كشتارهاى سال ۱۳۶۰ يا تابستان ۱۳۶۷؟ مسئله اين نيست

يكشنبه ، ۱۵ دی ۱۳۸۷؛ ۰۴ ژانویه ۲۰۰۹

چاپ

 

كشتار عام انقلابيون در تابستان ۱۳۶۷ ويژگى متفاوتى از ديگر جنايات رژيم سرمايه دارى جمهورى اسلامى ندارد، آن را بايد در شرايط زمانى و بحران هاى فزاينده رژيم بررسى كرد. غير از اين كه رژيم در يك اقدام مخفيانه، نهايت تلاشش را براى پنهان نگاه داشتن آن از ديد مردم داشت و چند هزار نفر از اسيران سياسى در يك مدت كوتاه كشتار كرد، مى توان رسوايىِ اين تراژدى سياسى و انسانى را در افكار عمومى ديد. اين رسوايى گاه در اعدام فاجعه آميز چندين هزار نفردر زندان ها و گاه با قتل در خيابان نمايان است، كه طى اتفاقات اواخر خرداد ماه شاهدش بوديم.
در مقدمه سوال هاى آرش، آورده شده است: " با نگاهى به تاريخ سى سال رژيم جمهورى اسلامى ايران مى بينيم كه استقرار روحانيت شيعه با اعمال انواع خشونت از جمله زندان، شكنجه، كشتار و قتل عام همراه بوده است. كشتارهاى بزرگ اين دين سالاران به قدرت رسيده طى سى سال گذشته، جلوه اى از جنايات اين دارو دسته، عليه بشريت بوده است." اين پيش فرض را قبول ندارم، چنين خشونتى تنها مرتبط با روحانيت شيعه نيست و اساس اين استدلال نادرست است. در پيش از بهمن ۱۳۵۷ كه حكومت جمهورى اسلامى برقرار نبود نيز جنايت هاى بسيار فجيعى صورت گرفته بود. اساسا ارتكاب اين فجايع بزرگ انسانى توسط حكومت ها كاملا و حتما مربوط به شكل و شمايل مذهبى و غيره آن نيست. اين نبرد نابرابر فرادستان عليه فرودستان است. اين جنگ سرمايه دارى عليه كارگران و زحمتكشان جامعه است. مبارزه يك مقوله طبقاتى است. حاكمان رژيم جمهورى اسلامى سرمايه سالار هستند، دين و مذهب، رنگ و جلاى اين جنايات روزمره است.
فعالين سياسى، فعالين حقوق بشرى وحتى افراد عادى، كشتار سال ۱۳۶۷ را صرفا از ديد انسان گرايانه و جريحه دار شدن احساسات ناب انسانى مى نگرند، نه تاثيرى كه بر روى جامعه از نظر سياسى و اجتماعى گذاشته است. بيشتر اين افراد اين كشتار فجيع را بى سابقه و حيرت انگيز مى دانند چه بخاطر انبوه زندانيان اعدام شده و چه به خاطر روند اين قتل عام. اين البته حيرت انگيز است، اما در حقيقت عمق مسئله را نشان نمى دهد. در بسيارى از مقالات به بيگناهى اين زندانيان اشاره مى كنند و حتى مثال مى آورند كه بسيارى از آنها، حكم زندانشان پايان يافته بوده، با اين حال، اعدام شده اند، گوىى از رژيم جمهورى اسلامى غير از اين انتظار دارند. كم اهميت دادن به جنايات ديگر رژيم در برابر اين فاجعه نادرست و حتى مغرضانه است كه در زير توضيح خواهم داد.

سال ۱۳۶۰ يكى از مهمترين و تلخ ترين درس ها در جنبش انقلابى ايران است. اگر آن همه انسانهاى شريف و پاك باخته كه چيزى جز رهايى انسانها و فردايى بهتر براى كارگران و زحمتكشان نمى خواستند، امروزه بودند و اگر تمام آن نيروها و انرژى ها به سلامت از بحران آن سال مى گذشتند، امروزه ما شايد در شرايط بهترى بوديم. در هر حال هيچ گاه زمانه به عقب بر نمى گردد، تا ما امكان تصحيح اشتباه هايمان را داشته باشيم. در آن سال ها تمامى سازمان هاى انقلابى كه رودر روى حاكميت ايستاده بودند در ترسيم ماهيت واقعى رژيم و اندازه جنون آن دچار كاستى هاى بسيارى شدند و نتوانستند بدرستى راه حلى براى گريز از اين تنگنا و يا حداقل حفظ نيروها بكنند. تقريبا اغلب سازمان ها ضربات سهمگينى خوردند، در نتيجه از توان آنها كاسته شد و خفقان سركوب رژيم پيشتر و پيشتر آمد. اگرچه تمامى آن سازمان هاى سياسى و انقلابى ظرفيت مبارزه در همان زمان و دوران خاص را دارا بودند، اما همانگونه كه زمان ايستا نيست جنبش انقلابى ايران نيز در همانجا نايستاده، پس از ركودى خونين در زمانى ديگر و مكانى ديگر سر برخواهد آورد .

