فلسطین خلق یا طبقه
بخش دوم مصاحبه با امیلیو میناسیان
ترجمه سامان احمدزاده
سوال: اگر تصور کنیم که ممکن است استعمار اسرائیلی تا حدودی به نفع بورژوازی فلسطین از گسترش تضادهای طبقاتی جلوگیری کند، آیا مبارزه آزادیبخش ملی، هرقدر هم که بینالطبقاتی باشد، نمیتواند گیره سلطهی طبقاتی بر پرولتاریای فلسطینی را کمی آزاد سازد؟
پاسخ: سوال این است که امروز مبارزه آزادیبخش فلسطین در چه موقعیتی قرار دارد؟ آیا اساسا هنوز چنین چیزی وجود دارد؟ مسلماً مبارزه آزادیبخش ملی بهعنوان یک چشمانداز یعنی آزاد شدن از یوغ قدرت استعمارگر و برقراری یک دولتْ کماکان مطرح است و میتوان تصور کرد تا زمانی که استعمار پابرجاست دوام خواهد داشت، اما پروسه بسیج مردمی چگونه شکل میگیرد؟ بهلحاظ تاریخی در فلسطین این مبارزات همیشه حول سازمانها و احزاب تبلور پیدا میکرد و تاثیرات خود را بر ساختار طبقات نیز میگذاشت. در فلسطین مبارزات آزادیبخش ملی دائما در احزاب تشکیلدهندهِ سازمان آزادیبخش (الفتح، جبهه خلق و تمامی انشعابات آنها) تجسم مییافت یعنی در کسانی که پس از جنگ ۱۹۶۷ در آنچه انقلاب فلسطین نامیده شد نقش داشتند. حول این احزاب بود که یک جنبش اجتماعی شکل گرفت و تمام سلسلهمراتب سنتی را که میراث دوران فئودالی بود دگرگون کرد. "انقلاب فلسطین" باعث پدید آمدن طبقهای از کادرها و مدیران شد که اغلب از روشنفکران تبعیدیِ خردهبورژوازی بودند. آنها توانستند با استفاده از رانت سیاسی به درون محیط پرولترهای فلسطینی و در بعضی مواقع غیرفلسطینی در اردوگاههای پناهندگان در لبنان، اردن و سوریه وارد شده و خود را در سازمانهای مبارزاتی ادغام کنند. در چنین شرایطی بورژوازی سنتی سرنگون نگشت بلکه زیر فشار قرار گرفت و نهایتا مجبور شد با این سازمانها وارد مذاکره شود تا خود را در مقابل حملات پرولترهای مسلح مصون دارد. موتور محرک همیشگیِ مبارزات آزادیبخش ملی چنین بوده است: جذب جنبش اجتماعی پرولترها و دهقانان توسط جمعی از "نخبگان" سیاسی که تلاش دارند خود را تبدیل به یک دستگاه دولتی کنند؛ در مورد فلسطین بیشتر با پرولتریزه شدن تودههای دهقانی مواجه هستیم که ناشی از روابط استعماری حاکم است. این فرایند سپس در سالهای 1980 رفتهرفته غزه و کرانه باختری را نیز دربرگرفت، گرچه فاقد یک بُعد نظامی بود: انتفاضه اول در ابتدا شورش پرولترهای سرزمینهای اشغالی بود که اکثرا در اردوگاهها زندگی میکردند و تحت استثمار سرمایهی اسرائیلی قرار داشتند؛ در ادامه و در مرحله بعدی بود که سازمان آزادیبخش توانست آن را تحت کنترل خود درآورده و این جنبش را به یک جنبش سیاسی و ملی تبدیل سازد.
