Uncategorised
- توضیحات
- نوشته شده توسط Administrator
- دسته: Uncategorised
در میعادگاه نور و آیینه
گزارش از همایش زاپاتیستی
"بذرگاه: از هرمها، از داستانها، از عشقها و البته، از دلشکستگیها"
بذرگاه،
روز اول، ۲۶ دسامبر ۲۰۲۵
حدود ساعت ۲ بعدازطهر بهCIDECI رفتیم. جز چند نفری که برای ثبتنام آمده بودند و تیم
پشتیبانی، تقریبا تمام افراد دیگر حاضر در بومی بودند. در جای جای محل، افرادی، اکثرا مردها، به چشم میخوردند که دایرهوار دور هم جمع شده بودند. زنان مشغول پهن کردن بساط صنایع دستی و دیگر اقلام فروشی بودند.
روند ثبتنام هم مانند برنامهی جلسات با تمام دفعات دیگر متفاوت بود و امنیتیتر. افراد باید از قبل کدی دریافت میکردند و در محل ثبتنام کد را از آنها میپرسیدند و میبایست کارت شناسایی نشان دهند. پیش از این نه کد لازم بود و نه کارت شناسایی. پس از ثبتنام هم به جای گردنآویز همیشگی، یک دستبند کاغذی (شبیه آنچه گردشگران در مناطق حفاظت شده یا در هتلهای آل اینکلوسیو میپوشند) به مچ ما بستند و اسممان را رویش نوشتند. حالا نمیدانم این اتفاقی بود، یا برای صرفهجویی؛ شاید هم طعنه و کنایهای بود به توریسم سیاسی شرکت کنندگان. با توجه به محتویات سخنرانیهای روز اول، این تعبیر آخری محتملتر است.
۱.سخنرانی کاپیتان مارکوس، مثل همیشه پر از پیچیدگی، استعاره، طنز، کنایه و البته زبان شاعرانه بود. از سال پبش وضع سلامتیاش بهتر است: چهرهاش ورم نداشت و سرحال صحبت میکرد.
اشارههای مختصری کرد به موضوعاتی که در تمام روزها قرار است مورد خطاب قرار گیرد: مسئله تجربهی کمون، مسئله زبان مادری و مسئله روابط اجتماعی چه در درون و چه در بیرون زاپاتیسم (عشق و شکستِ عشقی).
در مورد موضوع اول، تاکید بر لزوم پیوند تجربه عملی و تفکر انتقادی بود و نیز جداساختن بحث ایدئولوژیک (کاری که نظریه پردازان و آکادمیسینهایی میکنند که خبر از دنیای واقعی ندارند) از تفکر انتقادی. کنایههای همیشگی به روشنفکران پای شومینه، به آنها که میخواهند زاپاتیسم را برای زاپاتیستها توضیح بدهند و بهطور خاص به کردها که میگویند زاپاتیستها از آنها کپیبرداری کردهاند. مارکوس تاکید کرد که از بسیاری تجربیات خصوصا تجارب بومیان دیگر جغرافیاها و از مردم بالکان آموختهاند، و برای تمام مقاومتها، خصوصا مقاومت مردم فلسطین ارزش قائلند، اما هر مورد با دیگری متفاوت است و مبارزه اینان نیز شرایط و ویژگیهای خودش را دارد. مارکوس لازم دید خلاصهای ارائه دهد از آنچه در دو سال اخیر حول ایدهی کمون بیان کرده و به اشتراک گذاشتهاند. سپس به تلخی گفت که به نظر میآید "شماها" بلد نیستید درست ببینید و درک کنید.
بههرحال، مارکوس از جایگاه یک روشنفکر صحبت میکند؛ تحلیل او از شرایط اقتصادی و سیاسی جهان، اشارهاش به بحران مفهموم دولت-ملت، نقد او به قدرتمندان شرق و غرب و به روشنفکران خودی حاکی از همین جایگاه است. در بخش نقد اقتصادی سیاسی، مارکوس نظام سرمایهداری را فنری تلقی میکند که تا حد ممکن جمع شده و به زودی منبسط خواهد شد و این انبساط را مساوی با جنگ و نابودی میداند، و کلانپروژهها را بخشی از تجسم این نابودی؛ همچنین با طرح این ایده که در حال حاضر باید مناطق جغرافیایی را که طبق منطق سرمایه تشکیل شدهاند جایگزین مفهوم دولت-ملت کرد، در مقابل "اتحادهای" شکل گرفته حول سرمایه، به همبستگی و مبارزه متحد علیه نظام سرمایهداری اشاره میکند: اژدهایی مخوف که دهها سر دارد (تفکر پدرسالارانه و مردسالاری، خودکامگیهای از هر نوع، نژادپرستی، دگرستیزی، استثمار و غیره) و هرکدام از سرها را که ببری به هر حال به خود اژدها صدمه زدهای. در انتها نتیجه میگیرد که "تنها بر خاکستر ریشههای پیشین است که دنیایی جدید میتواند ریشه بدواند".
در مورد زبان مادری، به تنوع زبانها در مناطق زاپاتیست اشاره کرد و گفت که به یمن همزیستی در کمون، بسیاری از بچهها چهارزبانه هستند، یعنی سه زبان بومی و اسپانیایی را یاد میگیرند. اما به نظر من تاکید مارکوس بر دو موضوع عمیقتر بود؛ اول، تلاش زاپاتیستها برای یافتن زبانی که بتوانند از طریق آن افکار و تجربیاتشان را با ما، غیر زاپاتیستها، در میان بگذارند و دوم، یافتن زبان مشترکی در میان خود زاپاتیستها برای تبیین مشترک کمون. مورد دوم، مسئله یافتن زبان مشترک بین بومیان همبودهای زاپاتیستی، در حقیقت یافتن توافق است راجعبه چهارچوب کمون و کارکرد آن. در این زمینه، معاون فرمانده مویسس بیشتر صحبت کرد.
مورد نخست، نقدی صریح بود به "زبان نفهم بودن" بسیاری غیر زاپاتیستها، یعنی عدم توانایی آنها در درک زاپاتیسم و احترام به آن بهعنوان تجربهای یگانه …
۲.با زبان ساده همیشگی، معاون فرمانده شورشی مویسس پیشینهای ارائه داد از روند دستیابی به ایدهی کمون؛ روندی که به نظر میآید سفرشان به اروپا تاثیر مهمی بر آن داشته است. نه از این نظر که افکار، تجارب و مبارزات اروپاییها برایشان سرمشق بوده باشد، بلکه از این منظر که پی بردهاند اوضاع در این "جهان اول" چقدر خراب است و اگر وضع این دنیای مثلا پیشرفته چنین است، دیگر فاتحه آنهای دیگر حسابی خوانده است؛ پس راه حل، ایجاد تغییر اساسی است، تغییری عملی و نه نظری. در اینجا مویسس به مسئلهای کلیدی اشاره میکند: اولین گام مبارزه برای اروپاییها آگاهی یافتن است نسبت به اینکه زیستن در جهان اول بیش از هرچیز زندگی تحت نظامی است که از نظر سرکوب، کنترل و خودکامگی دارای مقام اول است. فکر میکنم گفتن این حرف میتواند به برخی رفقای اروپایی که در حسرت مبارزه زاپاتیستها هستند، نقطهی شروعی بدهد برای اینکه بتوانند مبارزه و تجربه زیستیشان را بهتر مرتبط کنند و از اکتیویسم، بهنوعی به زندگی توامان با مبارزه روزمره تغییر جهت دهند.
با تاکید بر ضرورت بررسی مشکلات، راه حلها و دستاوردهای گذشتگان، مویسس از درس گرفتن برای حال و آینده انگشت گذاشت، خصوصا در دو مورد: امکان زندگی بدون پول، که احتمالا به نوعی استعارهای است از امکان زیست بیرون از نظام سرمایهداری و مناسبات آن، و اهمیت همبستگی، اتحاد و عمل اشتراکی بهعنوان تنها راه گریز از این مناسبات. با انتقاد مجدد از ساختار هرمی، که با وجود نیت خیر ایجاد یک "دولت خوب"، همانا تکرار ساختار قدرت عمودی و بازتولید مناسبات سرمایهداری است و درعینحال امکان مقاومت در برابر طوفان (نظام سرمایهداری و نابودی مادرزمین) را ایجاد نمیکند، مویسس به امکان سازمانیابی دیگری در چهارچوب ایدهی کمون اشاره کرد. ساختاری که قوانین خود را دارد؛ قوانینی که هنوز در دست بررسی هستند و برای تبیین آنها وقت بسیار و توافق همگانی لازم است، یعنی، همانچه مارکوس زبان مشترک بین بومیان مینامد. آنچه در مورد کمون جدید بود همین تاکید چندبارهی مویسس بر وضع قوانین خودی است: او با انتقادی شدید از دستگاه قضایی و دادگستری، قانونگذاران را به عدم عدالت متهم میکند و بهدرستی میگوید که قوانین را بالادستها برای کنترل فرودستها وضع کردهاند و خودشان از آنها سرپیچی کرده و درعینحال از هرگونه مجازات مصون هستند. در ادامه تاکید میکند که زاپاتیستها باید قوانین خودشان را برای ساختار خودشان داشته باشند. قضیه تبیین چهارچوبی مشخص و واضح است برای سازماندهی و کارکرد عملی کمون که مشغول تکوین آن هستند. درعینحال، به نظر میرسد تا این "قوانین" تبیین نشود، خبری از دعوت همگان به شرکت در کمون نخواهد بود.
همچنین، شالودهی اصلی کمون را رد مالکیت خصوصی میداند؛ با اینکه از دو سال پیش در این رابطه بسیار صحبت کردهاند، جالب است که این دفعه، مالکیت خصوصی تنها در رابطه با زمین مطرح نمیشود، بلکه معنای گسترهتری مییابد و مالکیت خصوصی عقاید، تجارب زیستی و دانش زندگی را نیز در برمیگیرد. هم زمان مویسس از جایگاه یک بومی، از این سخن میگوید که انسان برای زیستن جز به مادرزمین که منشأ مایحتاج او برای زنده ماندن و نیز درمان بیماریهاست به هیچ چیز دیگری احتیاج ندارد، خصوصا به پول. و اینجا احتمالا اشاره به مسئله پولی است که از مالکیت زمین به دست میآید و منشا درگیری و خشونت و درعینحال، آغاز مناسبات سرمایهدارانه (ایجاد مالکین خرد، متوسط و بزرگ) درمیان اقوام بومی و روستاییان بوده.
روز دوم، ۲۷ دسامبر ۲۰۲۵
جلسات سروقت، ساعت ۶ شروع شد. دو سخنران مدعو رائول رومرو و کارلوس آگیره روخاس بودند، که در دانشگاه ملی خودمختار مکزیک در زمینه علوم اجتماعی تدریس و تحقیق میکنند. و پس از آنها مارکوس و مویسس صحبت کردند. موضوع سخنرانیها بر تاریخ متمرکز بود.
۱.رائول رومرو راجعبه استفاده و سوءاستفادهی از تاریخ صحبت کرد؛ از اینکه تاریخ برای قدرتمندان ابزاری است برای توجیه و زمینهسازی برای جایگاه خودشان در قدرت، در راس هرم، و سوءاستفاده از آن به معنی حکایت تحریف شده تاریخ و فراموش کردن و به یادآوردن وقایع به دلخواه؛ و هم زمان نسخهای از تاریخ ارائه میدهند که بر افراد مشخص یا شخصیتهای تاریخی خاص متمرکز است و نه بر مردم. از طرف دیگر، رومرو تاریخ را برای خلقهای مبارز بسیار مهم میداند: بهعنوان حافظه تاریخی جمعی و سرچشمه هویت. او همچنین درباره مفهوم "فرسایش اعتماد" (erosión de confianza) بهعنوان یکی از استراتژیهای تاریخی قدرتمندان صحبت کرد: دخالت در آینده در زمان حال با تحریف گذشته، با این هدف که فرد یا گروهی که بهلحاظ تاریخی اهمیتی انقلابی داشته را تخریب کنند و گذشتهی جدید و البته دروغینی برایشان بسازند تا آیندگان دیگر آنها را بهعنوان عناصر انقلابی بازنشناسند. این درست همان کاری است که جمهوری اسلامی دارد با جنبش چپ ایران انجام میدهد.
۲.کارلوس آگیره نیز به طریق دیگری راجعبه همین موضوعات صحبت کرد و نقطه آغاز تمایز میان دو مفهوم کلمهی "historia" بود: تاریخ و روایت. تاریخ به معنای رویدادهای واقعی و روایت (تاریخی) به معنای تفسیر دلخواه آن رویدادها. اما نکات دیگری در حرفهای او جالب و انگیزاننده بود. آگیره در نقد از نظریات پسااستعماری (postcolonial) و ضداستمعاری (descolonial) که هرگونه تفکری را که ریشه در اروپا دارد به بهانه "استعماری" بودن منسوخ میدانند گفت که تفکر انتقادی وطن ندارد و تفکر سلطه نیز؛ یعنی نمیتوان تفکری را تنها به دلیل خاستگاه ملی یا فرهنگیاش کنار گذاشت یا ستایش کرد. با اشاره به این که دیدگاه ضداستعماری مبارزه طبقاتی را فراموش میکند، افزود که دولتهای به اصطلاح "ترقیخواه" آمریکای لاتین به اشاعهی این دیدگاهها پرداختهاند تا تقصیر همه مشکلات را به گردن یک دشمن خارجی استعماری بیاندازند و برای بورژوازی ملی خود فرصت هرگونه چپاول و سرکوب را فراهم نمایند. در انتها با بازگشت به بحث تاریخ گفت که برای خلقها، حقیقت تاریخی سرچشمه در تجربهی عملی دارد، دانش زادهی عمل است و تاریخ، بهعنوان رویدادهای واقعی، همانا واقعیت تجربه زیستی است.
۳.در ادامه، کاپیتان مارکوس قصهای خواند دربارهی عشق از نظر دختربچهای هشت ساله به نام دنی (که از بیانیهها او را میشناسیم) و به نوعی سمبل نسل آینده زاپاتیستهاست. موضوع داستان، اصرار دنی است به اینکه یکی از رفقای زن را که سی سال است مجرد است قانع کند ابتدا با یک راننده و بعد با یک پزشک ازدواج کند، زیرا بدین ترتیب میتواند از او پزشکی بیاموزد و این دانش به درد همبود خواهد خورد. داستان سرنخی ارائه میدهد از مفهوم عشق برای زاپاتیستها با نگاه به آینده: فرصتی برای ایجاد روابط عاطفی سازنده که هم برای فرد و هم برای جامعه سودمند باشد.
