان شده بود.
خواستار شناسنامه ای ست اما با آتشفشان روبرو می شود.
ابرها گذشتند و آواره ام کردند
و کوه ها آغوش گشودند و نهانم داشتند.
گفت: من احمد عربم
گلوله ام من، پرتقالم، خاطره ام
خويشتنم را نزد خويش يافتم
و از شبنم و کناره ی دريای هول
و از تل زعتر، خيمه ی آوارگی
دوری گزيدم.
من، خود، وطنم، و اوست که به هیأت من درآمده
من عزيمت دائم به سوی وطنم
خود را سرشار از خويشتنم يافتم...
احمد بر آن شد که بالها و دستانش را به هم دهد
آن گام بود ـ آن ستاره.
و از اقيانوس تا خليج، از خليج تا اقيانوس
نيزه ها را آماده می کردند.
احمد عرب به فراز بر می شود تا حيفا را ببيند
و می جهد.
احمد اکنون گروگان است
شهر خيابانهايش را وانهاده
و به سوی او يورش آورده تا از پايش درآورد.
و از خليج تا از اقيانوس، از اقيانوس تا خليج
تشييع او را تدارک می ديدند
و انتخاب آلت قتاله را.
من احمد عربم ـ بگذار محاصره ام کنند
خط آتش منم ـ بگذار محاصره ام کنند
منم که شما را محاصره می کنم
محاصره می کنم.
و سينه ام دروازه ای ست به روی مردم.
ترانه ی من برای آن نيست که احمد نيلگون را در سنگر تصوير کند
خاطره ها را پشت سر گذارده ام و امروز روز آفتاب است و زنبق.
ای فرزند دو نيم شده بين دو پنجره
که پيام های مرا مبادله نمی کنند
مقاومت کن
ماسه ها ست که به هم شبيه اند ولی تو آبی هستی.
دست و بالم را می شمارم ولی بَردا (۱) از دستم می گريزد
و ساحل نيل مرا وا می نهد و دور می شود
هنگام که مرزهای انگشتانم را می جويم
پايتخت ها را همه از حباب می بينم...
و احمد در سنگر وقت می کشد
ترانه ی من سرِ آن ندارد که چهره ی احمدِ سوخته را آبی جلوه دهد
او در همين حلبی آباد تنگ و تار و چاک چاک و آرزومند
احمدی ست جهانی
گلوله ای ست پرتقالی، بنفشه ای سربی
و اوست شکفتگیِ نيمروز پرفروغ
در روز آزادی
ای فرزند هماره شبنم
مقاومت کن
ای ميهن نقش بسته در خونم
ـ چون سلاح ـ
مقاومت کن
اکنون ترانه ام را در تو کامل می کنم
به تو که در محاصره ای می پيوندم
و پرسش هايم را در تو کامل می کنم
و از غبار تو زاده می شوم
به درون قلبم برو
تا ملتم را بيابی
که در انفجار تو، ملتها شده است.
... سرگردان و غرقه در خرده کاری
به آب تکيه زدم و درهم شکستم
آيا بايد هربار که ميوه ی بهی بر درختی به تکان آمد
محدوده ی قلبم را فراموش کنم
و بالای قامتم را با بلندای ديوار زندان بسنجم
ای احمد عرب؟
عشق هرگز به من دروغ نگفته است
اما هربار که شب فرا رسيد زنگی از دور مرا به خويش خواند
و من به خونم که می ريخت پناه جستم تا چهره ام را ترسيم کنم
ای احمد عرب.
نان دشمنانم آغشته به خون من است، هرگز آن را نشسته ام
ولی هربار که گام هايم به راهی رسيد
راه های دور و نزديک از من گريختند.
هربار که با پايتختی پيمان بستم به بيرون پرتابم کرد، با جامه دانم
و من به پياده روهای رؤيا و شعر پناه بردم.
چه بسيار گام ها که به سوی رؤياها برمی دارم و دشنه ها بر من پيشی می گيرند
آه از رؤياهای من و از رم!
زيبايی تو در تبعيد
و کشته ای در رم.
و حيفا از اينجا آغاز شد
احمد نردبان کرمل است
و خاستگاه شبنم و پونه ی محلی و خانه.
از پرستو ندزديدش
از شبنم نگيريدش
چشم ها سوگنامه هاشان را نوشتند
و قلب مرا به پژواک سپردند.