بعد از این چه اتفاقی افتاد؟ در حالت "متعارف" و معمولی هنگامی که رهبری، دستگاه دولتی را در دست میگیرد عدم پیوندی [شکافی] که بین منافع جنبش اجتماعی و دستگاه سیاسی وجود دارد، عمل میکند. پرولترها توسط یک دولت ملی که ظاهرا مدافع منافع تودههاست به سرِ کارشان فرستاده میشوند. آنچه در فلسطین اتفاق افتاد این بود که این عدمپیوند عمل کرد بدون آنکه استقلالی کسب شود: در پایان برهه زمانیای که از قرارداد اسلو تا انتفاضه دوم میرود (یعنی بین سالهای ۱۹۹۳ و ۲۰۰۴) رهبری ملیْ مبارزه برای استقلال را رها کرده و به در اختیار گرفتن رانتها و بازارهایی که اسرائیل در اختیار او میگذاشت راضی شده و به آن بسنده کرد. از این زمان به بعد فشار و اختناق بر مبارزات پرولترهای فلسطینی همچنان تحت لوای اشغال و استعمار اسرائیل اعمال میشود بدون آنکه سازمانهای سیاسی که از بطن مبارزات آزادیبخش ملی بیرون آمدهاند توان ارائه یک چشمانداز مبارزاتی را داشته باشند چراکه رهبران این تشکُلاتْ خود بهمثابه پیمانکارانِ این آرایشِ ساختاری در آن ادغام شدهاند. این همان مقوله اشغال دوگانه است که از آن بهوفور درکرانه باختری صحبت میشود.
سوال: آیا حماس خود را جایگزین دیگران کرده است؟
پاسخ: از بعضی جوانب حماس همان مسیری را طی کرد که ساف. ترکیب اجتماعی قشرِ مدیریت آنها مشابه یکدیگر است: طبقات متوسطی که سرمایهای از خود ندارند و از دانشگاهها بیرون میآیند تلاش دارند شکاف بزرگ بین یک پایه پرولتری و منافع بورژوازی تجاری را پُر کنند. اما حماس برخلاف ساف، اتکای خود را بر یک جنبش اجتماعی قرار نداد. حماس نوعی ضدجامعهی متدینِ، متکی بر سلسلهمراتب برپا کرد که از نظم اجتماعی [موجود] تبعیت میکند. حماس پرولترها را از طریق نوعی عضوگیری عقیدتی در این ساختار وارد نمود یعنی هرگز تلاش نکرد فعالیت مستقل آنها را در چارچوب مذاکراتش با بورژوازی جذب کند.
در این راستا، فکر میکنم که ما باید حداقل از نظر روششناختی، بین مقوله مبارزه و مقاومت تمایز بگذاریم: اولی فرض خود را بر نوعی استقلال در کُنش، با داوهای مادی قرار میدهد که دربرگیرنده تضادهای اجتماعی است و دیگری درکی از "مقاومت" دارد به نحوی که در سازمانهای نظامیِ سلسلهمراتبی مثل گردانهای القسام غزه رایج است. حماس میتواند به مشروعیت خود برای حضور در مقاومت مانند حزبالله یا سایر گروههای سیاسی- نظامی در منطقه ببالد، اما باید این کار را براساس یک مدل متمرکز، سلسلهمراتبی و نظامی انجام دهد و "قوای" خود را از مردم جدا کرده و آماده باشد آنها را در صورت لزوم برای سرکوب مبارزات روانه کند.
در اواسط دهه ۲۰۰۰ دستههایی در درون حماس آن را به سوی ادغام شدن در چارچوب قراردادهای استقلال [با اسرائیل] سوق دادند یعنی وادارش کردند به تَبَع از الفتح، بهعنوان پیمانکارِ اسرائیل به مدیریت پرولتاریای سرزمینها بپردازد. این همان کاری است که حماس بالاخره از سال ۲۰۰۷ با بهدستگرفتن قدرت در غزه انجام داد، اما از آنجا که این کار از طریق نظامی و بدون مذاکره با اشغالگر انجام شد، توانست چهرهی سازشناپذیر خود را حفظ کند اگر چه در نهایت او نیز از نظر عینی به یک پیمانکار محلی برای مدیریت پرولتاریای مازاد تبدیل شد.
