مصاحبه دوم، با یکی از فعالین دانشجویی داخل ایرانUntitled_design_5.png

(به دلیل خطرات امنیتی، از آوردن نام این دانشجو خودداری می‌کنیم)

بهرام قدیمی - از طرف جمع اندیشه و پیکار

۳۱ ژانویه ۲۰۲۶

 

بخش اول: وضعیت میدانی و تجربه زیسته

 سوال: اول از همه، حال‌تان چطور است؟

راستش را بخواهید، سخت است که در این شرایط از حال خوب صحبت کنیم. ما در وضعیتی هستیم که هر روز اسم دوستی، همکلاسی یا همسنگی را می‌شنویم که کشته شده یا بازداشت شده است. خانواده‌ها در عزا هستند، دانشگاه‌ها تعطیل‌اند، اینترنت قطع است، و ما در نوعی خلأ اطلاعاتی زندگی می‌کنیم که خودش نوعی شکنجه روانی است.

از نظر احساسی، ترکیبی از خشم، غم و امید داریم. خشم از این همه بی‌عدالتی و خونریزی، غم از دست دادن عزیزان و امیدی لجوجانه که باور داریم این وضعیت پایدار نیست. شاید مهم‌ترین چیزی که ما را نگه می‌دارد همین حس مسئولیت تاریخی است، این‌که نمی‌توانیم ساکت بنشینیم و اجازه دهیم این جنایات بی‌پاسخ بماند.

ولی باید صادق باشیم که فشار روانی بسیار زیاد است. بسیاری از ما دچار اضطراب، بی‌خوابی و ترس مداوم هستیم. ترس از بازداشت، ترس از جان دوستان، ترس از آینده‌ای نامعلوم. با این حال، هنوز ایستاده‌ایم و هنوز می‌جنگیم.

سوال: با وجود قطع اینترنت و سرکوب گسترده، تصاویری از کشتار توسط نیروهای امنیتی به بیرون درز کرده است. با این حال، اعتراضات متوقف نشده و حتی صحنه‌هایی از شادی و همبستگی در خیابان‌ها دیده می‌شود. وقتی به خیابان‌های تهران می‌روید، چه احساساتی را تجربه می‌کنید؟

متأسفانه از زمانی که تک‌ تک افراد به اینترنت دسترسی پیدا کردند و ویدیوهایی که دیدیم، تازه فهمیدیم چه اتفاقی افتاده است. حقیقت این است که هیچ‌کدام ما نمی‌دانستیم با چه عظمتی از سرکوب و کشتار مواجهیم. ایران کشور بزرگ و متکثری است و در اعتراضات اخیر بسیاری از نقاط ایران به اعتراضات پیوستند و مورد سرکوب وحشیانه قرار گرفتند.

چون اینترنت قطع بود، حتی تقریباً نزدیک دو روز خط تلفن و پیامک هم قطع بود. پیامک نزدیک یک هفته تا ده روز بعد وصل شد و خط تلفن دو روز بعد. نکته جالب درباره خط تلفن این است که دو ساعت اولی که قطع بود، نمی‌شد به اورژانس و پلیس زنگ زد، خطوط اضطراری هم قطع بود. دیدن این تصاویر بعد از آن اتفاقات، یک‌دفعه ضربه بزرگی به ما زد.

این صحنه‌های شادی و همبستگی در خیابان‌ها به نظر من خیلی گزینشی است. من الان شخصاً حس می‌کنم یکی از بزرگ‌ترین خطرهایی که آینده این اعتراضات را تهدید می‌کند، خطر مواجهه بیش از حد با رنج است. از زمانی که اینترنت وصل شده، که وصل هم نشده در واقع، از حالت کاملاً قطع به حالتی درآمده که با زحمات بسیار، درصد بسیار اندکی از مردم ایران، شاید کمتر از ۱۰ درصد حتی در بین اطرافیان من که الیت تهرانی محسوب می‌شوند، وصل هستند و آن هم دائم  قطع می‌شود و ناپایدار است.

ما حتی یک ویدیو تکراری ندیدیم، حتی یک اسم تکراری نشنیدیم. حجم زیاد رنج، حجم زیاد کشتار، فیلم‌هایی که هست واقعاً غیرقابل دیدن است و هیچ‌وقت از ذهن انسان پاک نمی‌شود. این باعث می‌شود که نتوانم بگویم از نظر احساسی وضعیت خوبی را تجربه می‌کنیم. برای همین به نظرم یکی از بزرگ‌ترین خطرهایی که الان ما را تهدید می‌کند، همین مسئله رنج، تروما و کاهش توان مقاومت است.

 

بخش دوم: از اقتصاد به سیاست

 سوال: جرقه اولیه اعتراضات، فشار اقتصادی، تورم بالا و سقوط ارزش ریال بود؛ اما خیلی سریع شاهد رادیکال‌شدن مطالبات و عبور از خواست‌های معیشتی به نفی کلیت نظام بودیم. این چرخش سریع و سیاسی‌شدن اعتراضات را چگونه توضیح می‌دهید؟

به نظر من اینجا مسئله یک چرخش یا یک سیاسی‌شدن نیست، بلکه جواب این سوال در دو موضوع نهفته است.

اول، گروهی که اولین بار جرقه را در تهران زدند، یعنی در شهری که بیشترین توجه روی آن است، بازاریان بودند. بازار از گذشته نهاد مهم جمهوری اسلامی است. خامنه‌ای به درستی در سخنرانی‌اش، که بعد از همین اعتراضات انجام داد، بر نزدیکی حاکمیت و نظام به بازار اشاره کرد. بازار از گذشته تقریباً جزو هسته سخت نظام حساب می‌شده.

این اعتراضات عملاً نتیجه سیاست‌های اخیر نظام بوده مبنی بر این که فشارهای اقتصادی را روی اقشار کم‌صداتر و فرودست‌تر سرشکن کند. با گذشت زمان و هرچه ارزش ریال بیشتر کاهش پیدا کرده و تحریم‌ها شدیدتر شده، نظام بیشتر ورشکسته شده. این فشار از یک‌جایی به بعد دیگر تماماً نمی‌توانست روی طبقات فرودست سرشکن شود.

ما می‌دانیم که تحریم‌ها همواره بیشترین اثر را روی گروه‌های کم‌درآمد گذاشته و باعث افزایش نابرابری و فقر در ایران شده‌اند. غارتی که جمهوری اسلامی از منابع می‌کند و فشار دائمی که به اقشار فقیرتر می‌آورد، در حالی است که گفته می‌شود ایران از نظر تعداد ثروتمندان و میلیونرهای دلاری در منطقه جزو کشورهای رده‌بالاست.

در نهایت جمهوری اسلامی مجبور شده با یک‌سری سیاست‌های جدیدتر و شیکاگویی، حذف ارز ترجیحی، افزایش مالیات بر ارزش افزوده، کاهش بودجه نهادهایی مثل هلال احمر، این فشار را به اقشار وسیعتری هم بیاورد. این بار دیگر فقط از طبقه متوسط و فرودست صحبت نمی‌کنیم، بلکه این بار فشار روی بازارها آمده.

وقتی صحبت از تک‌نرخی کردن ارز است، بسیاری از اقشاری که تا الان رانت می‌گرفتند، به این معنی نیست که رانتشان قرار است کاملاً قطع شود ولی حجم خوبی از این رانت قرار است دیگر به آن‌ها داده نشود، چون نظام دیگر نمی‌تواند بپردازد. دلیلش این است که در وضعیت بدی قرار گرفته، به‌ویژه بعد از جنگ ۱۲ روزه.

این باعث شد که جرقه اولیه اعتراضات توسط این قشر داخل بازار به خاطر تغییر سریع نرخ دلار طی چند روز کوتاه رخ دهد. ولی از آنجایی که وضعیت فعلی ایران می‌توانیم بگوییم در حالت «آتش زیر خاکستر» است، همواره منتظر یک جرقه و یک اتفاق که بترکد.

مردم سال‌هاست که از حاکمیت جمهوری اسلامی، از تمامی سیاست‌هایش، از فقر شدیدی که بر ما روا داشته، از دوستان و همکلاسی‌ها و فامیل‌ها و خانواده‌هایی که کشته و عزیزانی که داغدار کرده، از اعدام‌ها، از حکومت دینی، از تمامی این‌ها ناراضی هستند.

برای مثال، در خیزش بزرگ «زن، زندگی، آزادی»، اتفاقی که منجر شد کل دومینوی اعتراضات شروع شود، کشته شدن ژینا امینی بود. ما دائماً این وضعیت را تجربه کرده‌ایم. پس اینجا مسئله این نبود که یک‌دفعه خواست‌های معیشتی تبدیل به نفی کل نظام شد. این نظام سال‌هاست که دیگر هیچ مقبولیتی ندارد، هیچ وجاهتی ندارد نزد مردم و تماماً روی خون، سرکوب و اعدام بنا شده، تماماً بر روی اسلحه بنا شده.

 

بخش سوم: دانشگاه به‌مثابه سوژه سیاسی

 سوال: شما در بیانیه‌تان از دانشگاه به‌عنوان یکی از معدود فضاهایی یاد می‌کنید که هنوز امکان گفت‌وگو درباره «فردای ایران» و عبور از دوگانه‌های جعلی وجود دارد. منظورتان از «قدرت برسازنده» یا نقش ایجابی دانشگاه در این مقطع چیست؟

دانشگاه مکانی است که از دیرباز مکان تکثر بوده و همان‌طور که می‌بینیم، همواره طی جنبش‌های اجتماعی که در ایران اتفاق افتاده، دانشگاه در خط مقدم جنبش‌ها بوده. فکر می‌کنم ثابت‌ترین مکانی که بتوانیم بگوییم همواره در تمامی جنبش‌ها و خیزش‌ها در ایران حضور داشته، دانشگاه باشد.

ما در ایران حتی جنبش‌های مختص دانشگاه داریم. مثلاً مسئله کوی دانشگاه در سال ۱۳۷۸ را داریم که بعد از قتل‌های زنجیره‌ای و سرکوب اتفاق افتاد و یکی از بزرگ‌ترین و شاید یکی از نقاط عطف سرکوب و در عین حال تظاهرات علیه جمهوری اسلامی به شمار می‌رود. حرکت‌های کوی دانشگاه در آن دوره، تماماً در خود دانشگاه شکل گرفت و سال‌هاست که در خط مقدم مبارزه است.

ولی دانشگاه به سبب یک‌سری ویژگی‌هایی که دارد، مثل همین تکثر بودنش (دانشگاه محل کنار هم آمدن تمام اقوام و اقشار از سراسر ایران که کشور بزرگ و متکثری از نظر فرهنگی و سیاسی است) محل تمرین دموکراسی و تمرین آزادی است.

به همین سبب است که دانشگاه در تاریخ خود، روز دانشجو را ۱۶ آذر سال ۱۳۳۲ می‌بیند، یعنی روزی که بعد از کودتای ۲۸ مرداد ۳۲، سه دانشجوی عزیز، یعنی شریعت‌رضوی، قندچی و بزرگ‌نیا توسط رژیم شاه کشته شدند.

به همین دلیل است که دانشگاه توانسته همواره موضعی داشته باشد که از این دوگانه‌های صلیبی بگذرد و گول  رتوریک گروه‌هایی که تلاش کردند همواره بر اعتراضات مردم سوار شوند و منفعت خودشان را پیش ببرند، نخورد.

دانشگاه تمرین دموکراسی است و دانشجوها همه با هم در دانشگاه برابرند. این آگاهی دانشجوها، این گذشته و تاریخی که دانشگاه دارد، این‌ که دانشجویان همواره اکتیویست بوده‌اند، باعث می‌شود که دانشگاه قدرت این را داشته باشد که به چیزی فراتر از این دوگانه‌ها فکر کند.

ما از تمام اقشار، تمام گروه‌ها، تمام رشته‌ها و تفکرها دانشجو داریم و این باعث می‌شود که دانشگاه شاید بهترین گزینه باشد برای تمرین و تخیل‌پردازی‌هایی که خارج از این دوگانه‌ها باشد.

دانشگاه را گاهی «جمهوری کوچک» می‌نامیم، به خاطر این‌که در دانشگاه با این تکثرش، همه‌چیز به نوعی امر جمعی و مشاوره‌ای حساب می‌آید. در همین امر مشاوره‌ای است که دانشجو و شوراهای صنفی محل تمرین و بحث شورایی و دموکراسی برای رسیدن به منفعت جمعی است.

دانشگاه نمونه‌ای کوچک از جمهوری تبدیل شده است که البته با مبارزات بسیار همواره پابرجا‌ی مانده است.

 

سوال: این روزها چه شعارهایی در خیابان‌های تهران شنیده می‌شود؟ این شعارها چه نسبتی با شعار «زن، زندگی، آزادی» در خیزش ۱۴۰۱ دارند؟ آیا شاهد تداوم، تعمیق یا گسست هستیم؟

شعارهایی که این روزها بیشتر در خیابان شنیده می‌شود، یا شاید پرسروصداترین صدایی که در خیابان هست، شعار «جاوید شاه» و «این آخرین نبرده، پهلوی برمی‌گرده» است. از این نظر شاید نسبت به خیزش سال ۱۴۰۱ «زن، زندگی، آزادی» با گسست خیلی عمیقی مواجه باشیم.

مخصوصاً این‌که اقشاری که این شعارها را می‌دهند نسبت به ۱۴۰۱ بسیار متفاوت‌ترند. این‌طور حس می‌کنم که شاید ابتکارعمل این بار بیشتر دست فرودستان شهری و مسن باشد.

از سمت دیگر، ما حتی شاهد این بودیم که خارج از دانشگاه، البته داخل دانشگاه هنوز شعار «مرگ بر ستمگر، چه شاه باشه چه رهبر» صدای بلندی است، «زن، زندگی، آزادی» هنوز بلندترین صدا بود در تمام دانشگاه‌ها. مشترک‌ترین شعار بعد از «مرگ بر دیکتاتور» شاید بگوییم «زن، زندگی، آزادی» بود.

ولی این گسستی که هم بین دانشگاه و خیابان و هم بین امسال و ۱۴۰۱ وجود دارد، احتمالاً دلیلش ناامیدی مردم است. دلیل دوم احتمالاً ابتکارعمل رضا پهلوی، باشد که به خوبی روی این اعتراضات سوار شد.

کاری که در ۱۴۰۱ نتوانست انجام دهد و هر کاری کرد که خودش را به‌عنوان چهره مطرح اعتراضات ثبت کند، فقط و فقط باعث شکست و حتی تمسخرش شد. از کمپینی که داشت برای وکالت گرفتن از افراد که عملاً وکالت گرفتن از افراد نوعی قرارداد اجتماعی بین پادشاه و رعیت بود، و «کینگ کمپین»، نهایتاً فکر می‌کنم ۲۰۰ هزار امضا جمع کرد که خیلی اندک بود، و تازه این ۲۰۰ هزار نفر بسیاریش فیک بودند.

طبق آخرین نظرسنجی موسسه گمان در خرداد ۱۴۰۳، تعداد پهلوی‌خواهان و پادشاهی‌خواهان در ایران به‌طرز معناداری از جمهوری‌خواها کمتر است. ولی این بار رضا پهلوی توانست با یک موقعیت‌سنجی دقیق از این ناامیدی و خشم استفاده کند.

چون شاهد توده‌ای‌تر شدن اعتراضات هم بودیم، به خوبی این جواب داد و این شعار صدایش خیلی شنیده شد. البته آلترناتیو بودن پهلوی تنها از روی حذف سایر آلترناتیوها یا ساکت‌شدن و زندانی‌بودن سایر آلترناتیوها توسط جمهوری اسلامی رخ داده. به این معنا نیست که آلترناتیو دیگری وجود نداشته، اما در سطح شعارها کاملاً شاهد گسست بودیم.

 

بخش چهارم: سرکوب سازمان‌یافته

 سوال: در میان جان‌باختگان، نام دانشجویانی چون آیدا حیدری و زهرا بهلول‌پور دیده می‌شود. در بیانیه‌تان به نقش بسیج در سرکوب داخل دانشگاه‌ها اشاره کرده‌اید. مهم‌ترین سیاست‌ها و ابزارهای حکومت برای مهار و تضعیف جنبش دانشجویی در ماه‌های اخیر چه بوده است؟

بله، ما در تجمع بزرگ و بین‌دانشگاهی روز ۹ دی ۱۴۰۴ شاهد حضور بسیج میان جمعیت بودیم که به شدت از همان ابتدا برخورد فیزیکی کردند و به دانشجوها حمله‌ور شدند. همان روز ما دانشجویانی داشتیم که آسیب دیدند حتی بابت برخورد با بسیج.

بسیج یکی از تاکتیک‌های حکومت برای سرکوب بوده، ولی همواره تاکتیک‌های دیگری وجود داشته. ما این‌جا حتی از «تبعیض آموزشی» صحبت می‌کنیم. دانشجویانی که ستاره‌دار می‌شوند، تعلیق می‌شوند، امکان درس خواندن را دیگر ندارند. چون که در تظاهرات شرکت کرده‌اند یا در تحصن شرکت کرده‌اند یا حتی حجاب نداشته‌اند و حجابشان را رعایت نکرده‌اند.

ما شاهد دانشجویانی بودیم که در فرایندهای اداری عملاً حذف شدند یا به خاطر داشتن سابقه فعالیت سیاسی، اجازه ارائه پایان‌نامه پیدا نکردند، اجازه ورود به ترم جدید پیدا نکردند. دانشجویانی داشتیم که حتی حق اسکان‌شان لغو شد (دانشجویان شهرستانی که در خوابگاه‌های تهران هستند یا در خوابگاه‌های شهرهای دیگر). بسیاری از این‌ها بعد از سابقه سیاسی، اسکان‌شان لغو شده و عملاً بی‌جا و مکان شدند. در حالی که هنوز دانشجو به شمار می‌رفتند، دیگر امکان رفتن به دانشگاه را نداشتند چون محلی برای سکونت در آن شهر نداشتند.

از سایر اشکال سرکوب، فشار حکومت بر خانواده‌هاست که در اعتراضات اخیر همین اتفاق افتاده. دانشگاه‌ها یا نهادهای امنیتی مثل وزارت اطلاعات و سازمان اطلاعات سپاه به خانواده‌های دانشجو زنگ می‌زنند و روی آن‌ها فشار می‌آورند. نگرانی‌هایی که برای خانواده‌ها ایجاد می‌کنند، شرایط کار را برای دانشجوها سخت‌تر می‌کند، مخصوصاً این‌که خیلی از این خانواده‌ها خانواده‌های مذهبی یا خانواده‌های محافظه‌کاراند یا حتی خانواده‌هایی هستند که در دستگاه‌های دولتی شاغل‌اند. این سبب ترس و هزینه‌سازی بیشتر برای دانشجوها می‌شود.

ما در همین جنبش اخیر به کرات  احضارهای امنیتی داشتیم. در زمانی که اینترنت قطع بود ازطرق دیگری می‌شنیدیم که که بچه‌ها توسط دادگاه احضار شدند. برای این‌که این دانشجویان نتوانند از روند قانونی‌شان استفاده کنند و دادگاه‌ها مجبور به جمع‌آوری مدرک نشوند، افراد را به نام متهم اظهار نمی‌کردند، بلکه به‌عنوان «مطلع»، یعنی انگار شاهد پرونده باشند.

با چنین عناوینی دانشجویان به دادگاه احضار شدند و دادگاه آن‌ها را به نهاد امنیتی که معمولاً سازمان اطلاعات سپاه است ارجاع می‌داد. این شیوه بیشتر در دانشگاه شهید بهشتی اتفاق افتاده. آن‌ها را به سازمان اطلاعات سپاه ارجاع داده‌اند و وقتی به دفتر پیگیری سازمان اطلاعات سپاه در محله نیایش تهران رفتند، با تهدید و ارعاب رو‌به‌رو شدند.

سرکوب در دانشگاه‌ها بسیار جدی است. با این حال در دانشگاه اعتراض همواره کم‌هزینه‌تر از خیابان بوده است. زیرا در در خیابان دیگر با مکالمه یا حتی بازجویی مواجه نیستیم، با اسلحه مواجه‌ایم و خیلی راحت ممکن است یک نفر کشته شود.

به همین دلیل در تاریخ جنبش‌های ایران، یکی از معدود دفعاتی شاید باشد که طی یک جنبش دانشگاهی که همواره سیاسی بوده، شاهد کشته‌شدن دانشجویان داخل خود دانشگاه یا در مسیر رفت و برگشت از دانشگاه باشیم.

 

بخش پنجم: پیوند دانشگاه، کارگران و جامعه

 سوال: در هفته‌های اخیر، هم شاهد فراخوان اعتصاب عمومی از سوی برخی سازمان‌های کُرد بوده‌ایم و هم نمونه‌هایی از کنترل کارخانه‌ها توسط شوراهای کارگری، مانند آنچه در اراک رخ داد. وضعیت کنونی پیوند اعتراضات خیابانی با محیط‌های کار و تولید را چگونه ارزیابی می‌کنید؟

اعتصابات کاملاً واکنشی بود به آنچه در خیابان رخ داده و به  وضعیت اقتصادی و کلیت حاکمیت سرکوبگر رژیم جمهوری اسلامی. ولی اگر ما از طرف گروه‌هایی مانند کردها یا شوراهای کارگری جدی‌تر شاهد این قضیه نبوده‌ایم، یک دلیل مهمش احتمالاً می‌تواند این باشد که اعتبار و نام این اعتراضات را شخص رضا پهلوی و سلطنت‌طلبان ایران، که اکثراً هم در میان دیاسپورای ایرانی هستند و چهره‌های مهمشان هیچ‌کدام در ایران حضور ندارند، به نام خود ثبت کردند.