از جاودانگی ندزديدش
و به صليب نکشيدش
چرا که نقشه و پيکر هموست
و اوست سوختن بلبل.
از کبوتر ندزديدش
به وظيفه ی فراتر نفرستيدش
از خون او مدال نسازيد
چرا که او بنفشه است در بمب.
آنگاه که به سوی آرزوهايش به پيش می تازد
می بيند که خرده کاری های حقير چون شاه ـ ميوه ای خوشگوار
جلوه گری می کند
وطن را می بيند که از دفترهای نمايندگی جدا می افتند
و اسب ها از بارها.
و ريگ ها عرقريزان اند.
من سکوت اين نمک را می بوسم
و سخن ليمو را به ليمو وا می گذارم
از زخم سرگشوده ام شمعم را بر می افروزم
برای گلها و برای ماهی خشک
ريگ ها عرق دارند و آئينه
و هيزم شکن دلی چون کبوتر.
گاه ترا فراموش می کنم تا گزمه ها فراموشم کنند
ای بانوی زيبای من که دل
و پياز تازه را می بُری و پيش بنفشه ها می روی
مرا پيش از آن که دستانم را فراموش کنم به ياد آر.
در راه آرزو
زير درختان من و سايه ی تو جايی نمی ماند...
آنان که چون مگس های موسمی بر زخم های تو نشسته اند
و به بالا می خزند
ديری نخواهند پاييد.
و آنان که به تماشای زخم های تو نشسته اند ديری نخواهند پاييد.
پيش از آنکه دستانم را فراموش کنم مرا به ياد آر.
تلاش من برای پروانه ها ست
و صخره ها پيام های من اند بر زمين
خانه ی من شهر تروا نيست
و زمانه ی من زمان قلعه ی مساده (۲) نيست.
بر می خيزم از خشکیِ نان و آب های مصادره شده
از اسبی که در جاده ی فرودگاه گم گشت
و از هوای دريا.
بر می خيزم از ترکش هايی که تنم را به خون کشيد
بر می خيزم از چشم آنها که از غروب دشت فرا می رسند
بر می خيزم از صندوق سبزيجات
و از نيروی اشياء بر می خيزم.
من از آسمان نخستين خويش ام
از تهيدستان کوچه پس کوچه ها
که سرود می خوانند: مقاومت می کنيم
مقاومت می کنيم
مقاومت می کنيم.
اردوگاه جسم احمد بود
دمشق پلکهايش
حجاز سايه هايش
محاصره بدل شد به عبور احمد بر فراز دل ميليونها اسير
محاصره بدل شد به تهاجم احمد
و دريا آخرين گلوله اش!
ای قامت باد
ای هفته ی شيرين
ای نام چشم ها و ای پژواک مرمرين
ای احمد، ای زاده ی سنگ و پونه
تو خواهی گفت نه
خواهی گفت نه.
پوست من شولای هر دهقانی ست که از مزارع توتون فرا خواهد رسيد
تا پايتخت ها را براندازد
و تو می گويی نه،
پيکرم بيانيه ی کارگرانی ست که از صنايع سبک می آيند
و از تکرارها و حماسه ها
برای تسخير مرحله
و تو می گويی نه.
دستانم درود گلها ست و نارنجکی
که همچون ضرورتی همه روزه بر ضد مرحله برافراشته شده است.
و تو می گويی نه.
ای پيکری که نشان از دامنه ی کوه ها داری
و از خورشيدهای آينده
و تو می گويی نه.
ای پيکری که با امواج وصلت می کنی بر فراز دار
و تو می گويی نه
و تو می گويی نه!
و تو می گويی نه!
کنار خون من می ميری و در نان زنده می شوی
و آنگاه که دست هايت ما را فرا می خوانند
و کورسوی کرم شبتاب شعله ورمان می سازد
به ديدار سکوت تو می آييم.
اسب ها پرندگان خُرد را لگدمال کردند
و ما ياسمن آفريديم
تا سيمای مرگ از واژگانمان ردوده شود.
پس برو تا دورها و دورها، تا ابرها و کشت ها.
وقتی برای اين تبعيد و اين ترانه نيست
ازدحام مرگ ما را خواهد روبيد. به اين ازدحام فرو شو
تا دردمند وطنِ ساده ی خويش شويم
و آن ياسمن شايد.
فرو شو در خونت که بر آنست تا ترا در همه جا بپراکند
فرو شو در خون من که در محاصره ات وحدت يافته.