۴.در پایان معاون فرمانده مویسس اعلام کرد که در روزهای آینده راجعبه این صحبت خواهد شد که در چهارچوب کمون چه چیزهایی اشتراکی است و چه چیزهایی خیر. و نیز درباره اینکه بعد از طوفان، وقتی که هرم سرمایهداری نابود شده باشد، قرار است جامعه چگونه اداره شود، او برای این منظور از فعل «gobernar» استفاده کرد؛ در روز اول هم گفته بود که با اینکه زاپاتیستها ساختار هرمی را کنار گذاشتهاند، همچنان از این کلمه استفاده خواهند کرد. پس منظور باید اداره و گرداندن جامعه باشد و نه حکومت کردن به معنای به دست گرفتن قدرت. مویسس بهعلاوه به درگیریای درونی اشاره کرد راجعبه مزایا و معایب مبارزه صلحآمیز و مبارزه همراه با خشونت و گفت که با توجه به خشونت فزاینده از جانب دولت، بحث داغی درباره لزوم دست بردن مجدد به اسلحه درون زاپاتیستها درگرفته است. خود مویسس عقیده دارد که ادامه مبارزه مدنی صلحآمیز بهتر است چرا که همه شمول است و همه امکان دارند در آن شرکت کنند و درعینحال اگر نبرد مسلحانه باشد فرصت اعمال خشونت بیشتر را برای دولت فراهم میکند. بحثی مشابه چند سال پیش (۲۰۱۹) در میان مبارزین صحرای غربی در گرفته بود: نسل جوان، پس از چهل و پنج سال، خسته از معاهدات اجرا نشده و قول و وعدههای توخالی سازمانهای بینالمللی راجعبه حق بازگشت به سرزمین برای مردم صحرا، معتقد به ازسرگرفتن مبارزه مسلحانه بود و در نهایت موفق شد عقیده خود را مسلط کند. متاسفانه، نتیجه شکستی سنگین بود چراکه مراکش، به یمن پشتیبانی فرانسه و اسراییل، بهلحاظ تکنولوژی نظامی بسیار قویتر است. تعداد زیادی کشته شدند و شرایط بههیچوجه عوض نشد.
روز سوم، ۲۸ نوامبر
تمرکز جلسه امروز بر روی حقوق و قوانین بود. سه سخنران مدعو، ادواردو آلمیدا و تامارا سن میگل از گروه نودو (گره حقوقبشر) پوئبلا، و باربارا زامورای حقوقدان بودند و سپس مارکوس و مویسس صحبت کردند. بحث هر سه سخنران مدعو شباهتهای بسیاری با بحث آلتوسر راجعبه قوانین داشت.
۱.ادواردو آلمیدا
ادواردو بازتاب سالها کار در حوزهٔ حقوقبشر در کنار جوامع در حال مبارزه را به اشتراک گذاشت. او تأکید کرد که قصد ارائهٔ نظریه ندارد، بلکه از دلِ عمل و تجربه سخن میگوید؛ تجربههایی که اغلب متناقض و ناتمامند. به گفتهٔ او، سخن گفتن از حقوقبشر دشوار است، زیرا این حقوق از معنای اولیهی خود تهی شده، دستکاری شده و حتی علیه همان مردمانی به کار رفتهاند که زمانی برای بهدست آوردنشان مبارزه کردند.
محور اصلی سخنرانی او پارادوکس حقوقبشر بود: حقوقبشر گاه میتواند ابزاری برای توقف بیعدالتی یا آشکار کردن ظلم باشد، اما همزمان به مشروعیتبخشی و پنهانسازی خشونت نیز کمک میکند. جوامع، خانوادههای ناپدیدشدگان قهری و قربانیان قدرت ممکن است در دادگاهها پیروز شوند یا توجه جهانی را جلب کنند، اما در عمل میبینند که بهرهکشی، سرکوب و تحقیر ادامه مییابد یا حتی شدت میگیرد. در چنین وضعی، عدالت و بیعدالتی به یک زبان سخن میگویند.
ادواردو توضیح داد که حقوقبشر از دل خیزشها و مبارزات جمعی زاده شد، اما بهتدریج درون نظام جذب گردید. امروزه دولتها آشکارا از زبان حقوقبشر برای توجیه سرکوب، نظامیسازی، سلب مالکیت و حتی نسلکشی استفاده میکنند. قدرت با نامگذاری خشونت در قالب حقوق، آموخت چگونه با مصونیت بیشتری عمل کند.
او نمونههای متعددی آورد از اینکه چگونه مفاهیم کلیدی به بهانههایی برای سلطه بدل میشوند: صلح برای انکار آزادی و کرامت به کار میرود؛ توسعه برای توجیه تخریب و آوارگی؛ حقوقِ کار برای بهرهکشی بیشتر استفاده میشود؛ حقوق بومیان به فولکلور تقلیل مییابد درحالیکه خودمختاری و سرزمینشان مورد حمله قرار میگیرد؛ از حقوق زنان سخن گفته میشود اما خود قربانیان مقصر شمرده میشوند؛ و حقوق محیطزیست و آب برای جرمانگاری فقرا استفاده میشود، در حالی که شرکتها زمین و منابع را ویران میکنند.
به گفتهٔ ادواردو، همهی اینها در درون چیزی عمل میکند که او آن را "هرم" نامید: نظمی اجتماعی که در همهجا بازتولید میشود و بر سرمایهداری، استعمار و پدرسالاری بنا شده است؛ نظمی که انسانها را بر اساس طبقه، کاست و جنسیت دستهبندی میکند و تعیین میکند چه کسانی سزاوار زندگی، حقوق و کرامتاند و چه کسانی قابلحذف تلقی میشوند.
در مکزیک، این منطق به شکل "غربالگری اجتماعی" ظاهر میشود: برخی بهعنوان شهروندان کامل به رسمیت شناخته میشوند، برخی دیگر بهعنوان جمعیتهایی که باید کنترل و مدیریت شوند، و برخی کاملاً قابل دورریختناند. در چنین سیستمی، حقوق بهراستی وجود ندارد؛ آنچه هست امتیازهایی است که باید در برابر اطاعت بازپرداخت شوند و تهدیدهایی که برای تحمیل فرمانبرداری به کار میروند.
ادواردو پذیرفت که حقوقبشر گاه میتواند ابزارهای دفاعی باشد: ممکن است سلب مالکیت را به تعویق اندازد، رفقای زندانی را آزاد کند یا بیعدالتی را آشکار سازد. اما او هشدار داد که نباید این را با رهایی اشتباه گرفت. حتی زمانی که حقوقبشر "کار میکند"، مبارزه را درون همان هرم نگه میدارد.
او در پایان گفت که مقاومت واقعی از سازمانیابی جمعی، خودمختاری، دفاع از زندگی، سرزمین و کرامت بدون درخواست اجازه از قدرت میروید. حقوقبشر میتواند بهطور تاکتیکی به کار گرفته شود، اما نباید هرگز به دام تبدیل شود.
۲.تامارا سن میگل
تامارا سن میگل این پرسش را مطرح میکند که آیا زبان "حقوقبشر" هنوز میتواند جهانی را توضیح دهد که با جنگ دائمی، نابودی، و عادیسازی خشونت شکل گرفته است یا نه؟ پرسشی که از این بحث برمیخیزد آن است که آیا ما شاهد فروپاشی چارچوب حقوقبشر هستیم، یا آنچه بهعنوان بحران دیده میشود در واقع برملا شدن ماهیت واقعی حقوقبشر است: زبانی هژمونیک، غربمحور و دولتمحور که هرگز برای مواجهه با جنایتهای قدرت، خشونت استعماری یا سرمایهداری طراحی نشده بود. حقوقبشر تنها در جایی وجود دارد که دولت آن را به رسمیت بشناسد، حال آنکه همین دولت از طریق قانون و نهادهایی که برای حفاظت از قدرت و نه از زندگی طراحی شدهاند، خشونت ساختاری را مرتکب میشود، ممکن میسازد و پنهان میکند.
او استدلال میکند که خشونت در فلسطین، مکزیک و دیگر نقاط جهان مجموعهای از نقضهای پراکنده نیست، بلکه بخشی از یک نظام جهانیِ جنایتهای قدرت است که بهوسیلهی سرمایهداری، دولتها و شرکتها هدایت میشود. فلسطین بهعنوان یک "آزمایشگاه نابودی" توصیف میشود؛ جایی که فناوریهای جنگ و کنترل آزموده و سپس به سراسر جهان صادر میشوند.
سن میگل بر این باور است که نهادهای حقوقی و بشردوستانه عمداً در حال فروپاشیاند: شدیدترین آسیبها- جنایتهای دولتی، سلب مالکیت توسط شرکتها، خشونت پدرسالارانه و نابودی زیستمحیطی- از حوزهٔ قانون کنار گذاشته میشوند، زیرا خود قانون پشتیبان نظمی است که این خشونتها را تولید میکند.
او از منظری الغاگرایانه (abolitionist) این ایده را رد میکند که عدالت میتواند از سوی دولت تأمین شود و دولتها و شرکتها را جرمزاترین کنشگران میداند؛ در حالی که کسانی که مقاومت میکنند، مجرمسازی میشوند.
سن میگل شیوههای خودمختار و جمعی برای نامگذاری آسیب، جلوگیری از عادیسازی خشونت، دفاع از مشترکات و اجرای عدالت مبتنی بر اجتماع را راهحلهایی کوچک برای مقابله با این شرایط میداند و معتقد است پیوندها باید نه تنها بین افراد بلکه بین افراد و محیط زیست نیز شکل گیرند.
سخنرانی با تأکید بر این نکته پایان مییابد که عشق، مهربانی، تخیل و همبستگی فرامرزی، نیروهایی مادیاند که توان درهم شکستن هرم قدرت و مقابله با نظامی سازمانیافته حول ویرانگری را دارند. عشقی که در مادران جستجوگر، عشق به طبیعت، زمین و آب تبلور مییابد.
در پایان صحبتهای تامارا، کاپیتان مارکوس رو به دو سخنران گفت که مبارزه قضایی و حقوقی را نباید کنار گذاشت و باید آن را توأم با مبارزه تشکیلاتی پیش برد.
۳.باربارا زامورا
باربارا سخنانش را با تأکید بر این آغاز کرد که قوانین خنثی نیستند: همهی قوانین ابزار قدرتاند و بنابراین ذاتاً تبعیضآمیز. هرچند قانون اساسی مدعی بهرسمیتشناختن حقوق فردی و جمعی است، این حقوق تنها تا زمانی وجود دارند که قدرت اجازه دهد. وقتی دیگر بهصرفه نباشند، اصلاح یا حذف میشوند.
او توضیح داد که قانون اساسی عالیترین چارچوب حقوقی است و همهی قوانین دیگر از آن مشتق میشوند، اما بارها اصلاح شده است نه برای گسترش حقوق واقعی، بلکه برای تمرکز قدرت و برچیدن حمایتهایی که پیشتر بهرسمیت شناخته شده بودند. حاکمان از قانون اطاعت نمیکنند؛ بلکه آن را مطابق منافع خود تغییر میدهند.
باربارا بهویژه بر قوانینی تمرکز کرد که بر زمین و سرزمین اثر میگذارند. او شرح داد که چگونه اصلاحات مادهی بیستوهفتم، بنیانهای حقوق اراضی دهقانی و بومی را که از دل انقلاب پدید آمده بودند، درهم شکست. این اصلاحات پایان توزیع ارضی را اعلام کردند، حمایت از زمینهای مشاع و کمونال را برداشتند و امکان فروش، تصرف یا رهن آنها را فراهم کردند (تا قبل از اول ژانویه ۱۹۹۴ و ورود مکزیک به بازار آزاد امریکای شمالی- نفتا، این اراضی قابل فروش نبودهاند). همزمان، حدود مالکیت خصوصی گسترش یافت و بانکها و شرکتها مجاز به تملک زمین شدند. مالکیت اجتماعی و اشتراکی به مالکیت خصوصی فروکاسته شد و این امر به تمرکز عظیم زمین، سلب مالکیت و تداوم منازعه انجامید. وعدهی "امنیت حقوقی" در روستاها، به گفتهٔ او، دروغین بود و مبارزهی ارضی همچنان ادامه دارد.
سپس به اصلاحات قانون اساسی مرتبط با نظامیسازی پرداخت. آنچه زمانی ممنوع بود- بهکارگیری ارتش در امنیت عمومی- ابتدا بهطور موقت مجاز شد و سپس دائمی گردید. نیروهای مسلح اختیارات تحقیقاتی یافتند و گارد ملی زیر فرماندهی نظامی قرار گرفت. باربارا هشدار داد که این روند خطر سلب مالکیت را تشدید میکند، زندگی اجتماعی را تضعیف میسازد و گارد ملی را به نیرویی ارعابآمیز در زمان تخلیهها و تصرف زمین بدل میکند. حضور نظامی، با وجود شواهد تاریخی از خطراتش، در هشت سال اخیر عمیقاً به فضاهای غیرنظامی گسترش یافته است؛ در حال حاضر ۵۰۰ پایگاه گارد ملی درون روستاها و شهرهای کوچک ایجاد شده است.
باربارا سپس قانون کشاورزی را تحلیل کرد و نشان داد که تبصرهی "منفعت عمومی" بر این قانون، منافع دولتی را بر استفادهی جمعی از زمین اولویت میدهد. بر اساس این قانون، زمین میتواند برای کلانپروژههایی مانند قطارها، بزرگراهها و گردشگری مصادره شود، حتی زمانی که این پروژهها در خدمت منافع خصوصیاند. غرامت اغلب پرداخت نمیشود و دهقانان به نبردهای حقوقی طولانی و نابرابر کشانده میشوند. او تأکید کرد که ایخیداتاریوها (اعضا و ساکنان اراضی مشاع) و کومونِروها (دهقانان و کشاورزانی که روی یک ملک کمونال کار میکنند و در حقیقت یکی از مالکان جمعی آن به حساب میآیند) از حق برگزاری مجامع خود بدون مجوز دولتی محروماند، گویی فاقد توان خودتعیینگری هستند. هرچند خودمختاری بومی روی کاغذ بهرسمیت شناخته شده، قانون کشاورزی آن را در عمل خنثی میکند.
او همچنین به قانون هیدروکربنها و قانون معدن پرداخت. قانون هیدروکربنها اشغال زمین برای پروژههای انرژی را مجاز میکند و این فعالیتها را بر همهی کاربریهای دیگر زمین- حتی بالاتر از حمایتهای قانون اساسی و معاهدات بینالمللی مانند کنوانسیون ۱۶۹ سازمان بینالمللی کار- قرار میدهد. قانون معدن اعطای امتیاز بدون مشورت را مجاز میسازد، سرزمین را ویران میکند، آب را آلوده میسازد، جوامع را آواره میکند و ارزش مواد معدنی را بالاتر از جان انسان مینشاند.