به همین دلیل، علی‌رغم بار عظیم و حجم ناراحتی انبوهی که از کشته‌شدگان و سرکوب وجود دارد، به دو دلیل، یکی این‌که در آن روزها اینترنت قطع بود و هیچ‌کس خبری از این نداشت که چند نفر کشته شده‌اند و چه اتفاقی دارد می‌افتد، و چون امکان پیوستن و هماهنگی و سازماندهی نبود، بسیاری از این گروه‌ها موضع‌گیری سریع نداشتند. مثلاً کُردها از تظاهرات خیلی جدی و سریع در خیابان‌ها مثل آن کاری که در ۱۴۰۱ انجام دادند، خودداری کردند.

چون این تصور احتمالاً پیش آمده که این کار‌ها بازی در زمین رضا پهلوی است و باعث افزایش اعتبار او خواهد بود که بسیاری از نزدیکانش فاشیست هستند. بسیاری از گروه‌های نزدیک به او حتی مواضعی ضدکردها و بقیه خلق‌ها دارند و هم مواضع ضد زن.

به همین دلیل، این اعتصابات خط جدایی خیلی درستی کشیدند. اعتصابات احتمالاً می‌تواند به‌عنوان سرنخ درستی باشد از این‌که کدام گروه‌ها دوست داشتند با تمام وجود به این تظاهرات بپیوندند و هزینه‌اش را هم دادند، ولی نمی‌خواستند به نفع رضا پهلوی هم احتمالاً چیزی اضافه شود.

ولی باید بگویم که این موضع‌گیری، هرچند قابل درک است، مشکلات خودش را دارد. ما به‌شدت به پیوند دانشگاه، خیابان و محیط‌های کار نیاز داریم. تاریخ جنبش‌های اجتماعی موفق نشان می‌دهد که بدون پیوند طبقه کارگر، معلمان، کامیون‌داران، کارگران نفت و سایر بخش‌های تولیدی با جنبش‌های خیابانی و دانشجویی، دستیابی به تغییرات بنیادین دشوار است.

اعتصاب عمومی یکی از مؤثرترین ابزارهایی است که می‌تواند رژیم را واقعاً به زانو درآورد. وقتی چرخ تولید و توزیع متوقف شود، وقتی نفت استخراج نشود، وقتی کامیون‌ها حرکت نکنند، وقتی معلمان تدریس نکنند، حاکمیت نمی‌تواند به بقای خود ادامه دهد. این درس مهمی است که از انقلاب ۵۷ هم آموختیم، جایی که اعتصابات نفت نقش تعیین‌کننده‌ای داشت.

متأسفانه یکی از موفقیت‌های رژیم در دهه‌های اخیر، از هم‌پاشاندن نیروهای سازمان‌یافته کارگری، سرکوب رهبران کارگری و نابودی استقلال تشکل‌ها بوده است. بسیاری از فعالان کارگری در زندان هستند یا تحت فشار شدید. شوراها و سندیکاهای مستقل سرکوب شده‌اند. برای همین است که این پیوند به‌راحتی شکل نمی‌گیرد.

ما در دانشگاه باید تلاش کنیم که این پل‌ها را بسازیم. باید با کارگران، با معلمان، با پرستاران گفت‌وگو کنیم. باید مطالبات‌شان را ببینیم و همبستگی نشان دهیم. جنبش دانشجویی وقتی قوی است که منزوی نباشد. آنچه در اراک دیدیم، نمونه‌ای کوچک از توان بالقوه‌ای است که شوراهای کارگری می‌توانند داشته باشند. ما باید از این تجربیات یاد بگیریم و آن‌ها را گسترش دهیم.

 

بخش ششم: سیاست بین‌الملل و همبستگی

سوال: از نظر شما، جامعه مدنی و نیروهای مترقی در غرب عملاً چه کارهایی می‌توانند انجام دهند؟ به‌ویژه در شرایطی که پس از نسل‌کشی غزه، اعتبار نهادهای حقوق بین‌الملل به‌شدت تضعیف شده است.

متأسفانه شاهد این بودیم که خیلی از نهادهای غربی، مخصوصاً چهره‌های چپ جهان یا نیروها و چهره‌هایی که از فلسطین حمایت کرده بودند، (و در آن زمان ما دانشجویان ایران، دانشجویان آزادی‌خواه و عدالت‌خواه ایران، حامی و همدل آنان بودیم)، از همراهی باجنبش در ایران خودداری کردند. از این جنایت بزرگ و نقض حقوق مشخص بشری که در ایران اتفاق افتاده، صحبت نکردند. ما از این بابت بسیار دلخور و ناامید هستیم. حتی رسانه‌های بزرگ و معتبر حامی فلسطین، از این قضیه حرف نزدند. این بار چند چیز را نشان می‌دهد. یکی این‌که جمهوری اسلامی تا چه اندازه توانسته از فلسطین استفاده سیاسی کند.

جمهوری اسلامی و قطر به‌عنوان دو کشوری که از نظر سیاسی نزدیک به هم هستند و ارتباطات نزدیکی با هم دارند، موفق شدند با پول‌پاشی در آنچه که سازمان‌ها و نهادهای «محور مقاومت» خوانده می‌شوند، جنبش غزه و انتفاضه فلسطین را تبدیل به یک ابزار سیاسی برای خودشان بکنند.

زمانی انتقام از این دو کشور حتی ممکن است به ابزار سیاسی و کشتار و ظلم علیه مردم غزه تبدیل شود. یک لحظه دیگر ممکن است باعث شود که نهادهایی که تا روز قبل با نام حقوق بشر به درستی از فلسطین حمایت می‌کردند، روز بعد از جنایت بزرگی که در ایران رخ داده، حرف نزنند.

از این بابت ما بسیار ناامید هستیم از این‌که چپ جهانی و بسیاری از این نهادها فکر می‌کنند که حمایت از ایران و صدای مردم ایران بودن به معنی حمایت از امپریالیسم و حمایت از مداخله خارجی آمریکا در منطقه و یا حمایت از اسرائیل به‌عنوان دشمن جمهوری اسلامی در منطقه باشد.

این خوانش غیراخلاقی و چنین تحلیل ساده‌انگارانه که منافع کشورها را مشخصاً نمی‌بیند، هیچ پایی در واقع‌گرایی سیاسی ندارد و همواره بر این تأکید دارد که انگار «دشمن دشمن من دوست من است». الان عملاً دارد پا روی خون مردم ایران می‌گذارد و دهه‌ها مبارزه مردم ایران را حتی نادیده می‌گیرد.

من بارها دیدم که آن‌هاهم بر رتوریک جمهوری اسلامی مبنی بر این‌که این تظاهرات‌کننده‌ها تروریست و جاسوس و سی‌آی‌ای بوده‌اند، تأکید کردند. بعضی از این خبرگزاری‌ها عملاً خون مردم ایران را شستند و برخون ده‌ها هزار کشته و همکلاسی‌های عزیز ما که به‌عنوان تروریست موساد نام نهادند پا گذاشتند.

به نظر من، نیروی مترقی در غرب در این شرایط اولین کاری که باید بکند این است که مخصوصاً در شرایطی که ما اینترنت نداریم و بلاک‌اوت هستیم از نظر رسانه‌ای، تمام نیروی خودش را بسیج بکند برای صحبت از آنچه که در ایران اتفاق افتاده و دارد می‌افتد، برای صحبت از حتی جنایات تاریخی دیگر جمهوری اسلامی.

آنچه که برای ما تعجب‌آور است این است که نیروهایی که اکنون خودشان را چپ می‌دانند، این تاریخ را نمی‌دانند که در جمهوری اسلامی حتی هنوز هم چپ بودن یک جرم است که مجازات دارد. در جمهوری اسلامی ما دو برهه تاریخی بزرگ داریم که چپ‌ها اعدام شدند. و قتل‌های زنجیره‌ای داریم که در دهه ۷۰ شمسی توسط نهادهای امنیتی مخفیانه، متفکران و مترجمان چپ‌گرا در ایران کشته شدند. خیلی برای ما عجیب است که چپ‌های دیگر کشورها الان در صف حامیان‌مان نیستند.

به نظر من شاید که حکم دادگاه برای نتانیاهو نمادین بود و کاری بیش نبود، ولی حتی همین حکم نمادین هم الان می‌تواند علیه اشخاصی مثل خامنه‌ای، مثل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، مثل علی لاریجانی، مثل اعضای شورای عالی امنیت ملی، اعضای شورای نگهبان، اعضای مجمع تشخیص مصلحت نظام صادر شود. اگر همین حکم برای آن‌ها صادر شود، باز می‌تواند خیلی مفید باشد.

ما شاهد این هستیم که بسیاری از فرزندان جمهوری اسلامی یا حتی بسیاری از شرکت‌هایی که با جمهوری اسلامی کار می‌کنند و عملاً در سرکوب ما نقش دارند؛ مثلاً گاردین اخیراً در گزارشی گفته بود که یک شرکت نرم‌افزار آی‌گپ، یکی از نرم‌افزارها و پیام‌رسان‌های ملی جمهوری اسلامی را تولید می‌کند. چون می‌دانیم جمهوری اسلامی تمام پیام‌رسان‌های خارجی را فیلتر می‌کند؛ استفاده از وی‌پی‌ان یا آن نرم‌افزارها را به شدت سرکوب می‌کند، حتی جرم‌انگاری می‌کند و از طریق نرم‌افزارهای داخلی جاسوسی می‌کند. این نرم افزارتوسط یک شرکت داخلی انگلستان تولید شده و حمایت می‌شود.

اطلاعات بسیاری موجود است از این‌که چه کسانی خارج از ایران هستند: از نزدیکان به رهبر فعلی انقلاب ایران تا رهبر سابق ایران، از نزدیکان سپاه پاسداران، از نزدیکان به خانواده بزرگ لاریجانی که از الیگارش‌ها و خانواده‌های سیاسی مهم ایران هستند، و غیره.

 

سوال: رسانه‌های فارسی‌زبان خارج از کشور عملاً پروژه «بدیل‌سازی از بالا» را پیش می‌برند. نسبت جنبش دانشجویی با این نوع اپوزیسیون رسانه‌ای چیست و چرا آن را خطرناک می‌دانید؟

رسانه‌های فارسی‌زبان خارج از کشور و بسیاری از رسانه‌های جهانی دارند عملاً یک پروژه بدیل‌سازی از بالا از رضا پهلوی را جلو می‌برند، می‌شود گفت از بالا و حتی از بیرون.

بدون توجه به این‌که این شخص، رضا پهلوی، چقدر در ناکام‌ماندن جنبش‌های سیاسی ایران نقش داشته. پهلوی در ۱۴۰۱ جنبش و خیزش «زن، زندگی، آزادی» را عملاً به حاشیه ‌برد و حتی در آن شورایی که درست کرد عملاً کار را عقیم می‌گذاشت.

رضا پهلوی و هوادارانش به تمام گروه‌های سیاسی می‌تازند. شخص رضا پهلوی شاید مهم‌ترین عامل عدم شکل‌گیری یا جلوگیری از شکل‌گیری یک آلترناتیو مترقی در ایران باشد، آلترناتیوی که آلترناتیو جمعی باشد.

اما بگذارید صریح‌تر بگویم که چرا این پروژه بدیل‌سازی رسانه‌ای خطرناک است. اولاً، تاریخ ما نشان می‌دهد که هر بار که یک شخص یا یک گروه محدود خواسته از بالا به مردم دیکته کند که آینده‌شان چگونه باشد، به فاجعه منتهی شده است. انقلاب ۵۷ را با هزاران شعار و خواست متکثر شروع کردیم، اما در نهایت یک نفر و یک ایدئولوژی بر همه چیز غالب شد. نتیجه‌اش چهار دهه دیکتاتوری دینی بود.

ما در دانشگاه معتقدیم که آلترناتیو باید از درون جامعه، از پایین، از میان مبارزات و گفت‌وگوهای واقعی مردم شکل بگیرد. نه این‌که از بیرون و از بالا به ما تحمیل شود. این تنها راه است که می‌توانیم به یک تغییر پایدار و دموکراتیک برسیم.

 

سوال: یکی از ادعاهای رایج این است که اعتراضات فاقد رهبری است. شما این فقدان را ضعف می‌دانید یا نشانه نوعی سیاست افقی و جمعی؟ دانشگاه در این میان چه نقشی می‌تواند ایفا کند؟

این ادعا که جنبش فعلی فاقد رهبری سیاسی است را ما کاملاً اشتباه می‌دانیم و اساساً با این ادعا مخالفیم، به خاطر این‌که رهبران سیاسی جدی هستند.

افرادی که سال‌ها سابقه سیاسی دارند، چهره‌های جمهوری‌خواه، چهره‌های سابقه‌دار بزرگ در اوین، چهره‌های حقوق بشری، تنها دلیل این‌که این افراد خود به‌عنوان یک آلترناتیو دیده نمی‌شوند، به خاطر این است که این‌ها یک شخص نیستند و این‌ها یک جمع هستند.

دانشگاه در این میان نقش کلیدی می‌تواند داشته باشد. دانشگاه می‌تواند فضای تمرین سیاست افقی باشد. شوراهای صنفی دانشجو، تشکل‌های مستقل، بحث‌های آزاد در دانشگاه، همه این‌ها آموزشگاه دموکراسی هستند. وقتی دانشجویان یاد می‌گیرند که چگونه جمعی تصمیم بگیرند، چگونه به اختلافات‌شان رسیدگی کنند، چگونه اکثریت و اقلیت را احترام بگذارند، این مهارت‌ها را با خودشان به جامعه می‌برند.

دانشگاه همچنین می‌تواند محل تولید گفتمان باشد. یعنی جایی که ایده‌های مختلف درباره فردای ایران بحث و بررسی شوند، نه در یک فضای رسانه‌ای دستکاری‌شده، بلکه در یک فضای آکادمیک و نقادانه. این گفتمان‌ها می‌توانند به جامعه منتقل شوند و به تدریج اجماع‌های جدیدی شکل بگیرد.

در نهایت، دانشگاه می‌تواند پل ارتباطی بین بخش‌های مختلف جامعه باشد. دانشجویان از همه جای ایران، از همه اقشار، از همه اقوام می‌آیند. این تنوع باعث می‌شود که دانشگاه بتواند زبان مشترک بین گروه‌های مختلف باشد و از تفرقه‌ای که حکومت همیشه دامن می‌زند، جلوگیری کند.

 

سوال: اگر بخواهید واقع‌بینانه نگاه کنید: گام بعدی جنبش چیست؟ تداوم خیابان، اعتصاب، یا بازآرایی نیروها؟ دانشگاه کجای این نقشه ایستاده؟

گام بعدی دانشگاه در این جنبش، پافشاری بر بازگشایی دانشگاه‌هاست که از اوایل این اعتراضات تقریباً تعطیل شدند، به خاطر ترس مشخصی که حکومت از دانشگاه‌ها دارد و دلش نمی‌خواهد که دانشگاه‌ها بتوانند صدای مترقی را در این جنبش تقویت کنند.

گام اول ما در بازگشایی دانشگاه‌ها، الان ما مشغول تحریم امتحانات مجازی فعلی در دانشگاه‌ها هستیم و با این تحریم می‌خواهیم صدای کشته‌شدگان و عزیزانمان باشیم و در امتحانات و کلاس‌ها شرکت نکنیم.

بعد از بازگشایی دانشگاه‌ها هم قطعاً تظاهرات و تجمع‌ها و تحصن‌های جدی در دانشگاه رخ می‌دهد. اجازه نمی‌دهیم که خون عزیزانمان پایمال شود. تداوم این اتفاقات در دانشگاه و بیدار بودن دانشگاه کلیدی است.

اما اگر بخواهم واقع‌بینانه صحبت کنم، باید بگویم که ما در یک مقطع حساس و پیچیده قرار داریم. خیابان هنوز پتانسیل دارد، اما بعد از سرکوب شدیدی که دیدیم، مردم خسته و مصدوم هستند. تروما و رنجی که توضیح دادم، واقعی است و نمی‌توان آن را نادیده گرفت.

بنابراین، فکر می‌کنم گام بعدی ترکیبی از چند استراتژی است:

اول، بازآرایی و سازماندهی. ما نیاز داریم که نیروهایمان را جمع کنیم، زخم‌هایمان را التیام دهیم، و برای مراحل بعدی آماده شویم. این بازآرایی باید در سطح شوراهای صنفی، تشکل‌های مستقل، و شبکه‌های همبستگی صورت بگیرد. باید بیاموزیم که چگونه در شرایط بلاک‌اوت اینترنت ارتباط برقرار کنیم، چگونه از یکدیگر حمایت کنیم، چگونه امنیت‌مان را بالا ببریم.

دوم، ادامه مقاومت به شکل‌های گوناگون، خیابان فقط یک جبهه است. ما می‌توانیم در دانشگاه‌ها، در محیط‌های کار، در همسایگی‌ها، در فضای مجازی، در هرجا که هستیم مقاومت کنیم. تحریم امتحانات، عدم همکاری با نهادهای سرکوب‌گر، حمایت از خانواده‌های جان‌باختگان، نگه‌داشتن حافظه تاریخی، همه این‌ها اشکال مقاومت هستند.

سوم، تلاش برای ایجاد اعتصاب‌های هماهنگ همان‌طور که گفتم، بدون پیوند با کارگران، معلمان، و سایر بخش‌های تولیدی، دستیابی به تغییر بنیادین سخت است. ما باید روی ایجاد این پیوندها کار کنیم. این کار زمان‌بر است، اما ضروری‌ست.

چهارم، تولید گفتمان و چشم‌انداز. ما نیاز داریم که درباره فردای ایران صحبت کنیم. نه فقط این‌که علیه چه چیزی هستیم، بلکه برای چه چیزی می‌جنگیم. چه نوع جامعه‌ای می‌خواهیم؟ چگونه می‌خواهیم با تنوع قومی، مذهبی، فرهنگی‌مان کنار بیاییم؟ چگونه می‌خواهیم اقتصادمان را بسازیم؟ چگونه می‌خواهیم عدالت را پیاده کنیم؟ این بحث‌ها باید در دانشگاه‌ها، در جامعه، همه‌جا انجام شود.

پنجم، همبستگی بین‌المللی واقعی. ما باید ارتباط‌مان را با جنبش‌های مترقی در سراسر جهان تقویت کنیم، نه با دولت‌ها و رسانه‌های وابسته، بلکه با جنبش‌های مردمی، با دانشجویان در کشورهای دیگر، با کارگران، با فعالان حقوق بشر.

دانشگاه در این نقشه، همان‌طور که همیشه بوده، در خط مقدم است. دانشگاه فضای تمرین، فضای تولید ایده، فضای مقاومت، و فضای امید است. ما نقش‌مان را می‌دانیم و از آن عقب‌نشینی نمی‌کنیم، حتی اگر دانشگاه‌ها را ببندند، حتی اگر ما را بازداشت کنند، حتی اگر اینترنت قطع باشد، ما همچنان می‌ایستیم و می‌جنگیم. چون می‌دانیم که این مبارزه برای آینده‌مان، برای نسل‌های بعدی، برای ایرانی است که می‌خواهیم بسازیم: ایرانی آزاد، دموکراتیک، و عادلانه.

 

با تشکر و تقدیر از فعالیت و شجاعتی که در این اوضاع از خود نشان می‌دهید! دست تک تکتان را به گرمی می‌فشاریم!

مصاحبه اول با یکی از فعالین دانشجویی داخل ایران

 وضعیت آینده مبهم استUntitled_design_5.png

(به دلیل خطرات امنیتی، از آوردن نام این دانشجو خود‌داری می‌کنیم)

بهرام قدیمی - از طرف جمع اندیشه و پیکار

۳۱ ژانویه ۲۰۲۶

سوال: آیا می‌توانید کمی از اوضاع این روزها در دانشگاه‌ها برایمان تشریح کنید؟

دانشگاه‌ها به ویژه‌ دانشگاه‌های شهر تهران پس از تجمع روز ۹ دی در وضعیت تعطیلی به سر می‌برند. پس از این تجمع اکثر دانشگاه‌ها – تقریبا می‌توان گفت تمامی‌شان- تعطیل شدند و آموزش به شکل مجازی پیش رفت. تنها دانشجویان ارشد و دکترا حق داشتند در دانشگاه حضور یابند.  پس از تجمع‌های روز ۱۸ و ۱۹ دی و قطعی گسترده‌ی اینترنت این تعطیلی شیب تندتری پیدا کرد: خوابگاه‌ها تخلیه شدند، آزمون ها عقب افتادند و حتی بعضی دانشگاه‌ها آزمون‌های پایان ترم را مجازی کردند. پس از اتصال نصفه و نیمه‌ی اینترنت اخبار کشته شدن دانشجویان به سرعت پخش شد، هرچند در همان روزهای قطعی اینترنت نیز از طریق تماس‌های تلفنی اخبار بدست ما می‌رسید. در حال حاضر وضعیت بدین شکل است: در دو دانشگاه تهران و بهشتی اعلام شده دانشجویان کارشناسی حق ورود به دانشگاه ندارند. برخی دانشگاه‌ها نظیر تهران و علامه و شریف آزمون پایان ترم حضوری برگزار می‌شود. از باقی اطلاع دقیقی در دست نداریم. زمزمه‌هایی از غیرحضوری شدن دانشگاه‌ها در ترم دوم امسال به گوش می‌رسد. موقعیت دانشجویان ترکیبی از سردرگمی، سوگواری و عدم امکان حضور جمعی‌ست. دو هفته‌ای ست خوابگاه‌ها باز شده اند اما بنظر می‌رسد عمدتاً برای دانشجویان تحصیلات تکمیلی‌ست. در حال حاضر کارزاری به راه افتاده است تا ترم دوم امسال مجازی نشود و این موضوع در کنار سوگواری‌ها و مراسم‌هایی که برای دانشجویان کشته شده برگزار می‌شود مهم‌ترین وقایع کنونی دانشگاه هستند.