جمهورى اسلامى با نيل به نابودى حتمى سازمان هاى انقلابى در اواخر سال ۱۳۶۰ با تغيير تاكتيك از كميت اعدام ها نسبت به اوايل سال كاست و به روش موسوم به "زدن سر مار" روى آورد و تا آنجا كه مى توانست سران و رهبران بسيارى از سازمانهاى سياسى را يافت و اعدام كرد. رژيم خونخوار جمهورى اسلامى در تابستان سال ۱۳۶۰ بطور متوسط ۱۰۰ نفر را در هر روز اعدام مى كرد، بسيارى را حتى بدون دانستن نام و يا نام واقعى و بدون محاكمه تيرباران مى كردند. در آن دوران جنون آدم كشى، مهمترين وسيله كشتن بيشتر و ايجاد ترس در بقيه بود.
اوج گرفتن اختلافات جناح هاى درونى رژيم ( بر خلاف اعتقاد بعضى از نيروهاى اوپوزيسيون ) و حتى مخالفتهاى علنى سازمان مجاهدين خلق و تظاهرات بزرگ ۳۰ خرداد بهانه شروع اين دوران وحشت و قتل عام نبود، دير يا زود رژيم به تقابل با كمونيست ها و ديگر مبارزين كشيده مى شد. همانطور كه تاريخچه پر از خون اين حكومت از همان روزهاى بعد از بهمن ۱۳۵۷ نشان مى دهد، حكومت اسلامى دست به كشتار توده هاى مردم و مبارزين در گوشه و كنار كشور در كردستان، تركمن صحرا، خوزستان و در بستن دانشگاه ها زد. بطور پراكنده مبارزين و كمونيست ها را تك به تك شكار و ترور مى كرد، اما سال ۱۳۶۰ سال تعيين و تكليف با مخالفينش بود بيش از اين نمى توانست جلو برود، اين شيوه را چند سال بعد در ۱۳۶۷ و در ابعاد كوچكتر انجام داد و همچنان هم ادامه مى دهد.
اين كشتار پس از قبول آتش بس در جنگ با عراق و به بهانه و در زير پوشش جنجال خبرى حمله نظامى سازمان مجاهدين خلق با حمايت ارتش عراق به مناطق غربى كشور صورت گرفت. رژيم هميشه در صدد تعيين تكليف زندانيان سياسى مخالف خود بود. همانگونه كه از خاطرات زندانيان از مرگ رسته اين سال ها قابل پيگيرى است. تقابل زندانيان و زندانبانان بر خلاف سال هاى گذشته بسود زندانيان تغيير كرده بود. سال هاى پيشتر، دوره يكه تازى توابان و بريدگان زير شكنجه، عليه زندانيان مقاوم بود و در سال هاى پايانى منتهى به تابستان ۱۳۶۷ ، تواب ها اين قربانيان مفلوك رژيم، حضور كمترى داشتند كه زندان در زندان ديگرى به وجود آورند. رژيم در عرصه داخلى و جهانى با شكست مواجه شده بود و براى رهاىى از بحران هاى فزاينده محتاج ترميم زخم هاى خود و از جمله رها شدن از شر زندانيان سياسى بود. در سال هاى ابتداىى دهه ۱۳۶۰ رژيم كه با شمار بسيار و ده ها هزار نفرى زندانيان سياسى و خانواده هايشان مواجه بود، قادر به كشتن همه آنها نبود. اين موضوع مى توانست به معضلى مهم برايش منجر شود، با كشتار هر روزه، سعى در تداوم وحشت در همه آن سال ها داشت. در تابستان ۱۳۶۷ تعيين تكليف با چند هزار زندانى سياسى باقيمانده برايش آسان تر بود و با توجه به رويدادهاى بحرانى در مرزها و عوام فريبى بسيار از به خطر افتادن كل حاكميت ايران در رسانه ها و حتى تعطيل كردن مجلس، به كارزار هراس و نگرانى مردم افزود. كشتار زندانيان سياسى در تابستان ۱۳۶۷ بهترين فرصت رژيم براى خلاصى از دست مخالفين اسير خود در لابلاى آن همه خبر هاى نگران كننده براى مردم بود. از سوى ديگر از نظر روانشناسى اجتماعى مردم تا آن زمان به كشتار و قتل هاى بسيارى در جبهه هاى جنگ عادت كرده بودند. به قول ميشل فوكو در كتاب، " تنبيه و انضباط"، " زندان و شكنجه، عدالت را دوباره برقرار نمى كند بلكه قدرت را دوباره فعال مى نمايد. اين نوع تنبيه نه به جاى مانده از دوره بربريت و نه نتيجه پذيرفتن كوركورانه قانون، بلكه معلول نوعى سازوكار قدرت است كه شورش ها و جنگ هاى داخلى را كنترل مى كرده است." ۱
يكى از مهمترين اثرات اين فاجعه دردناك، احساس همدردى با شهدا و زندانيان و كسانى بود كه آن جنايت را محكوم مى كردند. اين همدردى بقدرى بزرگ است كه به اجبار بسيارى را به سكوت وا مى دارد تا آن را بزرگترين جنايت رژيم بشناسند و از سوى ديگر به بى رحمى و يا بى احساسى متهم نشوند. جمهورى اسلامى پيش و پس از سال ۱۳۶۰ و پس از آن كه شمشيرش را براى سركوب هر عدالت خواهى از رو بسته بود، به كشتار و قتل عام دست زده بود.