باربارا توضیح داد که "آمپارو" (چیزی شبیه به درخواست تجدیدنظر)، که بهطور تاریخی ابزار کلیدی دفاع از حقوق قانون اساسی بوده، تضعیف شده است. اصلاحات بر قانون "آمپارو" اعمال آن بر پروندههای مربوط به اراضی را حذف کرده، مهلتهای سختگیرانهای برای طرح دعاوی زمینی وضع کرده و صدور تعلیقهای موقت را محدود به تصمیم قاضی ساخته است. در نتیجه، کلانپروژهها حتی در صورت نقض حقوق دهقانان و بومیان میتوانند پیش بروند و این امر با ادعاهای مبهم "منفعت اجتماعی" توجیه میشود.
او در ادامه به حقوق عرفی پرداخت و تأکید کرد که نظامهای عدالت بومی واقعاً از سوی دادگاهها بهرسمیت شناخته نمیشوند. در عوض، یک الگوی حقوقی خصوصی و هژمونیک بر آنها تحمیل میشود که واقعیتهای بومی را نادیده میگیرد و تبعیض تولید میکند. برابری واقعی در برابر قانون، بهگفتهٔ او، مستلزم بهرسمیتشناختن نظامهای گوناگون عدالت است، نه تحمیل یکنواختی.
در تأملات پایانی، باربارا پیشنهاد کرد که اگر قرار است قوانین تازه معنا داشته باشند، به قانون اساسی تازهای نیاز است که خودِ مردم آن را بسازند؛ چیزی که روزگاری در گفتوگوهای سنآندرس روزنههایی از آن دیده شد. او پا را فراتر گذاشت و دعوت کرد بیندیشیم که آیا میتوان زندگیای را بدون قانونها، دادگاهها، قضات و اطاعت تحمیلی تصور کرد یا نه. او نتیجه گرفت که افراط در قانونگرایی به افراط در خشونت میانجامد. قانون از زندگی محافظت نمیکند؛ اغلب آن را نابود میسازد. وظیفهٔ مبارزین پیشِرو، رویارویی جمعی با توفانهای حقوقی، برچیدن ساختارهای قدرت، و تصور زندگی فراتر از قفس قانون و منطق مرگ سرمایهداری است.
۴.مارکوس
کاپیتان سخنانش را با پاسخی به بخشی از صحبتهای دیروز کارلوس آگیره شروع کرد که گفته بود زاپاتیستها بعضیها را به خاطر شیوهی توهین آمیزشان دیگر به مناطق خود راه نمیدهند. اشاره کرد که "بعضی"ها بر اساس ترسها و وسواسهای شخصی حرف میزنند و توضیح داد که این نظر افراد است، نه جمع زاپاتیستها. به گفتهی او، مسیر زاپاتیستی تقریباً هرگز به روی کسی بسته نبوده است؛ از جمله فیلسوفان و اندیشمندانی که بسیاری از آنان را با احترام و محبت نام برد. گفت که تفاوتها، اختلافنظرها و حتی گسستها امری طبیعی و ضروریاند. آنچه زاپاتیستها به دنبالش هستند، نه اجماع، بلکه تفاوتِ مبتنی بر استدلال است؛ آنها نه به دنبال پیرو، بلکه به دنبال رفیق هستند. او توضیح داد که گوشدادن به معنای موافقت، همدستی یا داوری نیست. زاپاتیستها فضای خود را به روی کلمات، ایدهها و بیانهای هنری میگشایند، زیرا اینها شیوههایی هستند که جهان از طریق آنها خود را بازنمایی میکند. ارزش یک اندیشه نه در نشستها و سمینارها، بلکه در عمل سنجیده میشود. این فضا بذرگاه است، نه مدرسهای برای کادرسازی یا مکانی برای انضباطدهی. حتی ایدههایی که پوچ، متناقض یا سادهلوحانه به نظر میرسند نیز شنیده میشوند. با مهمانان با احترام برخورد میشود، زیرا در جریان مبارزه آموختهاند که کسی را به خانهی خود دعوت نمیکنند تا او را پاک یا محو کنند.
مارکوس تأکید کرد که دعوتها هرگز برای گردآوردن هواداران یا کسانی که یکسان میاندیشند نبوده است و حتی اساساً دربارهی خودِ زاپاتیستها هم نبوده. این دعوتها خطاب به شنوندگان بوده: کسانی که نظام سرمایهداری را مسئله میدانند و به شیوههای متفاوت، در زمانها و مکانهای خود، در برابر هیولای مرگ و ویرانی با آن مقابله میکنند. تفاوتها، به گفتهٔ او، مانند اختلافات خانوادگیاند که هر سال در گردهمآییهای سال نو تکرار میشوند و با امیدی سرسختانه ادامه مییابند؛ امید به روزی که بتوان بدون توهین سخن گفت و بدون احساسِ مورد حمله واقع شدن گوش داد. تفاوت، غنیمان میکند و مشکلی نیست که باید ریشهکناش کرد.
مارکوس یادآور شد که سرزمین زاپاتیستی به ندرت به روی دیگران بسته شده است، اما هرگاه بسته شده، دلیل محکمی داشته است؛ برای مثال به طرد چند خبرنگار آژانسهای دولتی در سال ۲۰۱۲ اشاره کرد که دروغ و افترا را به جای حقیقت برگزیدند، آن هم پس از قتل رفیق گالیانو. خشم آنها در این مورد از خیانت میآمد، زیرا گالیانو همان افراد را پذیرفته بود، به آنان غذا داده، در سفر یاریشان کرده و از آنان محافظت کرده بود.
مارکوس ادامه که داد که با وجود همهی این چیزها، زاپاتیستها باقی ماندهاند، زیرا خود را نمیفروشند، تسلیم نمیشوند و از مبارزه دست نمیکشند. آنچه آنان را سر پا نگه میدارد چیزی است کهنتر از دولتها و نظریهها، چیزی ریشهدار در مقاومت و شورش بومی.
سپس تاکید کرد که داستانها ابزار آموزشی یا استعارههای ساده نیستند: داستانها بهصورت داستان روایت میشوند، زیرا توضیحات مستقیم میتوانند خوب فهمیده نشوند. در اشاره به قصهی دیروز، او از دِنی گفت و از زنانی که در سکوت راههای گریز از خشونت کلامی روزمره، فرسودگی، تسلیم و افقهای بسته را تصور میکنند.
مارکوس سپس داستان چومپیراس و لوسِسیتا را تعریف کرد. داستانی راجعبه عشق بین دو رفیق زاپاتیست که وجه جدیدی از مفهوم عشق برای زاپاتیستها را بیان میکند: "کمپارتیسیون" یا به اشتراک گذاری؛ عشق شبیه اشتراک است، فضایی که در آن نه کسی میبرد و نه میبازد؛ جایی که تجربهها، ایدهها و دانش در دسترس همگانند. بدینگونه است که در انتهای داستان، چومپیراس خجالتی برای ابراز عشق به لوسِسیتا میگوید: "بیا یکدیگر را با هم سهیم شویم".
۵.مویسس
معاون فرمانده مویسس با رجوع به تجربهی زاپاتیستی توضیح میدهد که مبارزه جمعی، خودمختاری و "کمون" نه از دل نظریه، بلکه از راه عمل ساخته میشوند. او سخنانش را با تأکید بر "کمپارتیسیون" - یعنی به اشتراکگذاری تجربهها- بهعنوان روشی برای یادگیری، اصلاح خطاها و تقویت سازمانیابی جمعی آغاز میکند. این اشتراک نه رقابت است و نه داوری اخلاقی؛ بلکه راهیست برای تبادل راهحلهای عینیِ مسائل واقعی میان جوامع، بهگونهای که ایدهها بهصورت افقی گردش کنند و در عمل بهبود یابند.
در مرکز سخن او، ردِ مالکیت خصوصی و فردگرایی تحمیلیِ سرمایهداری قرار دارد. برای مردمان بومی، زمین "مالکیت" نیست؛ با آن زندگی میکنند. زمین پایهی مادیِ تخیل، زندگی و مبارزه است. زاپاتیستها از پیش میدانستند که ردِ منطق مالکیت و نولیبرالیسم نفرت، حمله و تلاش برای تفرقهافکنی را برمیانگیزد. آنان این را بخشی از مبارزه پذیرفتند و متعهد شدند شیوهی اندیشیدن، تصمیمگیری و سازماندهی خود را دگرگون کنند.
مویسس توضیح میدهد که همهٔ تصمیمهای مهم باید از مجامع عمومی بگذرد. کسانی که نقش هماهنگی دارند، آزاد نیستند بهجای دیگران تصمیم بگیرند؛ باید با جوامع خود مشورت کنند و با توافقهای جمعی بازگردند. معنای اقتدار خدمتکردن است، نه فرماندادن. این اصل هر روز از طریق "کمون" آزموده میشود، بهویژه در کار جمعیِ زمین، سلامت و آموزش؛ جایی که پیوسته مشکلاتی پیش میآید و باید بهصورت جمعی حل شود.
او چند نمونهی دقیق میآورد که نشان میدهد مسائلی که پیشتر توسط چند رهبر حل میشد، اکنون بهدست صدها نفر و از راه مجامع و مسئولیت مشترک حل میگردد.
در یک مورد، دو مسئول زاپاتیست بهدلیل شرکت در یک مجمع منطقهای بزرگ، یک روز از کار جمعی غیبت میکنند. در میان برخی برادرانِ غیرزاپاتیست زمزمههایی شکل میگیرد که "کمون به درد نمیخورد" و زاپاتیستها از دسترنج ما سوءاستفاده میکنند. مسئله همانجا، در مزرعه، حل میشود: یک رفیق زاپاتیست بهطور علنی دلیل غیبت را توضیح میدهد و تعهد میدهد رفقای زاپاتیست حاضرند روزهای کارِ از دسترفته را جبران کنند؛ اعتماد بازمیگردد و کار ادامه مییابد.
در نمونهای دیگر، چهار برادر غیرزاپاتیست در کار مشترک حاضر نمیشوند و این موجب شکایت رفقای زاپاتیست میشود. پیشنهادی برای جریمهی مالی مطرح میگردد، اما مجمع جمعی استدلال میکند که پول نابرابری را حل نمیکند و از سوءاستفاده جلوگیری نمیکند. در عوض، رفقای زاپاتیست پیشنهاد میکنند که برادران غیرزاپاتیست کارِ آن دیگران را جبران کنند؛ اما چون یکی بهدلیل مستی و دیگری بهدلیل تنبلی نیامده بودند برادران نمیپذیرند و در نهایت قرار بر این میشود که در روزهای آینده خود آنها کمکاریشان را جبران کنند. بدینسان منطق سرمایهداری رد و پاسخگویی جمعی تأیید میشود.
مویسس همچنین از شکاف داخلی در جامعهی زاپاتیستی میگوید که حدود نیمی از اعضا از کار جمعی حمایت میکنند و نیمی دیگر آن را رد میکنند. بهجای تحمیل انضباط، موافقان پیشنهاد میدهند زمینها بهروشنی علامتگذاری شود و در صورت لزوم اختلافها به نهادهای جمعی بالاتر برده شود. بدون اجبار، استدلال سیاسی گروه مخالف را قانع میکند؛ آنان در نهایت، پس از تأمل، نخستین کسانی هستند که در روز بعدِ کار جمعی حاضر میشوند.
نمونهٔ چهارم نشان میدهد که اشتراک چگونه فراتر از زمین، راهحلهای عملی میآفریند. وقتی رادیوی محلی بسیار پرهزینه و نگهداریاش دشوار میشود، مجامع به یاد ایدههایی از دیدارهای دیگر میافتند و تصمیم میگیرند از بلندگوهای ساده برای پخش پیامها استفاده کنند. این راهحل کمهزینه و با مدیریت جمعی، از دل تجربهی مشترک بیرون میآید، نه از کارشناسان یا برنامهریزی متمرکز.
مویسس با این نمونهها نشان میدهد که عملی کردن کمون به مردم میآموزد چگونه با فردگرایی مقابله کنند، بیاعتمادی را حل کنند، از کینهتوزی جلوگیری نمایند و زندگی جمعی را از راه گفتوگو و پاسخگویی فوری- نه تنبیه- پایدار نگه دارند.
"کمون" همچنین نیرویی برای حفاظت از زندگی است. جوامع از آن برای پذیرش خانوادههایی که بهدست جرایم سازمانیافته آواره شدهاند استفاده میکنند و به آنان زمینِ کارِ جمعی و جایی برای زندگی میدهند. مویسس توضیح میدهد که چگونه دهها خانواده- صدها نفر- از راه زمین مشترک پشتیبانی میشوند؛ و حتی چگونه یک مالکِ سابقِ زمین که بهسبب سیل آواره شده، اجازه مییابد بدون مالکیت، بر زمین مشترک زندگی کند. در این موارد، کمون بهطور انتزاعی با خشونت مخالفت نمیکند؛ بهطور مادی جانها را نجات میدهد.
از دل این عمل زیسته، نیاز به بازسازماندهی ساختار سازماندهی زاپاتیستی پدید آمد تا از بازتولیدِ قدرت هرمی جلوگیری شود. مویسس توضیح میدهد که ساختارهای پیشین زمانی شکست خوردند که نمایندگان بهجای انتقال ارادهی مردم، نظرهای شخصی خود را وارد کردند و حتی درون خودمختاری نیز سلسلهمراتب را بازآفریدند. راهحل حذفِ دولت زاپاتیستی نبود، بلکه تبدیل آن به هماهنگیِ مبتنی بر تصمیمگیری جمعی بود.
ساختار جدید با "دولت خودمختار محلی (GAL) " آغاز میشود که زندگی روزمره جوامع را هماهنگ میکند اما بهتنهایی تصمیم سیاسی نمیگیرد؛ تصمیمها باید به مجمع بازگردند . GALها در سطح منطقهای گرد هم میآیند و "جمعهای دولتهای خودمختار زاپاتیستی (CGAZ) " را میسازند؛ پیکرههایی بزرگ و جمعی، نه گروههای کوچک رهبری. در سطح منطقه/کاراکول، این جمعها در "مجمع جمعهای دولتهای خودمختار زاپاتیستی (ACGAZ) " دیدار میکنند.
دو نهاد تازه از تمرکز دوبارهی قدرت جلوگیری میکند. "کمیسیون دائمیِ خلقهای خودمختار زاپاتیست"
(comisión permanente de pueblos autónomas zapatistas) ارتباطات را تسهیل میکند، پیشنهادها را آماده میسازد و مجامع را فرا میخواند، بیآنکه اختیار تصمیمگیری داشته باشد. "مجمع عالیِ دولت کمون"
(Asamblea Máxima del Gobierno Común) بالاترین نهاد تصمیمگیری است که از هزاران نماینده از همهی مناطق و کاراکولها تشکیل شده است. هرچند تصمیمها ممکن است هفتهها زمان ببرد، قدرت بهجای بالا رفتن، به صورت افقی گسترش مییابد و تضمین میکند که اقتدار جمعی باقی بماند.
با این بازسازماندهی، دولت به یک فرایند بدل میشود نه یک جایگاه؛ نقشها چرخشی است و هیچ نهادی نمیتواند مستقل از پایه فرمان براند. همانگونه که مویسس تأکید میکند، این ساختار از ایدئولوژی یا کتابها نیامده است، بلکه از بحث، خطا، اصلاح و تجربه زیسته برآمده است.