سوال:  کلیپ‌های زیادی در مدیای خارج از ایران در مورد طرفداری مردم از بچه شاه سابق پخش شده است که در آن حتی با تقلب خواسته‌اند نشان بدهند که اکثریت مردم ایران خواهان بازگشت رژیم سلطنتی هستند. اما ما حتی یک نمونه ندیدیم که در یک دانشگاه در ایران تظاهراتی به نفع سلطنت شکل بگیرد. این موضوع را چگونه می‌توانید توضیح بدهید؟

این موضوع به‌طور کامل درست نیست. دست‌کم در یک دانشگاه، دانشگاه امیرکبیر یا پلی‌تکنیک سابق،‌ شعارهایی با عنوان «جاوید شاه» سرداده شد. گستردگی ویدیوها البته که تلاش داشت تا نشان دهد تمامی دانشگاه‌ها طرفدار پهلوی هستند و به‌راستی هم بسیاری از آن‌ها دروغ و کذب بود - نمونه‌ی دانشگاه صنعتی شریف که صوت ویدیو دست‌کاری شده بود. اما نمی‌توان گفت حتی یک نمونه در آن‌ها حمایت از پهلوی وجود نداشته است. در دانشگاه‌های شیراز، اصفهان و فردوسی مشهد همچنین دانشگاه صنعتی امیرکبیرشعارهایی در حمایت از پهلوی سرداده شده است که حداقل در خصوص دانشگاه امیرکبیر می‌توانم خبر موثق از یکی از شرکت‌کنندگان بدهم که این شعارها گسترده بوده است. اما دانشگاه‌های بسیاری نیز مرزبندی خود را با پهلوی برقرار کردند. به ویژه دو دانشگاه پر جمعیت تهران و بهشتی که به‌طور گسترده شعارهای ضدسلطنت سر دادند و باقی دانشگاه‌هایی که تصاویر و ویدیوهای آن‌ها درآمد.

در حقیقیت وضعیت واقع‌بینانه بدین شکل است: نه آن قدر که سلطنت‌طلبان تلاش دارند نشان دهند که چنین گرایشی قوی است و نه این که اصلا چنین گرایشی وجود ندارد. وجه دموکراتیک و چپ همچنان در دانشگاه‌ها وزنه‌ی قابل توجه‌ای است اما سلطنت به رقیب جدی در این جنبش بدل شده است.

اما چرا چنین شعارهایی در دانشگاه‌ها و از دانشجویان شنیده شده است:

شاید تحلیل چنین امری به‌طور دقیق سخت باشد اما چند مورد را تیتروار می‌گویم:
۱- فرسودگی و خشم فراوان از جمهوری اسلامی و رضایت به سرنگونی آن به هر قیمتی،

۲- نبود جناح‌های سیاسی دموکراتیک و چپ قدرتمند چه در دانشگاه و چه در خارج از آن،

۳- ناامیدی از پیروزی جریان انقلابی بدون وجود یک رهبر،

هر کدام از آن‌ها را اگر نیاز به توضیح بیشتر باشد شرح می‌دهم.

سوال: گرایش عمومی بر این نظر است: از آنجا که هیچ حزب و سازمان چپ (چه کمونیست و چه آنارشیست) در ایران پایگاه گسترده‌ای ندارد، پس می‌توان نتیجه گرفت که اصولا چپ‌ها هیچ نقشی در این جنبش‌ و جنبش‌های مشابه ندارند. آیا درست است؟ اگر نه، این چپ‌ها در چه اشکالی سازماندهی شده‌اند؟

این حرف را نمی‌توان تماماً درست دانست. تا پیش از سال ۱۴۰۱ شبکه‌هایی از چپ‌ها، در غالب‌هایی نظیر تشکل‌های صنفی، دانشجویی (شورای صنفی دانشجویی)، سندیکاهای کارگری، گروه‌های فمنیستی، صنفی معلمان و... وجود داشت. حتی تلاش‌هایی از گروه‌های مختلف برای سازماندهی منسجم این شبکه‌‌ها انجام می‌شد. می‌توان دید که در قیام ژینا در سال ۱۴۰۱ شبکه‌ی فعالین صنفی دانشجویی و دانشجویان چپ که در غالب محافل دانشجویی و رسانه‌های مختلف متشکل شده بودند نقش پیش‌تازی داشتند و یکی از کانون‌های اصلی قیام ژینا بودند. اما پس از سرکوب اعتراضات ۱۴۰۱ این شبکه‌ها از هم فروپاشیدند: رسانه‌ها غیر فعال شدند، محافل دانشجویی متعدد از بین رفتند، شوراها و انجمن‌های علمی با محدودیت شدید روبه‌رو شدند و در نهایت آن شبکه‌ی گسترده‌ی چپ دانشجویی که سال ۱۴۰۱ حضور قدرتمندی داشت از هم پاشید.

در حال حاضر باید چپ را حداقل در دانشگاه بدین شکل درک کرد: مجموعه‌ای از افراد چپ. البته من بر آن هستم که وضعیت برای چپ غیردانشگاهی نیز به همین است. تقریبا جریان منسجمی از چپ در حال حاضر وجود ندارد و تنها محافل و رسانه‌های محدودی سرپا هستند. حضور چپ‌ها در این اعتراضات کم نبوده است اما به دلیل پراکندگی، عدم سازماندهی و هجمه‌ی وحشیانه‌ی طرفداران پهلوی عمدتا به حضوری فردی بدل شده است.

سوال: دانشجویان از مدت کوتاهی پس از سرکوب‌های گسترده دهه ۱۳۶۰، در دسته‌بندی‌های مختلفی متشکل بوده‌اند. تشکلی که شما به آن تعلق دارید نیز یکی از آنها‌ست. آیا این تشکل‌ها از نظر طبقاتی با هم فرق داشتند (و یا دارند)؟ می‌توانید کمی روند شکل‌گیری و فعالیت آنها را توضیح بدهید؟

این پرسش کمی مبهم است. همان‌طور که گفتم وضعیت از ۱۴۰۱ تا الان به کلی متفاوت شده است. اما اگر تفاوت‌ها را اندکی لحاظ نکنم چند نکته در مورد تشکل‌های دانشجویی باید ذکر کنیم:

  • تشکل‌های دانشجویی به طور صریح یا عیان پایگاه‌های طبقاتی مشخصی ندارند. بدین معنا که نمی‌توانیم بگوییم انجمن‌های اسلامی برای دانشجویان خورده‌بورژواست و شورای صنفی در دست دانشجویان فرودست. اگر بخواهیم بگوییم پایگاه طبقاتی دانشگاه به چه شکل است موضوع فرق می‌کند و تحلیل گسترده‌تری لازم است. اما به‌طور خلاصه پایگاه طبقاتی دانشگاه به‌ویژه در سال‌های اخیر به شدت دگرگون شده است و سهم طبقه‌ی کارگر از حضور در دانشگاه بسیار کاهش یافته. اما اگر پرسش در خصوص مواضع طبقاتی باشد موضوع فرق می‌کند. به‌طور عمومی شورای صنفی مواضع سیاسی و گرایش به چپ داشته است (هرچند تفاوت‌هایی عموما در آن‌ها دیده می‌شد) و انجمن‌های اسلامی به مواضع سیاسی و گرایش‌های اصلاح‌طلبان و لیبرال‌‌ها و دموکرات‌ها تعلق داشت. البته باید ذکر کرد در سال‌های اخیر این مرزبندی به کلی مخدوش شده است. حتی در سال‌های پیش از ۱۴۰۱ این مرز به این صراحتی که گفتم وجود نداشته است. یعنی بوده‌اند دوره‌هایی از انجمن‌های اسلامی و شورای صنفی که مواضع بسیار متفاوتی با آنچه که گفتم داشتند.
  • وضعیت کنونی دانشگاه پس از قیام ژینا البته تمام این تشکل‌ها را با مشکل و محدودیت روبه‌رو کرده است. آن مرزبندی‌ها و متشکل بودن سابق ابدا در حال حاضر وجود ندارد و پراکندگی فعالان دانشجویی بسیار شدید است.

سوال: شرکت دانشجویان در این خیزش وسیع و فراگیر بود یا محدود به فعالین دانشجویی؟

شرکت دانشجویان بسیار فراگیر بوده و دانشجویانی که حتی سال ۱۴۰۱ در اعتراض‌ها شرکت نکردند در این خیزش در خیابان بودند. تعداد کشته‌ها و بازداشت‌ها گواه این موضوع است. همچنین صحبت دست اول با دانشجوها نشان می‌دهد اکثریت دانشجویان در این اعتراض‌ها شرکت کردند. اما باید خاطر نشان کرد که این حضور، به شکل جنبش دانشجویی نبوده است. مواردی بوده که گروهی کوچک از دانشجویان با یکدیگر در محله‌ی حاضر شدند اما عمده‌ی دانشجویان به شکل فردی یا جمع‌های ۳-۴ نفری شرکت کردند و نه به شکل جنبش دانشجویی.

سوال: با توجه به این که طرفداران سلطنت هرآن کسی را که خط آنان را قبول نداشته باشد، عامل رژیم معرفی می‌کنند و طرفداران رژیم (و تمام به‌اصطلاح چپ محور مقاومتی و «ضد امپریالیستی» آنها را عامل اسرائیل و آمریکا، شما چه دورنمایی برای چپی تصور می‌کنید که با هر دو گرایش مرزبندی دارد و مبارزه می‌کند؟

این پرسش به‌جایی‌ست. چپ در حال حاضر در یکی از سخت‌ترین دوران خود به سر می‌برد. نیروهایش محدود، پراکنده و با اقبال بسیار کمی در جامعه روبه‌روست. تشکل‌های حداقلی آن از بین رفته اند یا با اندکی از افراد بدون هیچ تاثیر مشخصی باقی مانده‌اند. از طرف دیگر حمله‌ی بی‌امان سلطنت‌طلبان و تهدیدهایشان، فضای رسانه‌ای بسیار راستگرا و مانند همیشه جمهوری اسلامی در تلاش برای ساکت کردن و سرکوب آن هستند. به نظر می‌رسد چپ باید یک تجدید نظر اساسی در تاکتیک‌های خود انجام دهد.

این تجدید نظرها به نظرم باید در چند محور بحث شوند:

  • نسبت چپ با جریان‌ها و گروه‌های دموکراتیک و جمهوری‌خواه: در حال حاضر خطر راست‌ برای آینده‌ی سیاسی ایران جدی ست. باید پرسش شود که آیا می‌توان در قالب یک جبه‌ی مشترک از نیروهای دموکراتیک و جمهوری‌خواه در پیوند با دیگر گروه‌ها علیه سلطنت ایستاد؟ دلیل تاکید بر جبهه‌ی مشترک، ضرورت مقابله با راست‌افراطی و استبداد محتمل آینده و همچنین ناتوانی کنونی چپ است. به نظرم تنها حالتی که بقای سیاسی چپ ممکن می‌شود تا بتوان در آینده‌ امکان حضور موثر و قدرتمند چپ را مشاهده کرد، به وجود آمدن بستری دموکراتیک در ایران است. در شرایط کنونی اگر سلطنت طلبان به قدرت برسند با توجه به ناتوانی و عدم اقبال عمومی مردم به چپ، احتمالا با دوره‌ای طولانی از انزوای سیاسی چپ و سرکوب هرآنچه که باقی مانده روبه‌رو هستیم. این جبهه و اتحاد به نظرم تصمیمی تاکتیکی‌ست. اگر امید داریم تا فردایی را ببینیم که بتوانیم سیاست‌های ترقی‌خواهانه و ضدمناسبات سلطه‌ی چپ را گسترش دهیم، وجود بستری که فعالیت را ممکن کند ضروری‌ست. در نتیجه بررسی امکان ساخت جبهه‌ی مشترک دموکراتیک با دیگر گروه‌ها حیاتی‌ست.
  • شیوه‌های جدید سازمان‌یابی: چپ باید به اشکال متفاوت سازمان‌یابی و متشکل شدن به‌طور جدی بیاندیشد. ساختارهای پیشین آن در حال حاضر نه کارایی دارند و نه ممکن هستند. شیوه‌های نوین سازمان‌یابی نظیر شبکه‌های غیرمتمرکز یا شبکه‌های افقی شاید راهگشا باشند اما بحث در این باره مفصل است.
  • نسبت چپ در خارج از کشور با چپ در داخل کشور: شاید این رابطه بتواند حلقه‌ی گمشده‌ی چگونگی بازگرداندن مقبولیت چپ باشد. چپ خارج با ارتباط با داخل کشور شاید بتواند به کمک بیانیه‌ها، رسانه‌های متمرکز و به‌طور کلی تخیل انقلابی چشم‌انداز جدیدی از چپ معرفی کند که به بدیلی برای مردم این کشور بدل شود. هرچند این موضوع نیز نیازمند بحث گسترده‌تر است.

سوال: در این دوران پرتلاطم، جنبش دانشجویی تا چه حد با جنبش کارگری در ارتباط است؟ و آیا این ارتباطات معمولا برقرار است؟ آیا می‌توان از تبادل نظر و احیانا انتقال تجربیات بین این دو حرف زد؟

متاسفانه مدت‌هاست که این ارتباط قطع شده است. در گذشته چنین چیزی به شکلی برقرار بود اما متاسفانه در حال حاضر خیر.

می‌توان از تبادل نظر صحبت کرد اما به نظرم وضعیت دانشگاه و جنبش دانشجویی به گونه‌ای نیست که در حال حاضر بتوان چنین ارتباطی را ممکن دانست. چرا که خود جنبش دانشجویی عملاً وجود متشکل و مستقلی در حال حاضر ندارد. نه جنبش‌ دانشجویی راست داریم و نه جنبش دانشجویی چپ. کلیت سازمان‌یافته و متشکل آن فروپاشیده است.

سوال: رفقای درگیر تا چه حد از تجربیات سازمان های دوران انقلاب ۱۳۵۷ مطلع هستند و تا چه حد این تجارب و اساسا نظرات آنها را مفید ارزیابی می‌کنند؟

مطالعه‌ی تاریخ همواره یکی از برنامه‌های مطالعاتی فعالین دانشجویی بوده است و به درجاتی از سازمان‌های دوران انقلاب باخبر هستند. اما نظرات در خصوص این که آیا این تجارب را مفید ارزیابی می‌کنند متفاوت است. برخی نظیر خودم آن‌ها را بسیار مهم می‌دانند و انتقال غیرکلیشه‌ای آن را برای یافتن شیوه‌های جدید سازمان‌دهی و تشکل‌یابی مهم ارزیابی می‌کنند. اما گروهی دیگر آن را تنها مسئله‌ای تاریخی و تا اندازه‌ای بی‌ارتباط با وضعیت کنونی‌مان می‌دانند. به نظرم یکی از کارهایی که چپ در خارج از کشور می‌‌تواند در پیوند با چپ در داخل انجام دهد بازخوانی غیر کلیشه‌ای این تجارب و آشکار کردن راه‌ها و فرم‌های جدید سازمان‌یابی‌ست.

سوال: به نظر شما تفاوت خیزش ۱۴۰۴ با اعتراضات قبلی چیست؟

تفاوت‌ اصلی این خیزش، گستردگی و خشونتی بود که مردم نسبت به جمهوری اسلامی نشان دادند. هم از نظر گستردگی مردم و هم پراکندگی از اعتراض‌های گذشته بسیار متفاوت بود و هم جنس خشونتی که مردم نسبت به نیروهای سرکوب نشان دادند بسیار با اعتراض‌های قبلی حتی ۱۴۰۱ متفاوت بود. همچنین خواسته‌های این اعتراض‌ها بسیار بیشتر از گذشته، خواسته‌های سلبی نظیر سرنگونی جمهوری و بدون شعار ایجابی نظیر زن زندگی آزادی داشتند. توفق پهلوی هم دقیقا به همین دلیل است. در هنگامه‌ی نبود خواسته‌ی ایجابی مطرح شده است. بحث در باب این اعتراض‌ها گسترده‌ست. نظرم را در مورد آن در متن مفصل تری میفرستم.

سوال: می‌دانیم که شروع مبارزات به بهانه‌ی نوسانات ارز در بازار و از این طریق بالا رفتن ناگهانی قیمت مایحتاج مورد نیاز مردم، به خصوص کارگران و زحمتکشان بود. یعنی این خیزش را به درستی می‌توان «خیزش نان» نامید. امروز در فضای عمومی تعداد کشته شدگان را بین دوهزار و بیست هزار و حتی گاهی بیشتر ارزیابی می‌کنند.

به گمان ما حتی اگر یک نفر کشته شده بود، باز هم جنایت بود و باید در مورد آن عدالت انجام می‌پذیرفت، اما سوال مشخص ما این‌ است که حتی اگر فرض را بر این بگذاریم که جمهوری اسلامی با این سرکوب لجام‌گسیخته توانسته باشد «آرامش نسبی» را بر ایران حاکم کند، مطالبات «خیزش نان» چه می‌شود؟

این پرسش کلانی‌ست. در حقیقت باید پرسید آینده‌ی جمهوری اسلامی چه می‌شود. حقیقتش وضعیت آینده مبهم است. اگر آمریکا حمله کند یک اتفاق می‌افتد. اگر توافق کنند یک اتفاق دیگر. شاید برای پاسخ به این پرسش باید صبر کرد. اما یک خط کلی شاید بتوان گفت: امکان باقی ماندن چالش کنونی جمهوری اسلامی که چالشی اقتصادی ست ناممکن است. راهی برای جمهوری اسلامی که بتواند مسئله‌ی اقتصادی را حل کند وجود ندارد. توانایی بازتولید مناسبات اقتصادی و سیاسی و اجتماعی آن تماماً  به پایان رسیده است. اما این که چگونه معضل کنونی حل می‌شود چیزی‌ست که هنوز مبهم و نامعلوم است.

سوال: اولین چیزی که در زندگی شما به عنوان دانشجو، بعد از شروع این حوادث تغییر کرد چه بود؟

آیا لحظه‌ای بود که احساس کنید «دیگر هیچ‌چیز مثل قبل نیست»؟

نخستین چیزی که می‌توان آن را نقطه‌ی تغییر نامید، دگرگونی کلی فضای عمومی بود. پس از اعتراض‌های ۱۸ و ۱۹ دی تمام فضای عمومی، چه دانشگاه چه محیط کار و چه چهره‌‌ی شهر، پر از خشم، نفرت، سوگ و ابهام درخصوص آینده بود. تمام بحث‌ها را می‌توان در جمله‌ای روزمره خلاصه کرد :«اینا کی میرن؟» وضعیتی کنونی که با شوک و سوگ غیرقابل وصف کشتار مردم درآمیخته شده بقای فرم کنونی جمهوری اسلامی را ناممکن کرده است. لحظه‌ی تجمع ۱۸ دی که خانواده‌ها، سالمندان و تمامی مردم به یکباره به خیابان آمدند و گستردگی آن بسیار متفاوت بود شاید آن لحظه‌ای‌ست که بتوان گفت جمهوری اسلامی دیگر مثل سابق نمی‌تواند باشد و شاید، شاید این بار دیگر سرنگون می‌شود.

سوال: به نظر شما خطراتی که امروز دانشجویان با آن روبه‌رو هستند چه تفاوتی با اعتراضات قبلی دارد؟

پاسخ این پرسش را در جای جای مصاحبه داده‌ام، تنها تیتروار به آن‌ها اشاره می‌کنم:

  • رشد گرایش‌ استبدادی سلطنت‌طلب و از بین رفتن آرمان‌های دموکراتیک و مترقی،
  • پراکنده بودن فعالین دانشجویی و به‌ویژه فعالین چپ،
  • از بین رفتن ساختارها و شبکه‌های سازمان‌یابی گذشته و نبود جایگزینی برای آن‌ها
  • انحلال جنبش دانشجویی به افراد دانشجو و عدم حضور آن به عنوان یک جنبش.