از مهمترين ويژگى هاى كشتار سال ۱۳۶۷ تبليغ صرفاً روى فاجعهء اين سال توسط دو گروه عمده، سازمان فداييان اكثريت و حزب توده است كه بيشترين افراد را در ميان اعدام شدگان غير مجاهد اين سال دارند. هر دو اين جريان ها با فرصت طلبى بسيار آن را در تبليغات خود " فاجعه ملى" مى نامند، گوىى هيچ كدام از جنايات ديگر رژيم فاجعه ملى نبوده است. اين امر بدين دليل است كه هر دوى اينها در سال هاى ۱۳۶۰ تا ۱۳۶۳ كاملا و با پشتكار بسيار از رژيم و جنايت هاى آن حمايت مى كردند و در واقع شريك جرم رژيم در قتل عام هاى اين سال ها بودند. اين دو جريان بويژه با عمده كردن قتل عام انقلابيون در تابستان ۱۳۶۷ ، عملا بر روى سال هاى پيشتر خط بطلان كشيده اند. هر دو فرصت طلبانه در تمام تبليغات احساسات برانگيز خود، تنها و تنها از اين كشتار سخن مى گويند. نگارنده بر اين باور است كه اگر رژيم دست به كشتار زندانيان چپ و آن جان هاى شيفته، چه وابسته به حزب توده و يا فداييان اكثريت و چه ساير نيروهاى كمونيست نمى زد، هيچ گاه اين دو گروه از كشتار عزيزان و دلاوران مجاهد به عنوان فاجعه ملى نام نمى بردند و از سوى ديگر در برپاىى هر گونه يادآورى آن نيز كارشكنى مى نمودند. مى توان به برگزارى چند گانه با جمع هاى كوچك در شهر هاى مختلف در خارج از كشور اشاره كرد، كه گاه در يك زمان و در يك شهر دو برنامه با يك مضمون برگذار مى شود، كه حتما يك سر آن از افراد اين دو جريان هستند، كه در تقابل با افراد ديگر و يا ديگران با آنها دست به برگزارى اين مراسم مى زنند.

۳۰ سال گذشته و نسل ديگرى از نيرو هاى جوان بدنيا آمده اند. اينان بهمراه نسل پيش بزرگترين خطر براى جمهورى اسلاميند. متاسفانه همان گونه كه در ديگر كتابها و مقالات در مورد رويدادهاى تاريخى نوشته شده بسيارى همچون اصلاح طلبان حكومتى و هوادارانشان در خارج از كشور درتلاشند كه كشتار سال ۱۳۶۰ را از ياد مردم پاك كنند. تمامى افرادى كه امروزه در حاكميت خود را اصلاح طلب و طرفدار دموكراسى مى دانند، در آن سال ها در كنار جناح رقيب از عوامل اصلى كشتار، شكنجه، اطلاعات كميته و سپاه، دولت، مجلس و شوراى امنيت ملى بودند. آنها در پشت تريبون ها گفتند و يا در روزنامه ها مصاحبه كرده و حتى مقاله نوشتند و تيرباران فرزندان مردم را با وقاحت تمام تاييد مى كردند. براى كسب ثواب بيشتر در اعدام مبارزين حتى از هم سبقت مى گرفتند. اگر بخشى از اينها هم اكنون مورد غضب جناح ديگر شده و در همان زندان هاى مخوف سال ۱۳۶۰ افتاده اند، و سازمان هايى در به اصطلاح اپوزيسيون خارج از كشور به گزارش لحظه به لحظه دوران حبس آنها مى پردازند، چيزى جز اختلافات درونى بر سر كسب قدرت و منافع جناحى نيست. اينان در زندان روزنامه، موبايل، و امكان نامه نوشتن داشته اند، روزنامه هاى داخلى در باره وضعيتشان قلم فرسايى مى كنند. اما رفقاى ما در سال هاى دهه ۱۳۶۰ حتى فرصت گفتن نامشان را نداشتند و بسيارى ساعاتى چند پس از دستگيرى در خيابان در برابر جوخه هاى اعدام قرار مى گرفتند و تيرباران مى شدند و در گورهايى گمنام و كم عمق دفن مى شدند و گاه روزنامه ها خبر اعدام آنها را مى نوشتند.