[به این ترتیب] حماس به مدت شانزده سال اداره نوار غزه را برعهده گرفت، روابط با اسرائیل را از طریق مذاکره و موشک مدیریت نمود، مبارزات را سرکوب کرد، طبقهای از تجار و کارفرمایان را زیر بالوپر خود گرفت و به آنها اجازه داد ثروتمند شوند تا اینکه ناگهان در ۷ اکتبر ۲۰۲۳ از این نقش پیمانکار بیرون آمد تا مثلاً، تصویر خود را بهعنوان یک سازمان سیاسی- نظامی فراملی از نوع حزبالله احیا سازد. این کار موجب قربانی شدن طبقهی کارفرما/تاجری گشت که در غزه به برکت حماس رشد کرده بود. میتوان فرض کرد که این تغییرِ سمتگیری بدون کشاکش داخلی صورت نگرفته که اینهم بیان انفجار تضادی قدیمی در آن است: تضاد میان شاخهی سیاسی- نظامی که در بین پرولترها طرفدارانی قوی داشت و بخش دیگر آن که در بورژوازی اهل کسبوکارِ فلسطین ادغام شده بود.
سوال: سلطه بریتانیا و سپس استعمار صهیونیستی، تعداد عظیم پناهندگان، اعمال خشونت استعماری دائم و غیره توانست بهصورت مادی نوعی هویت مشترک برای فلسطینیان بسازد که مقاومت آنها در قالب واژه "خلق" یا "مردم" بیانگر آن بود. آیا این سازه تنها بازتابی از گفتمان نخبگان فلسطینی است؟
پاسخ: وجود این هویت مشترک بدیهی است، اما باید از خود بپرسیم در پسِ آن چه میگذرد. من نمیخواهم به هر قیمتی بگویم "مردم وجود ندارند و یا این خدعه و تزویر طبقه مسلط است که میخواهد سلطه خود را در پسِ آن پنهان سازد" و یا حتی بدتر مثلاً بگویم "اگر نقاب از چهرهی آنها بیافتد، پرولترها به منافع طبقاتی خود آگاه میشوند".
ایدهی "مردمی فلسطینی" مختص نخبگان فلسطینی نیست، حتی گاهی علیه آنها نیز به کار گرفته میشود. سوال این است: چه مبارزاتی در درون مقولهی "مردم" آشکار یا پنهان، بین بخشهای مختلف طبقاتی در جریان است؟ در مبارزه وقتی خود را با مردم یکی تلقی میکنیم، مانع از این نیست که در یک موقعیت اجتماعی خاص مبارزه میکنیم.
و از اینجا برمیگردیم به آنچه در مورد مبارزه آزادیبخش ملی و جنبشهای بینالطبقاتی گفتم. در دهههای ۹۰-۱۹۶۰ ساف به مبارزات پرولتری برای کسبِ سهم خود در مذاکره علیه اسرائیل نیاز داشت، درحالیکه پرولترها از رهبری "ملی" خود بهعنوان شیوهای برای مشروعیت بخشیدن به مبارزه علیه نخبگان استفاده میکردند. در سرزمینها، انتفاضه اول اوج این منطق دوگانه یعنی جذب جنبش اجتماعی توسط رهبران سیاسی و استفاده از مبارزه ملی توسط جنبش اجتماعی بود اما بین سالهای ۲۰۰۲ تا ۲۰۰۵ مبارزات پرولتری و رهبریهای ملی که تا آن زمان با هم پیش میرفتند (هرچند با کشمکش)، دیگر چنین نکردند. در پی شکست انتفاضه دوم (که در ماههای اول، همان منطق بینالطبقاتی را پیش گرفته بود یعنی پرولترهای شورشی یا مسلح را به رؤسای سیاسی مرتبط میکرد) رهبران ملی در کرانه باختری و حتی غزه وارد یک منطق سرکوب مبارزات شدند که حتی کسانی را هم شامل شد که گفتمان آزادی ملی را مورد استفاده قرار میدادند.
حتی اگر چنین چیزی با درک غریزیمان اختلاف داشته باشد به نظر میرسد از زمان شکست انتفاضه دوم، مبارزات پرولتری در سرزمینها[ی اشغالی] تشکیلات ملی، فلسطین را بهعنوان دشمن اصلی خود میبیند صرفاً بهایندلیل با او درگیر هستند که نقش حائل را بازی میکند. اسرائیل خود را از زیر بار بازتولیدِ جمعیت آزاد کرده و آن را به نخبگان فلسطینی سپرده است. اسرائیل در شهرهای کرانه باختری براساس منطق "یورش" مداخله میکند و در غزه براساس منطق کشتار جمعی.