سوال: با وجود همه این فشارها، چه چیزی هنوز شما را سرپا نگه می‌دارد و امید برای شما امروز چه معنایی دارد؟

شاید عجیب باشد اما آنچه مرا سرپا نگه داشته امید به خرد جمعی و آینده‌ای‌ست که بتوانیم در آن آزادانه و به دور از تمام زنجیرها و مناسبات سلطه زندگی کنیم. امید به آن که این آینده ممکن است و آن را حتی در روزهای تاریک‌ چند سال اخیر در زندگی جمعی‌مان،‌ در دانشگاه و در کنار رفقای‌مان تجربه کردیم. امید به این که جامعه‌ی ایران ولو تلاش‌های مستبدان برای خاموش کردن صدای ترقی‌خواهی و آگاهی آن گسترده باشد در نهایت باز صدای خود را بازمی‌‌یابد و همچون سال ۱۴۰۱ و پیشتر آوازهای زندگی سر می‌دهد.

رفقا، با تشکر از این که با وجود تمام خطرات به سوال‌های ما پاسخ دادید، دلمان می‌خواهد بدانید که هرچند از شما دوریم دل‌هایمان سرشار از همبستگی و ستایش در برابر این همه شجاعت و فداکاری است!

فاصله‌ایی که میان ماست ما را تنها به فروتنی و سر تعظیم فرود آوردن وا می‌دارد. استواری و عزم شما مایه سرافرازی ماست و بر دوش ما مسئولیت می‌نهد. دستهایتان را رفیقانه می‌فشاریم.

Ejército Zapatista de Liberación Nacional – EZLN
Congreso Nacional Indígena – Concejo Indígena de Gobierno
Αντιεξουσιαστική Κίνηση – Antiauthoritarian Movement. Greece
Acción Alternativa para la Calidad de Vida. Grecia
Alerta Feminista. Francia
Ambasada Rog, Ljubljana. Eslovenia
AmericaSol 12, Aveyron. France
Antiavtoritarna platforma. Eslovenia
Antsetik Ts’unun
Asamblea Libertaria Autoorganizada Paliacate Zapatista. Grecia
Asamblea Nacional por el Agua, la Vida y el Territorio. México
Asociación Cultural Ambiental de la península de Mani. Grecia
Asociación mexicana para la cooperación en Chiapas AMECOCH
Assemblea No Guerra, Palermo. Italia
Associazione Jambo. Italia
Associazione Ya Basta! Milano. Italia
Ateneo Libertario – Milano. Italia
Autogestione in Movimento-Fuorimercato. Italia
Batec Zapatista, Barcelona, Catalunya
Brigada Ricardo Flores Magón, La Paz, B.C.Sur, México
Cafe Libertad Kollektiv. Alemania
Cafè Rebeldía-Infoespai, Barcelona, Catalunya
CafeZ. Bélgica
Caracoleras De Olba, Teruel. Estado Español
Carea. Alemania
Carovane Migranti. Italia
Casa dei Popoli, Genova. Italia
Casa Madiba Network, Rimini. Italia
Casa Ojalá کاسا اوخالا. / México
Centro de Documentación sobre Zapatismo (CEDOZ). Estado Español
Centro studi per l’Autogestione. Italia
Circolo Libertario «Emiliano Zapata», Pordenone. Italia
Citizens Summons, Bonn. Alemania
Colectivo Abya Yala. Mallorca
Colectivo Armadillo Suomi. Finlandia
Colectivo Calendario Zapatista. Grecia
Colectivo La Insurgente, Jobel. Chiapas
Colectivo Zapatista de Lugano. Suiza
Collettivo UtopiA di Marigliano, Napoli. Italia
Comitato Chiapas «Maribel» – Bergamo. Italia
Comitato di Base No Muos – Palermo. Italia
Comitato piazza Carlo Giuliani. Italia
Comité de mujeres Chiapas-Kurdistán
Comité de Solidaridad con Kurdistán-CDMX
Comunidad Okupa de Prosfygika, Atenas. Grecia
Confederación General del Trabajo (CGT). Estado Español
Confederazione sindacale nazionale USI 1912. Italia
Cooperazione Rebelde Napoli. Italia
Coro Libertario «La Rojinegra». Departamento Hautes-Pyrénées 65. Francia
CSA Intifada Empoli. Italia
CSPCL, Paris. Francia
de:criminalize e.V.
El Grupo de La Puerta, Puebla/CDMX
El Tekpatl periódico crítico y de combate.
Empleados de la Cooperativa VIO.ME, Tesalónica. Grecia
Espacio de Lucha contra el olvido y la represión (Elcor)
Federazione Anarchica Siciliana
Feminists for Jina
Frankfurt International. Alemania
Frente de Acción por Palestina Gudar-Javalambre, Teruel. Estado Español
Gemeinsame Kämpfen – Feministische Organisierung für Selbstbestimmung und Demokratische Autonomie
Geo-grafías Conunitarias, Puebla. México
Grupo de Trabajo No Estamos Todxs.
Grupo Tlali Nantli
Gruppe B.A.S.T.A. Münster. Alemania
Gruppo Anarchico Bakunin – FAI Roma e Lazio
Ibili fundazioa, País Vasco
Iniziativa Libertaria – Pordenone/Italy
Instituto Cultural Autónomo Rubén Jaramillo Ménez
Interventionistische Linke (iL). Alemania
Kolectivo Txiapasekin. País Vasco.
Komite Internazionalistak, Ermua. Pais Vasco
La Vida, zapatisticni krožek, Ljubljana. Eslovenia
Laboratorio Popular de Medios Libres
Lumaltik Herriak. País Vasco
Lxs Hijxs del Maíz Pinto, Tlaxcala
Mexicogruppen IF. Dinamarca
Mexiko-Solidarität Österreich. Alemania
Mujeres y disidencias de la Sexta en la otra Europa y Abya Yala
Mujeres y la Sexta – Abya Yala
München International. Deutschland
Murga Los Quijotes de la Fuente Viva
Mut Vitz 13, Marsella. Francia
Mut Vitz 31 Toulouse. Francia
Nodo de Derechos Humanos (NODHO) – México
Nodo Solidale Roma/México
Ökumenische Büro für Frieden und Gerechtigkeit e.V.
Partito della Rifondazione Comunista – Federazione di Genova
Periódico La Flor, In Xóchitl In Cuicatl
Publicaciones de l@s Extranjer@s, Tesalonica. Grecia
Pueblos Unidos de la Región Cholulteca y de los volcanes
Radio Zapatista Sudcaliforniana, La Paz, Baja California Sur, México
Raíces en resistencia, Tlatelolco, Ciudad de México
Red de Resistencia y Disidencia Sexual y de Género
Red de Resistencias y Rebeldias AJMAQ
Red de Solidaridad con Chiapas. Buenos Aires – Argentina
Red Sindical Internacional de Solidaridad y de luchas. África, las Américas, Europa y Medio Oriente
Red Universitaria Anticapitalista – México
Red Ya-Basta-Netz (Alemania)
Redazione di Comune
Resistencias Enlazando Dignidad – Movimiento y Corazón Zapatista
Revista Viento Sur (Estado Español)
Sicilia Libertaria – Giornale Anarchico
SICILIEZAPATISTE Sicilia, Italia
Solidaritätskomitee Mexiko-Salzburg, Alemania.
Solidarité avec les Travailleurs en Iran – SSTI
Tatawelo. Italia
Tejiendo Organización Revolucionaria – TOR. México
Terra Insumisa Alcamo/Sicilia Sud Globale, Sizilien, Italia
Unión de Sindicatos Solidaires, Francia
Unión Popular Apizaquense Democrática Independiente (UPADI)
Vendaval, cooperativa panadera y algo más, CDMX.
Void Network. Atenas, Londres, Nueva York, Río de Janeiro.
Y Retiemble! Madrid
Ya Basta! Êdî bese! (Noreste de Italia)
20zln. Italia

Figuras públicas

Bernard Duterme. Centre tricontinental – CETRI
Carlos Taibo, Madrid.
Diego Enrique Osorno, periodista y director de cine, México
Jaime Pastor, redactor de la Revista Viento Sur. Estado Español
Luciana Kaplan, directora de cine, productora y guionista.
Márgara Millán, Red de feminismos descoloniales, México
Miguel Urbán, ex-eurodiputado y miembro de Anticapitalistas. Estado Español
Orly Noi (Mojgan), Periodista y traductor, Luchadora por los derechos humanos (Jerusalén, Israel)
Oscar Olivera, Luchador social por el agua y vida (Cochabamba, Bolivia)
Raúl Zibechi. Periodista. Uruguay
Valentina Leduc. Documentalista independiente. México.

Personales

Areti Potsiou, Grecia
Asma-Esmeralda AbdAllah-Alvarez Ramírez
Azize Aslan, Kurdistán-México
Blanca Estrella Ruiz
Carlos Andrade
Carmen Diaz Aranda Luque
Clara Ferri
Claudia Mora. Suiza
Claudio García Ehrenfeld, Investigador y docente. Instituto de Investigaciones Filológicas. UNAM
Danièle Jumet – Belgique (Belgica)
Diana Itzu Luna
Eirini Koumparouli, Grecia
Elisa Berdini
Francisca Urias Hermosillo
Giorgos Moschos, Grecia
José Agustín Maldonado Loyola
Lotte Heinl.
Lydia L. Lorenz (Grecia)
Michelle Solano
Mimma Grillo, Siciliezapatiste, Italia
Nantik Meche, Chiapas, México.
Nesar Mohammadi, de Irán desde CDMX
Nikolaos Koutsias, Grecia
Nofret Berenice Hernández Vilchis
Pepe Mejía. Periodista. Madrid. Estado Español
Silvana Rabinovich, UNAM, México
Sonja Santiana Cruz, Sicóloga, Alemania/Ecuador

وضعیت به‌شدت بحرانی است. در حال حاضر یک کشتار در جریان است. رژیم با قطع اینترنت تلاش کرده بسیج مردمی را منزوی کند، سرکوبی خشن به راه انداخته و بنا بر گزارش برخی منابع، بیش از ۱۲ هزار نفر کشته شده‌اند؛ همچنین هزاران نفر بازداشت شده‌اند، بدون هیچ اطلاعی از محل نگهداری‌شان یا وضعیت خانواده‌هایشان.

در برابر این وضعیت، ما از یک انترناسیونالیسم از پایین دفاع می‌کنیم. ما در برابر این رژیم جنایتکار می‌ایستیم، زیرا هیچ شکلی از اقتدارگرایی با یک زندگی شرافتمندانه سازگار نیست. هم‌زمان، موضعی ضد‌امپریالیستی، ضد‌سرمایه‌داری و ضد‌پدرسالاری داریم، چرا که می‌دانیم مداخلات آمریکا، تحریم‌ها و جنگ‌ها نه‌تنها ملت‌ها را آزاد نمی‌کنند، بلکه ویرانی آن‌ها را عمیق‌تر می‌سازند.

امروز ما در کنار مردم ایرانِ به‌پا‌خاسته و سازمان‌یافته ایستاده‌ایم.

نه به سرکوب رژیم
نه به بمب‌های امپراتوری

اعلام همبستگی انترناسیونالیستی با خیزش ۱۴۰۴ایران

 کمیته بین المللی برای بازسازی (آمریکای لاتین)

زنده باد مبارزهٔ مردم ایران علیه گرسنگی و دیکتاتوری
تاریخ انتشار: ۱۰ ژانویهٔ ۲۰۲۶


از ۲۸ دسامبر، بسیج‌ها و اعتراضات گسترده‌ای در ۹۰ شهر ایران آغاز شده است که به تمامی مراکز استان‌های ۳۱ استان کشور گسترش یافته‌اند.
کاهش شدید ارزش پول ملی (ریال) که طی یک سال به ۸۴٪ رسیده، در کنار تحریم‌ها و سقوط صادرات نفت (که از ۲ میلیون بشکه به ۳۰۰ هزار بشکه در عرض تنها ۸ سال کاهش یافته است)، شرایطی اقتصادی غیرقابل تحمل برای کارگران و مردم ایجاد کرده است. وعده‌های مربوط به یارانه‌ها و تخفیف‌های مالیاتی نمی‌تواند فساد و ولخرجی‌های سران حاکمیت جمهوری اسلامی را پنهان کند. ترکیب این عوامل با بی‌اعتمادی عمیق مردم نسبت به امکان تغییر واقعی شرایط فاجعه‌بار زندگی توسط رژیم، وضعیت انفجاری‌ای را در میان توده‌ها به وجود آورده است.
با وجود تلاش‌های رژیم و متحدانش برای القای این ادعا که این اعتراضات توسط سیا و اسرائیل هدایت می‌شوند، حتی رئیس‌جمهور ایران نیز اذعان کرده است که ریشهٔ این اعتراضات در وضعیت اقتصادی است، مطالبات مردم را عادلانه دانسته و متعهد شده که اعتراضات مسالمت‌آمیز را سرکوب نکند.
با این حال، این اعتراضات علیه گرسنگی و علیه دیکتاتوری آیت‌الله‌ها، که ترکیب اصلی آن را جوانان تشکیل می‌دهند (بار دیگر «نسل Z» در صحنه)، به‌شدت سرکوب شده‌اند. تاکنون حدود ۲۱۷ کشته (که بسیاری از آن‌ها زیر سن قانونی بوده‌اند) و هزاران بازداشتی گزارش شده است. دولت برای منزوی‌کردن این اعتراضات، اینترنت و خطوط تلفن را نیز قطع کرده است.
سرکوب تنها به زمان تظاهرات محدود نمی‌شود. سازمان عفو بین‌الملل اعلام کرده است:
«نیروهای امنیتی به‌طور خودسرانه صدها معترض، از جمله کودکانی تنها ۱۴ ساله، را هنگام پراکنده‌کردن اعتراضات و در یورش‌های شبانه به منازل بازداشت کرده‌اند. برخی از این افراد حتی از بیمارستان‌ها بیرون کشیده شده‌اند. مقامات بسیاری از بازداشت‌شدگان را در معرض ناپدیدسازی قهری و بازداشت در شرایط بی‌خبری قرار داده‌اند که خطر شکنجه و بدرفتاری را در پی دارد. همچنین، مقامات اقدام به پخش “اعترافات” اجباری بازداشت‌شدگان در رسانه‌ها کرده‌اند. در ۵ ژانویهٔ ۲۰۲۶، خبرگزاری تسنیم، وابسته به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، “اعترافات” یک زن ۱۸ ساله و یک دختر ۱۶ ساله را پخش کرد و آن‌ها را به “رهبری اغتشاشات” متهم نمود.»
با وجود این سرکوب‌ها، اعتراضات روزبه‌روز از نظر وسعت و استحکام افزایش می‌یابد. معترضان با سرکوب مقابله کرده‌اند، دوربین‌های نظارتی را تخریب کرده، در قلب تهران سنگر و پیکت ایجاد کرده‌اند. در چندین شهر، ساختمان‌های دولتی و حتی مسجد الرسول (یکی از مهم‌ترین مساجد ایران) را به تصرف درآورده و به آتش کشیده‌اند و خشم و توان مبارزاتی خود را نشان داده‌اند.
ترامپ، نتانیاهو و رضا پهلوی، پسر آخرین «شاه» ایران، تلاش می‌کنند از این جنبش سوءاستفاده کنند
این اعتراضات گسترده همان‌گونه که رژیم ایران ادعا می‌کند، توسط سیا هدایت نمی‌شوند؛ بلکه از گرسنگی و نفرت عمیق از این دیکتاتوری مذهبی سرچشمه می‌گیرند. این نخستین بار نیست که رژیم با اعتراضات توده‌ای روبه‌رو می‌شود و نه نخستین بار است که آن‌ها را به‌طور خشونت‌آمیز سرکوب می‌کند. در سال ۲۰۲۲ نیز پس از مرگ مهسا امینی، دختر ۲۲ ساله‌ای که توسط «گشت ارشاد» به دلیل «بدحجابی» بازداشت شده بود، جنبشی عظیم شکل گرفت که با سرکوبی خونین شکست خورد.
آنچه به‌طور قطع رخ می‌دهد این است که همانند تمام خیزش‌های بزرگ توده‌ای، امپریالیسم تلاش می‌کند دخالت کند. لنین گفته بود که در انقلاب فوریهٔ ۱۹۱۷ روسیه، امپریالیسم بریتانیا دخالت داشت، زیرا برایش سودمند بود که تزار با بخشی از بورژوازی قابل‌اعتمادتر جایگزین شود. اما این امر مانع از آن نشد که آن انقلاب، انقلابی کارگری باشد که انقلابیون باید از آن حمایت می‌کردند.
بی‌تردید این اعتراضات بزرگ می‌توانند توسط عوامل سیا، موساد و طرفداران رضا پهلوی ـ پسر شاه سابق ایران که در انقلاب ۱۹۷۹ سرنگون شد و اکنون خواستار مداخلهٔ ایالات متحده است ـ مورد نفوذ قرار گرفته باشند.
ترامپ نیز، همان‌گونه که امپراتوری بریتانیا در سال ۱۹۱۷، خواهان جایگزینی آیت‌الله‌ها با بورژوازی‌ای «قابل‌اعتمادتر» است و می‌کوشد بر موج این اعتراضات سوار شود. همان کسی که نتانیاهو را در نسل‌کشی غزه حمایت می‌کند، کسی که در برابر ۶۸ هزار کشتهٔ فلسطینی سکوت کرد و اخیراً موجب مرگ ۱۰۰ نفر در ونزوئلا شده است، اکنون مدعی دفاع از حقوق بشر شده و تهدید به مداخله می‌کند. هیچ‌کس نمی‌تواند به این دفاع ریاکارانه و دروغین از حقوق بشر از سوی یک قاتل باور داشته باشد.
ما باید این تلاش‌های امپریالیسم آمریکا و حامیانش را افشا کنیم. اما هیچ‌یک از این مسائل نباید مانع حمایت انقلابیون از مبارزهٔ توده‌های ایران برای بهبود شرایط زندگی و علیه یک دیکتاتوری خونین شود.
قابل توجه است که بسیاری از سازمان‌های چپ در برابر این وقایع موضع‌گیری نکرده‌اند. احتمالاً این امر ناشی از ترس آن‌هاست که این اعتراضات با ماهیتی شورشی، به تقویت ضدانقلاب بینجامد. این خطر وجود دارد و در بسیاری از فرایندهای انقلابی نیز رخ داده است. اما باید در نظر داشت که ضدانقلاب تنها در وجود ترامپ خلاصه نمی‌شود؛ دیکتاتوری ایران نیز بخشی از آن است. این خیزش توده‌ای به‌طور عینی در برابر ضدانقلاب قرار دارد. حمایت از آن و کمک به رشدش از طریق افشای نیروهای دشمنی که در آن نفوذ می‌کنند، تنها راه گشودن چشم‌اندازی مثبت در این رویارویی انقلاب و ضدانقلاب است.
ضروری است که مبارزهٔ مردم ایران برای رهایی از رژیم دیکتاتور و گرسنه‌ساز آیت‌الله‌ها به دام امپریالیسم یا سلطنت‌طلبی نیفتد. باید از کارگران و مردم ایران حمایت کرد تا خود سرنوشتشان را به دست گیرند و با برپایی یک دولت سوسیالیستی انقلابی، به گرسنگی و غارت پایان دهند و به متحدی واقعی برای مبارزات مردم آسیا و سراسر جهان تبدیل شوند.
حمایت از توده‌های ایران در مبارزه برای شرایط زندگی‌شان و علیه دیکتاتوری!
پایان سرکوب!
آزادی همهٔ زندانیان سیاسی!
نه به مجازات اعدام که توسط رژیم ایران اعلام شده است!
محاکمه و مجازات عاملان قتل معترضان!
دست ترامپ، نتانیاهو و رضا پهلوی از ایران کوتاه!

اعلام همبستگی انترناسیونالیستی با خیزش ۱۴۰۴ایران

 شبکه دانشگاهی ضدسرمایه‌داری

در روزهای اخیر ما با رفقا و همرزمانی از جنبش مردمیِ جغرافیایی که «ایران» نامیده می‌شود ارتباط برقرار کرده‌ایم. از طریق اخبار و همچنین به‌واسطه‌ی آنان، با وضعیت خشن و وخیمی که در آن جغرافیا جریان دارد آشنا شده‌ایم. ما همچنین می‌دانیم که وضعیت پیچیده است: در کنار ستم و سرکوبِ طبقات و نخبگان حاکم ایرانی، منافع دولت اسرائیل، امپریالیسم ایالات متحده و نخبگان جهانی اروپا نیز در میان است.

اما مهم‌تر از همه، می‌دانیم که در آن جغرافیا و در تبعید، مردمانی از پایین و از چپ حضور دارند: مردم زحمتکش، زنان، دگرباشان، جوانان و انترناسیونالیست‌هایی که برای جهانی بهتر مبارزه می‌کنند. آنها را برادرانه در آغوش میگیریم و به ایشان پیامی از دلگرمی می‌فرستیم. می‌خواهیم بگوییم که هزاران کیلومتر آن‌سوتر، و با وجود آن‌که به یک زبان سخن نمی‌گوییم، رؤیایی مشترک داریم: جهانی بدون استثمار و بدون سلطه.

قدرت و استقامت برای مردمان ایران، از پایین و از چپ.