در سال هاى اخير، افرادى همچون اكبر گنجى و يا حميد رضا جلالى پور و حتى از دفتر تحكيم وحدت، كه به گونه اى اپوزيسيون مدنى!! رژيم هستند نيز به كشتار ۱۳۶۷، اشاره كرده و آن را محكوم مى كنند، اما با حرامزادگى عقيدتى اشان به ديگر جنايت ها در سال هاى پيش از آن حتى نظرى هم ندارند. در ايران متاسفانه حتى در كمپين هاى انتخابات رياست جمهورى، دانشجويان از مير حسين موسوى درباره كشتار سال ۱۳۶۷ مى پرسند و نه آن همه كشتار و وحشت سال ۱۳۶۰ به بعد كه وى نخست وزيرش بود. در دوران وى بود كه وزارت اطلاعات با همفكرى و سازماندهى سعيد حجاريان بنيان گذاشته شد كه يكى از مخوف ترين و جانى ترين پليس سياسى از نوع خود بشود. جالب اين جاست كه آقاى گنجى، سعيد حجاريان را كه در جريان دستگيرى هاى اخير، به زندان افتاده است را، نماد زندانيان مى نامد. فاجعه بار تر از اين چيست كه برخى از فعالين سياسى و به اصطلاح اپوزيسيون اين رژيم، خود، قاتلين و جنايت كارانى را كه فرزندانشان را به مسلخ برده اند را ستايش مى كنند.

فاجعه سال ۱۳۶۰ آنقدر عظيم و وحشيانه بود كه توصيفش براى مردمى كه در آن دوران زندگى مى كردند نيز دشوار و باور نكردنى است. اما بايد گفت و فرياد زد كه جمهورى پليد اسلامى چنان از فرزندان مبارز اين كشور قتل عام كرد كه در تاريخ معاصر ايران نمونه است. همچنان كه هر كدام از ما ياد رفقاى بسيارى را بر دوش مى كشيم.
تنها شناساىى ميزان جنايتبارى كشتارهاى رژيم در طول سى سال پس از انقلاب بهمن مسئله ما نيست، برگزارى تكرارى و اسفبار يادمان زندانيان سياسى كه هر سال با همان تعداد افراد هميشگى و با سخنان و يادهاى تكراى برگزار مى شود نيز، دور باطل فرسودگى ما در خارج از كشور است. اين كه كشتار زندانيان سياسى در سال ۱۳۶۷، آيا مهمترين آن بوده و يا پرداختن بيش از حد به آن باعث كم رنگ شدن ديگر جنايت ها مى شود، نمى تواند ما را به جاىى ببرد. قتل و كشتن به ناحق، حتى يك نفر، جنايتى نا بخشودنى است. در اين دوره، سو استفاده از شهداى سياسى سازمان و گروه ها براى اعتبار بخشيدن به خود، متاسفانه اوج رذالت است. تعيين روزى نادرست و ناعادلانه براى يادمان اين كشتارها و پيش بردن اهداف سياسى، در واقع اوج سياسى كارى است.
در اين جا مى خواهم به همين نام گذارى و تعيين روز مشخصى براى يادمان اين كشتار بپردازم. همان طور كه اغلب ما در خارج از ايران مطلعيم، روز دهم شهريور را به اين عنوان برگزيده اند، با وجود گرامى داشتن ياد آن همه عزيزان دلاور كه جان خود را در راه آزادى فشاندند، تعيين اين روز كاملا غير منصفانه و خطى است. رژيم به كشتار اعضا و هواداران سازمان مجاهدين از يك ماه پيشتر اقدام كرده بود و تا پايان مرداد ماه اين جنايت را به سرانجام رساند، پس از آن بود كه به كشتار زندانيان چپ پرداخت كه در شهريورماه صورت گرفت. براى چه و بر چه اساسى نيروهاى سياسى به گرامى داشت دهم شهريور و نه روزى در مرداد ماه مى پردازند. احتمالا خون شهداى چپ رنگين تر از مجاهدين دلاور است. باز هم مى توان يادآورى كرد كه هياهو براى تعيين روز نيز براى اولين بار در ادبيات سازمان فداييان اكثريت آمد، كه به بهانه گرامى داشت اين روز توسط خانواده هاى زندانيان شهيد در ايران كه خود پيشنهاد دهنده آن بودند ، مرتب و سيستماتيك اين روز را تبليغ مى كردند. اين نام گذارى و تعيين روز اساسا براى خانواده هاى زندانيان سياسى در ايران بى معنى است، آنها اين رنج و غم را زندگى مى كنند. به اعتقاد من برگذارى هر ساله اين مراسم تكرارى، بدين شكل بى فايده و غير منطقى است. اغلب سازمان هاى چپ و مجاهدين در آن دوران در ماتم از دست دادن رفقاى خود و بهت زده از آن همه جنايت رژيم با سكوت خود، آب به آسياب تبليغات فرصت طلبانه حزب توده و سازمان فداييان اكثريت ريختند.