سخنرانی با این تأکید پایان مییابد که این تازه آغاز راه است. "کمون" :همهچیز را جاروب میکند" (این چیزی است شبیه روبیدن طویلهی آوگیاس. آوگیاس اصطبلی بزرگ با سه هزار گاو داشت که سی سال تمیز نشده بود، تا اینکه هرکول بهعنوان پنجمین شاهکار خود درطی یک روز با منحرف کردن آب دو رودخانه آن را شستوشو داد و تمیز کرد. اصطلاح طویله اوژیاس برای اشاره به مراکز و ادارات دولتی در بعضی کشورها که پر از فساد هستند نیز بهکار میرود) و مسئولیت سیاسی را مستقیماً بر دوش خودِ مردم میگذارد. از راه مجامع، کار مشترک و یادگیری پیوسته، زاپاتیستها اصلِ "مردم حکومت میکنند" را واقعی میسازند، نه نمادین، بلکه در عملِ هر روزه.
روز چهارم، ۲۹ دسامبر ۲۰۲۵
دو سخنران مدعو امروز کارلوس تورنل و آرتورو آنگیانو بودند؛ اولی راجعبه محیط زیست و دومی راجعبه هرم سیاسی صحبت کرد. گرچه صحبتهایشان چیز جدیدی نداشت، به نظر میآمد روی صحبت به بومیان است و این اطلاعات برای آنها اهمیت دارد؛ و مارکوس بهطور مستقیم گفت که از سخنرانان خواسته در بارهی این مسائل و اینگونه صحبت کنند تا رفقای خودشان بیشتر این موضوعات را درک کنند. پس از آنها کاپیتان مارکوس و معاون فرمانده مویسس صحبت کردند.
۱. کارلوس تورنل
آنچه در رابطه با طبیعت و محیط زیست اتفاق افتاده را به شکل یک صحنهی جرم بررسی کرد که در آن، مجرم نظام سرمایهداری است، و جرم کلیت صدماتی است که به کره زمین، محیط زیست و طبیعت زده شده است. او در ابتدا با ارائهی آمار و ارقام از این صدمات وارده صحبت کرد و در هر مورد علت خرابیها را به یکی از فعالیتهای منتج از نظام سرمایهداری مربوط نمود. سپس از زبان وکیل مدافع فرضی کاپیتالیسم به ارائهی استدلالاتی پرداخت که نظام سرمایهداری در توجیه فعالیتهای تخریبیاش رو میکند؛ استدلالهایی که "انرژیهای پاک" و "پیشرفت" و "نفع عمومی" در مرکز آن قرار دارند و همگی دروغی بیش نیستند برای حفظ هرم قدرت سرمایهداری و منافع افرادی که در راس آن قرار دارند. او کلیت این استدلالها را به "زدن رنگ سبز به هرم" تشبیه کرد و در ادامه توضیح داد که این رنگ سبز (در اشاره به توجیهات اکولوژیستی فعالیتهای تخریبی سرمایهداری در زمینه محیط زیست) در حقیقت طیف خاصی دارد: رنگ سبز زیتونی، همان رنگی که در یونیفرمهای نظامی استفاده میشود؛ چراکه اکثر این فعالیتها در عین حال به نفع صنایع نظامی است. کارلوس بهعلاوه اشاره کرد به اینکه میگویند اکنون عصر بشر است (antropoceno) پس بشر مسئول تخریب محیط زیست است درست نیست؛ همهی انسانها بهطور مشابه در این رابطه مسئول نیستند: ما همه در یک کشتی ننشستهایم، در قایقهای مختلفیم اما در معرض طوفانهای مشابه؛ پس تاثیرپذیری ما از این تخریب هم درجات مختلفی دارد و مثل همیشه فرودستان، دهقانان و بومیان بیشتر از همه رنج میبرند. تورنل معتقد بود که تصمیماتی که افراد در جهت کنترل تخریب میگیرند (نخوردن گوشت، نخریدن ماشین یا تلفن هوشمند و غیره) بیهوده و درعینحال تبلور فردگرایی آنهاست. او پیشنهاد میکند که هر یک از ما باید کاپیتالیستی را که درونمان زندگی میکند بکشیم تا بتوانیم تغییر اساسی ایجاد کنیم؛ تغییری که از کنش جمعی میگذرد برای سازماندهی علیه مجرمان اصلی و هم زمان دستیابی به انرژی به شکل خودگردان و با احترام نسبت به محیط زیست.
۲.آرتورو آنگیانو
صحبتهای آرتورو مانند کلاس درسی بود راجعبه تاریخ سیاسی مکزیک در صد سال اخیر و هدف بررسی پیشنههای سیاسی حزب مورنا بود، حزبی که توسط آندرس مانوئل لوپز اوبرادور، رییس جمهور پیشین مکزیک، تشکیل شده و کلودیا شینبام، رییس جمهور کنونی نیز از همان حزب است. آنگیانو در توضیح حزب مورنا که خود را چپ معرفی میکند، آن را از نوع "راست نوین" خواند و توضیح داد که مخلوطی از تفکر نولیبرال و ترقیخواهانه (desarrollista) را اشاعه میدهد؛ او مورنا را حزبی عاری از فعالان حزبی خواند؛ حزبی متشکل از افراد حقوقبگیر که درعینحال قدرت بسیج دارد.
آنگیانو، اوبرادور را یک "شخصیت" داستانی معرفی کرد که در ابتدا رفتار سردمدارانه داشته، سپس بهعنوان یک مبلغ بدل شده و در نهایت، پس از تقلب در انتخابات، به یک قربانی. پس از برنده شدن در انتخابات سال ٢٠١٨، اوبرادور خود را تبلور مردم در قدرت میداند و رای آنها را چک سفیدی تلقی میکند که به او اجازه میدهد هرچه میخواهد انجام دهد و تمامی صداهای مخالف را به اسم "دشمن مردم" خفه کند. او بدون اینکه برنامه مشخصی برای مبارزه با فساد داشته باشد، فساد ریشهای در مکزیک را علت وجودی تمام مشکلات در مکزیک معرفی میکند. درعینحال دست به بازیهای مذهبی با افکار عمومی میزند و بدین ترتیب سابقه دولتهای لاییک در مکزیک را خدشهدار میکند. آنگیانو مورنا را حزب شخصی اوبرادور مینامد، حزبی بدون ایدئولوژی و به راست کشیده شده که یک جمهوری خیالی را ایجاد و تمام قدرت و اختیارات سه قوا را در شخص اوبرادور و نزدیکان او متمرکز میکند: پس در بهترین حالت یک دموکراسی است از نوع اولیگارشیک. در پایان، او به این نکته اشاره کرد که اوبرادور با نظامی کردن شدید کشور به بهانه مبارزه با فساد، نه تنها نظامیان را در پروژههای بزرگ اقتصادی دخیل نموده، بلکه پروژهی نظامی منسجمی برای سرکوب مخالفین را به پیش میبرد؛ پروژهای که برقراری امنیت مثلا در مبارزه با کارتلها و جرائم سازمانیافته در برنامهی کاریش نیست.
۳.مارکوس
کاپیتان به مناسبت سالروز تولد گالیانو (معلم خلقی و از پایههای کمکرسانی زاپاتیست) که در سال ۲۰۱۴ کشته شد، داستانی خواند که دوباره به مفهموم عشق میپرداخت. این بار به عشقی که به دنبال تساوی است و نه به دنبال برنده شدن. عشقی عریان از همهی صورتکها و در کمال صداقت. با اشاره به داستان دیروزش بهعلاوه، به اهمیتِ ساختن موقعیتها برای عشق اشاره کرد، یعنی در انتظار موقعیت مناسب ننشستن و ایجاد آن موقعیت به دست خود؛ یعنی ایجاد شرایط برای اینکه چیزی که میخواهیم امکان بیابد حتی وقتی همه میگویند غیرممکن است. سپس در همین راستا از امکان عملی کردن کمون صحبت کرد، با وجود ناباوری خیلیها.
سپس در مقدمه چینی برای سخنان معاون فرمانده مویسس گفت که ما زاپاتیستها به شما با امیدی واقعگرایانه نگاه میکنیم: امید به اینکه هریک به شیوه خودش مبارزه خواهد کرد. سپس از حمایت بینالمللی به مثابه یکی از پایههای نگهدارندهی جنبش زاپاتیستی اسم برد اما نتیجه گرفت که اگر جنبش را یک میز در نظر بگیریم، همهی پایهها مهم هستند، اما یک پایهی نامرئی پنجم هم وجود دارد که حتی اگر آن چهارتای دیگر نباشند، از افتادن میز جلوگیری میکند و آن پایه تاریخ و هویت مشترک اقوام بومی زاپاتیست است.
او درادامه گفت باید نسبت به عشقها و ترسهایی که با پول اطعام میشود بیاهمیت بود و تاریخ خود را ساخت، در عین حالی که باید گذشته را مطالعه و نه قضاوت نمود، تا بتوان از آن آموخت. برای پاسخ به این سوال که آیا میتوان شیوهی جدیدی از روابط بین موجودات زنده را متصور شد یا نه، دو پیشنهاد ارائه داد: صادر کردن روحیه شورش و مقاومت و از بین بردن آنچه منطق سرمایه میخواهد صادر کند.
مارکوس در انتها گفت که زاپاتیسم دیگر مد نیست چون زندگی دیگر لایک و فالوور چندانی ندارد؛ در این راستا نسل جدید را نسلی نادان و گیج خواند که برای اینکه به زندگی خود معنا دهند و احساس تعلق بکنند تنها راه حل را چسبیدن به یکی از انواع هرمها میدانند.
۴.مویسس
معاون فرمانده شورشی مویسس در ابتدا مثالهایی ارائه داد از اینکه زاپاتیستها تغییرات آب و هوایی را در زندگی روزمره خود بهوضوح تجربه میکنند و تاثیر بسیاری بر زندگیشان بهعنوان دهقان داشته است.
سپس گفت که بسیاری افراد از آنها پرسیدهاند که چگونه میتوانند از جنبش زاپاتیستی برای سازماندهیهای خودشان الهام بگیرند. مویسس در پاسخ گفت: "شما مدام از سازماندهی حرف میزنید، اما اصلا سازماندهی یعنی چه؟ مثل این است که من مدام بگویم میخواهم چیزی بخورم، اما این میکروفون را که نمیتوانم بخورم! باید اول ببینم چه چیزی را میتوانم بخورم و چگونه به دست بیاورمش. در مورد سازماندهی هم همینطور است. باید دید چه چیز را و چگونه میتوان سازماندهی کرد" سپس افزود که کاپیتالیسم در همهشان و همه جنبههای زندگی رخنه کرده است: در مدارس، کارخانهها، محلات و غیره. پس اول باید کارکرد آن در هر مورد را بررسی کرد و سپس به سازماندهی پرداخت و تمام این فضاها را از نظام سرمایهداری پس گرفت تا دوباره متعلق به خودمان باشند.
مویسس در ادامه از پدرش که فوت کرده صحبت کرد و گفت نمیدانم که بهشت یا جهنمی که میگویند او به آنجا رفته وجود دارد یا نه، چون کسی را نمیشناسم که آنجا را دیده باشد و بتواند مرا ببرد که ببینم. اما آنچه در واقع میبینم و میدانم این است که دنیایی که اکنون در آن زندگی میکنیم، دنیایی که نظام سرمایهداری برایمان ساخته، جهنم است؛ و بهشتی وجود ندارد، مگر اینکه خودمان آن را در واقع بسازیم. مویسس مجددا دربارهی ایدهی گستردهتر کمون صحبت کرد و گفت فقط شامل کار بر روی زمین نمیشود بلکه به معنای به اشتراکگذاشتن همه تواناییها و دانستهها نیز هست، یعنی کنارگذاشتن فردگرایی در تمام موارد. در انتها خطاب به آنها که به دنبال پیاده کردن کمون در جغرافیای خود هستند گفت که میتوانند بررسی کنند چه چیزهایی را میتوانند با هم به اشتراک بگذارند.
روز پنجم، ۳۰ دسامبر ۲۰۲۶
امروز، روز آخر جلسهها بود. سخنرانان لوییس دتاویرا، کارگردان تئاتر، و رائول سیبچی، روزنامهنگار بودند. سپس معاون فرمانده مویسس و کاپیتان مارکوس صحبت کردند.
١.لوییس دِتاویرا
سخنران اول به دلایل سلامتی حاضر نشده بود و کاپیتان متن او را روخوانی کرد. متن راجعبه رابطهی هنر و زندگی بود؛ دتاویرا بر این باور است که در ابتدا تمام هنرها رابطهای تنگاتنگ با تجربه زیستی بشری داشته و بخش جدانشدنی از زندگی، افکار و احساسات انسانها بوده است. اما اکنون در جوامع صنعتی، هنرها نیز بدل به صنعتی شدهاند که در چهارچوب نظام سرمایهداری مفاهیم را تولید میکند و بخشی از بازار جهانی است. دتاویرا بهطور خاص هنرهای نمایشی در جوامع مدرن را نقد و از تجربیات کوچک هنر مستقل که در تلاش برای بازسازی رابطهی تنگاتنگ بین هنر و زندگی هستند یاد میکند. در پایان و در اشاره به انواع هنرها که در جوامع زاپاتیستی در حال شکلگیری است، خاطرنشان میکند که هنر دنیای پس از طوفان باید هنری از این دست باشد.
بهطور کلی در رابطه با صحبت دتاویرا، به نظر رسید که از این دفعه هنرها علاوه بر جنبه عملی و تجربی (کنسرتها، نمایشها و غیره) که از چند سال پیش شروع شده است، حضوری تئوریک نیز داشتند، هرچند خیلی کوچک. به نوعی موضوعاتی که در اعلامیههای دو سال پیش درباره "روز پس از طوفان" درباره هنر و هنرمند مطرح شدند، امسال به میزهای گفتوگو نیز راه یافتهاند تا فقط به مثابه یک سرگرمی برای مهمانان در نظر گرفته نشوند.
۲.رائول سیبچی
رائول صحبتهایش را خطاب به مارکوس و مویسس آغاز کرد تا در مدح برنامههای هنری ماه اوت امسال و در ستایش شجاعت زاپاتیستها در نقد عریان و مستقیم و عمومی از خود سخن بگوید. به علاوه از شنیدههای روزهای گذشتهاش صحبت کرد و گفت بسیار برایش جالب است بداند اینکه زاپاتیستها میگویند نوک هرم قدرت را نیز درهم مچاله کردهاند دقیقا چگونه اتفاق افتاده است؛ سوال سیبچی راجعبه امکان این بود که در ساختار نظامی ارتش زاپاتیستی نیز سلسلهمراتب هرمی کنار گذاشته شده باشد. قابل ذکر است که نه مویسس و نه مارکوس در این جلسه به این سوال او پاسخی ندادند.