شبکه دانشگاهی ضدسرمایه‌داری
مکزیکوسیتی، ژانویهٔ ۲۰۲۶

ایران، میان سرکوب و زندگی

iran.jpeg

آنجه امروز در ایران جریان دارد، نه رویدادی استثنایی‌ست و نه انفجاری ناگهانی. این صدا، صدای زندگی‌ای است که سال‌ها زیر فشار خرد شده و دیگر سرکوب و سکوت را برنمی‌تابد. مردمی که به خیابان آمده‌اند نه ابزار توطئه‌اند و نه بازیچهٔ قدرت‌های جهانی؛ آن‌ها زادهٔ فقرِ مطلق، سرکوبِ ممتد، تبعیضِ روزمره و آپارتایدی‌اند که در تار و پود زندگی‌شان تنیده شده است. این اعتراض‌ها از بیرون نیامده‌اند؛ از دل خانه‌ها، خیابان‌ها و انسان‏‌هایی برخاسته‌اند که دیگر نمی‌خواهند فقط زنده بمانند، می‌خواهند زندگی را زندگی کنند.

قدرت‌های جهانی می‌کوشند این واقعیت‏های عریان را با منافع خود هم‏سو سازند. در یک سو، سیاستمدارانی که با بی‌شرمی، کشته‏شدگان را "مسلح" می‌نامند تا خون‏های ریخته شده را توجیه کنند و در سوی دیگر، بخشی از چپ جهانی که با پناه‌گرفتن پشت تئوری "مقاومت ضدامپریالیستی" رژیمی را سفیدشویی می‌کند که همان منطق اشغال، آپارتاید و خشونت سازمان‌یافته را شبانه‌روز علیه مردم خود به کار می‌گیرد. در این روایت‌ها، رنج مردم یا انکار می‌شود یا به سکه‌ای در معاملات بزرگ‌تر بدل می‌گردد.

در داخل ایران، مسئله نه رقابت میان دو نیروی سیاسی، بلکه رویارویی مستقیم بخش‌های ستمدیدهٔ جامعه با رژیمی است که با زندان، گلوله و اعدام نفس می‌کشد و هر امکان سازمان‌یابی مستقل را در نطفه خفه می‌کند. هم‌زمان، نیروهای سلطنت‌طلبِ خارج‌نشین، بی‌آن‌که ریشه‌ای واقعی در درون جامعه داشته باشند، با تکیه بر سرمایه، رسانه‌ها و حمایت‏‌های خارجی می‌کوشند جنبش‌های اعتراضی را از بیرون منحرف یا مصادره کنند. این نیروها نه افق رهایی، بلکه سایه‌هایی سنگین و منحرف‌کننده بر مسیر مبارزه‌اند. اما آنچه پیوسته نادیده گرفته می‌شود، نیرویی‌ست که از پایین، از دل رنج و مقاومت روزمره جان گرفته است؛ از اعتراضات دی ۱۳۹۶ (۲۰۱۷) و آبان ۱۳۹۸ (۲۰۱۹) تا خیزش انقلابی ۱۴۰۱ (۲۰۲۲) با شعار "زن، زندگی، آزادی"، کارگران، زنان، اقلیت‌ها و انسان‌های به‌حاشیه‌رانده‌شده، با دستانی خالی اما با مطالباتی به حق، خیابان را به صحنه انقلاب بدل کرده‌اند. 

با این‌همه، مسیر این خیزش‌ها نه به‌دلیل ضعف مطالبات، بلکه زیر فشار سرکوب سازمان‌یافته‌ی دولتی و تلاش‌های بیرونی برای مصادره و انحراف اعتراضات بارها به شکست انجامیده است. جمهوری اسلامی هر امکان تداوم مبارزات را با گلوله پاسخ داده و هم‌زمان، نیروهای راستِ سلطنت‌طلب کوشیده‌اند با تحریف معنای مبارزه و تحمیل خواسته‌های خود، ابتکار عمل را از دست مبارزین بربایند. اما با وجود اختناق و سرکوب، قشر ستمدیده عقب ننشسته است؛ هنوز با دستان خالی، از دل هر شکاف ممکن، به جنگ این نظم نابرابر بازمی‌گردد.

مردم ایران نه بازگشت به گذشته را می‌خواهند و نه نجات از بیرون را. آن‌ها برای نان می‌جنگند، برای کرامت، برای آزادی و برای حق تصمیم‌گرفتن درباره‌ی زندگی خود. این مبارزه نه قیم می‌خواهد و نه منجی. آینده‌ی ایران نه در کاخ‌ها نوشته می‌شود و نه در تبعید؛ آینده در خیابان‌ها، در اعتصاب‌ها و در مبارزات روزمره رقم می‌خورد که با وجود سرکوبِ عریان و هولناک، هنوز ایستاده‌اند، هنوز مقاومت می‌کنند، هنوز امید را زنده نگه داشته‌اند!

جمع اندیشه و پیکار - ۱۷ ژانویه ۲۰۲۶

در میعادگاه نور و آیینه

گزارش از همایش زاپاتیستی

"بذرگاه: از هرم‌ها، از داستان‌ها، از عشق‌ها و البته، از دل‌شکستگی‌ها"

بذرگاه،

روز اول، ۲۶ دسامبر ۲۰۲۵

حدود ساعت ۲ بعدازطهر بهCIDECI  رفتیم. جز چند نفری که برای  ثبت‌نام آمده بودند و تیمZapata.webp پشتیبانی، تقریبا تمام افراد دیگر حاضر در بومی بودند. در جای جای محل، افرادی، اکثرا مردها، به چشم می‌خوردند که دایره‌وار دور هم جمع شده بودند. زنان مشغول پهن کردن بساط صنایع دستی و دیگر اقلام فروشی بودند.

روند ثبت‌نام هم مانند برنامه‌‌ی جلسات با تمام دفعات دیگر متفاوت بود و امنیتی‌تر. افراد باید از قبل کدی دریافت می‌کردند و در محل ثبت‌نام کد را از آنها می‌پرسیدند و می‌بایست کارت شناسایی نشان دهند. پیش از این نه کد لازم بود و نه کارت شناسایی. پس از ثبت‌نام هم به جای گردن‌آویز همیشگی، یک دستبند کاغذی (شبیه آنچه گردشگران در مناطق حفاظت شده  یا در هتل‌های آل اینکلوسیو می‌پوشند) به مچ ما بستند و اسممان را رویش نوشتند. حالا نمیدانم این اتفاقی بود، یا برای صرفه‌جویی؛ شاید هم طعنه و کنایه‌ای بود به توریسم سیاسی شرکت کنندگان. با توجه به محتویات سخنرانی‌های روز اول، این تعبیر آخری محتمل‌تر است.

۱.سخنرانی کاپیتان مارکوس، مثل همیشه پر از پیچیدگی، استعاره، طنز، کنایه و البته زبان شاعرانه بود. از سال پبش وضع سلامتی‌اش بهتر است: چهره‌اش ورم نداشت و سرحال صحبت می‌کرد.

اشاره‌های مختصری کرد به موضوعاتی که در تمام روزها قرار است مورد خطاب قرار گیرد: مسئله تجربه‌ی کمون، مسئله زبان مادری و مسئله روابط اجتماعی چه در درون و چه در بیرون زاپاتیسم (عشق و شکستِ عشقی).

در مورد موضوع اول، تاکید بر لزوم پیوند تجربه عملی و تفکر انتقادی بود و نیز جداساختن بحث ایدئولوژیک (کاری که نظریه پردازان و آکادمیسین‌هایی می‌کنند که خبر از دنیای واقعی ندارند) از تفکر انتقادی. کنایه‌های همیشگی به روشن‌فکران پای شومینه، به آنها که می‌خواهند زاپاتیسم را برای زاپاتیست‌ها توضیح بدهند و به‌طور خاص به کردها که می‌گویند زاپاتیست‌ها از آنها کپی‌برداری کرده‌اند. مارکوس تاکید کرد که از بسیاری تجربیات خصوصا تجارب بومیان دیگر جغرافیاها و از مردم بالکان آموخته‌اند، و برای تمام مقاومت‌ها، خصوصا مقاومت مردم فلسطین ارزش قائلند، اما هر مورد با دیگری متفاوت است و مبارزه اینان نیز شرایط و ویژگی‌های خودش را دارد. مارکوس لازم دید خلاصه‌ای ارائه دهد از آنچه در دو سال اخیر حول ایده‌ی کمون بیان کرده و به اشتراک گذاشته‌اند. سپس به تلخی گفت که به نظر می‌آید "شماها" بلد نیستید درست ببینید و درک کنید.

به‌هر‌حال، مارکوس از جایگاه یک روشنفکر صحبت می‌کند؛ تحلیل او از شرایط اقتصادی ‌و سیاسی جهان، اشاره‌اش به بحران مفهموم دولت‌-ملت، نقد او به قدرتمندان شرق و غرب و به روشنفکران خودی حاکی از همین جایگاه است. در بخش نقد اقتصادی سیاسی، مارکوس نظام سرمایه‌داری را فنری تلقی می‌کند که تا حد ممکن جمع شده و به زودی منبسط خواهد شد و این انبساط را مساوی با جنگ و نابودی می‌داند، و کلان‌پروژه‌ها را بخشی از تجسم این نابودی؛ همچنین با طرح این ایده‌ که در حال حاضر باید مناطق جغرافیایی را که طبق منطق سرمایه تشکیل شده‌اند جایگزین مفهوم دولت‌-ملت کرد، در مقابل "اتحادهای" شکل گرفته حول سرمایه، به همبستگی و مبارزه متحد علیه نظام سرمایه‌داری اشاره می‌کند: اژدهایی مخوف که ده‌ها سر دارد (تفکر پدرسالارانه و مردسالاری، خودکامگی‌های از هر نوع، نژادپرستی، دگرستیزی، استثمار و غیره) و هرکدام از سرها را که ببری به هر حال به خود اژدها صدمه زده‌ای. در انتها نتیجه می‌گیرد که "تنها بر خاکستر ریشه‌های پیشین است که دنیایی جدید می‌تواند ریشه بدواند".

در مورد زبان مادری، به تنوع زبان‌ها در مناطق زاپاتیست اشاره کرد و گفت که به یمن همزیستی در کمون، بسیاری از بچه‌ها چهارزبانه هستند، یعنی سه زبان بومی و اسپانیایی را یاد می‌گیرند. اما به نظر من تاکید مارکوس بر دو‌ موضوع عمیق‌تر بود؛ اول، تلاش زاپاتیست‌ها برای یافتن زبانی که بتوانند از طریق آن افکار و تجربیاتشان را با ما، غیر زاپاتیست‌ها، در میان بگذارند و دوم، یافتن زبان مشترکی در میان خود زاپاتیست‌ها برای تبیین مشترک کمون. مورد دوم، مسئله یافتن زبان مشترک بین بومیان همبودهای زاپاتیستی، در حقیقت یافتن توافق است راجع‌به چهارچوب کمون و کارکرد آن. در این زمینه، معاون فرمانده مویسس بیشتر صحبت کرد.

مورد نخست، نقدی صریح بود به "زبان نفهم بودن" بسیاری غیر زاپاتیست‌ها، یعنی عدم توانایی آنها در درک زاپاتیسم و احترام به آن به‌عنوان تجربه‌ای یگانه …

۲.با زبان ساده همیشگی، معاون فرمانده شورشی مویسس پیشینه‌ای ارائه داد از روند دستیابی به ایده‌ی کمون؛ روندی که به نظر می‌آید سفرشان به اروپا تاثیر مهمی بر آن داشته است. نه از این نظر که افکار، تجارب و مبارزات اروپایی‌ها برایشان سرمشق بوده باشد، بلکه از این منظر که پی برده‌اند اوضاع در این "جهان اول" چقدر خراب است و اگر وضع این دنیای مثلا پیشرفته چنین است، دیگر فاتحه آنهای دیگر حسابی خوانده است؛ پس راه حل، ایجاد تغییر اساسی است، تغییری عملی و نه نظری. در اینجا مویسس به مسئله‌ای کلیدی اشاره می‌کند: اولین گام مبارزه برای اروپایی‌ها آگاهی یافتن است نسبت به اینکه زیستن در جهان اول بیش از هرچیز زندگی تحت نظامی است که از نظر سرکوب، کنترل و خودکامگی دارای مقام اول است. فکر می‌کنم گفتن این حرف می‌تواند به برخی رفقای اروپایی که در حسرت مبارزه زاپاتیست‌ها هستند، نقطه‌ی شروعی بدهد برای اینکه بتوانند مبارزه و تجربه زیستی‌شان را بهتر مرتبط کنند و از اکتیویسم، به‌نوعی به زندگی توامان با مبارزه روزمره تغییر جهت دهند.

با تاکید بر ضرورت بررسی مشکلات، راه حل‌ها و دستاوردهای گذشتگان، مویسس از درس گرفتن برای حال و آینده انگشت گذاشت، خصوصا در دو مورد: امکان زندگی بدون پول، که احتمالا به نوعی استعاره‌ای است از امکان زیست بیرون از نظام سرمایه‌داری و مناسبات آن، و اهمیت همبستگی، اتحاد و عمل اشتراکی به‌عنوان تنها راه گریز از این مناسبات. با انتقاد مجدد از ساختار هرمی، که با وجود نیت خیر ایجاد یک "دولت خوب"، همانا تکرار ساختار قدرت عمودی و بازتولید مناسبات سرمایه‌داری است و درعین‌حال امکان مقاومت در برابر طوفان (نظام سرمایه‌داری و  نابودی مادرزمین) را ایجاد نمی‌کند، مویسس به امکان سازمان‌یابی دیگری در چهارچوب ایده‌ی کمون اشاره کرد. ساختاری که قوانین خود را دارد؛ قوانینی که هنوز در دست بررسی هستند و برای تبیین آنها وقت بسیار و توافق همگانی لازم است، یعنی، همانچه مارکوس زبان مشترک بین بومیان می‌نامد. آنچه در مورد کمون جدید بود همین تاکید چندباره‌ی مویسس بر وضع قوانین خودی است: او با انتقادی شدید از دستگاه قضایی و دادگستری، قانونگذاران را به عدم عدالت متهم می‌کند و به‌درستی می‌گوید که قوانین را بالادست‌ها برای کنترل فرودست‌ها وضع کرده‌اند و خودشان از آنها سرپیچی کرده و در‌عین‌حال از هرگونه مجازات مصون هستند. در ادامه تاکید می‌کند که زاپاتیست‌ها باید قوانین خودشان را برای ساختار خودشان داشته باشند. قضیه تبیین چهارچوبی مشخص و واضح است برای سازماندهی و کارکرد عملی کمون که مشغول تکوین آن هستند. در‌عین‌حال، به نظر می‌رسد تا این "قوانین" تبیین نشود، خبری از دعوت همگان به شرکت در کمون نخواهد بود.

همچنین، ‌شالوده‌ی اصلی کمون را رد مالکیت خصوصی می‌داند؛ با اینکه از دو سال پیش در این رابطه بسیار صحبت کرده‌اند، جالب است که این دفعه، مالکیت خصوصی تنها در رابطه با زمین مطرح نمی‌شود، بلکه معنای گستره‌تری می‌یابد و مالکیت خصوصی عقاید، تجارب زیستی و دانش زندگی را نیز در برمی‌گیرد. هم زمان مویسس از جایگاه یک بومی، از این سخن می‌گوید که انسان برای زیستن جز به مادرزمین که منشأ مایحتاج او برای زنده ماندن و نیز درمان بیماری‌هاست به هیچ چیز دیگری احتیاج ندارد، خصوصا به پول. و اینجا احتمالا اشاره به مسئله پولی است که از مالکیت زمین‌ به دست می‌آید و منشا درگیری و خشونت و در‌عین‌حال، آغاز مناسبات سرمایه‌دارانه (ایجاد مالکین خرد، متوسط و بزرگ) درمیان اقوام بومی و روستاییان بوده.

روز دوم، ۲۷ دسامبر ۲۰۲۵

جلسات سروقت، ساعت ۶ شروع شد. دو سخنران مدعو رائول رومرو و کارلوس آگیره روخاس بودند، که در دانشگاه ملی خودمختار مکزیک در زمینه علوم اجتماعی تدریس و تحقیق می‌کنند. و پس از آنها مارکوس و مویسس صحبت کردند. موضوع سخنرانی‌ها بر تاریخ متمرکز بود.

۱.رائول رومرو راجع‌به استفاده و سوء‌استفاده‌‌ی از تاریخ صحبت کرد؛ از اینکه تاریخ برای قدرتمندان ابزاری است برای توجیه و زمینه‌سازی برای جایگاه خودشان در قدرت، در راس هرم، و سوء‌استفاده از آن به معنی حکایت تحریف شده تاریخ و فراموش کردن و به یاد‌آوردن وقایع به دلخواه؛ و هم زمان نسخه‌ای از تاریخ ارائه می‌دهند که بر افراد مشخص یا شخصیت‌های تاریخی خاص متمرکز است و نه بر مردم. از طرف دیگر، رومرو تاریخ را برای خلق‌های مبارز بسیار مهم می‌داند: به‌عنوان حافظه تاریخی جمعی و سرچشمه هویت. او همچنین درباره مفهوم "فرسایش اعتماد" (erosión de confianza) به‌عنوان یکی از استراتژی‌های تاریخی قدرتمندان صحبت کرد: دخالت در آینده در زمان حال با تحریف گذشته، با این هدف که فرد یا گروهی که به‌لحاظ تاریخی اهمیتی انقلابی داشته را تخریب کنند و گذشته‌ی جدید و البته دروغینی برایشان بسازند تا آیندگان دیگر آنها را به‌عنوان عناصر انقلابی بازنشناسند. این درست همان کاری است که جمهوری اسلامی دارد با جنبش چپ ایران انجام می‌دهد.

۲.کارلوس آگیره نیز به طریق دیگری راجع‌به همین موضوعات صحبت کرد و نقطه آغاز تمایز میان دو مفهوم کلمه‌ی "historia"  بود: تاریخ و روایت. تاریخ به معنای رویدادهای واقعی و روایت (تاریخی) به معنای تفسیر دلخواه آن رویدادها. اما نکات دیگری در حرف‌های او جالب و انگیزاننده بود. آگیره در نقد از نظریات پسااستعماری (postcolonial) و ضداستمعاری (descolonial) که هرگونه تفکری را که ریشه در اروپا دارد به بهانه "استعماری" بودن منسوخ می‌دانند گفت که تفکر انتقادی وطن ندارد و تفکر سلطه نیز؛ یعنی نمی‌توان تفکری را تنها به دلیل خاستگاه ملی یا فرهنگی‌اش کنار گذاشت یا ستایش کرد. با اشاره به این که دیدگاه ضداستعماری مبارزه طبقاتی را فراموش می‌کند، افزود که دولت‌های به اصطلاح "ترقی‌خواه" آمریکای لاتین به اشاعه‌ی این دیدگاه‌ها پرداخته‌اند تا تقصیر همه مشکلات را به گردن یک دشمن خارجی استعماری بیاندازند و برای بورژوازی ملی خود فرصت هرگونه چپاول و سرکوب را فراهم نمایند. در انتها با بازگشت به بحث تاریخ گفت که برای خلق‌ها، حقیقت تاریخی سرچشمه در تجربه‌ی عملی دارد، دانش زاده‌ی عمل است و تاریخ، به‌عنوان رویدادهای واقعی، همانا واقعیت تجربه زیستی است.

۳.در ادامه، کاپیتان مارکوس قصه‌ای خواند درباره‌ی عشق از نظر دختربچه‌ای هشت ساله به نام دنی (که از بیانیه‌ها او را می‌شناسیم) و به نوعی سمبل نسل آینده زاپاتیست‌هاست. موضوع داستان، اصرار دنی است به اینکه یکی از رفقای زن را که سی سال است مجرد است قانع کند ابتدا با یک راننده و بعد با یک پزشک ازدواج کند، زیرا بدین ترتیب می‌تواند از او پزشکی بیاموزد و این دانش به درد همبود خواهد خورد. داستان سرنخی ارائه می‌دهد از مفهوم عشق برای زاپاتیست‌ها با نگاه به آینده: فرصتی برای ایجاد روابط عاطفی سازنده که هم برای فرد و هم برای جامعه سودمند باشد.

۴.در پایان معاون فرمانده مویسس اعلام کرد که در روزهای آینده راجع‌به این صحبت خواهد شد که در چهارچوب کمون چه چیزهایی اشتراکی است و چه چیزهایی خیر. و نیز درباره اینکه بعد از طوفان، وقتی که هرم سرمایه‌داری نابود شده باشد، قرار است جامعه چگونه اداره شود، او برای این منظور از فعل «gobernar» استفاده کرد؛ در روز اول هم گفته بود که با اینکه زاپاتیست‌ها ساختار هرمی را کنار گذاشته‌اند، همچنان از این کلمه استفاده خواهند کرد. پس منظور باید اداره و گرداندن جامعه باشد و نه حکومت کردن به معنای به دست گرفتن قدرت. مویسس به‌علاوه به درگیری‌ای درونی اشاره کرد راجع‌به مزایا و معایب مبارزه صلح‌آمیز و مبارزه همراه با خشونت و گفت که با توجه به خشونت فزاینده از جانب دولت، بحث داغی درباره لزوم دست بردن مجدد به اسلحه درون زاپاتیست‌ها درگرفته است. خود مویسس عقیده دارد که ادامه مبارزه مدنی صلح‌آمیز بهتر است چرا که همه شمول است و همه امکان دارند در آن شرکت کنند و در‌عین‌حال اگر نبرد مسلحانه باشد فرصت اعمال خشونت بیشتر را برای دولت فراهم می‌کند. بحثی مشابه چند سال پیش (۲۰۱۹) در میان مبارزین صحرای غربی در گرفته بود: نسل جوان، پس از چهل و پنج سال، خسته از معاهدات اجرا نشده و قول و وعده‌های توخالی سازمان‌های بین‌المللی راجع‌به حق بازگشت به سرزمین برای مردم صحرا، معتقد به ازسرگرفتن مبارزه مسلحانه بود و در نهایت موفق شد عقیده خود را مسلط کند. متاسفانه، نتیجه شکستی سنگین بود چراکه مراکش، به یمن پشتیبانی فرانسه و اسراییل، به‌لحاظ تکنولوژی نظامی بسیار قوی‌تر است. تعداد زیادی کشته شدند و شرایط به‌هیچ‌وجه عوض نشد.