رژيم جمهورى اسلامى از ۱۳۶۰ تا پايان ۱۳۶۴ كه آمار آن توسط سازمان مجاهدين خلق در نشريه اى ويژه منتشر شده، بيش از ده هزار زندانى سياسى را به قتل رسانده بود.۲ و اين تنها آمارى بود كه در آن سال ها وحشت قابل جمع آورى بوده، وگرنه اين بسيار بيشتر از آن است. اوج اين قتل عام ها در سال ۱۳۶۰، سال آغازين وحشت و كشتار عام رژيم از انقلابيون است. رژيم وقيحانه بسيارى از اين اعدام ها را در دسته هاى چند صد نفرى و حداقل در تهران، در روزنامه ها منتشر مى كرد. آيا كسى مى تواند اين قتل عام هاى روزانه را كمتر و يا كم اهميت تر و يا با اهميت تر از كشتار تابستان ۱۳۶۷ ، قتل هاى زنجيره اى، كشتار سيستماتيك مردم كرد و يا مرگ زندانيان سياسى سال هاى اخير بداند؟ در سال هاى ابتداىى دهه ۱۳۶۰، تنها اعدام آن جان هاى شيفته، قرار ما را آشفته نمى كرد، فرار، يورش به خانه ها، ايجاد وحشت در دل خانواده ها، بى خانمانى بسيارى از فعالين سياسى به همراه خانواده هايشان، جداىى فرزندان از والدين و تاثيرات وحشتناك آن همه فرار و واهمه كشتارها، آن دوران را بسيار فاجعه آميز تر مى كرد و زخم بزرگى بر پيكر تاريخ معاصر اين ملت بوجود آورده است. در طى بيش از بيست سال از كشتار زندانيان سياسى در سال ۱۳۶۷، نبرد نابرابر زندانيان سياسى در رژيم جمهورى اسلامى شكل و رنگ ديگرى به خود گرفته و زنان و مردان بسيارى را قربانى خود ساخته است، چه مرگ جنايت بار يك نفر همچون زهرا كاظمى و يا اعدام حجت زمانى و چه صدها نفر ديگر، كه گاه ناشناخته به قتل گاه برده شده اند. به هيچ وجه نمى توان اين كشتارها را با هم مقايسه كرد و يكى را مهمتر از ديگرى دانست.
در زمانى كه آرش به زير چاپ مى رود، ما با هزاران زندانى مواجه هستيم كه در تظاهرات اخير دستگير شده اند و با شكنجه، زندان طولانى مدت و حتى قتل عام روبرو هستند. ده ها نفر تا به حال كشته شده اند و به احتمال بسيار، تعداد بسيارى از اين زندانيان به قتل خواهند رسيد. اين مردم از هيچ گروه و سازمان سياسى نيستند و برايشان كمتر مرثيه خوانى غير از خانواده هايشان وجود نخواهد داشت. آيا اين ها كم اهميت تر و يا مهم تر از كشتارهاى ديگر رژيم خواهند بود؟
خانواده زندانيان سياسى و شهدا در ايران از همان اوايل سال ۱۳۶۰ همراهى و همدردى خود را با ديگر خانواده ها داشتند، براى اين بازماندگان عزيز، اختلافات سياسى فرزندان شهيدشان هيچ اهميتى نداشته، حاضر به پاشيدن نمكى بر زخم بزرگشان نيستند. من در ميان آن خانواده ها بوده ام، ميزان فاجعه بقدرى بزرگ است كه هيچ قلب و احساسى نمى تواند جاىى براى اختلافاتى از قبيل ميزان اهميت كشتار تابستان ۱۳۶۷ و سال هاى پيش و پس از آن بگذارد. برخى از فعالين سياسى هستند كه با تعيين مراسم متفاوت با يكديگر و بميان آوردن باورهاى سياسى و ايدئولوژيك در اين مراسم ها، در صدد ربودن اين افتخارات هستند. فرصت طلبى متاسفانه هزاران شكل و قيافه به خود گرفته است.
در جنبش آزاديخواهى اخير مردم ايران، ما شاهد فرصت طلبى ذاتى، سازمان فداييان اكثريت و حزب توده در انحراف مجدد جنبش مردم هستيم. اين دو جريان، مجددا به حمايت از مير حسين موسوى و مهدى كروبى، دو تن از مهمترين مهره هاى رژيم در قتل عام زندانيان سياسى در سال هاى ۱۳۶۰دست زده اند. آنها به عمد با عدم يادآورى آن همه جنايت كه خود از ياوران آن بودند، خاك در چشم همه ما مى پاشند. البته هيچ اعتقادى ندارم كه كسى بخاطر اين دو گروه سياسى به خيابان ها آمده باشد.