در ادامه سیبچی از سابقه فعالیتهای سیاسی خود در اروگوئه و اسپانیا صحبت کرد تا به نقد شیوهی مبارزاتی چپ در آن سالها (دهه شصت و هفتاد میلادی) بپردازد، خصوصا در رابطه با ساختار هرمی سازمانها و تشکیلات موجود (موضوعی که تحت عنوان "هرمهای پایین" بررسی کرد) و دربارهی رابطهی بالا به پایین با کارگران و زحمتکشان بهعنوان افرادی آگاه که باید مبارزه و چگونگی سازماندهی را برای کارگران توضیح دهند. بعد به دو مورد از جنبشهای آمریکای لاتین (السالوادور و گواتمالا) اشاره کرد تا توضیح دهد تشکیلات هرمی انقلابی چگونه پس از پیروزی یا به قدرت رسیدن همان ساختار هرمی پیشین را که علیه آن قیام کرده بودند با شدت بیشتر بازتولید میکند و علت این شدت، اعتباری است که در طول مبارزه به لطف حمایت مردمی به دست آوردهاند و دستشان را برای افراط بازمیگذارد؛ بدین ترتیب، قدرت از هرم نظامی تشکیلات مسلحانه به هرم قدرت سیاسی انتقال مییابد. سیبچی اعتقاد دارد یکی از علل اساسی این رویکرد این است که جنبشها تسخیر قدرت سیاسی را هدف اصلی خود قرار میدادند تا سپس به مردم "شکل و فرم" مورد نظر خودشان را بدهند. او افزود که در مورد جنبش زاپاتیستی، این بومیان بودند که به ارتش زاپاتیستی شکل و فرم بخشیدند و نه برعکس.
او در همین راستا به نقد دولتهای چپ و "ترقیخواه" چند دهه اخیر در آمریکای لاتین پرداخت و آنها را مسئول خاموشی جنبشهای واقعی انقلابی و سرکار آمدن دولتهای راست افرادی بهدلیل سوءاستفاده از اعتماد مردم دانست. به علاوه دو جنبش بومی کنونی را نیز مورد نقد قرار داد: کنفدراسیون ملتهای بومی اکوادور (CONAIE)، که ایجاد یک دولت چند ملیتی را هدف اصلی خود قرار داده است، و جنبش کارگران روستایی بدون زمین (MST) در برزیل که مصرانه میخواهد ایدئولوژی خود را از بالا به کارگران روستایی تحمیل کند، ایدئولوژیای آنقدر کوتهبین که از جمهوری اسلامی دفاع میکند، مبارزه کردها را بیارزش میداند و معتقد است ونزوئلای مادورو انقلابی است.
در ادامه، به پنج مورد از مقاومتهای خودگردانی اشاره کرد (علاوه بر زاپاتیستها) که در حال حاضر در آمریکای لاتین وجود دارند، علیه هرمها مبارزه میکنند و خود هنوز ساختار هرمی ندارند:
۱) جنبش بومیهای اوامپی (Huampica) و آواخون (Awajún) در جنگلهای آمازون در پرو که در کنار دیگر اقوام بومی آن منطقه پانزده اوتونومی ساختهاند؛ سیبچی یکی از شانسهای آنها را برای موفقیت دورافتاده بودن منطقهشان میداند، جایی که دست چپهای اروپامحور به آنها نمیرسد؛ بههرحال آنچه مبارزاتشان را تهدید میکند، حضور فزایندهی NGO هاست.
۲) جنبش اقوام بومی گاریفونا (garífuna) در هندوراس که اصل و نسبشان به سیاهان آفریقایی میرسد، متشکل از ۴۸ همبود هستند و جوامعشان ساختاری زنسالارانه دارد. آنها برای دفاع از فرهنگ و سرزمینهایشان خود را در قالب تشکیلات خواهرانه/برادرانهی سیاهان هندوراس (OFRANEH) سازماندهی نمودهاند و نظام آموزشی خودمختار خویش را نیز دارند.
۳) بومیان گوارانی مبیا (Guaraní Mbya) در برزیل که یک هیات رهبری متشکل از زنان دارند.
۴) مجموعهای از اقوام بومی در منطقه آمازون برزیل که نیروهای دفاعی خودمختاری را برای دفاع از جنگلها و سرزمینهایشان تشکیل دادهاند
۵) شبکه تعاونیهای ونزوئلا که با نام مرکز تعاونی خدمات اجتماعی لارا (CECOSESOLA) شناخته میشود و یکی از درخشانترین دستاوردهایش ساختن یک مرکز درمانی بسیار بزرگ و با مدیریت کاملا خودگردان است.
سیبچی در ادامه تاکید کرد که وقتی نوک یک هرم ایستاده باشی، از آنجا فقط میتوانی هرمهای دیگر را ببینی و نه خلقها را؛ اما همین خلقها مدام مشغول بحث و تجربه کردن شیوههایی برای یافتن جایگزینی برای اهرام هستند. رائول سخنانش را با این هشدار پایان داد که ساختار هرمی مدام همه جنبشها و تشکیلات را، حتی اگر چپ، خوش نیت و مردمی باشند تهدید میکند.
معاون فرمانده شورشی مویسس این بخش آخر را که با نشان دادن نقشه و عکسهای مختلف همراه بود، با دقت و توجه بسیار گوش داد و بعد به شوخی به سیبچی گفت چرا در منطقه نمیماند تا بیشتر در این باره صحبت کنند.
۳.مویسس
معاون فرمانده مویسس سخنانش را با توضیح تجربهی کمون آغاز کرد، تجربهای بر پایهی دیدهها، شنیدهها و سپس تخیل و تصور گزینهها و جایگزینها و برای اینکه ببینیم آیا واقعا در ساختار سازماندهی زاپاتیستی از دو سال پیش تا کنون تغییری رخ داده یا نه باید از جوانها پرسید. او افزود که در ساختار قبلی، فقط شورشیان، میلیسانوها و پایههای خلقی وجود داشت اما در ساختار کنونی بهعلاوه هنرمندان، مروجین بهداشت و آموزش و غیره وجود دارند. یعنی در ساختار کمون، تنوع بسیاری از افرادی هستند با قابلیتهای متفاوت که در جاهای مختلف خودشان به انجام فعالیتهای مختلف مورد علاقه و نظرشان در جهت نیازهای کمون مشغولند و همگی باید در مقابل کمون پاسخگو باشند. او حتی مثالی آورد از افراد مسنی که توان همکاری با کمون را ندارند اما لزوم آن را حس میکنند و پیشنهاد دادهاند که افرادی را از بیرون برای انجام کاری که مورد نظرشان است بیاورند و دستمزدی به ایشان بپردازند. مویسس تاکید کرد که "از طریق کمون یاد میگیریم
زندگی و از خود دفاع کنیم. "
با تاکید بر لزوم به اشتراک گذاردن تجارب و افکار، تکرار کرد که در مجمع عالی دولت کمون هزاران نفر به تبادل عقاید و تجارب میپردازند و نیز افراد از تمام همبودهای زاپاتیستی راجعبه تمام مشکلات به وجود آمده در سطوح همبودی، محلی یا منطقهای و راهحلهایی که یافتهاند به یکدیگر گزارش میدهند؛ جلسات ممکن است هفتهها طول بکشد اما باید صبر داشت تا به راهحلها و تصمیمات مشترک رسید.
در ادامه مثالهایی از این مشکلات و راهحلهای مطرح شده در مجمع عالی ارائه داد. از جمله دربارهی این صحبت کرد که یکی از قوانین کمون این است که افرادی که در گذشته زمینی داشته و آن را فروختهاند، اجازه ندارند بر زمین اشتراکی کار کنند زیرا زمین، مادر ماست و آنها مادر خود را فروختهاند؛ اما فرزندان آنها که در این تصمیم نقشی نداشتهاند میتوانند بر زمین اشتراکی کار کنند. البته این مشکل نیز پیش آمده که این فرزندان بخشی از محصولاتی را که از زمینهای کمون برداشت کردهاند به پدر خود میدهند. اما زاپاتیستها معتقدند این تصمیم و ارادهی افراد است درباره محصولاتشان، پس نباید دخالتی در آن کرد.
بهعلاوه گفت در حال حاضر وقتی زمینی را بهطور اشتراکی در اختیار کسی قرار میدهند، میگویند زمین را به او "قرض میدهند" و لازم است در این زمینه تجدیدنظر کنند، چرا که قرض دادن خود به صورت تلویحی ایدهی تملک را دربردارد، زیرا تا چیزی مال تو نباشد نمیتوانی به کسی قرضش بدهی.
همچنین از ایدهی ایجاد یک صندوق اشتراکی صحبت کرد که در مجامع عمومی مطرح شده بوده و پس از مشورت به این نتیجه رسیدهاند که بهتر است هر GAL صندوق خودش را داشته باشد تا چنانچه پول گم یا دزدیده شد، در سطح گستردهتر افراد را تحتالشعاع قرار ندهد.
از طرف دیگر به شیوهی انتخاب افراد برای شرکت در کارهای مختلف کمون صحبت کرد و گفت پیش از این، بسته به نیازهای هر روستا، مسئولیتها تقسیم میشد، یعنی افراد دارای اوتوریته در روستا، افراد را برای کارهای مختلف انتخاب میکردند؛ گرچه از آنها میپرسیدند آیا میپذیرند یا نه، باز بهنوعی اجباری در کار بود چون در رودربایستی قرار میگرفتتد و غیره. اکنون تصمیم گرفتهاند کارهای لازم در هر روستا مطرح شود و خود افراد برای انجام آنها داوطلب شوند. نیز یاد گرفتهاند که به داوطلبان توضیح دهند مفهوم وظیفهای که میپذیرند چیست و چه نوع و چه مدت کار میبرد و از آنها بخواهند متعهد شوند که در نیمه راه کار را رها نمیکنند.
یکی از سوالاتی که به ذهن میرسید، چگونگی انتخاب افراد برای شرکت در مجمع عالی دولت کمون بود، چرا که مویسس چندبار گفت که آنها که در این مجمع شرکت میکنند اوتوریته هستند و این به نظر با همان ساختار هرمی پیشین خوانایی داشت؛ سوال دیگر این بود که وظیفه و کارکرد این مجمع عمومی و کومیسیون دائمی که برای نخستین بار به آنها اشاره کردهاند دقیقا چیست؟ بعد از جلسه، فرصت طرح سوالات پیش آمد و مویسس توضیح داد که این مجمع عمومی بزرگترین همایش مشورتی زاپاتیستی است که هرگاه لازم باشد برگزار میشود (از ابتدای طرح کمون تا به حال، یک بار) و چون امکان این وجود ندارد که همگی افراد همبودها در آن شرکت داشته باشند، هیاتهایی برای حضور در این مجمع انتخاب میشوند که بهصورت گردشی هر سه سال اعضایشان تغییر میکند. کومیسیون دائم هم وظیفهاش پیگیری تصمیمات اتخاذ شده در این مجمع عمومی و تضمین اجرای آنهاست. اینکه اعضای این کومیسیون چه کسانی هستند و چطور انتخاب میشوند را هنوز نمیدانیم. از طرف دیگر روشن شد که اینترزوتا (مجمع بین منطقهای) اساسا متشکل از اعضای ارتش زاپاتیستی است.
۴.مارکوس
کاپیتان در ابتدای صحبتش به کودکان اشاره کرد؛ به دختربچهای که پاتریسیا نام داشت و در اثر بیماری و تبی که خانوادهاش قادر به درمانش نبودند در بازوان او جان داد؛ همین اتفاق و ارادهی اینکه دوباره تکرار نشود یکی از جرقههای قیام زاپاتیستها بود. سپس از بچههایی که در سالهای نخست پس از قیام بزرگ میشدند سخن گفت، آنهایی که بازیهایشان تقلید جنگ بود چرا که تمرینهای نظامی مادران و پدرانشان را میدیدند. و در آخر؛ بچههای اکنون، مثل آنها که از "تکاوران چسفیل" هستند، بچههایی سرزنده و آگاه و درعینحال شیطان و نافرمان که معنی خودگردانی را میفهمند و همراه با بزرگترها به دنبال راهحلی برای مشکلات هستند. مثل ورونیکا که سعی داشت آن رفیق زن را به یک راننده یا پزشک شوهر بدهد تا موجبات رهایی او را فراهم سازد.
کاپیتان به علاوه راجعبه زنان زاپاتیست صحبت کرد که زمانی بزرگترین آرزویشان این بود که، به قول ورونیکا، "شوفرشناس" شوند، یعنی بتوانند رانندگی کنند؛ زیرا این تنها کاری بود که به آنها اجازه میداد از روستای خود خارج شوند و دنیا را بشناسند، حتی اگر این دنیا محدود به مرزهای محله یا منطقه باشد. زنانی که درگیر مشکلات فراوانی برای داشتن بهداشت در زمان عادت ماهانهشان بودند یا نمیدانستند در مقابل مردها چگونه از خود مراقبت کنند. زنانی که اکنون با وجود همه مشکلاتی که هست، دست کم حق انتخاب بیشتری دارند: حق اینکه انتخاب کنند با چه کسی میخواهند ازدواج کنند و حتی در انتخابشان اشتباه کنند؛ حق اینکه فکر کنند میخواهند چهکاره بشوند حتی اگر این ندانستن خواب را از ایشان برباید. اکنون مشکلات زنان به زندگی مربوط است و نه به مرگ، آنچنان که در گذشته بود.
در انتها، کاپیتان داستان آخر را خواند "عشق و دلشکستگی عشقی به روایت مارکوس"، قصهای که در قلب آن اولین عشق نوجوانی مرحوم معاون فرمانده مارکوس ۱۷ ساله قرار دارد به یکی از همکلاسیهایش که دختری است که به او برای جبران تجدیدی ریاضی درس میداد؛ مارکوس میگوید وقتی عاشق او شد، دلش میخواست نه ماه و خورشید و ستارگان، بلکه دنیا را به او هدیه بدهد؛ اما متوجه شد دنیایی که در آن زندگی میکند پر از درد و رنج و خشونت و مرگومیر است؛ پس به این نتیجه رسید که اول باید دنیای دیگری بسازد، دنیایی سزاوار که مملو از عشق و زندگی و زیبایی باشد. آنگاه فهمید که برای ساختن این دنیا، باید دختری را که دوست میدارد رها کند و به مبارزه بپیوندد. آری، دردناکترین شکست عشقیاش لازمهی عمیقترین عشق زندگیاش بود.