روز سوم، ۲۸ نوامبر

تمرکز جلسه امروز بر روی حقوق و قوانین بود. سه سخنران مدعو، ادواردو آلمیدا و تامارا سن میگل از گروه نودو (گره حقوق‌بشر) پوئبلا، و باربارا زامورای حقوقدان بودند و سپس مارکوس و مویسس صحبت کردند. بحث هر سه سخنران مدعو شباهت‌های بسیاری با بحث آلتوسر راجع‌به قوانین داشت.

۱.ادواردو آلمیدا

ادواردو بازتاب سال‌ها کار در حوزهٔ حقوق‌بشر در کنار جوامع در حال مبارزه را به اشتراک گذاشت. او تأکید کرد که قصد ارائهٔ نظریه ندارد، بلکه از دلِ عمل و تجربه سخن می‌گوید؛ تجربه‌هایی که اغلب متناقض و ناتمامند. به گفتهٔ او، سخن گفتن از حقوق‌بشر دشوار است، زیرا این حقوق از معنای اولیه‌ی خود تهی شده، دست‌کاری شده و حتی علیه همان مردمانی به کار رفته‌اند که زمانی برای به‌دست آوردنشان مبارزه کردند.

محور اصلی سخنرانی او پارادوکس حقوق‌بشر بود: حقوق‌بشر گاه می‌تواند ابزاری برای توقف بی‌عدالتی یا آشکار کردن ظلم باشد، اما هم‌زمان به مشروعیت‌بخشی و پنهان‌سازی خشونت نیز کمک می‌کند. جوامع، خانواده‌های ناپدیدشدگان قهری و قربانیان قدرت ممکن است در دادگاه‌ها پیروز شوند یا توجه جهانی را جلب کنند، اما در عمل می‌بینند که بهره‌کشی، سرکوب و تحقیر ادامه می‌یابد یا حتی شدت می‌گیرد. در چنین وضعی، عدالت و بی‌عدالتی به یک زبان سخن می‌گویند.

ادواردو توضیح داد که حقوق‌بشر از دل خیزش‌ها و مبارزات جمعی زاده شد، اما به‌تدریج درون نظام جذب گردید. امروزه دولت‌ها آشکارا از زبان حقوق‌بشر برای توجیه سرکوب، نظامی‌سازی، سلب مالکیت و حتی نسل‌کشی استفاده می‌کنند. قدرت با نام‌گذاری خشونت در قالب حقوق، آموخت چگونه با مصونیت بیشتری عمل کند.

او نمونه‌های متعددی آورد از این‌که چگونه مفاهیم کلیدی به بهانه‌هایی برای سلطه بدل می‌شوند: صلح برای انکار آزادی و کرامت به کار می‌رود؛ توسعه برای توجیه تخریب و آوارگی؛ حقوقِ کار برای بهره‌کشی بیشتر استفاده می‌شود؛ حقوق بومیان به فولکلور تقلیل می‌یابد در‌حالی‌که خودمختاری و سرزمین‌شان مورد حمله قرار می‌گیرد؛ از حقوق زنان سخن گفته می‌شود اما خود قربانیان مقصر شمرده می‌شوند؛ و حقوق محیط‌زیست و آب برای جرم‌انگاری فقرا استفاده می‌شود، در‌ حالی که شرکت‌ها زمین و منابع را ویران می‌کنند.

به گفتهٔ ادواردو، همه‌ی این‌ها در درون چیزی عمل می‌کند که او آن را "هرم" نامید: نظمی اجتماعی که در همه‌جا بازتولید می‌شود و بر سرمایه‌داری، استعمار و پدرسالاری بنا شده است؛ نظمی که انسان‌ها را بر اساس طبقه، کاست و جنسیت دسته‌بندی می‌کند و تعیین می‌کند چه کسانی سزاوار زندگی، حقوق و کرامت‌اند و چه کسانی قابل‌حذف تلقی می‌شوند.

در مکزیک، این منطق به شکل "غربال‌گری اجتماعی" ظاهر می‌شود: برخی به‌عنوان شهروندان کامل به رسمیت شناخته می‌شوند، برخی دیگر به‌عنوان جمعیت‌هایی که باید کنترل و مدیریت شوند، و برخی کاملاً قابل‌ دورریختن‌اند. در چنین سیستمی، حقوق به‌راستی وجود ندارد؛ آنچه هست امتیازهایی است که باید در برابر اطاعت بازپرداخت شوند و تهدیدهایی که برای تحمیل فرمان‌برداری به کار می‌روند.

ادواردو پذیرفت که حقوق‌بشر گاه می‌تواند ابزارهای دفاعی باشد: ممکن است سلب مالکیت را به تعویق اندازد، رفقای زندانی را آزاد کند یا بی‌عدالتی را آشکار سازد. اما او هشدار داد که نباید این را با رهایی اشتباه گرفت. حتی زمانی که حقوق‌بشر "کار می‌کند"، مبارزه را درون همان هرم نگه می‌دارد.

او در پایان گفت که مقاومت واقعی از سازمان‌یابی جمعی، خودمختاری، دفاع از زندگی، سرزمین و کرامت بدون درخواست اجازه از قدرت می‌روید. حقوق‌بشر می‌تواند به‌طور تاکتیکی به کار گرفته شود، اما نباید هرگز به دام تبدیل شود.

۲.تامارا سن میگل

تامارا سن میگل این پرسش را مطرح می‌کند که آیا زبان "حقوق‌بشر" هنوز می‌تواند جهانی را توضیح دهد که با جنگ دائمی، نابودی، و عادی‌سازی خشونت شکل گرفته است یا نه؟ پرسشی که از این بحث برمی‌خیزد آن است که آیا ما شاهد فروپاشی چارچوب حقوق‌بشر هستیم، یا آنچه به‌عنوان بحران دیده می‌شود در واقع برملا شدن ماهیت واقعی حقوق‌بشر است: زبانی هژمونیک، غرب‌محور و دولت‌محور که هرگز برای مواجهه با جنایت‌های قدرت، خشونت استعماری یا سرمایه‌داری طراحی نشده بود. حقوق‌بشر تنها در جایی وجود دارد که دولت آن را به رسمیت بشناسد، حال آن‌که همین دولت از طریق قانون و نهادهایی که برای حفاظت از قدرت و نه از زندگی طراحی شده‌اند، خشونت ساختاری را مرتکب می‌شود، ممکن می‌سازد و پنهان می‌کند.

او استدلال می‌کند که خشونت در فلسطین، مکزیک و دیگر نقاط جهان مجموعه‌ای از نقض‌های پراکنده نیست، بلکه بخشی از یک نظام جهانیِ جنایت‌های قدرت است که به‌وسیله‌ی سرمایه‌داری، دولت‌ها و شرکت‌ها هدایت می‌شود. فلسطین به‌عنوان یک "آزمایشگاه نابودی" توصیف می‌شود؛ جایی که فناوری‌های جنگ و کنترل آزموده و سپس به سراسر جهان صادر می‌شوند.

سن میگل بر این باور است که نهادهای حقوقی و بشردوستانه عمداً در حال فروپاشی‌اند: شدیدترین آسیب‌ها- جنایت‌های دولتی، سلب مالکیت توسط شرکت‌ها، خشونت پدرسالارانه و نابودی زیست‌محیطی- از حوزهٔ قانون کنار گذاشته می‌شوند، زیرا خود قانون پشتیبان نظمی است که این خشونت‌ها را تولید می‌کند.

او از منظری الغاگرایانه (abolitionist) این ایده را رد می‌کند که عدالت می‌تواند از سوی دولت تأمین شود و دولت‌ها و شرکت‌ها را جرم‌زاترین کنشگران می‌داند؛ در حالی که کسانی که مقاومت می‌کنند، مجرم‌سازی می‌شوند.

سن میگل شیوه‌های خودمختار و جمعی برای نام‌گذاری آسیب، جلوگیری از عادی‌سازی خشونت، دفاع از مشترکات و اجرای عدالت مبتنی بر اجتماع را راه‌حل‌هایی کوچک برای مقابله با این شرایط می‌داند و معتقد است پیوندها باید نه تنها بین افراد بلکه بین افراد و محیط زیست نیز شکل گیرند.

سخنرانی با تأکید بر این نکته پایان می‌یابد که عشق، مهربانی، تخیل و همبستگی فرامرزی، نیروهایی مادی‌اند که توان درهم شکستن هرم قدرت و مقابله با نظامی سازمان‌یافته حول ویرانگری را دارند. عشقی که در مادران جستجوگر، عشق به طبیعت، زمین و آب تبلور می‌یابد.

در پایان صحبت‌های تامارا، کاپیتان مارکوس رو به دو‌ سخنران گفت که مبارزه قضایی و حقوقی را نباید کنار گذاشت و باید آن را توأم با مبارزه تشکیلاتی پیش برد.

۳.باربارا زامورا

باربارا سخنانش را با تأکید بر این آغاز کرد که قوانین خنثی نیستند: همه‌ی قوانین ابزار قدرت‌اند و بنابراین ذاتاً تبعیض‌آمیز. هرچند قانون اساسی مدعی به‌رسمیت‌شناختن حقوق فردی و جمعی است، این حقوق تنها تا زمانی وجود دارند که قدرت اجازه دهد. وقتی دیگر به‌صرفه نباشند، اصلاح یا حذف می‌شوند.

او توضیح داد که قانون اساسی عالی‌ترین چارچوب حقوقی است و همه‌ی قوانین دیگر از آن مشتق می‌شوند، اما بارها اصلاح شده است نه برای گسترش حقوق واقعی، بلکه برای تمرکز قدرت و برچیدن حمایت‌هایی که پیش‌تر به‌رسمیت شناخته شده بودند. حاکمان از قانون اطاعت نمی‌کنند؛ بلکه آن را مطابق منافع خود تغییر می‌دهند.

باربارا به‌ویژه بر قوانینی تمرکز کرد که بر زمین و سرزمین اثر می‌گذارند. او شرح داد که چگونه اصلاحات ماده‌ی بیست‌وهفتم، بنیان‌های حقوق اراضی دهقانی و بومی را که از دل انقلاب پدید آمده بودند، درهم شکست. این اصلاحات پایان توزیع ارضی را اعلام کردند، حمایت از زمین‌های مشاع و کمونال را برداشتند و امکان فروش، تصرف یا رهن آن‌ها را فراهم کردند (تا قبل از اول ژانویه ۱۹۹۴ و ورود مکزیک به بازار آزاد امریکای شمالی- نفتا، این اراضی قابل فروش نبوده‌اند). هم‌زمان، حدود مالکیت خصوصی گسترش یافت و بانک‌ها و شرکت‌ها مجاز به تملک زمین شدند. مالکیت اجتماعی و اشتراکی به مالکیت خصوصی فروکاسته شد و این امر به تمرکز عظیم زمین، سلب مالکیت و تداوم منازعه انجامید. وعده‌ی "امنیت حقوقی" در روستاها، به ‌گفتهٔ او، دروغین بود و مبارزه‌ی ارضی همچنان ادامه دارد.

سپس به اصلاحات قانون اساسی مرتبط با نظامی‌سازی پرداخت. آنچه زمانی ممنوع بود- به‌کارگیری ارتش در امنیت عمومی- ابتدا به‌طور موقت مجاز شد و سپس دائمی گردید. نیروهای مسلح اختیارات تحقیقاتی یافتند و گارد ملی زیر فرماندهی نظامی قرار گرفت. باربارا هشدار داد که این روند خطر سلب مالکیت را تشدید می‌کند، زندگی اجتماعی را تضعیف می‌سازد و گارد ملی را به نیرویی ارعاب‌آمیز در زمان تخلیه‌ها و تصرف زمین بدل می‌کند. حضور نظامی، با وجود شواهد تاریخی از خطراتش، در هشت سال اخیر عمیقاً به فضاهای غیرنظامی گسترش یافته است؛ در حال حاضر ۵۰۰ پایگاه گارد ملی درون روستاها و شهرهای کوچک ایجاد شده است.

باربارا سپس قانون کشاورزی را تحلیل کرد و نشان داد که تبصره‌ی "منفعت عمومی" بر این قانون، منافع دولتی را بر استفاده‌ی جمعی از زمین اولویت می‌دهد. بر اساس این قانون، زمین می‌تواند برای کلان‌پروژه‌هایی مانند قطارها، بزرگراه‌ها و گردشگری مصادره شود، حتی زمانی که این پروژه‌ها در خدمت منافع خصوصی‌اند. غرامت اغلب پرداخت نمی‌شود و دهقانان به نبردهای حقوقی طولانی و نابرابر کشانده می‌شوند. او تأکید کرد که ایخیداتاریوها (اعضا و ساکنان اراضی مشاع) و کومونِروها (دهقانان و کشاورزانی که روی یک ملک کمونال کار می‌کنند و در حقیقت یکی از مالکان جمعی آن به حساب می‌آیند) از حق برگزاری مجامع خود بدون مجوز دولتی محروم‌اند، گویی فاقد توان خودتعیین‌گری هستند. هرچند خودمختاری بومی روی کاغذ به‌رسمیت شناخته شده، قانون کشاورزی آن را در عمل خنثی می‌کند.

او همچنین به قانون هیدروکربن‌ها و قانون معدن پرداخت. قانون هیدروکربن‌ها اشغال زمین برای پروژه‌های انرژی را مجاز می‌کند و این فعالیت‌ها را بر همه‌ی کاربری‌های دیگر زمین- حتی بالاتر از حمایت‌های قانون اساسی و معاهدات بین‌المللی مانند کنوانسیون ۱۶۹ سازمان بین‌المللی کار- قرار می‌دهد. قانون معدن اعطای امتیاز بدون مشورت را مجاز می‌سازد، سرزمین را ویران می‌کند، آب را آلوده می‌سازد، جوامع را آواره می‌کند و ارزش مواد معدنی را بالاتر از جان انسان می‌نشاند.

باربارا توضیح داد که "آمپارو" (چیزی شبیه به درخواست تجدیدنظر)، که به‌طور تاریخی ابزار کلیدی دفاع از حقوق قانون اساسی بوده، تضعیف شده است. اصلاحات بر قانون "آمپارو" اعمال آن بر پرونده‌های مربوط به اراضی را حذف کرده، مهلت‌های سخت‌گیرانه‌ای برای طرح دعاوی زمینی وضع کرده و صدور تعلیق‌های موقت را محدود به تصمیم قاضی ساخته ‌است. در نتیجه، کلان‌پروژه‌ها حتی در صورت نقض حقوق دهقانان و بومیان می‌توانند پیش بروند و این امر با ادعاهای مبهم "منفعت اجتماعی" توجیه می‌شود.

او در ادامه به حقوق عرفی پرداخت و تأکید کرد که نظام‌های عدالت بومی واقعاً از سوی دادگاه‌ها به‌رسمیت شناخته نمی‌شوند. در عوض، یک الگوی حقوقی خصوصی و هژمونیک بر آنها تحمیل می‌شود که واقعیت‌های بومی را نادیده می‌گیرد و تبعیض تولید می‌کند. برابری واقعی در برابر قانون، به‌گفتهٔ او، مستلزم به‌رسمیت‌شناختن نظام‌های گوناگون عدالت است، نه تحمیل یکنواختی.

در تأملات پایانی، باربارا پیشنهاد کرد که اگر قرار است قوانین تازه معنا داشته باشند، به قانون اساسی تازه‌ای نیاز است که خودِ مردم آن را بسازند؛ چیزی که روزگاری در گفت‌وگوهای سن‌آندرس روزنه‌هایی از آن دیده شد. او پا را فراتر گذاشت و دعوت کرد بیندیشیم که آیا می‌توان زندگی‌ای را بدون قانون‌ها، دادگاه‌ها، قضات و اطاعت تحمیلی تصور کرد یا نه. او نتیجه گرفت که افراط در قانون‌گرایی به افراط در خشونت می‌انجامد. قانون از زندگی محافظت نمی‌کند؛ اغلب آن را نابود می‌سازد. وظیفهٔ مبارزین پیشِ‌رو، رویارویی جمعی با توفان‌های حقوقی، برچیدن ساختارهای قدرت، و تصور زندگی فراتر از قفس قانون و منطق مرگ سرمایه‌داری است.

۴.مارکوس

کاپیتان سخنانش را با پاسخی به بخشی از صحبت‌های دیروز کارلوس آگیره شروع کرد که گفته بود زاپاتیست‌ها بعضی‌ها را به خاطر شیوه‌ی توهین آمیزشان دیگر به مناطق خود راه نمی‌دهند. اشاره کرد که "بعضی"ها بر اساس ترس‌ها و وسواس‌های شخصی حرف می‌زنند و توضیح داد که این‌ نظر افراد است، نه جمع زاپاتیست‌ها. به گفته‌ی او، مسیر زاپاتیستی تقریباً هرگز به روی کسی بسته نبوده است؛ از جمله فیلسوفان و اندیشمندانی که بسیاری از آنان را با احترام و محبت نام برد. گفت که تفاوت‌ها، اختلاف‌نظرها و حتی گسست‌ها امری طبیعی و ضروری‌اند. آنچه زاپاتیست‌ها به دنبالش هستند، نه اجماع، بلکه تفاوتِ مبتنی بر استدلال است؛ آنها نه به دنبال پیرو، بلکه به دنبال رفیق هستند. او توضیح داد که گوش‌دادن به معنای موافقت، همدستی یا داوری نیست. زاپاتیست‌ها فضای خود را به روی کلمات، ایده‌ها و بیان‌های هنری می‌گشایند، زیرا این‌ها شیوه‌هایی هستند که جهان از طریق آن‌ها خود را بازنمایی می‌کند. ارزش یک اندیشه نه در نشست‌ها و سمینارها، بلکه در عمل سنجیده می‌شود. این فضا بذرگاه است، نه مدرسه‌ای برای کادر‌سازی یا مکانی برای انضباط‌دهی. حتی ایده‌هایی که پوچ، متناقض یا ساده‌لوحانه به نظر می‌رسند نیز شنیده می‌شوند. با مهمانان با احترام برخورد می‌شود، زیرا در جریان مبارزه آموخته‌اند که کسی را به خانه‌ی خود دعوت نمی‌کنند تا او را پاک یا محو کنند.

مارکوس تأکید کرد که دعوت‌ها هرگز برای گردآوردن هواداران یا کسانی که یکسان می‌اندیشند نبوده است و حتی اساساً درباره‌ی خودِ زاپاتیست‌ها هم نبوده. این دعوت‌ها خطاب به شنوندگان بوده: کسانی که نظام سرمایه‌داری را مسئله می‌دانند و به شیوه‌های متفاوت، در زمان‌ها و مکان‌های خود، در برابر هیولای مرگ و ویرانی با آن مقابله می‌کنند. تفاوت‌ها، به گفتهٔ او، مانند اختلافات خانوادگی‌اند که هر سال در گردهم‌آیی‌های سال نو تکرار می‌شوند و با امیدی سرسختانه ادامه می‌یابند؛ امید به روزی که بتوان بدون توهین سخن گفت و بدون احساسِ مورد حمله‌ واقع شدن گوش داد. تفاوت، غنی‌مان می‌کند و مشکلی نیست که باید ریشه‌کن‌اش کرد.

مارکوس یادآور شد که سرزمین زاپاتیستی به ‌ندرت به روی دیگران بسته شده است، اما هرگاه بسته شده، دلیل محکمی داشته است؛ برای مثال به طرد چند خبرنگار آژانس‌های دولتی در سال ۲۰۱۲ اشاره کرد که دروغ و افترا را به جای حقیقت برگزیدند، آن هم پس از قتل رفیق گالیانو. خشم آنها در این مورد از خیانت می‌آمد، زیرا گالیانو همان افراد را پذیرفته بود، به آنان غذا داده، در سفر یاری‌شان کرده و از آنان محافظت کرده بود.

مارکوس ادامه که داد که با وجود همه‌ی این چیزها، زاپاتیست‌ها باقی مانده‌اند، زیرا خود را نمی‌فروشند، تسلیم نمی‌شوند و از مبارزه دست نمی‌کشند. آنچه آنان را سر پا نگه می‌دارد چیزی است کهن‌تر از دولت‌ها و نظریه‌ها، چیزی ریشه‌دار در مقاومت و شورش بومی.