سوال: در مورد مبارزات ۲۰ سال گذشته خارج از احزاب و یا علیه آنها چه میتوان گفت؟
پاسخ: برای اینکه از چیزی گفته باشم که بهتر میشناسم یعنی از کرانه باختری (من فقط یک بار در سال ۲۰۰۲ پا به غزه گذاشتم) در سالهای ۱۶-۲۰۱۵ در شمال کرانه باختری، شورشی نهفته و زیرپوستی در میان پرولتاریای اردوگاههای آوارگان علیه تشکیلات خودمختار فلسطین شکل گرفت. آن موقع صحبت از یک انتفاضه "داخلی" مطرح شد که نقطه مرکزی آن اردوگاه "بالاتا" در حومه نابلس بود. این جنبش اجتماعیْ پلیس فلسطین را وادار به عقبنشینی کرد، در نتیجه فضایی برای جوانان ایجاد شد تا گروههای مسلح را در پایگاههای خود، خارج از سلسله مراتب احزاب شکل داده و بتوانند علیه نخبگان مرتبط با تشکیلات خودمختار در نابلس و جنین خود را از نظر اجتماعی تحمیل کنند. درگیریهای بهار ۲۰۲۱ (شورشهای اورشلیم و شهرکهای فلسطینی در سرزمینهای اشغالشده "۱۹۴۸"، حمله سیاسی- نظامی حماس، لغو انتخابات توسط تشکیلات خودگردان) وضعیت را تثبیت کرد: در چنین شرایطی تشکیلات خودمختار خود را تضعیفشده یافت و این امر موجب کاهش نسبی تمایلات استبدادی آن شد.
آنچه در چرخهی شورشهای ۱۶-۲۰۱۵ توجهام را جلب میکرد گفتمانی بود که بین بسیاری از مردم رواج داشت (گفتمانی که ممکن است ظاهراً متناقض بهنظر برسد)؛ بنابرآن مدیریت فلسطینی هم از رویارویی فیزیکی مردم با اشغال جلوگیری میکند و هم از دسترسی آنها بهعنوان کارگر به اقتصاد اسرائیل. مردم در نوعی دلتنگی نسبت به زمانی بهسرمیبردند که: "روزها برای اسرائیلیها کار میکردیم، شبها به سمتشان کوکتل مولوتف پرتاب میکردیم".
درهمان سال اعتصاب مهمی در میان معلمهایی که در استخدام تشکیلات خودمختار بودند شکل گرفته بود که تشکیلات خودمختار با استفاده از ارعاب، سرکوب و باجخواهی یعنی درواقع با بهکارگیری الگوی رژیمهای "عربِ" منطقه، توانست آن را خنثی کند اما این دورهی اعتراضی- اجتماعی پایههای کنترل سیاسی تشکیلات را متزلزل کرده بود.
سوال: چرا جریانات متعلق به گرایش سیاسی ما در قبال این مبارزات سکوت کرده است؟
پاسخ: در کرانه باختری بین مردمْ تشکیلات خودمختار و بورژوازی فلسطین بهعنوان منبع اختناق شناخته میشوند اما ما باید همیشه شرایط کنشهای متقابل را در نظر بگیریم: به ما فعالان اروپایی که در سرزمین اشغالی گشت میزنیم، کارکرد مشخصی محول شده: بازگویی مشاهدات برای مقابله با دستگاه تبلیغاتی اسرائیل. محول شدن این روایات اساساً توسط طبقات متوسط انجام میشود که به طریقی جزئی از منطق دسترسی به سرمایه (مادی یا نمادین) غرب هستند. واقعیت این است که در مبارزه طبقاتی با استثمارگران فلسطینی هیچکس انتظار ندارد که نسبت به او همبستگیای وجود داشته باشد، بنابراین افرادی که گرفتار این روابط استثماری "داخلی" (از دیدگاه ملی) هستند مرتباً و همیشه در مورد آن با تو صحبت خواهند کرد، اما هرگز در آن از بُعد سیاسی پیامی گنجانده نمیشود مگر در لحظات تنش شدید، همانطورکه در سالهای ۱۶-۲۰۱۵ در شمال کرانه باختری پیش آمد.