حلزون اوونتیک
روز ششم، ۳۱ دسامبر ۲۰۲۵
حدود ساعت ۱۲ ظهر به اوونتیک رسیدیم. مه غلیظی که تمام روز و تمام شب همراهیمان کرد همه جا را فرا گرفته بود و به سختی میشد چیزی دید. رفیق زنی ما را به محل خواب رهنمون شد. وسایل را جابجا کردیم، گشتی در حلزون زدیم و بعد، در جستجوی گرما وارد غذاخوری کمون شدیم، جایی که دستپخت آشنا، لبخند رفیقانه و مهماننوازی سرآشپز مانوئل در انتظارمان بود. کمی بعد، اعلام کردند که نمایش به زودی آغاز میشود؛ نزدیک صحنه، جایی برای نشستن پیدا کردیم تا شاید بتوانیم چیزی ببینیم. نمایش در شش پرده تدارک دیده شده و پرده غلیظ مه، بازیگران و بساط صحنه را در فضایی مرموز فرو برده بود.
پرده اول و دوم به بحث کمون قبل و بعد از سفر زاپاتیستها به اروپا میپرداخت و به چیزهای الهامبخشی که در اروپا دیده بودند: حضور بیپروا و همهجانبه نظام سرمایهداری در همه سطوح و تجربه "زمین هیچکس» در قبرس که آن را بسیار نزدیک به ایدهی خودشان از کمون یافته بودند. پردههای بعدی همه در نقد ساختار قبلی خودگردانی زاپاتیستها بود با تمرکز خاص بر معایب شورای دولت خوب. پردهی سوم مشکلات روند سلسلهمراتبی انتقال اطلاعات، تصمیمها و مشکلات از پایین به بالا و از بالا به پایین بود؛ روندی که در آن همبودها برای هر کاری به مراجع بالاتر وابسته بودند و اطلاعات همیشه ناقص میرسید و انجام هر کاری زمان بسیاری میبرد. سه پرده آخر به وجود فساد، دزدی و شرب الکل در ارتباط با برخی اعضای شورای دولت خوب پرداخت. گرچه کاملا مشهود است که این نقدها اکنون که ساختار جدید جایگزین قبلی شده فضای ابراز شدن یافتهاند، عمق و جزئیات نقد و نیز صداقت آن بسیار نظر را جلب میکرد. مثل همیشه در طراحی لباس و دیالوگها هم رگهای از طنز وجود داشت و هم سادگی در اجرای ایدهها.
بعد از نمایش، موسیقی و رقص به راه بود تا اینکه حدود ساعت ۱۰:۳۰ شب، برنامهای که برای جشن آخر سال تدارک دیده بودند آغاز شد. ابتدا خوشآمدگویی توسط یک رفیق (عضو کمیته مخفی؟) و سپس سخنرانی مویسس که حدودا چهل دقیقهای طول کشید.
معاون فرمانده شورشی مویسس در صحبتهایش بر روی مفهوم گستردهتر کمون تاکید کرد، مفهومی که نه تنها کار اشتراکی بر زمینهای اشتراکی را در بر میگیرد، بلکه به معنای اشتراک دانستهها و عقاید نیز هست. مورد کلیدی دوم در سخنرانی مویسس اصرار او بر ماهیت صلحآمیز مبارزه زاپاتیستی بود. او گفت که در سال ۱۹۹۴، خیزش مسلحانه بود چون هیچ راه دیگری وجود نداشت، اما اکنون خواست و ارادهی زاپاتیستها ادامهی مبارزه صلحآمیز است؛ اما اگر خشونتهای دولتی که بر آنها اعمال شده شدت بیشتر و ادامه پیدا کند، چارهای جز دفاع از خود نخواهند داشت. مویسس افزود که مبارزه زاپاتیستها فقط برای خودشان نیست، بلکه برای همه مردم مکزیک و جهان است، چراکه همگی دشمنی مشترک دارند، پس زاپاتیسم میتواند برای همهی آنها که در دفاع از زندگی مبارزه میکنند، "نوری باشد و آینهای" او همبستگان جنبش و رفقای انترناسیونالیست را به سازماندهی خود دعوت و اعلام کرد که در سال آینده هم در نظر دارند دو همایش برگزار کنند و از همگان دعوت کرد در آنها شرکت کنند.
حدود ساعت ۱۱:۴۰ دقیقه، رفیق دیگری چندین شعار داد و جمع پاسخ گفت. در بین هر شعار موسیقی پخش شد و آتشبازی بود. در نهایت ده دقیقهای پیش از ساعت ۱۲ شب، گروه موسیقی مانند سالهای گذشته ترانهی "مانیانیتاس" را نواخت تا به سال ۲۰۲۶ خوشآمد بگوییم. سپس جشن آغاز شد که تا ساعت ۳ صبح ادامه داشت.
بهطور کلی همه برنامههای امسال به نوعی حول دو اتفاق اصلی سال ۲۰۲۵ چیده شده بود: برگزاری نخستین همایش مجمع عالی دولت کمون و حملات خشونتبار دولت به زمینهای کمون. با وجود همه مشکلات احتمالا امنیتی و تفاوتهای اینبار با دفعات پیش، روحیهی خوبی بر رفقای زاپاتیست حاکم بود و از جو سال ۲۰۲۴ که به نوعی از احساس تنهایی رفقا خبر میداد، امسال دیگر خبری نبود. احتمالا برگزاری مجمع عالی مذکور بسیار امیدبخش بوده است.
- توضیحات
- نوشته شده توسط Administrator
- دسته: Uncategorised
Ejército Zapatista de Liberación Nacional – EZLN
Congreso Nacional Indígena – Concejo Indígena de Gobierno
Αντιεξουσιαστική Κίνηση – Antiauthoritarian Movement. Greece
Acción Alternativa para la Calidad de Vida. Grecia
Alerta Feminista. Francia
Ambasada Rog, Ljubljana. Eslovenia
AmericaSol 12, Aveyron. France
Antiavtoritarna platforma. Eslovenia
Antsetik Ts’unun
Asamblea Libertaria Autoorganizada Paliacate Zapatista. Grecia
Asamblea Nacional por el Agua, la Vida y el Territorio. México
Asociación Cultural Ambiental de la península de Mani. Grecia
Asociación mexicana para la cooperación en Chiapas AMECOCH
Assemblea No Guerra, Palermo. Italia
Associazione Jambo. Italia
Associazione Ya Basta! Milano. Italia
Ateneo Libertario – Milano. Italia
Autogestione in Movimento-Fuorimercato. Italia
Batec Zapatista, Barcelona, Catalunya
Brigada Ricardo Flores Magón, La Paz, B.C.Sur, México
Cafe Libertad Kollektiv. Alemania
Cafè Rebeldía-Infoespai, Barcelona, Catalunya
CafeZ. Bélgica
Caracoleras De Olba, Teruel. Estado Español
Carea. Alemania
Carovane Migranti. Italia
Casa dei Popoli, Genova. Italia
Casa Madiba Network, Rimini. Italia
Casa Ojalá کاسا اوخالا. / México
Centro de Documentación sobre Zapatismo (CEDOZ). Estado Español
Centro studi per l’Autogestione. Italia
Circolo Libertario «Emiliano Zapata», Pordenone. Italia
Citizens Summons, Bonn. Alemania
Colectivo Abya Yala. Mallorca
Colectivo Armadillo Suomi. Finlandia
Colectivo Calendario Zapatista. Grecia
Colectivo La Insurgente, Jobel. Chiapas
Colectivo Zapatista de Lugano. Suiza
Collettivo UtopiA di Marigliano, Napoli. Italia
Comitato Chiapas «Maribel» – Bergamo. Italia
Comitato di Base No Muos – Palermo. Italia
Comitato piazza Carlo Giuliani. Italia
Comité de mujeres Chiapas-Kurdistán
Comité de Solidaridad con Kurdistán-CDMX
Comunidad Okupa de Prosfygika, Atenas. Grecia
Confederación General del Trabajo (CGT). Estado Español
Confederazione sindacale nazionale USI 1912. Italia
Cooperazione Rebelde Napoli. Italia
Coro Libertario «La Rojinegra». Departamento Hautes-Pyrénées 65. Francia
CSA Intifada Empoli. Italia
CSPCL, Paris. Francia
de:criminalize e.V.
El Grupo de La Puerta, Puebla/CDMX
El Tekpatl periódico crítico y de combate.
Empleados de la Cooperativa VIO.ME, Tesalónica. Grecia
Espacio de Lucha contra el olvido y la represión (Elcor)
Federazione Anarchica Siciliana
Feminists for Jina
Frankfurt International. Alemania
Frente de Acción por Palestina Gudar-Javalambre, Teruel. Estado Español
Gemeinsame Kämpfen – Feministische Organisierung für Selbstbestimmung und Demokratische Autonomie
Geo-grafías Conunitarias, Puebla. México
Grupo de Trabajo No Estamos Todxs.
Grupo Tlali Nantli
Gruppe B.A.S.T.A. Münster. Alemania
Gruppo Anarchico Bakunin – FAI Roma e Lazio
Ibili fundazioa, País Vasco
Iniziativa Libertaria – Pordenone/Italy
Instituto Cultural Autónomo Rubén Jaramillo Ménez
Interventionistische Linke (iL). Alemania
Kolectivo Txiapasekin. País Vasco.
Komite Internazionalistak, Ermua. Pais Vasco
La Vida, zapatisticni krožek, Ljubljana. Eslovenia
Laboratorio Popular de Medios Libres
Lumaltik Herriak. País Vasco
Lxs Hijxs del Maíz Pinto, Tlaxcala
Mexicogruppen IF. Dinamarca
Mexiko-Solidarität Österreich. Alemania
Mujeres y disidencias de la Sexta en la otra Europa y Abya Yala
Mujeres y la Sexta – Abya Yala
München International. Deutschland
Murga Los Quijotes de la Fuente Viva
Mut Vitz 13, Marsella. Francia
Mut Vitz 31 Toulouse. Francia
Nodo de Derechos Humanos (NODHO) – México
Nodo Solidale Roma/México
Ökumenische Büro für Frieden und Gerechtigkeit e.V.
Partito della Rifondazione Comunista – Federazione di Genova
Periódico La Flor, In Xóchitl In Cuicatl
Publicaciones de l@s Extranjer@s, Tesalonica. Grecia
Pueblos Unidos de la Región Cholulteca y de los volcanes
Radio Zapatista Sudcaliforniana, La Paz, Baja California Sur, México
Raíces en resistencia, Tlatelolco, Ciudad de México
Red de Resistencia y Disidencia Sexual y de Género
Red de Resistencias y Rebeldias AJMAQ
Red de Solidaridad con Chiapas. Buenos Aires – Argentina
Red Sindical Internacional de Solidaridad y de luchas. África, las Américas, Europa y Medio Oriente
Red Universitaria Anticapitalista – México
Red Ya-Basta-Netz (Alemania)
Redazione di Comune
Resistencias Enlazando Dignidad – Movimiento y Corazón Zapatista
Revista Viento Sur (Estado Español)
Sicilia Libertaria – Giornale Anarchico
SICILIEZAPATISTE Sicilia, Italia
Solidaritätskomitee Mexiko-Salzburg, Alemania.
Solidarité avec les Travailleurs en Iran – SSTI
Tatawelo. Italia
Tejiendo Organización Revolucionaria – TOR. México
Terra Insumisa Alcamo/Sicilia Sud Globale, Sizilien, Italia
Unión de Sindicatos Solidaires, Francia
Unión Popular Apizaquense Democrática Independiente (UPADI)
Vendaval, cooperativa panadera y algo más, CDMX.
Void Network. Atenas, Londres, Nueva York, Río de Janeiro.
Y Retiemble! Madrid
Ya Basta! Êdî bese! (Noreste de Italia)
20zln. Italia
Figuras públicas
Bernard Duterme. Centre tricontinental – CETRI
Carlos Taibo, Madrid.
Diego Enrique Osorno, periodista y director de cine, México
Jaime Pastor, redactor de la Revista Viento Sur. Estado Español
Luciana Kaplan, directora de cine, productora y guionista.
Márgara Millán, Red de feminismos descoloniales, México
Miguel Urbán, ex-eurodiputado y miembro de Anticapitalistas. Estado Español
Orly Noi (Mojgan), Periodista y traductor, Luchadora por los derechos humanos (Jerusalén, Israel)
Oscar Olivera, Luchador social por el agua y vida (Cochabamba, Bolivia)
Raúl Zibechi. Periodista. Uruguay
Valentina Leduc. Documentalista independiente. México.
Personales
Areti Potsiou, Grecia
Asma-Esmeralda AbdAllah-Alvarez Ramírez
Azize Aslan, Kurdistán-México
Blanca Estrella Ruiz
Carlos Andrade
Carmen Diaz Aranda Luque
Clara Ferri
Claudia Mora. Suiza
Claudio García Ehrenfeld, Investigador y docente. Instituto de Investigaciones Filológicas. UNAM
Danièle Jumet – Belgique (Belgica)
Diana Itzu Luna
Eirini Koumparouli, Grecia
Elisa Berdini
Francisca Urias Hermosillo
Giorgos Moschos, Grecia
José Agustín Maldonado Loyola
Lotte Heinl.
Lydia L. Lorenz (Grecia)
Michelle Solano
Mimma Grillo, Siciliezapatiste, Italia
Nantik Meche, Chiapas, México.
Nesar Mohammadi, de Irán desde CDMX
Nikolaos Koutsias, Grecia
Nofret Berenice Hernández Vilchis
Pepe Mejía. Periodista. Madrid. Estado Español
Silvana Rabinovich, UNAM, México
Sonja Santiana Cruz, Sicóloga, Alemania/Ecuador
- توضیحات
- نوشته شده توسط Administrator
- دسته: Uncategorised
وضعیت بهشدت بحرانی است. در حال حاضر یک کشتار در جریان است. رژیم با قطع اینترنت تلاش کرده بسیج مردمی را منزوی کند، سرکوبی خشن به راه انداخته و بنا بر گزارش برخی منابع، بیش از ۱۲ هزار نفر کشته شدهاند؛ همچنین هزاران نفر بازداشت شدهاند، بدون هیچ اطلاعی از محل نگهداریشان یا وضعیت خانوادههایشان.
در برابر این وضعیت، ما از یک انترناسیونالیسم از پایین دفاع میکنیم. ما در برابر این رژیم جنایتکار میایستیم، زیرا هیچ شکلی از اقتدارگرایی با یک زندگی شرافتمندانه سازگار نیست. همزمان، موضعی ضدامپریالیستی، ضدسرمایهداری و ضدپدرسالاری داریم، چرا که میدانیم مداخلات آمریکا، تحریمها و جنگها نهتنها ملتها را آزاد نمیکنند، بلکه ویرانی آنها را عمیقتر میسازند.
امروز ما در کنار مردم ایرانِ بهپاخاسته و سازمانیافته ایستادهایم.
نه به سرکوب رژیم
نه به بمبهای امپراتوری
- توضیحات
- نوشته شده توسط Administrator
- دسته: Uncategorised
اعلام همبستگی انترناسیونالیستی با خیزش ۱۴۰۴ایران
کمیته بین المللی برای بازسازی (آمریکای لاتین)
زنده باد مبارزهٔ مردم ایران علیه گرسنگی و دیکتاتوری
تاریخ انتشار: ۱۰ ژانویهٔ ۲۰۲۶
از ۲۸ دسامبر، بسیجها و اعتراضات گستردهای در ۹۰ شهر ایران آغاز شده است که به تمامی مراکز استانهای ۳۱ استان کشور گسترش یافتهاند.