ديگر وقتی نيست، نه برای تبعيد
نه برای عکس های زيبايی که بر ديوار خيابانها ست
نه برای تشييع
و نه آرزوها.
پرندگان سوگنامه هاشان را نگاشتند و آواره ام کردند
و گندمزارها آغوش گشودند و پذيرای من شدند.
تا دورها در خونم فرو شو! تا دورها در نان.
تا دردمند وطنِ ساده ی خويش شويم
و آن ياسمن شايد.
ای احمد هرروزی
ای نام جويندگان شبنم و سادگی نام ها
ای نام پرتقال
ای احمد ساده و عادی
چگونه از ميان برداشتی فاصله ی لفظی ميان صخره و سيب را
ميان تفنگ و آهو را؟
وقتی برای تبعيد و اين ترانه نيست...
به درون محاصره خواهيم رفت
تا نهايت پايتخت ها. پس ژرف در خونم فرو شو.
برو تا غنچه ها
ژرف در خونم فرو شو.
برو تا نگين ها
ژرف در خونم فرو شو
برو تا نردبان ها.
ای احمد عرب مقاومت کن!
وقتی برای تبعيد و اين ترانه نيست
به درون محاصره خواهيم رفت
تا سکوی نان و موج ها
اين است قلمرو من و قلمرو وطن ـ که از آنم جدايی نيست
مرگی پيشاروی رؤيا
يا رؤيايی که بر شعار می ميرد.
پس ژرف در خونم فرو شو، ژرف در نان
تا دردمند وطن ساده ی خويش شويم
و آن ياسمن شايد.
... برای اوست خميدگی های پاييز
و صيت های پرتقال
قصيده ی زخم های خونچکان
پيج و تاب کوه ها
هلهله ها
حجله ی عروسی
مجلات رنگين
سوگنامه های تسلا بخش
پوسترهای ديواری
پرچم
پيشروی
نوحه سرايی
و مراسم عزا
و همه چيز، همه چيز، همه چيز
آنگاه که چهره ی خويش را بر آنها که خطوط سيمايش را می جويند
آشکار می کند.
آه، احمد گمنام!
چه سان در ما بيست سال زيستی و ناپديد شدی
و سيمايت در رمز و راز باقی ماند
چون نيمروز.
ای احمد، ای رازگونه، همچون آتش و چون جنگل ها
چهره ی مردمی ای را بر ما آشکار ساز
و وصيتنامه ِ بازپسين ات را بر ما بخوان.
ای تماشاگران! در سکوت پراکنده شويد
اندکی از او فاصله بگيريد تا او را در درون خود بيابيد
گندم و دو دست عريان
اندکی از او فاصله بگيريد تا وصيتنامه اش
بر مردگان فروخواند، اگر که مرده اند
و خطوط سيمايش را بر زندگان بيفکند، اگر که زنده اند
احمد! برادرم
تويی پرستنده و پرستيده و پرستشگاه
کی شهادت خواهی داد؟
کی شهادت خواهی داد؟
کی شهادت خواهی داد؟


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
يادداشت مترجم:
+ در تابستان ۱۹۷۶، اردوگاه تل زعتر واقع در حومه ی شمالی بيروت، که در آن حدود ۱۷ هزار تن از آوارگان فلسطينی بسر می بردند مورد محاصره و يورش های مکرر نظامی دست راستی های فالانژيست لبنان قرار گرفتند که دولت سوريه هم در اين تهاجم با آنها همدست بود. پس از ۵۲ روز مقاومت کم نظير و قربانيان بسيار، در ۱۲ اوت ۱۹۷۶ اردوگاه سقوط کرد. کينه و خشونت وحشيانه ای که بر ضد تهيدستان فلسطينی و لبنانیِ تل زعتر به کار رفت و مقاومت دليرانه ای که مردم و جنبش مقاومت فلسطين در برابر آن از خود نشان دادند موضوع بحث های سياسی و نظامی و الهام بخش انديشه ها و نيز آثار هنری گوناگون بود. شعر بلندی که ترجمه ای از آن را ملاحظه می کنيد يکی از مشهورترين اين آثار و به ويژه از بهترين کارهای محمود درويش است که بارها همراه با موسيقی اجرا شده است.
۱) بَرَدا (بردی) رودی ست در سوريه (م).
۲) قلعه ی مَساده: نماد مقاومت در اساطير يهود (م).