خانواده هاى شهدا و زندانيان سياسى همه اين سال ها، شاهدند كه مسئولين و جانيان اين رژيم پليد كه تمام وجودشان در آن قتل عام هاى پيش از تابستان ۱۳۶۷ آغشته بوده است از حاميان دو آتشه نخست وزير سابق دولت وحشت، مير حسين موسوى، هستند و در چند ساله اخير به «بركت» جريان هاى فداييان اكثريت و حزب توده به عنوان جناح اصلاح طلب به مردم معرفى مى شوند. اين امر دقيقا بخاطر آن است كه دو جريان فرصت طلب مزبور، كشتارهاى سال ۱۳۶۰ را به حساب نمى آورند. از حاميان مير حسين موسوى مى توان از عاملين اصلى قتل عام هاى سال هاى ۱۳۶۰ نام برد، اعضا و هواداران اين دو جريان به عنوان نمونه، ترور سعيد حجاريان از بنيان گذاران وزارت اطلاعات و يكى از پست ترين جانيان رژيم را تقبيح كرده و سلامتى هر چه زودتر وى را آرزو مى كرده اند. هم اكنون نيز كه وى مورد غضب رژيم قرار گرفته براى سلامتى شكننده وى نگرانند. از جمله مى توان از هادى خامنه اى برادر رهبر جمهورى اسلامى، هادى غفارى ديوانه و خونخوار كه در آن سال ها همواره با كلتى در دست در تلويزيون و روزنامه ها ظاهر مى شد و قسم به ريختن خون هر كافر ضد انقلابى خورده بود، آيت الله سيد حسين موسوى تبريزى كه فرمان كشتن زخمى ها در تظاهرات ضدرژيم در سال هاى ۱۳۶۰ را صادر كرد و در روزنامه هاى آن زمان نيز منتشر شد و امروزه از برخورد شديد رژيم با مردم گلايه مى كند، از هواداران پرو پا قرص مير حسين موسوى است، يوسف صانعى دادستان كل كشور در آن دوران و سيد محمد خويينى ها نماينده ويژه خمينى در بسيارى از نهاد هاى حساس رژيم از متفكرين و حاميان سياسى عقيدتى موسوى هستند. به اعتقاد نگارنده، برجسته كردن كشتار زندانيان سياسى و دلاور در تابستان ۱۳۶۷ جداى از اين تفكر بشدت انحرافى نيست كه تمامى آن همه جنايت و جانيان آن را با آب پاكى شسته و افتخار ببخشند. دو جريان فرصت طلب فداييان اكثريت و حزب توده، همواره با بزرگ نماىى بيش از حد كشتار زندانيان سياسى در سال ۱۳۶۷، عامدانه در صدد گمراه كردن افكار عمومى از آن همه جناياتى است كه در سال هاى ابتداىى دهه ۱۳۶۰ با همراهى با رژيمى كه بسيارى از دست انداركارانش هم اكنون از اصلاح طلبان مورد حمايت آنها هستند، شريك جرم اين رژيم پليد بودند.
متاسفانه ما هيچ گاه روز مشخصى براى گرامى داشت كليت شهداى جنبش مبارزاتى ايران نداشته ايم. يكى از مهمترين آنها تنوع بسيار سازمان هاى سياسى و تعلقات سازمانى و سياسى اين شهدا بدان ها بوده است. عملا، انتخاب روزى براى اين گرامى داشت بخاطر اينكه، تعيين اين روز ممكن است تبليغى براى سازمان و يا حزبى گردد كه بسيارى ديگر نخواهند پذيرفت، غير ممكن شده است. جايگاه كنايه وار اين واقعيت اين است كه براى همه باز ماندگان جريان هاى سياسى، خون شهداى متعلق به جريان خودشان از بقيه رنگين تر است، اما حاضر به اعتراف به آن نيستند. امروزه ما براى آزادى زندانيان سياسى و عقيدتى فرياد سر مى دهيم، اما در پس پشت افكار بسيارى از فعالين سياسى، آزادى زندانيان سياسى با تعلق فكرى نزديك به خودشان در اولويت قرار دارد و مثلا هيچ گاه از زندانيان، اقليت هاى دينى و يا قومى كه تنها بخاطر تعلق خاطر مذهبى و يا قومى خود به زندان افتاده و اعدام شده اند، يادى نمى كنيم. واقعيت اين است كه كمتر در تمام سال هاىى كه براى شهدا و زندانيان سياسى برنامه برگذار شده از اعدام شدگان بهاىى نامى نبرده ايم.