کاهش شدید ارزش پول ملی (ریال) که طی یک سال به ۸۴٪ رسیده، در کنار تحریمها و سقوط صادرات نفت (که از ۲ میلیون بشکه به ۳۰۰ هزار بشکه در عرض تنها ۸ سال کاهش یافته است)، شرایطی اقتصادی غیرقابل تحمل برای کارگران و مردم ایجاد کرده است. وعدههای مربوط به یارانهها و تخفیفهای مالیاتی نمیتواند فساد و ولخرجیهای سران حاکمیت جمهوری اسلامی را پنهان کند. ترکیب این عوامل با بیاعتمادی عمیق مردم نسبت به امکان تغییر واقعی شرایط فاجعهبار زندگی توسط رژیم، وضعیت انفجاریای را در میان تودهها به وجود آورده است.
با وجود تلاشهای رژیم و متحدانش برای القای این ادعا که این اعتراضات توسط سیا و اسرائیل هدایت میشوند، حتی رئیسجمهور ایران نیز اذعان کرده است که ریشهٔ این اعتراضات در وضعیت اقتصادی است، مطالبات مردم را عادلانه دانسته و متعهد شده که اعتراضات مسالمتآمیز را سرکوب نکند.
با این حال، این اعتراضات علیه گرسنگی و علیه دیکتاتوری آیتاللهها، که ترکیب اصلی آن را جوانان تشکیل میدهند (بار دیگر «نسل Z» در صحنه)، بهشدت سرکوب شدهاند. تاکنون حدود ۲۱۷ کشته (که بسیاری از آنها زیر سن قانونی بودهاند) و هزاران بازداشتی گزارش شده است. دولت برای منزویکردن این اعتراضات، اینترنت و خطوط تلفن را نیز قطع کرده است.
سرکوب تنها به زمان تظاهرات محدود نمیشود. سازمان عفو بینالملل اعلام کرده است:
«نیروهای امنیتی بهطور خودسرانه صدها معترض، از جمله کودکانی تنها ۱۴ ساله، را هنگام پراکندهکردن اعتراضات و در یورشهای شبانه به منازل بازداشت کردهاند. برخی از این افراد حتی از بیمارستانها بیرون کشیده شدهاند. مقامات بسیاری از بازداشتشدگان را در معرض ناپدیدسازی قهری و بازداشت در شرایط بیخبری قرار دادهاند که خطر شکنجه و بدرفتاری را در پی دارد. همچنین، مقامات اقدام به پخش “اعترافات” اجباری بازداشتشدگان در رسانهها کردهاند. در ۵ ژانویهٔ ۲۰۲۶، خبرگزاری تسنیم، وابسته به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، “اعترافات” یک زن ۱۸ ساله و یک دختر ۱۶ ساله را پخش کرد و آنها را به “رهبری اغتشاشات” متهم نمود.»
با وجود این سرکوبها، اعتراضات روزبهروز از نظر وسعت و استحکام افزایش مییابد. معترضان با سرکوب مقابله کردهاند، دوربینهای نظارتی را تخریب کرده، در قلب تهران سنگر و پیکت ایجاد کردهاند. در چندین شهر، ساختمانهای دولتی و حتی مسجد الرسول (یکی از مهمترین مساجد ایران) را به تصرف درآورده و به آتش کشیدهاند و خشم و توان مبارزاتی خود را نشان دادهاند.
ترامپ، نتانیاهو و رضا پهلوی، پسر آخرین «شاه» ایران، تلاش میکنند از این جنبش سوءاستفاده کنند
این اعتراضات گسترده همانگونه که رژیم ایران ادعا میکند، توسط سیا هدایت نمیشوند؛ بلکه از گرسنگی و نفرت عمیق از این دیکتاتوری مذهبی سرچشمه میگیرند. این نخستین بار نیست که رژیم با اعتراضات تودهای روبهرو میشود و نه نخستین بار است که آنها را بهطور خشونتآمیز سرکوب میکند. در سال ۲۰۲۲ نیز پس از مرگ مهسا امینی، دختر ۲۲ سالهای که توسط «گشت ارشاد» به دلیل «بدحجابی» بازداشت شده بود، جنبشی عظیم شکل گرفت که با سرکوبی خونین شکست خورد.
آنچه بهطور قطع رخ میدهد این است که همانند تمام خیزشهای بزرگ تودهای، امپریالیسم تلاش میکند دخالت کند. لنین گفته بود که در انقلاب فوریهٔ ۱۹۱۷ روسیه، امپریالیسم بریتانیا دخالت داشت، زیرا برایش سودمند بود که تزار با بخشی از بورژوازی قابلاعتمادتر جایگزین شود. اما این امر مانع از آن نشد که آن انقلاب، انقلابی کارگری باشد که انقلابیون باید از آن حمایت میکردند.
بیتردید این اعتراضات بزرگ میتوانند توسط عوامل سیا، موساد و طرفداران رضا پهلوی ـ پسر شاه سابق ایران که در انقلاب ۱۹۷۹ سرنگون شد و اکنون خواستار مداخلهٔ ایالات متحده است ـ مورد نفوذ قرار گرفته باشند.
ترامپ نیز، همانگونه که امپراتوری بریتانیا در سال ۱۹۱۷، خواهان جایگزینی آیتاللهها با بورژوازیای «قابلاعتمادتر» است و میکوشد بر موج این اعتراضات سوار شود. همان کسی که نتانیاهو را در نسلکشی غزه حمایت میکند، کسی که در برابر ۶۸ هزار کشتهٔ فلسطینی سکوت کرد و اخیراً موجب مرگ ۱۰۰ نفر در ونزوئلا شده است، اکنون مدعی دفاع از حقوق بشر شده و تهدید به مداخله میکند. هیچکس نمیتواند به این دفاع ریاکارانه و دروغین از حقوق بشر از سوی یک قاتل باور داشته باشد.
ما باید این تلاشهای امپریالیسم آمریکا و حامیانش را افشا کنیم. اما هیچیک از این مسائل نباید مانع حمایت انقلابیون از مبارزهٔ تودههای ایران برای بهبود شرایط زندگی و علیه یک دیکتاتوری خونین شود.
قابل توجه است که بسیاری از سازمانهای چپ در برابر این وقایع موضعگیری نکردهاند. احتمالاً این امر ناشی از ترس آنهاست که این اعتراضات با ماهیتی شورشی، به تقویت ضدانقلاب بینجامد. این خطر وجود دارد و در بسیاری از فرایندهای انقلابی نیز رخ داده است. اما باید در نظر داشت که ضدانقلاب تنها در وجود ترامپ خلاصه نمیشود؛ دیکتاتوری ایران نیز بخشی از آن است. این خیزش تودهای بهطور عینی در برابر ضدانقلاب قرار دارد. حمایت از آن و کمک به رشدش از طریق افشای نیروهای دشمنی که در آن نفوذ میکنند، تنها راه گشودن چشماندازی مثبت در این رویارویی انقلاب و ضدانقلاب است.
ضروری است که مبارزهٔ مردم ایران برای رهایی از رژیم دیکتاتور و گرسنهساز آیتاللهها به دام امپریالیسم یا سلطنتطلبی نیفتد. باید از کارگران و مردم ایران حمایت کرد تا خود سرنوشتشان را به دست گیرند و با برپایی یک دولت سوسیالیستی انقلابی، به گرسنگی و غارت پایان دهند و به متحدی واقعی برای مبارزات مردم آسیا و سراسر جهان تبدیل شوند.
حمایت از تودههای ایران در مبارزه برای شرایط زندگیشان و علیه دیکتاتوری!
پایان سرکوب!
آزادی همهٔ زندانیان سیاسی!
نه به مجازات اعدام که توسط رژیم ایران اعلام شده است!
محاکمه و مجازات عاملان قتل معترضان!
دست ترامپ، نتانیاهو و رضا پهلوی از ایران کوتاه!
- توضیحات
- نوشته شده توسط Administrator
- دسته: Uncategorised
اعلام همبستگی انترناسیونالیستی با خیزش ۱۴۰۴ایران
شبکه دانشگاهی ضدسرمایهداری
در روزهای اخیر ما با رفقا و همرزمانی از جنبش مردمیِ جغرافیایی که «ایران» نامیده میشود ارتباط برقرار کردهایم. از طریق اخبار و همچنین بهواسطهی آنان، با وضعیت خشن و وخیمی که در آن جغرافیا جریان دارد آشنا شدهایم. ما همچنین میدانیم که وضعیت پیچیده است: در کنار ستم و سرکوبِ طبقات و نخبگان حاکم ایرانی، منافع دولت اسرائیل، امپریالیسم ایالات متحده و نخبگان جهانی اروپا نیز در میان است.
اما مهمتر از همه، میدانیم که در آن جغرافیا و در تبعید، مردمانی از پایین و از چپ حضور دارند: مردم زحمتکش، زنان، دگرباشان، جوانان و انترناسیونالیستهایی که برای جهانی بهتر مبارزه میکنند. آنها را برادرانه در آغوش میگیریم و به ایشان پیامی از دلگرمی میفرستیم. میخواهیم بگوییم که هزاران کیلومتر آنسوتر، و با وجود آنکه به یک زبان سخن نمیگوییم، رؤیایی مشترک داریم: جهانی بدون استثمار و بدون سلطه.
قدرت و استقامت برای مردمان ایران، از پایین و از چپ.
شبکه دانشگاهی ضدسرمایهداری
مکزیکوسیتی، ژانویهٔ ۲۰۲۶
- توضیحات
- نوشته شده توسط Administrator
- دسته: Uncategorised
اعلام همبستگی انترناسیونالیستی با خیزش ۱۴۰۴ایران
بیانیه در رابطه با اعتراضات اخیر ایران
ما اعتراضات مردم ایران علیه رژیم جمهوری اسلامی را به رسمیت میشناسیم و از آنها حمایت میکنیم و سرکوب خشونتبار معترضان را بهصراحت محکوم مینماییم. این خیزشها نه رویدادی مقطعی و نه واکنشی گذرا هستند، بلکه بیان انباشتهی دههها سرکوب سیاسی، بهرهکشی اقتصادی، خشونت پدرسالارانه، سرکوب نظاممند و انکار حقوق بنیادیناند. این قیامها از پایین، از دل زندگی روزمرهی خفهشدهی میلیونها انسان برمیخیزند و باید بهمثابه مبارزهای مشروع برای کرامت، آزادی و عدالت اجتماعی درک شوند.
ما بار دیگر بر حق غیرقابلسلب ملتها برای تعیین سرنوشت خود تأکید میکنیم. آیندهی ایران — همانند هر جامعهی دیگری — نه میتواند توسط قدرتهای خارجی تعیین شود و نه تحت قیمومت دولتهایی قرار گیرد که رنج دیگران را برای پیشبرد منافع ژئوپولیتیک خود ابزار میکنند. هیچ شکلی از سلطهی خارجی را نمیتوان آزادی نامید، و هیچ مداخلهی امپریالیستی هرگز دموکراسی، برابری یا صلحی پایدار برای مردمانی که ادعای «نجات» آنها را دارد، به ارمغان نیاورده است.
ما با قاطعیت دستکاری و مصادرهی اعتراضات مردم ایران از سوی قدرتهای مختلف شمال جهانی را محکوم میکنیم؛ قدرتهایی که میکوشند نارضایتی مردمی را برای بازآرایی موازنههای منطقهای، تضمین مسیرهای انرژی، کنترل منابع و تقویت قدرت راهبردی خود به کار گیرند. این بهرهبرداری نهتنها واقعیت مبارزات جاری را تحریف میکند، بلکه جان کسانی را که در خیابانها مقاومت میکنند به خطر میاندازد، چرا که آنان را به مهرههایی در صفحهای بدل میسازد که کنترلی بر آن ندارند.
ما همبستگی خود را با ملتها، فراتر از دولتهایشان، اعلام میکنیم. این جوامعاند — نه نخبگان سیاسی و نظامی — که هزینهی انسانی جنگها، تحریمها، محاصرهها، اشغالها و منازعات ژئوپولیتیک را میپردازند. این همبستگی گزینشی یا مشروط نیست؛ بلکه متوجه همهی کسانی است که در برابر ستم مقاومت میکنند، چه تحت رژیمهای اقتدارگرایی که «دشمن» نامیده میشوند و چه زیر حکومتهایی که متحد قدرت جهانیاند.
ما ریاکاری عمیق شمال جهانی را افشا میکنیم؛ جایی که برای خود حق تعیین این را قائل است که کدام اقتدارگراییها غیرقابلتحملاند و کدامیک کارکردی و قابلقبول. در حالی که برخی رژیمها اهریمنی میشوند، برخی دیگر مشروعیت یافته و عادیسازی میگردند: ویکتور اوربان بهعنوان شریک دولتهای نئوفاشیست پذیرفته میشود؛ رجب طیب اردوغان متحدی کلیدی در سیاستهای مهاجرتی اروپا است؛ و احمد الشرع که تا دیروز تروریست محسوب میشد امروز بهعنوان گزینهای «معقول» برای حکومت بر سوریه معرفی میگردد. این معیار دوگانه نشان میدهد که مسئله هرگز دموکراسی یا حقوق بشر نبوده، بلکه کارکرد سیاسی هر رژیم بوده است.
ما همچنین بهرهبرداری ابزاری از مطالبات زنان ایران در گفتمانهای مسلط شمال جهانی را محکوم میکنیم. ارجاع گزینشی به رنج آنان، در بسیاری موارد، به تقویت روایتهای اسلامهراسانه و شرقشناسانه انجامیده است که مبارزات پیچیده را به تصاویری سادهسازیشده و در خدمت قدرت فرو میکاهند. تاریخ معاصر این واقعیت را بهروشنی نشان میدهد: در افغانستان، گفتمان «آزادسازی زنان» برای توجیه مداخلهای نظامی و ویرانگر به کار رفت که با استخراج منابع، فروپاشی اجتماعی و رهاشدگی پایان یافت. ما نمیپذیریم که جانها و مبارزات زنان به بهانههای اخلاقی برای جنگ و سلطه بدل شوند.
رهایی صادر نمیشود، بمباران نمیشود و از بالا تحمیل نمیگردد. آزادی زنان، دگراندیشان، ملتها و طبقات ستمدیده تنها از دل مبارزات خود آنان، با استقلال سیاسی، سازماندهی جمعی و همبستگی بینالمللیِ واقعی ساخته میشود.
ما در کنار کسانی میایستیم که در ایران و در هر نقطهای از جهان علیه ستم مقاومت میکنند؛ بدون قیمومت امپریالیستی، بدون نوستالژیهای اقتدارگرایانه و بدون دوگانههای کاذب.