آنچه پرولترهای فلسطینی بهعنوان پرولتر زندگی میکنند هرگز به گوش ما نمیرسد و این هم تعجبآور نیست: روایت این [امرِ] زیستهْ در مضمون "آرمان ملی"ای که مدیران و نخبگان سیاسی به شبکههای خود در خارج منتقل میکنند، حضوری ندارد.
سوال: پرولترهای این منطقه چه دورنمای مشترکی میتوانند داشته باشند؟
پاسخ: آیندهای که اسرائیل به تصویر میکشد کابوسی وحشتناک است: کشوری متعلق به بلوک مرکزی کشورهای سرمایهداری که منطقهبندی فراگیر و جهانی نیروی کار را در سرزمین خود بازتولید کرده است، به همان نحوی که در تقسیم جهانی کار مشاهده میشود. این منطقهبندی اجتماعی بهلحاظ شهرنشینی در جغرافیایی بسیار کوچک محقق میشود: فاصله بین غزه و تلآویو بهسختی بیش از فاصله بین پاریس و یکی از حومههایش (مانتلاژولی است [58 کیلومتر]) و براساس قومیت اجرا میشود (این امری ثابت در تاریخ اسرائیل مانند بسیاری از دولتهای دیگر است؛ حتی خارج از زمینهی مبارزه ملی: قبل از اشغال کرانه باختری و غزه، با پرولتاریای یهودی "وارداتی" از کشورهای عربی چنین معاملهای میشد).
اما طی بیست سال گذشته، دولت اسرائیل نه تنها خود را بهعنوان ضامن بازتولید اجتماعی پرولتاریای یهودی که بر آن مسلط است تحمیل کرده، بلکه همزمان خود را ضامن موجودیت "فیزیکی" و بقای آن تثبیت کرده است. امروز ما شاهد هستیم که چگونه در ابعادی که تاکنون در تاریخ مشاهده نشده بود اسرائیل این پرولتاریای "ملی" را در پس استثمارگران خودی یارگیری و ردیف میکند، آنهم در تقابل با پرولترهای مازاد غزه که در اردوگاههای اجباری زیر آتش دائمی بمبها محصور کرده است.
بنابراین باید در نظر داشته باشیم که این مبارزات در چه فضای وحشتناکی جریان دارد. تصور اینکه آنها بتوانند توازن قوایی را ایجاد کنند که قادر به "شکستن این قطعهبندیها" باشد، دشوار است. تا سال گذشته، این واقعیت ساده که در سرزمینهای اشغالی این مبارزات کماکان وجود دارند و بر بازتولید روابط اجتماعی تأثیر میگذارند (بار دیگر تاکید میکنم که من در مورد مبارزات صحبت میکنم، نه مقاومت سلسلهمراتبی از بالا) فینفسه چیزی بود که مرا متعجب و تغذیه میکرد. امروز، سنگینی و ثقل منطق کشتار همه چیز را در زیر خود لِه میکند: ظرفیت کنش مستقل پرولتاریای فلسطین در معرض خطر بمباران همهگیر قرار دارد و تا زمانی که پرولتاریای یهود در اسارت دولت اسرائیل باقی بماند (که این نیز قرار نیست به زودی تغییر کند) چیزی برای مذاکره از طریق ایجاد توازن قوا وجود ندارد. ما واقعاً وارد مرحله دیگری شدهایم، مرحلهای که بهسختی جایی برای امید باقی میگذارد.