برجسته كردن يك جنايت بر ديگرى، انگاره اى نادرست و فرصت طلبانه و از سوى ديگر كاهش دادن اثرات جنايات بعدى است. رژيم جمهورى اسلامى در تمام سال هاى حكومتش، عليه بشريت جنايت كرده است و بخاطر ماهيت پليد سرمايه سالارى اش، به آن ادامه خواهد داد، كه در اين روزها شاهد حى و حاضرش هستيم. متاسفانه فعالين سياسى ما با زمان به پيش نمى روند، در بسيارى از گره گاه هاى سياسى همواره چشم به گذشته دارند و آينده رو به جلو را نمى بينند و يا نمى خواهند كه شاهدش باشند. سازمان ها و احزاب سياسى از شهداى خود به عنوان سرمايه هاى معنوى خود در كشاكش هاى سياسى استفاده مى كنند و به همين دليل است به يك دوره خاص بر ديگرى اهميت مى دهند. از سوى ديگر جريان هاى ضد مردمى و ضد انقلابى مانند فداييان اكثريت و حزب توده، از اين تفاوت گذارى براى اهداف سياسى خاص خود سود مى برند تا منافع جنبش مردم. كشتار مردم در چند هفته پس از انتخابات نمايشى رژيم، دستگيرى هاى بسيار، ايجاد وحشت و هراس بسيار در قيام اخير مردم ايران، آيا كمتر ارزش تر و يا كم اهميت تر از كشتار هاى عام انقلابيون در سال هاى ۱۳۶۰ و يا تابستان ۱۳۶۷ است؟
جنايت از كشتن يك نفر و يا صد ها نفر و يا بى خانمانى، از هم پاشاندن خانواده ها، كشتن والدين فرزندان، تبعيد از خانه و كاشانه و تعلقات فرهنگى و اجتماعى، بيكارى و اخراج، فقر و بى حرمتى به انسان ها و بسيارى بى عدالتى هاى ديگر كه توسط رژيم سرمايه دارى ايران صورت گرفته و خواهد گرفت در قلب و روح قربانيان آن است. كشتار تابستان ۱۳۶۷ به هيچ وجه مهمتر وتاثير گذار تر از كشتار عام انقلابيون در سال هاى اوليه دهه ۱۳۶۰ نيست و هيچكدام براى نسلى كه آن را زندگى و تجربه كرده است فجيع تر نمى باشد. براى مردم امروز ما قتل جنايت بار يك دختر در خيابان هاى تهران كه فيلمش بارها و بارها مشاهده شد، بدترين فجايع است، و اميدوارند در آينده شاهد يكى ديگر نباشند.
متاسفانه كمترين برخورد جامعه شناختى با پديده زندان سياسى در دوران جمهورى اسلامى و يا حتى دوران رژيم شاه نشده است. در كمتر جاىى به زندانى به عنوان يك قربانى و اسير در يك نبرد نابرابر، پرداخته شده است. براى مردم و حتى بسيارى از فعالين سياسى، زندانى سياسى يك قهرمان و يا بشرى از نوع ديگر است. به اين افراد و شرايطى كه در آن قرار گرفته اند بصورت، علمى نگاه نمى شود. همان گونه كه تحسين ما از زندانيان مقاوم به معنى پذيرش خط و روش سياسى و ايدئولوژيك آنها نيست، نمى بايستى فروپاشى و بريدن زير شكنجه و زندان برخى از زندانيان را موجب فراموشى همه گذشته فداكارانه و مبارزه اين افراد دانست. اين نكته نشانى از پيچيدگى نبرد در اين مبارزه نابرابر است. به گفتهء تراب حق شناس در مقدمه جزوه "بازنده"، "شدت شكنجه با حدت مبارزه طبقاتى و ميزان ثبات رژيم سياسى حاكم ارتباط دارد." ۳
اگر كشورى همچون ايران كه از نظر اقتصادى و پيشرفت صنعتى و تكنولوژى از كشورهاى پيشرفته سرمايه دارى عقب تر است، در بكاربردن، شكنجه، زندان و سركوب مردم اما، از آنها پيشرفته تر و جلو دار تر مى باشد. مبارزينى كه شكنجه مى شوند از يك حد مقاومت برخوردار نيستند، نقطه ضعف و قوت ها با هم فرق مى كند و اگر ضعفى نباشد، دشمن به هيچ وجه نمى تواند هيچ مبارزى را بشكند. تمام زندانيان سياسى از افرادى كه مقاومت كردند، زندانى كشيدند و يا اعدام شدند و يا حتى افرادى كه در زير فشارها و شكنجه هاى وحشيانه، بريدند و به همكارى پرداختند، پيش از آن، خواستار براندازى و عليه رژيم بوده اند. در دوران اين كشاكش طولانى و نابرابر، جنگى براى " هست و نيست"، در ابعادى طبقاتى و فرهنگى، تاريخى در جريان بوده، كه در مرحله اى يكى بر ديگرى غلبه كرده است و با مرثيه خوانى تنها براى آن دلاوران بخاك افتاده نمى توان به اين پيكار ادامه داد.