مکزیک
دانشگاهیان برای فلسطین و علیه نسلکشی
۱۴ ژانویه ۲۰۲۶
- توضیحات
- نوشته شده توسط Administrator
- دسته: Uncategorised
چه کسی پابهپای جمهوری اسلامی مسئول قتلعام اخیر است؟

نظم خونین جمهوری اسلامی بار دیگر بر کشور سایه افکند و سوگ عظیمی بر دل مردم ما نشاند.
خیزشی که میرفت، بالنده، تا نظم منحوس حاکم را بر هم زند، که روز به روز قدمهای مصممتر و موثرتری برمیداشت، که راههای عملی مبارزه با سرکوبگران رژیم را هر روز بیشتر تجربه کرده و میآموخت، بازیچهی دست فرصتطلبان قدرتطلبی قرار گرفت که از حاکمیتی که با آن در میافتند هیچ درکی نداشتند. آنها کودکانه تصور میکردند با یک فراخوان به راهپیمایی و حضور مردم میتوان این موجود مخوف را که ۴۷ سال است از خون زحمتکشان ما تغذیه میکند، که در جنگها و میادین گوناگون خاورمیانه آبدیده شده است، با یک دعوت ساده به رفتن، میدان را خالی کرده و قدرت سیاسی را به سلطنت بازمیگرداند.
آری، این سلطنتطلبان و همدستان خارجیاش بودند که بیتدبیر و خوشخیالانه از استیصال بخشی از مردم سود برده و زودهنگام و ناپخته مسیر خیزش را به سلاخی مزدوران رژیم رهنمون گشتند.
آنان با فریبِ "پشتتان هستیم" و اینکه "دهها هزار پاسدار و بسیجی هماکنون در پلتفرم شاهزاده ثبتنام کرده و آمادهاند به انقلاب بپیوندند"، اینکه "نگران نباشید، ترامپ هوایتان را دارد"، از هزاران کیلومتری ایران، از دل آمریکا و انگلستان فراخوان "لِنگش کن" سر داده و مردم را به وعدهگاهی خونین فرستادند.
آنان نه تنها با درخواست رسمی پشتیبانی از آمریکا به رژیم اجازه دادند بر احساسات ملی گرایانه مردم تکیه کرده و همه معترضین را "جاسوس" و "تروریست" بنامد، بلکه با فراخوان حضور در روزی معین و ساعتی معین، تمام ابتکار جنبش را از او گرفته و به قاتلان رژیم اجازه دادند از قبل به تدارک این مصاف نابرابر نشسته و مسلسلها و توشکاهای خود را برای کشتار فجیع مستقر سازند.
آری، این کشتار به دست رژیم سرمایهداری جمهوری اسلامی و نیروهای رنگارنگ سرکوب او انجام گرفت و این لکهی جنایت ننگین تا ابد بر پیشانی رژیم باقی میماند اما مسئولیتش بهخصوص برعهده رضا پهلوی است که فدا شدن جان دهها هزار نفر و زخمی و زندانی شدن صدها هزار دیگر را نردبان قدرتطلبی خود کرد.
جنبش انقلابی کشور ما با فراخوان ایشان زاده نشده است. این مبارزهای طبقاتی است که از بدو به قدرت رسیدن جمهوری اسلامی آغاز گشته و لحظههای اوج خود را داشته است؛ با قهرمانانی که هر بار به خاک میافتادند، آنان که اعدام شدند و دیگرانی که زندانهای رژیم را پُر میکردند. در هر مرحله، جنبش درسهای تازهای در برخورد با ضدانقلاب میآموخت و در نقطهی اوج بعدی آنها را به کار میگرفت. آنچه در ایران تحسینبرانگیز است، دقیقاً تداوم این مبارزه است که هر بار با فواصلی کوتاهتر اوج میگرفت. در این مصاف دائمی است که تودهها امر مبارزه را سینه به سینه میآموزند، بزرگترها به کوچکترها راه و چاه را نشان میدهند، اصول سازماندهی انقلابی را تجربه میکنند…
خارجنشینان سلطنتطلب نمیفهمند فقط کسانی که مناسبات خاص جمهوری اسلامی را و مبارزات متناظر با آن را ۴۷ سال است تجربه کردهاند، مفصلبندیها و وساطتهای این مناسبات را در زندگی روزمره خود، در تولید و بازتولید آن میشناسند که با آنها درافتادهاند، در شرایطی قرار دارند که محتوای طبقاتی آن را درک کرده و در نتیجه روالهای دقیق درگیر شدن با عوامل و کارگزاران آن را دریابند و در هر عرصه، تاکتیکهای مناسب را به کار برند. این امر در ابعاد وسیع خود، عنصری مادی و پراتیک است و نه نظری که بشود با احکام کلی و از بیرون برایشان حکم صادر کرد.
زحمتکشان ما مدتهاست که سرکوب و قساوت جمهوری اسلامی را با گوشت و پوست خود تجربه کردهاند. از جنبش ۱۳۹۶ (۲۰۱۶) و پس از آن، بهخصوص کشتار آبانماه ۱۳۹۸ (۲۰۱۸) که چشمهای از مسلسلهای سنگین پاسداران را چشیده بودند و سپس جنبش مهسا، باز به ما قدرت سرکوب رژیم را یادآوری کرده بود.
جنبشی که ۱۰ روز بود بنابر منطق خود، زمانبندی خود، ویژگیهای محلی و صنفی خود، از شورش گرسنگی آغاز کرده و مسیر خود را بهمرور پیدا کرده و بالا میگرفت، مسیری که بنابر شواهد میدیدیم چطور بالنده و اوجگیرنده است و حتی در برخی از نقاط کشور به اعمال خشونت انقلابی کشیده شده بود، با موجسواری سلطنتطلبان بهنحوی شتابزده و فکرنشده از مسیر سیاسی مبارزه طبقاتی که در حال طی شدن بود فاصله گرفت و به میدان جنگی زودرس، ناپخته و نهایی کشیده شد که مسلخگاه تودهها گشت.
شاهپرستان که مملکت را ارث پدری خود میدانند و صبح تا شب در شعارها و رسانههای خود از "پسگرفتن" دم میزنند، از هفتهی دومِ برآمد جنبش تلاش کردند مثل همیشه به موجسواری بر امواج آن پرداخته و از آن برای خود و متحدینشان سهمی بگیرند و به قول معروف روغن ریخته را خرج امامزاده کنند. جایی که تودهها بیش از یک هفته بود در اعتصاب بهسر برده و در خیابانها سرازیر بودند، ایشان هم فراخوان به سرازیر شدن دادند! رسانههای جیرهخوار هم این آلترناتیو "آزادی" را تا جایی که میتوانستند باد کردند. فقط این بار شرایط خاص و غیرقابلتصور سرکوب و خفقان در ایران که رهبران مدنی، ملی، صنفی… را یا به قتل رسانده یا در زندانهای امنیتی خود قفل کرده، مانع از تکوین آزاد مباحث سیاسی مبارزه طبقات گشته و نوعی استیصال در بخشی از مردم ایجاد کرد و این خلأء باعث شد تا به این امامزاده دروغین دخیل ببندند.
متأسفانه بسیاری از رهبران میدانی جنبش، جنبشی که حداقل ۸ سال است از همه جناحهای رژیم گذر کرده و ما لحظهی دیگری از آن را تجربه میکردیم، در زندانهای رژیم به سر میبرند و آزادی آنها میتوانست موجبات ایفای نقش لازم آنها را، چه مثبت و چه منفی، در شرایط کنونی فراهم آورد. این خود به شرطی برای انکشاف مبارزهی طبقاتی تبدیل گشته بود.
اما آنچه شاهپرستان بهخصوص میخواستند، ربطی به پیشرفت انقلاب نداشت، آنها صرفاً حضور انبوه مردم در خیابان و ثبت تصویری آن را طلب میکردند و تا جایی که زورشان میرسید تلاش داشتند هیچگونه خشونتی علیه نظام انجام نشود تا به قول خودشان وارد یک "گذار سامانمند" شویم؛ آنها خوب میدانستند که به سادگی ممکن بود این خشونت انقلابی تودهها جهت خود را بعد از ج.ا به سوی آنها و نیروهای خارجی حامیشان بچرخاند. برای آنها اهداف مادی و واقعی جنبش چندان مطرح نبوده و نیست که مثلاً در همین هفتهی اول چند مسجد، حوزهی علمیه، دفترامام جمعه، مرکز مالیاتی، مرکز رادیو تلویزیونی و پخش اخبار رژیم، بانک، مرکز امنیتی و انتظامی نظام، پایگاه بسیج، پادگان ارتش، فرمانداری و پاسگاه، نفربر انتظامی، فروشگاه زنجیرهای سپاه حتی مرکز آتشنشانی... به آتش کشیده شده و احیاناً به تسخیر درآمده است بلکه این بود (و این را مصراً کادرهای رسانهای و تاکتیسینهای "تیم" او تکرار میکردند) که "کاربران" هزاران عکس و ویدئوی تبلیغی حاوی باندرول و چهره بچهی شاه برای رسانههای جیرهخوار او و البته آمریکا و اسرائیل و... بفرستند تا آنها با کمی انگولک دیجیتال آن را به خورد ترامپ داده و او را قانع سازند که این شازدهی لوس و عاجز، تنها رهبر ملی بوده و باید او را بهرسمیت بشناسد و بدین ترتیب "رهبری انقلاب ثبت شود".
فکر و ذکر این حضرات بیش از آنکه مبارزه با جمهوری اسلامی باشد، یک گذار مسالمتآمیز و حفظ دمودستگاه سرکوب و اداری کشور است تا با یک جابجایی ساده در رأس قدرت، کَلَک ماجرا را بکَنند. باید دید که چطور استراتژهای شازده میگویند مبادا پادگانی به دست مردم بیفتد "برای اینکه جمع کردن چندین هزار تفنگ از دست مردمْ کار سادهای نیست!". بماند که ظاهراً در همین ده روزه در بابل، کلانتری ۱۲ و ۱۳ بهدست مردم افتاده و ۵۰۰ تفنگ مصادره شده بود.
اینها قبل از آنکه مصاف بالا بگیرد، در نخ متوقف کردن آن و کنار آمدن با دستگاه سرکوب ج ا. بودند، کما اینکه "رهبر تثبیتشده انقلاب" چپ و راست برای نیروهای مسلح، پاسداران، بسیج و ارتش پیامهای "فدایت شَوم" میفرستاد.
نتیجه این نوع فعالیتهای حضرات صرفاً این شد که این "ثبت رهبری انقلاب" با رهنمودِ حضور در دو تاریخ معین، سر ساعت معین، در همه شهرها، مردم را به مسلخگاه فرستاد و هنوز با نتیجه وحشتناک آن فرسنگها فاصله داریم. این نیمدریچهای که گشوده شد و اجساد فراوانِ جوانانمان از آن هویدا گشت، صرفاً بخشی از واقعیت فجیعی است که مسئولیتش به کارنامه درخشان خاندان پهلوی اضافه میشود.
از طرف دیگر سایه نحس او بر امواج انقلابْ در دیگران تردید و تعلل ایجاد کرد. چه چیز طبیعیتر از آنکه مردمی که مدام در مبارزات صنفی و معیشتی خود با رژیم و نهادهای آن درگیر بودند، در زمان جنگ ۱۲ روزه، متین و آرام نخواستند فریاد اعتراضشان با زوزههای فانتومها و غوغای بمبهای اسرائیلی درهمآمیزد و به فراخوانهای آنها پاسخ ندادند.
این رهنمود بچهی شاه مهلکترین ضربهای بود که ممکن بود بتوان در این مرحله حساس بالندگی جنبش به آن وارد کرد. دستگاه رسانهای رژیم هم شعارهای آنان را برجسته کرد تا هم صدای بقیه را بپوشاند و هم اثبات کرده باشد که "ببینید مخالفین ما همین اجنبیها و جاسوسها هستند" و به این ترتیب کل جنبش اعتراضی را "تروریست" نامیده، بیاعتبار ساخته و شرایط نابودیاش را فراهم سازد.
امروز هم آنها وقیحانه، انگارنهانگار که دهها هزار کشته و صدها هزار زخمی و زندانی به جای مانده، تقصیر را به گردن ترامپ میاندازند که "به قول خود وفا نکرد"؛ اما مردمِ جانبرکف باید آماده باشند "تا زمانی که وقتش رسید" - بخوان در حمله آتی آمریکا و اسرائیل – "دوباره خیابانها را تسخیر کنند و نهادهای قدرت را به دست گیرند". البته استراتژ اعظم که خیلی از آنچه پیش آمده ناراحت است، تازه یادش افتاده که این نوع فعالیتها الزامات تاکتیکی و تدارکاتی هم دارد! او این بار فراموش نمیکند اضافه کند "این بار مردم در خیابانها باریکاد بسازند!"[1]
این حضرات آنقدر از مبارزه انقلابی دورند و در هپروت بهسر میبرند که حتی از دادن فراخوان اعتصاب به کارگران نفت ابایی نداشتند بدون آنکه کوچکترین اطلاعی از الزامات ابتدایی تدارک یک اعتصاب داشته باشند. اینها خوشخیالان قصرنشینی هستند که میخواهند ایران را دوباره از طریق یک دخالت خارجی به سلطنت استبدادی برگردانده و به دست کمپانیهای بزرگ نفتی غرب بدهند تا سهم حقیرانهی خود را بهعنوان حکومت آتی از آنها گدایی کنند.
حبیب ساعی
۲۰ ژانویه ۲۰۲۶
[1] نگاه کنید به رهنمودهای آقای علیحسین قاضیزاده که به قول خودشان مسئول رسانهای تیم شازده هستند و رهنمودهای انقلابی میدهند.
- توضیحات
- نوشته شده توسط Administrator
- دسته: Uncategorised
چه کسی پابهپای جمهوری اسلامی مسئول قتلعام اخیر است؟
نظم خونین جمهوری اسلامی بار دیگر بر کشور سایه افکند و سوگ عظیمی بر دل مردم ما نشاند. خیزشی که میرفت، بالنده، تا نظم منحوس حاکم را بر هم زند، که روز به روز قدمهای مصممتر و موثرتری برمیداشت، که راههای عملی مبارزه با سرکوبگران رژیم را هر روز بیشتر تجربه کرده و میآموخت، بازیچهی دست فرصتطلبان قدرتطلبی قرار گرفت که از حاکمیتی که با آن در میافتند هیچ درکی نداشتند. آنها کودکانه تصور میکردند با یک فراخوان به راهپیمایی و حضور مردم میتوان این موجود مخوف را که ۴۷ سال است از خون زحمتکشان ما تغذیه میکند، که در جنگها و میادین گوناگون خاورمیانه آبدیده شده است، با یک دعوت ساده به رفتن، میدان را خالی کرده و قدرت سیاسی را به سلطنت بازمیگرداند. حبیب ساعی- ۲۰ ژانویه ۲۰۲۶
- توضیحات
- نوشته شده توسط Administrator
- دسته: Uncategorised