سپس تاکید کرد که داستان‌ها ابزار آموزشی یا استعاره‌های ساده نیستند: داستان‌ها به‌صورت داستان روایت می‌شوند، زیرا توضیحات مستقیم می‌توانند خوب فهمیده نشوند. در اشاره به قصه‌ی دیروز، او از دِنی گفت و از زنانی که در سکوت راه‌های گریز از خشونت کلامی روزمره، فرسودگی، تسلیم و افق‌های بسته را تصور می‌کنند.

مارکوس سپس داستان چومپیراس و لوسِسیتا را تعریف کرد. داستانی راجع‌به عشق بین دو رفیق زاپاتیست که وجه جدیدی از مفهوم عشق برای زاپاتیست‌ها را بیان می‌کند: "کمپارتیسیون" یا به اشتراک گذاری؛ عشق شبیه اشتراک است، فضایی که در آن نه کسی می‌برد و نه می‌بازد؛ جایی که تجربه‌ها، ایده‌ها و دانش در دسترس همگانند. بدین‌گونه است که در انتهای داستان، چومپیراس خجالتی برای ابراز عشق به لوسِسیتا می‌گوید: "بیا یکدیگر را با هم سهیم شویم".

۵.مویسس

معاون فرمانده مویسس با رجوع به تجربه‌ی زاپاتیستی توضیح می‌دهد که مبارزه جمعی، خودمختاری و "کمون" نه از دل نظریه، بلکه از راه عمل ساخته می‌شوند. او سخنانش را با تأکید بر "کمپارتیسیون" - یعنی به ‌اشتراک‌گذاری تجربه‌ها- به‌عنوان روشی برای یادگیری، اصلاح خطاها و تقویت سازمان‌یابی جمعی آغاز می‌کند. این اشتراک نه رقابت است و نه داوری اخلاقی؛ بلکه راهی‌ست برای تبادل راه‌حل‌های عینیِ مسائل واقعی میان جوامع، به‌گونه‌ای که ایده‌ها به‌صورت افقی گردش کنند و در عمل بهبود یابند.

در مرکز سخن او، ردِ مالکیت خصوصی و فردگرایی تحمیلیِ سرمایه‌داری قرار دارد. برای مردمان بومی، زمین "مالکیت" نیست؛ با آن زندگی می‌کنند. زمین پایه‌ی مادیِ تخیل، زندگی و مبارزه است. زاپاتیست‌ها از پیش می‌دانستند که ردِ منطق مالکیت و نولیبرالیسم نفرت، حمله و تلاش برای تفرقه‌افکنی را برمی‌انگیزد. آنان این را بخشی از مبارزه پذیرفتند و متعهد شدند شیوه‌ی اندیشیدن، تصمیم‌گیری و سازمان‌دهی خود را دگرگون کنند.

مویسس توضیح می‌دهد که همهٔ تصمیم‌های مهم باید از مجامع عمومی بگذرد. کسانی که نقش هماهنگی دارند، آزاد نیستند به‌جای دیگران تصمیم بگیرند؛ باید با جوامع خود مشورت کنند و با توافق‌های جمعی بازگردند. معنای اقتدار خدمت‌کردن است، نه فرمان‌دادن. این اصل هر روز از طریق "کمون" آزموده می‌شود، به‌ویژه در کار جمعیِ زمین، سلامت و آموزش؛ جایی که پیوسته مشکلاتی پیش می‌آید و باید به‌صورت جمعی حل شود.

او چند نمونه‌ی دقیق می‌آورد که نشان می‌دهد مسائلی که پیش‌تر توسط چند رهبر حل می‌شد، اکنون به‌دست صدها نفر و از راه مجامع و مسئولیت مشترک حل می‌گردد.

در یک مورد، دو مسئول زاپاتیست به‌دلیل شرکت در یک مجمع منطقه‌ای بزرگ، یک روز از کار جمعی غیبت می‌کنند. در میان برخی برادرانِ غیرزاپاتیست زمزمه‌هایی شکل می‌گیرد که "کمون به درد نمی‌خورد" و زاپاتیست‌ها از دسترنج ما سوءاستفاده می‌کنند. مسئله همان‌جا، در مزرعه، حل می‌شود: یک رفیق زاپاتیست به‌طور علنی دلیل غیبت را توضیح می‌دهد و تعهد می‌دهد رفقای زاپاتیست حاضرند روزهای کارِ از دست‌رفته را جبران کنند؛ اعتماد بازمی‌گردد و کار ادامه می‌یابد.

در نمونه‌ای دیگر، چهار برادر غیرزاپاتیست در کار مشترک حاضر نمی‌شوند و این موجب شکایت رفقای زاپاتیست می‌شود. پیشنهادی برای جریمه‌ی مالی مطرح می‌گردد، اما مجمع جمعی استدلال می‌کند که پول نابرابری را حل نمی‌کند و از سوءاستفاده جلوگیری نمی‌کند. در عوض، رفقای زاپاتیست پیشنهاد می‌کنند که برادران غیرزاپاتیست کارِ آن دیگران را جبران کنند؛ اما چون یکی به‌دلیل مستی و دیگری به‌دلیل تنبلی نیامده بودند برادران نمی‌پذیرند و در نهایت قرار بر این می‌شود که در روزهای آینده خود آنها کم‌کاریشان را جبران کنند. بدین‌سان منطق سرمایه‌داری رد و پاسخ‌گویی جمعی تأیید می‌شود.

مویسس همچنین از شکاف داخلی در جامعه‌ی زاپاتیستی می‌گوید که حدود نیمی از اعضا از کار جمعی حمایت می‌کنند و نیمی دیگر آن را رد می‌کنند. به‌جای تحمیل انضباط، موافقان پیشنهاد می‌دهند زمین‌ها به‌روشنی علامت‌گذاری شود و در صورت لزوم اختلاف‌ها به نهادهای جمعی بالاتر برده شود. بدون اجبار، استدلال سیاسی گروه مخالف را قانع می‌کند؛ آنان در نهایت، پس از تأمل، نخستین کسانی هستند که در روز بعدِ کار جمعی حاضر می‌شوند.

نمونهٔ چهارم نشان می‌دهد که اشتراک چگونه فراتر از زمین، راه‌حل‌های عملی می‌آفریند. وقتی رادیوی محلی بسیار پرهزینه و نگه‌داری‌اش دشوار می‌شود، مجامع به یاد ایده‌هایی از دیدارهای دیگر می‌افتند و تصمیم می‌گیرند از بلندگوهای ساده برای پخش پیام‌ها استفاده کنند. این راه‌حل کم‌هزینه و با مدیریت جمعی، از دل تجربه‌ی مشترک بیرون می‌آید، نه از کارشناسان یا برنامه‌ریزی متمرکز.

مویسس با این نمونه‌ها نشان می‌دهد که عملی کردن کمون به مردم می‌آموزد چگونه با فردگرایی مقابله کنند، بی‌اعتمادی را حل کنند، از کینه‌توزی جلوگیری نمایند و زندگی جمعی را از راه گفت‌وگو و پاسخ‌گویی فوری- نه تنبیه- پایدار نگه دارند.

"کمون" همچنین نیرویی برای حفاظت از زندگی است. جوامع از آن برای پذیرش خانواده‌هایی که به‌دست جرایم سازمان‌یافته آواره شده‌اند استفاده می‌کنند و به آنان زمینِ کارِ جمعی و جایی برای زندگی می‌دهند. مویسس توضیح می‌دهد که چگونه ده‌ها خانواده- صدها نفر- از راه زمین مشترک پشتیبانی می‌شوند؛ و حتی چگونه یک مالکِ سابقِ زمین که به‌سبب سیل آواره شده، اجازه می‌یابد بدون مالکیت، بر زمین مشترک زندگی کند. در این موارد، کمون به‌طور انتزاعی با خشونت مخالفت نمی‌کند؛ به‌طور مادی جان‌ها را نجات می‌دهد.

از دل این عمل زیسته، نیاز به بازسازماندهی ساختار سازماندهی زاپاتیستی پدید آمد تا از بازتولیدِ قدرت هرمی جلوگیری شود. مویسس توضیح می‌دهد که ساختارهای پیشین زمانی شکست خوردند که نمایندگان به‌جای انتقال اراده‌ی مردم، نظرهای شخصی خود را وارد کردند و حتی درون خودمختاری نیز سلسله‌مراتب را بازآفریدند. راه‌حل حذفِ دولت زاپاتیستی نبود، بلکه تبدیل آن به هماهنگیِ مبتنی بر تصمیم‌گیری جمعی بود.

ساختار جدید با "دولت خودمختار محلی (GAL) " آغاز می‌شود که زندگی روزمره جوامع را هماهنگ می‌کند اما به‌تنهایی تصمیم سیاسی نمی‌گیرد؛ تصمیم‌ها باید به مجمع بازگردند . GALها در سطح منطقه‌ای گرد هم می‌آیند و "جمع‌های دولت‌های خودمختار زاپاتیستی (CGAZ) " را می‌سازند؛ پیکره‌هایی بزرگ و جمعی، نه گروه‌های کوچک رهبری. در سطح منطقه/کاراکول، این جمع‌ها در "مجمع جمع‌های دولت‌های خودمختار زاپاتیستی (ACGAZ) " دیدار می‌کنند.

دو نهاد تازه از تمرکز دوباره‌ی قدرت جلوگیری می‌کند. "کمیسیون دائمیِ خلق‌های خودمختار زاپاتیست"

 (comisión permanente de pueblos autónomas zapatistas) ارتباطات را تسهیل می‌کند، پیشنهادها را آماده می‌سازد و مجامع را فرا می‌خواند، بی‌آن‌که اختیار تصمیم‌گیری داشته باشد. "مجمع عالیِ دولت کمون"

(Asamblea Máxima del Gobierno Común)  بالاترین نهاد تصمیم‌گیری است که از هزاران نماینده از همه‌ی مناطق و کاراکول‌ها تشکیل شده است. هرچند تصمیم‌ها ممکن است هفته‌ها زمان ببرد، قدرت به‌جای بالا رفتن، به صورت افقی گسترش می‌یابد و تضمین می‌کند که اقتدار جمعی باقی بماند.

با این بازسازمان‌دهی، دولت به یک فرایند بدل می‌شود نه یک جایگاه؛ نقش‌ها ‌چرخشی است و هیچ نهادی نمی‌تواند مستقل از پایه فرمان براند. همان‌گونه که مویسس تأکید می‌کند، این ساختار از ایدئولوژی یا کتاب‌ها نیامده است، بلکه از بحث، خطا، اصلاح و تجربه زیسته برآمده است.

سخنرانی با این تأکید پایان می‌یابد که این تازه آغاز راه است. "کمون" :همه‌چیز را جاروب می‌کند" (این چیزی است شبیه روبیدن طویله‌ی آوگیاس. آوگیاس اصطبلی بزرگ با سه هزار گاو داشت که سی سال تمیز نشده بود، تا اینکه هرکول به‌عنوان پنجمین شاهکار خود درطی یک روز با منحرف کردن آب دو رودخانه آن را شست‌وشو داد و تمیز کرد. اصطلاح طویله اوژیاس برای اشاره به مراکز و ادارات دولتی در بعضی کشورها که پر از فساد هستند نیز به‌کار می‌رود) و مسئولیت سیاسی را مستقیماً بر دوش خودِ مردم می‌گذارد. از راه مجامع، کار مشترک و یادگیری پیوسته، زاپاتیست‌ها اصلِ "مردم حکومت می‌کنند" را واقعی می‌سازند، نه نمادین، بلکه در عملِ هر روزه.

روز چهارم، ۲۹ دسامبر ۲۰۲۵

دو‌ سخنران مدعو امروز کارلوس تورنل و آرتورو آنگیانو بودند؛ اولی راجع‌به محیط زیست و دومی راجع‌به هرم سیاسی صحبت کرد. گرچه صحبت‌هایشان چیز جدیدی نداشت، به نظر می‌آمد روی صحبت به بومیان است و این اطلاعات برای آنها اهمیت دارد؛ و مارکوس به‌طور مستقیم گفت که از سخنرانان خواسته در باره‌ی این مسائل و اینگونه صحبت کنند تا رفقای خودشان بیشتر این موضوعات را درک کنند. پس از آنها کاپیتان مارکوس و معاون فرمانده مویسس صحبت کردند.

۱. کارلوس تورنل

آنچه در رابطه با طبیعت و محیط زیست اتفاق افتاده را به شکل یک صحنه‌ی جرم بررسی کرد که در آن، مجرم نظام سرمایه‌داری است، و جرم کلیت صدماتی است که به کره زمین، محیط زیست و طبیعت  زده شده است. او در ابتدا با ارائه‌ی آمار و ارقام از این صدمات وارده صحبت کرد و در هر مورد علت خرابی‌ها را به یکی از فعالیت‌های منتج از نظام سرمایه‌داری مربوط نمود. سپس از زبان وکیل مدافع فرضی کاپیتالیسم به ارائه‌ی استدلالاتی پرداخت که نظام سرمایه‌داری در توجیه فعالیت‌های تخریبی‌اش رو می‌کند؛ استدلال‌هایی که "انرژی‌های پاک" و "پیشرفت" و "نفع عمومی" در مرکز آن قرار دارند و همگی دروغی بیش نیستند برای حفظ هرم قدرت سرمایه‌داری و منافع افرادی که در راس آن قرار دارند. او کلیت این استدلال‌ها را به "زدن رنگ سبز به هرم" تشبیه کرد و در ادامه توضیح داد که این رنگ سبز (در اشاره به توجیهات اکولوژیستی فعالیت‌های تخریبی سرمایه‌داری در زمینه محیط زیست) در حقیقت طیف خاصی دارد: رنگ سبز زیتونی، همان رنگی که در یونیفرم‌های نظامی استفاده می‌شود؛ چراکه اکثر این فعالیت‌ها در عین حال به نفع صنایع نظامی است. کارلوس به‌علاوه اشاره کرد به اینکه میگویند اکنون عصر بشر است (antropoceno) پس بشر مسئول تخریب محیط زیست است درست نیست؛ همه‌ی انسان‌ها به‌طور مشابه در این رابطه مسئول نیستند: ما همه در یک کشتی ننشسته‌ایم، در قایق‌های مختلفیم اما در معرض طوفان‌های مشابه؛ پس تاثیرپذیری ما از این تخریب هم درجات مختلفی دارد و مثل همیشه فرودستان، دهقانان و بومیان  بیشتر از همه رنج می‌برند. تورنل معتقد بود که تصمیماتی که افراد در جهت کنترل تخریب می‌گیرند (نخوردن گوشت، نخریدن ماشین یا تلفن هوشمند و غیره) بیهوده و درعین‌حال تبلور فردگرایی آنهاست. او  پیشنهاد می‌کند که هر یک از ما باید کاپیتالیستی را که درونمان زندگی می‌کند بکشیم تا بتوانیم تغییر اساسی ایجاد کنیم؛ تغییری که از کنش جمعی می‌گذرد برای سازماندهی علیه مجرمان اصلی و هم زمان دستیابی به انرژی‌ به شکل خودگردان و با احترام نسبت به محیط زیست.

۲.آرتورو آنگیانو

صحبت‌های آرتورو مانند کلاس درسی بود راجع‌به تاریخ سیاسی مکزیک در صد سال اخیر و هدف بررسی پیشنه‌های سیاسی حزب مورنا بود، حزبی که توسط آندرس مانوئل لوپز اوبرادور، رییس جمهور پیشین مکزیک، تشکیل شده و کلودیا شین‌بام، رییس جمهور کنونی نیز از همان حزب است. آنگیانو در توضیح حزب مورنا که خود را چپ معرفی می‌کند، آن را از نوع "راست نوین" خواند و توضیح داد که مخلوطی از تفکر نولیبرال و ترقی‌خواهانه (desarrollista) را اشاعه می‌دهد؛ او‌ مورنا را حزبی عاری از فعالان حزبی خواند؛ حزبی متشکل از افراد حقوق‌بگیر که در‌عین‌حال قدرت بسیج دارد.

آنگیانو، اوبرادور را یک‌ "شخصیت" داستانی معرفی کرد که در ابتدا رفتار سردمدارانه داشته، سپس به‌عنوان یک مبلغ بدل شده و در نهایت، پس از تقلب در انتخابات، به یک قربانی. پس از برنده شدن در انتخابات سال ٢٠١٨، اوبرادور خود را تبلور مردم در قدرت می‌داند و رای آنها را چک سفیدی تلقی می‌کند که به او اجازه می‌دهد هرچه می‌خواهد انجام دهد و تمامی صداهای مخالف را به اسم "دشمن مردم" خفه کند. او بدون اینکه برنامه مشخصی برای مبارزه با فساد داشته باشد، فساد ریشه‌ای در مکزیک را علت وجودی تمام مشکلات در مکزیک معرفی می‌کند. در‌عین‌حال دست به بازی‌های مذهبی با افکار عمومی می‌زند و بدین ترتیب سابقه دولت‌های لاییک در مکزیک را خدشه‌دار می‌کند. آنگیانو مورنا را حزب شخصی اوبرادور می‌نامد، حزبی بدون ایدئولوژی و به راست کشیده شده که یک جمهوری خیالی را ایجاد و تمام قدرت و اختیارات سه قوا را در شخص اوبرادور و نزدیکان او متمرکز می‌کند: پس در بهترین حالت یک دموکراسی است از نوع اولیگارشیک. در پایان، او به این نکته اشاره کرد که اوبرادور با نظامی کردن شدید کشور به بهانه مبارزه با فساد، نه تنها ‌نظامیان را در پروژه‌های بزرگ اقتصادی دخیل نموده، بلکه ‌پروژه‌ی نظامی منسجمی برای سرکوب مخالفین را به پیش می‌برد؛ پروژه‌ای که برقراری امنیت مثلا در مبارزه با کارتل‌ها و جرائم سازمان‌یافته در برنامه‌ی کاریش نیست.

۳.مارکوس

کاپیتان به مناسبت سالروز تولد گالیانو (معلم خلقی و از پایه‌های کمک‌رسانی زاپاتیست) که در سال ۲۰۱۴ کشته شد، داستانی خواند که دوباره به مفهموم عشق می‌پرداخت. این بار به عشقی که به دنبال تساوی است و نه به دنبال برنده شدن. عشقی عریان از همه‌ی صورتک‌ها و در کمال صداقت. با اشاره به داستان دیروزش به‌علاوه، به اهمیتِ ساختن موقعیت‌ها برای عشق اشاره کرد، یعنی در انتظار موقعیت مناسب ننشستن و ایجاد آن موقعیت به دست خود؛ یعنی ایجاد شرایط برای اینکه چیزی که می‌خواهیم امکان بیابد حتی وقتی همه می‌گویند غیرممکن است. سپس در همین راستا از امکان عملی کردن کمون صحبت کرد، با وجود ناباوری خیلی‌ها.

سپس در مقدمه چینی برای سخنان معاون فرمانده مویسس گفت که ما زاپاتیست‌ها به شما با امیدی واقع‌گرایانه نگاه می‌کنیم: امید به اینکه هریک به شیوه خودش مبارزه خواهد کرد. سپس از حمایت بین‌المللی به مثابه یکی از پایه‌های نگه‌دارنده‌ی جنبش زاپاتیستی اسم برد اما نتیجه گرفت که اگر جنبش را یک میز در نظر بگیریم، همه‌ی پایه‌ها مهم هستند، اما یک پایه‌ی نامرئی پنجم هم وجود دارد که حتی اگر آن چهارتای دیگر نباشند، از افتادن میز جلوگیری می‌کند و آن پایه تاریخ و هویت مشترک اقوام بومی زاپاتیست است.

او درادامه گفت باید نسبت به عشق‌ها و ترس‌هایی که با پول اطعام میشود بی‌اهمیت بود و تاریخ خود را ساخت، در عین حالی که باید گذشته را مطالعه و نه قضاوت نمود، تا بتوان از آن آموخت. برای پاسخ به این سوال که آیا می‌توان شیوه‌ی جدیدی از روابط بین موجودات زنده را متصور شد یا نه، دو پیشنهاد ارائه داد: صادر کردن روحیه شورش و مقاومت و از بین بردن آنچه منطق سرمایه  میخواهد صادر کند.

مارکوس در انتها گفت که زاپاتیسم دیگر مد نیست چون زندگی دیگر لایک و فالوور چندانی ندارد؛ در این راستا نسل جدید را نسلی نادان و گیج خواند که برای اینکه به زندگی خود معنا دهند و احساس تعلق بکنند تنها راه حل را چسبیدن به یکی از انواع هرم‌ها می‌دانند.

۴.مویسس

معاون فرمانده شورشی مویسس در ابتدا مثال‌هایی ارائه داد از اینکه زاپاتیست‌ها تغییرات آب و هوایی را در زندگی روزمره خود به‌وضوح تجربه می‌کنند و تاثیر بسیاری بر زندگی‌شان به‌عنوان دهقان داشته است.