مبارزه انقلابى اساسا طبقاتى است و به فرد و گروهى تعلق ندارد. مقاومت فرد در برابر شكنجه محدود است و نمى بايست از هيچكس انتظارِ مقاومت نامحدود داشت. هميشه مى بايستى جهت محكوميت بسوى رژيم و زندانبانان باشد و نه قربانيان آن، كه متاسفانه بر اساس يك تفكر سنتى و و نادرست، پس از بريدن و وادادن فرد زير شكنجه، تمام مبارزات و ارزش هاى وى فراموش مى شود و تنها وا پسين دوران حيات سياسى و يا مبارزاتى وى را در نظر مى گيرند. زندان، ويرانگر جمهورى اسلامى در دهه ۱۳۶۰، افرادى را در نظام مخوف خود، له و مچاله كرد، واقعيت ها را وارونه جلوه داد و از اين افراد، آدم هاى ديگرى ساخت، كه گاه باز شناسى آنها سخت و محال شده بود. هيچ اعترافى در زندان اعتبار ندارد و همواره بايستى سابقه مبارزات اين قربانيان شكنجه را محترم شمرد و بياد آورد. مبارزه و همه تبعات آن از سربلندى و پيروزى و ياس و شكست، بخشى از نبرد طبقاتى فرودستان عليه فرادستان است. بايستى بياد داشت كه در اين مبارزه طبقاتى، انسان ها به جنگ هم مى روند و همه آنها داراى محدوديت هاىى در مقاومت و پايدارى هستند. بايستى با همه امكانات عليه شكنجه، زندان و اعدام، اقدام و از شرف و حيثيت انسانى زندانيان دفاع كرد. در اين مبارزه، تنها احساسات و شور انسانى تحت عنوان حقوق بشر به هيچ وجه جوابگو و پاسخى براى مبارزه طبقاتى نيست، در اين كشاكش، مرگ و زندگى، جاىى براى تعارف و مرثيه خوانى نمى ماند.
در پايان، نگارنده معتقد است كه، اهميت هر واقعه و يا جنايت عليه بشريت در دوران و وضعيت مشخص خاص خودش قابل بررسى است. قتل هاى موسوم به زنجيره اى كه باعث قتل بسيارى از نويسندگان و روشنفكران ما شد آيا به اعتقاد مسئولان محترم مجله آرش، مهمتر از جنايت بزرگ رژيم در واقعه ۱۸ تير سال ۱۳۷۸ است؟ آيا تداوم اين جنايات كه ناشى از ماهيت فاسد و سرمايه دارى رژيم از افتادن در بحران هاى متعدد بوده نيست؟ رژيم جمهورى اسلامى قادر به كنترل و تداوم حياتش براى مدت چندان ديگرى نيست بحران پس از بحرانى ديگر، گريبانش را مى گرد.
انقلاب همچون زايمان است، از دوران كشتار ها و جنگ نابرابر انقلابيون در سال هاى ابتداىى پس از بهمن ۱۳۵۷ و دهه ۱۳۶۰، تا كشتار تابستان ۱۳۶۷ و فجايع انسانى بعدى و تا به امروز ما شاهد اين جنايات و كشتارها بوده ايم. فاصله درد هاى زايمان در روزها و ساعت هاى پايانى كوتاه و كوتاه تر و فاصله بحران هاى رژيم نيز كوتاه تر و كوتاه تر مى گردد. ما به انقلاب نزديك تر مى شويم و ياد رفقايمان همواره با ماست در تمام اين سال هاى طولانى، يادشان هميشه شعله ور عشق ما به آرمان آنها از دنياىى بهتر و زيباتر براى همگان است.
ژوئیه ۲۰۰۹

منابع:
۱- Michel Foucault, Discipline and Punish, Translator Alan Sheridan, ۱۹۷۵, ۱۹۷۷ in English.
اين كتاب با عنوان: "مقررات و تنبيه" توسط افشين جهانديده و نيكو سرخوش به فارسى ترجمه شده و نشر نى در سال ۱۳۸۷ آن را منتشر كرده است.
۲ – ضميمه مجاهد شماره ۲۱۹، اسامى و مشخصات بخشى (۱۰۲۳۱ تن) از شهدا، شهريور ۱۳۶۳.
۳- بازنده، اتحاديه دانشجويان ايرانى در سوئد (هواداران سابق سازمان پيكار)، مقدمه تراب حقشناس، اسفند ۱۳۶۳.
اين مقاله در مجله آرش، شماره ۱۰۳، مرداد ماه ۱۳۸۸، منتشر شده است.