سوال: آیا انکار پایه مادی مقولهی "مردم" فلسطین به منزله "حمایت منفعلانه" از دولتی نیست که آنها را استعمار و سرکوب میکند؟
پاسخ: من فکر میکنم میتوان چارچوبی تحلیلی ایجاد کرد که در آن با مبارزات فلسطین احساس همبستگی کنیم، بدون اینکه دچار توهم نسبت به دورنمای دستگاههای سیاسی-اجتماعی "ملی" شویم. این همان کاری است که گروه "سوسیالیسم یا بربریت" تا حدی در طول جنگ الجزایر موفق به انجام آن شد: ایجاد یک خط مبتنی بر همبستگی بینالمللی که بتواند درعینحال حامل موضعی انتقادی براساس یک تحلیل طبقاتی نسبت به "جبهه آزادیبخش ملی" الجزایر باشد.
در فلسطین مانند همه جای جهان، ما در دورانی به سر میبریم که در هیچکجای آن تجسم سیاسی "طبقاتی" پرولتاریا وجود ندارد. برخی به احزاب چپ (مانند جبهه دمکراتیک برای آزادی فلسطین و یا جبهه خلق) یا به یک جامعه مدنی فرضی دور از احزاب امید میبندند. من این رویکرد را درک میکنم و حتی در سفرهایم بهواسطه نوعی نزدیکی "فرهنگی" آن را به اشتراک گذاشتهام، اما تضادهای طبقاتیْ از خلال این احزاب و این جامعه مدنی هم گذشته و در آنها عمل میکند، تضادهایی که نخبگان تلاش دارند آن را در روابط سلطهْ ثانوی جلوه دهند. بااینحال ما خود را (بهطور کلی) در همبستگی با گفتمان این نخبگان میبینیم، بدون اینکه متوجه آن باشیم.
من همچنان به این ایده باور دارم که روابط اجتماعی بر ایدئولوژیهای سیاسی ارجحیت دارند و اینکه ما باید -هم از نظر احساسی و هم بهلحاظ نظری - همیشه سعی داشته باشیم از "پایین" عزیمت کنیم یعنی از نظر اجتماعی برای درک مبارزاتی که "مبارزات ملی" دعوی دربرگیری آنها را دارد فراتر از هویتهای سیاسی بنگریم.
در همبستگیِ هویتیای که با فلسطین احساس میکنیم، با خودِ ایده فلسطین، منطقهای متمایزی را میتوان تشخیص داد: برحسب تعلق طبقاتی، رابطه با سیاست، با مبارزه، سرمایه مبارزاتی، فرهنگی و غیره. در ابراز همبستگیای که در آنجا وجود دارد شاهد چنین وضعیتی هستیم اما در اینجا هم چنین چیزی در کار است. این منطقهای مختلف در همزیستی با هم وجود ندارند، همگرایی یا وحدتی را ترسیم نمیکنند: آنها در تضاد و در مبارزه با هم هستند، هر چند به شیوهای کموبیش علنی و یا در سکوت.
من در زمینه "چه باید کرد" حرف زیادی برای گفتن ندارم. درهرصورت، به نظر من بیش از مواضع سیاسیِ متفاوتی که در جنبش همبستگی میبینیم (مثلاً اینکه در مورد حماس چه فکر میکنیم، یا در ارتباط با یک دولت دو ملیتی یا غیره)، بهتر است به ترکیب اجتماعی و کنش مبارزاتیای که از آن نتیجه میشود توجه کرده و آن را بررسی کنیم و سپس موضع خود را در جنبش مشخص کنیم؛ به این امید که "جنگ را به خانه بازگردانیم" و به نظم اجتماعی حاکم، در هر کجا که هستیم، حمله کرده و در نتیجه به کشتار غزه پایان دهیم.
در فرانسه، سازماندهی و تصرف تظاهراتهای همبستگی توسط سیاستمداران حزب "فرانسه نافرمان" و شرکاء که "قضیه فلسطین" را ابزار منافع خود کردهاند، یا حتی انجمنهایی که خود را بهعنوان طرفِ مذاکره با قدرت معرفی میکنند، به نظر من نتیجه شکست مؤلفه پرولتری و غیرسیاسی جنبش است؛ مؤلفهای که برای مثال در طول جنگ ۲۰۱۴ با قدرت بیشتری خود را آشکار کرده بود.