مردم سرور خويش اند

چهارشنبه ، ۲ آذر ۱۳۸۴؛ ۲۳ نوامبر ۲۰۰۵

چاپ

و ... شعری از يک کمونارد

تئودور سيکس، کارگر فرشباف، در ژوئن ۱۸۳۲ در نبرد محله ی سن سری، در باريکادهای فوريه و ژوئن ۱۸۴۸ و نيز در جنبش مقاومت عليه کودتای ۲ دسامبر ۱۸۵۱ شرکت داشت و لذا محکوم شد و به الجزاير تبعيد گرديد. در زندان دليس، زمانی که دوره ی محکوميت به اعمال شاقه را می گذراند، شعر «مردم سرور خويش اند» را سرود (ژوئن ۱۸۵۲) و آن را در فوريه ی ۱۸۷۱ در آستانه ی قيام کمون پاريس به صورت آگهی ديواری منتشر کرد. سيکس مبلغ و سازمانگر تعاونی های کارگری بود و در دوره ی کمون در صفوف هنگ هفتم می رزميد.
رهسپار به سوی ميدان شهر، روزی گفتم:
چه نيکو ست زندگی با کار،
مرگ در پيکار
گفتم: هوای کلبه ام خفه می کند
می خواهم نفس بکشم.
گفتم: انسانها برابرند
گفتم: جمهوری جهانی.
از اين رو دستگيرم کردند
در سياهچالم انداختند،
هفته های طولانی
بر پوشال های گنديده ام افکندند
و آنگاه شبی به زنجيرم کشيدند.

+++

مرا به بيغوله ای در کشتی بردند،
آکنده از حشرات موذی
و در کنار جانيان،
محکوم به اعمال شاقه.
سپس بسی دورترم بردند
بس دور از سرزمينم،
دور از زادگاهم
که زن و فرزندانم می زيستند،
بسی دورتر،
در سرزمينی با آفتاب سوزان،
خاک سوزان،
و هوائی که جان زندانی را می سوزاند،
سپس کلنگی به دستم دادند
منی که کارم با الماس بود.
با زهرخند گفتند:
محکوم! تو حق کار می خواهی؟
کار کن!
هوای کلبه ات خفه می کند؟
نفس بکش!
لگدم زدند، دشنامم دادند،
غارتگر و راهزنم خواندند.
از درد و تشويش و شکنجه پژمرده جانم
زبان به تظلم گشود.
خنديدند.
باری، درد، تشويش، شکنجه و تبعيد
زجرکشم کرد.
دور از آنها که دوستشان داشتم
دور از آنها که دوستم داشتند،
مگر نه اين است که مرا کشته اند؟

+++

هرچه پيرامون من بود برابری می خواست،
هرچيزی به من نشان می داد
که من هم گوشت و پوستی دارم
مثل ثروتمندان
که خونم همان اندازه سرخ است که خون آنان.
هرچيزی به من نشان می داد
که دارا و ندار يعنی رباخواری و بردگی،
يعنی ای تهيدست!
منٍِ سرمايه مزد ترا تعيين می کنم،
يعنی ای تهيدست!
تو خواهی خورد، اگر من بخواهم.
عصاره ات را خواهم کشيد
آن سان که چرخشت انگور را
تا از آن خون زمين را برگيرد.
چنين شد که گفتم:
نابود باد استثمار انسان از انسان
گفتم: زمين از آنٍ کسی ست که آن را می کارد.
گفتم:
آنکه توليد نمی کند سزاوار زيست نيست.
و اينجا بود که مرا کشتند.

+++

اين شعر را جار زدم تا بتوانم بگويم
از همگان برای همگان.
ای خلق! بينديش و به ياد آر
که تو نيرومند و پرشماری،
ولی آنگاه
که نيرو و شمار تو از ايده تهی باشد
حيوان بارکشی بيش نخواهی بود.
اين را جار زدم که بگويمت ای خلق!
رهايی تو در همبستگی تو ست،
که بگويمت پايان شب سيه سفيد است.


(منتشر شده همراه با يک مقاله درباره ی کمون پاريس در نقطه شماره ی ۶ تابستان ۱۳۷۵)