سپس گفت که بسیاری افراد از آنها پرسیده‌اند که چگونه می‌توانند از جنبش زاپاتیستی برای سازماندهی‌های خودشان الهام بگیرند.  مویسس در پاسخ گفت: "شما مدام از سازماندهی حرف می‌زنید، اما اصلا سازماندهی یعنی چه؟ مثل این است که من مدام بگویم می‌خواهم چیزی بخورم، اما این میکروفون را که نمی‌توانم بخورم! باید اول ببینم چه چیزی را می‌توانم بخورم و چگونه به دست بیاورمش. در مورد سازماندهی هم همین‌طور است. باید دید چه چیز را و چگونه می‌توان سازماندهی کرد" سپس افزود که کاپیتالیسم در همه‌شان و همه جنبه‌های زندگی رخنه کرده است: در مدارس، کارخانه‌ها، محلات و غیره. پس اول باید کارکرد آن در هر مورد را بررسی کرد و سپس به سازماندهی پرداخت و تمام این فضاها را از نظام سرمایه‌داری پس گرفت تا دوباره متعلق به خودمان باشند.

مویسس در ادامه از پدرش که فوت کرده صحبت کرد و گفت نمی‌دانم که بهشت یا جهنمی که می‌گویند او به آنجا رفته وجود دارد یا نه، چون کسی را نمی‌شناسم که آنجا را دیده باشد و بتواند مرا ببرد که ببینم. اما آنچه در واقع می‌بینم و می‌دانم این است که دنیایی که اکنون در آن زندگی می‌کنیم، دنیایی که نظام سرمایه‌داری برایمان ساخته، جهنم است؛ و بهشتی وجود ندارد، مگر اینکه خودمان آن را در واقع بسازیم. مویسس مجددا درباره‌ی ایده‌ی گسترده‌تر کمون صحبت کرد و گفت فقط شامل کار بر روی زمین نمی‌شود بلکه به معنای به اشتراک‌گذاشتن همه توانایی‌ها و دانسته‌ها نیز هست، یعنی کنارگذاشتن فردگرایی در تمام موارد. در انتها خطاب به آنها که به دنبال پیاده کردن کمون در جغرافیای خود هستند گفت که می‌توانند بررسی کنند چه چیزهایی را می‌توانند با هم به اشتراک بگذارند. 

روز پنجم، ۳۰ دسامبر ۲۰۲۶

امروز، روز آخر جلسه‌ها بود. سخنرانان لوییس د‌تاویرا، کارگردان تئاتر، و رائول سیبچی، روزنامه‌‌نگار بودند. سپس معاون فرمانده مویسس و کاپیتان مارکوس صحبت کردند.

١.لوییس دِتاویرا

سخنران اول به دلایل سلامتی حاضر نشده بود و کاپیتان متن او را روخوانی کرد. متن راجع‌به رابطه‌ی هنر و زندگی بود؛ دتاویرا بر این باور است که در ابتدا تمام هنرها رابطه‌ای تنگاتنگ با تجربه زیستی بشری داشته و بخش جدانشدنی از زندگی، افکار و احساسات انسان‌ها بوده است. اما اکنون در جوامع صنعتی، هنرها نیز بدل به صنعتی شده‌اند که در چهارچوب نظام سرمایه‌داری مفاهیم را تولید می‌کند و بخشی از بازار جهانی است. دتاویرا به‌طور خاص هنرهای نمایشی در جوامع مدرن را نقد و از تجربیات کوچک هنر مستقل که در تلاش برای بازسازی رابطه‌ی تنگاتنگ بین هنر و زندگی هستند یاد می‌کند. در پایان و در اشاره به انواع هنرها که در جوامع زاپاتیستی در حال شکل‌گیری است، خاطرنشان می‌کند که هنر دنیای پس از طوفان باید هنری از این دست باشد.

به‌طور کلی در رابطه با صحبت دتاویرا، به نظر رسید که از این دفعه هنرها علاوه بر جنبه عملی و تجربی (کنسرت‌ها، نمایش‌ها و غیره) که از چند سال پیش شروع شده است، حضوری تئوریک نیز داشتند، هرچند خیلی کوچک. به نوعی موضوعاتی که در اعلامیه‌های دو سال پیش درباره "روز پس از طوفان" درباره هنر و هنرمند مطرح شدند، امسال به میزهای گفت‌و‌گو نیز راه یافته‌اند تا فقط به مثابه یک سرگرمی برای مهمانان در نظر گرفته نشوند.

۲.رائول سیبچی

رائول صحبت‌هایش را خطاب به مارکوس و مویسس آغاز کرد تا در مدح برنامه‌های هنری ماه اوت امسال و در ستایش شجاعت زاپاتیست‌ها در نقد عریان و مستقیم و عمومی از خود سخن بگوید. به علاوه از شنیده‌های روزهای گذشته‌اش صحبت کرد و گفت بسیار برایش جالب است بداند اینکه زاپاتیست‌ها می‌گویند نوک هرم قدرت را نیز درهم مچاله کرده‌اند دقیقا چگونه اتفاق افتاده است؛ سوال سیبچی راجع‌به امکان این بود که در ساختار نظامی ارتش زاپاتیستی نیز سلسله‌مراتب هرمی کنار گذاشته شده باشد. قابل ذکر است که نه مویسس و نه مارکوس در این‌ جلسه به این سوال او پاسخی ندادند.

در ادامه سیبچی از سابقه فعالیت‌های سیاسی خود در اروگوئه و اسپانیا صحبت کرد تا به نقد شیوه‌ی مبارزاتی چپ در آن سال‌ها (دهه شصت و هفتاد میلادی) بپردازد، خصوصا در رابطه با ساختار هرمی سازمان‌ها و تشکیلات موجود (موضوعی که تحت عنوان "هرم‌های پایین" بررسی کرد) و درباره‌ی رابطه‌ی بالا به پایین با کارگران و زحمت‌کشان به‌عنوان افرادی آگاه که باید مبارزه و چگونگی سازماندهی را برای کارگران توضیح دهند. بعد به دو‌ مورد از جنبش‌های آمریکای لاتین (ال‌سالوادور و گواتمالا) اشاره کرد تا توضیح دهد تشکیلات هرمی انقلابی چگونه پس از پیروزی یا به قدرت رسیدن همان ساختار هرمی پیشین را که علیه آن قیام کرده بودند با شدت بیشتر بازتولید می‌کند و علت این شدت، اعتباری است که در طول مبارزه به لطف حمایت مردمی به دست آورده‌اند و دستشان را برای افراط بازمی‌گذارد؛ بدین ترتیب، قدرت از هرم نظامی تشکیلات مسلحانه به هرم قدرت سیاسی انتقال می‌یابد. سیبچی اعتقاد دارد یکی از علل اساسی این رویکرد این است که جنبش‌ها تسخیر قدرت سیاسی را هدف اصلی خود قرار می‌دادند تا سپس به مردم "شکل و فرم" مورد نظر خودشان را بدهند. او افزود که در مورد جنبش زاپاتیستی، این بومیان بودند که به ارتش زاپاتیستی شکل و فرم بخشیدند و نه برعکس.

او در همین راستا به نقد دولت‌های چپ و "ترقی‌خواه" چند دهه اخیر در آمریکای لاتین پرداخت و آنها را مسئول خاموشی جنبش‌های واقعی انقلابی و سرکار آمدن دولت‌های راست افرادی به‌دلیل سوءاستفاده از اعتماد مردم دانست. به علاوه دو جنبش بومی کنونی را نیز مورد نقد قرار داد: کنفدراسیون ملت‌های بومی اکوادور (CONAIE)، که ایجاد یک دولت چند ملیتی را هدف اصلی خود قرار دا‌ده است، و جنبش کارگران روستایی بدون زمین (MST) در برزیل که مصرانه می‌خواهد ایدئولوژی خود را از بالا به کارگران روستایی تحمیل کند، ایدئولوژی‌ای آنقدر کوته‌بین که از جمهوری اسلامی دفاع می‌کند، مبارزه کردها را بی‌ارزش می‌داند و معتقد است ونزوئلای مادورو انقلابی است.  

در ادامه، به پنج مورد از مقاومت‌های خودگردانی‌ اشاره کرد (علاوه بر زاپاتیست‌ها) که در حال حاضر در آمریکای لاتین وجود دارند، علیه هرم‌ها مبارزه می‌کنند و خود هنوز ساختار هرمی ندارند:

۱) جنبش بومی‌های اوامپی (Huampica) و آواخون (Awajún) در جنگل‌های آمازون در پرو که در کنار دیگر اقوام بومی آن منطقه پانزده اوتونومی ساخته‌اند؛ سیبچی یکی از شانس‌های آنها را برای موفقیت دورافتاده بودن منطقه‌شان می‌داند، جایی که دست چپ‌های اروپامحور به آنها نمی‌رسد؛ به‌هر‌حال آنچه مبارزاتشان را تهدید می‌کند، حضور فزاینده‌ی NGO هاست.

۲) جنبش اقوام بومی گاریفونا (garífuna) در هندوراس که اصل و نسبشان به سیاهان آفریقایی می‌رسد، متشکل از ۴۸ همبود هستند و جوامعشان ساختاری زن‌سالارانه دارد. آنها برای دفاع از فرهنگ و سرزمین‌هایشان خود را در قالب تشکیلات خواهرانه/برادرانه‌ی سیاهان هندوراس (OFRANEH) سازماندهی نموده‌اند و نظام آموزشی خودمختار خویش را نیز دارند.

۳) بومیان گوارانی مبیا (Guaraní Mbya) در برزیل که یک هیات رهبری متشکل از زنان دارند.

۴) مجموعه‌ای از اقوام بومی در منطقه آمازون برزیل که نیروهای دفاعی خودمختاری را برای دفاع از جنگل‌ها و سرزمینهایشان تشکیل داده‌اند

۵) شبکه تعاونی‌های ونزوئلا که با نام مرکز تعاونی خدمات اجتماعی لارا (CECOSESOLA) شناخته می‌شود و یکی از درخشان‌ترین دستاوردهایش ساختن یک مرکز درمانی بسیار بزرگ و با مدیریت کاملا خودگردان است.

سیبچی در ادامه تاکید کرد که وقتی نوک یک هرم‌ ایستاده باشی، از آنجا فقط می‌توانی هرم‌های دیگر را ببینی و نه خلق‌ها را؛ اما همین خلق‌ها مدام مشغول بحث و تجربه کردن شیوه‌هایی برای یافتن جایگزینی برای اهرام هستند. رائول سخنانش را با این هشدار پایان داد که ساختار هرمی مدام همه جنبش‌ها و تشکیلات را، حتی اگر چپ، خوش نیت و مردمی باشند تهدید می‌کند.

معاون فرمانده شورشی مویسس این بخش آخر را که با نشان دادن نقشه و عکس‌های مختلف همراه بود، با دقت و توجه بسیار گوش داد و بعد به شوخی به سیبچی گفت چرا در منطقه نمی‌ماند تا بیشتر در این باره صحبت کنند.

۳.مویسس

معاون فرمانده مویسس سخنانش را با توضیح تجربه‌‌ی کمون آغاز کرد، تجربه‌ای بر پایه‌ی دیده‌ها، شنیده‌ها و سپس تخیل و تصور گزینه‌ها و جایگزین‌ها و برای اینکه ببینیم آیا واقعا در ساختار سازماندهی زاپاتیستی از دو سال پیش تا کنون تغییری رخ داده یا نه باید از جوان‌ها پرسید. او افزود که در ساختار قبلی، فقط شورشیان، میلیسانو‌ها و پایه‌های خلقی وجود داشت اما در ساختار کنونی به‌علاوه هنرمندان، مروجین بهداشت و آموزش و غیره وجود دارند. یعنی در ساختار کمون، تنوع بسیاری از افرادی هستند با قابلیت‌های متفاوت که در جاهای مختلف خودشان به انجام فعالیت‌های مختلف مورد علاقه و نظرشان در جهت نیازهای کمون مشغولند و همگی باید در مقابل کمون پاسخگو باشند. او حتی مثالی آورد از افراد مسنی که توان همکاری با کمون را ندارند اما لزوم آن را حس می‌کنند و پیشنهاد داده‌اند که افرادی را از بیرون برای انجام کاری که مورد نظرشان است بیاورند و دستمزدی به ایشان بپردازند. مویسس تاکید کرد که "از طریق کمون یاد می‌گیریم 

زندگی و از خود دفاع کنیم. "

با تاکید بر لزوم به اشتراک گذاردن تجارب و افکار، تکرار کرد که در مجمع عالی دولت کمون هزاران نفر به تبادل عقاید و تجارب می‌پردازند و نیز افراد از تمام همبودهای زاپاتیستی راجع‌به تمام مشکلات به وجود آمده در سطوح همبودی، محلی یا منطقه‌‌ای و راه‌حل‌هایی که یافته‌اند به یکدیگر گزارش می‌دهند؛ جلسات ممکن است هفته‌ها طول بکشد اما باید صبر داشت تا به راه‌حل‌ها و تصمیمات مشترک رسید.

در ادامه مثال‌هایی از این مشکلات و راه‌حل‌های مطرح شده در مجمع عالی ارائه داد. از جمله درباره‌ی این صحبت کرد که یکی از قوانین کمون این است که افرادی که در گذشته زمینی داشته و آن را فروخته‌اند، اجازه ندارند بر زمین اشتراکی کار کنند زیرا زمین، مادر ماست و آنها مادر خود را فروخته‌اند؛ اما فرزندان آنها که در این تصمیم نقشی نداشته‌اند می‌توانند بر زمین اشتراکی کار کنند. البته این مشکل نیز پیش آمده که این فرزندان بخشی از محصولاتی را که از زمین‌های کمون برداشت کرده‌اند به پدر خود می‌دهند. اما زاپاتیست‌ها معتقدند این تصمیم و اراده‌ی افراد است درباره محصولاتشان، پس نباید دخالتی در آن کرد.

به‌علاوه گفت در حال حاضر وقتی زمینی را به‌طور اشتراکی در اختیار کسی قرار می‌دهند، می‌گویند زمین را به او "قرض می‌دهند" و لازم است در این زمینه تجدیدنظر کنند، چرا که قرض دادن خود به صورت تلویحی ایده‌ی تملک را دربردارد، زیرا تا چیزی مال تو‌ نباشد نمی‌توانی به کسی قرضش بدهی.

همچنین از ایده‌ی ایجاد یک صندوق اشتراکی صحبت کرد که در مجامع عمومی مطرح شده بوده و پس از مشورت به این نتیجه رسیده‌اند که بهتر است هر GAL صندوق خودش را داشته باشد تا چنانچه پول گم یا دزدیده شد، در سطح گسترده‌تر افراد را تحت‌الشعاع قرار ندهد.

از طرف دیگر به شیوه‌ی انتخاب افراد برای شرکت در کارهای مختلف کمون صحبت کرد و گفت پیش از این، بسته به نیازهای هر روستا، مسئولیت‌ها تقسیم می‌شد، یعنی افراد دارای اوتوریته در روستا، افراد را برای کارهای مختلف انتخاب می‌کردند؛ گرچه از آنها می‌پرسیدند آیا می‌پذیرند یا نه، باز به‌نوعی اجباری در کار بود چون در رودربایستی قرار می‌گرفتتد و غیره. اکنون تصمیم گرفته‌اند کارهای لازم در هر روستا مطرح شود و خود افراد برای انجام آنها داوطلب شوند. نیز یاد گرفته‌اند که به داوطلبان توضیح دهند مفهوم وظیفه‌ای که می‌پذیرند چیست و چه نوع و چه مدت کار می‌برد و از آنها بخواهند متعهد شوند که در نیمه راه کار را رها نمی‌کنند.

یکی از سوالاتی که‌ به ذهن می‌رسید، چگونگی انتخاب افراد برای شرکت در مجمع عالی دولت کمون بود، چرا که مویسس چندبار گفت که آنها که در این مجمع شرکت می‌کنند اوتوریته هستند و این به نظر با همان ساختار هرمی پیشین خوانایی داشت؛ سوال دیگر این بود که وظیفه و کارکرد این مجمع عمومی و کومیسیون دائمی که برای نخستین بار به آنها اشاره کرده‌اند دقیقا چیست؟ بعد از جلسه، فرصت طرح سوالات پیش آمد و مویسس توضیح داد که این مجمع عمومی بزرگترین همایش مشورتی زاپاتیستی است که هرگاه لازم باشد برگزار می‌شود (از ابتدای طرح کمون تا به حال، یک بار) و چون امکان این وجود ندارد که همگی افراد همبودها در آن شرکت داشته باشند، هیات‌هایی برای حضور در این مجمع انتخاب می‌شوند که به‌صورت گردشی هر سه سال اعضایشان تغییر می‌کند. کومیسیون دائم هم وظیفه‌اش پیگیری تصمیمات اتخاذ شده در این مجمع عمومی و تضمین اجرای آنهاست. اینکه اعضای این کومیسیون چه کسانی هستند و چطور انتخاب می‌شوند را هنوز نمی‌دانیم. از طرف دیگر روشن شد که اینترزوتا (مجمع بین منطقه‌ای) اساسا متشکل از اعضای ارتش زاپاتیستی است.

۴.مارکوس

کاپیتان در ابتدای صحبتش به کودکان اشاره کرد؛ به دختربچه‌ای که پاتریسیا نام داشت و در اثر بیماری و تبی که خانواده‌اش قادر به درمانش نبودند در بازوان او جان داد؛ همین اتفاق و اراده‌ی اینکه دوباره تکرار نشود یکی از جرقه‌های قیام زاپاتیست‌ها بود. سپس از بچه‌هایی که در سال‌های نخست پس از قیام بزرگ می‌شدند سخن گفت، آنهایی که بازی‌هایشان تقلید جنگ بود چرا که تمرین‌های نظامی مادران و پدرانشان را می‌دیدند. و در آخر؛ بچه‌های اکنون، مثل آنها که از "تکاوران چس‌فیل" هستند، بچه‌هایی سرزنده و آگاه و در‌عین‌حال شیطان و نافرمان که معنی خودگردانی را می‌فهمند و همراه با بزرگترها به دنبال راه‌حلی برای مشکلات هستند. مثل ورونیکا که سعی داشت آن رفیق زن را به یک راننده یا پزشک شوهر بدهد تا موجبات رهایی او‌ را فراهم سازد.

کاپیتان به علاوه راجع‌به زنان زاپاتیست صحبت کرد که زمانی بزرگترین آرزویشان این بود که، به قول ورونیکا، "شوفرشناس" شوند، یعنی بتوانند رانندگی کنند؛ زیرا این تنها کاری بود که به آنها اجازه می‌داد از روستای خود خارج شوند و دنیا را بشناسند، حتی اگر این دنیا محدود به مرزهای محله یا منطقه باشد. زنانی که درگیر مشکلات فراوانی برای داشتن بهداشت در زمان عادت ماهانه‌شان بودند یا نمی‌دانستند در مقابل مردها چگونه از خود مراقبت کنند. زنانی که اکنون با وجود همه مشکلاتی که هست، دست کم حق انتخاب بیشتری دارند: حق اینکه انتخاب کنند با چه کسی می‌خواهند ازدواج کنند و حتی در انتخابشان اشتباه کنند؛ حق اینکه فکر کنند می‌خواهند چه‌کاره بشوند حتی اگر این ندانستن خواب را از ایشان برباید. اکنون مشکلات زنان به زندگی مربوط است و نه به مرگ، آنچنان که در گذشته بود.

در انتها، کاپیتان داستان آخر را خواند "عشق و دل‌شکستگی عشقی به روایت مارکوس"، قصه‌ای که در قلب آن اولین عشق نوجوانی مرحوم معاون فرمانده مارکوس ۱۷ ساله قرار دارد به یکی از همکلاسی‌هایش که دختری است که به او برای جبران تجدیدی ریاضی درس می‌داد؛ مارکوس می‌گوید وقتی عاشق او شد، دلش می‌خواست نه ماه و خورشید و ستارگان، بلکه دنیا را به او هدیه بدهد؛ اما متوجه شد دنیایی که در آن زندگی می‌کند پر از درد و رنج و خشونت و مرگ‌ومیر است؛ پس به این نتیجه رسید که اول باید دنیای دیگری بسازد، دنیایی سزاوار که مملو از عشق و زندگی و زیبایی باشد. آنگاه فهمید که برای ساختن این دنیا، باید دختری را که دوست می‌دارد رها کند و به مبارزه بپیوندد. آری،  دردناک‌ترین شکست عشقی‌اش لازمه‌ی عمیق‌ترین عشق‌ زندگی‌اش بود.

حلزون اوونتیک

روز ششم، ۳۱ دسامبر ۲۰۲۵

حدود ساعت ۱۲ ظهر به  اوونتیک رسیدیم. مه غلیظی که تمام روز و تمام شب همراهی‌مان کرد همه جا را فرا گرفته بود و به سختی می‌شد چیزی دید. رفیق زنی ما را به محل خواب رهنمون شد. وسایل را جابجا کردیم، گشتی در حلزون زدیم و بعد، در جستجوی گرما وارد غذاخوری کمون شدیم، جایی که دستپخت آشنا، لبخند رفیقانه و مهمان‌نوازی سرآشپز مانوئل در انتظارمان بود. کمی بعد، اعلام کردند که نمایش به زودی آغاز می‌شود؛ نزدیک صحنه، جایی برای نشستن پیدا کردیم تا شاید بتوانیم چیزی ببینیم. نمایش در شش پرده تدارک دیده شده و پرده غلیظ مه، بازیگران و بساط صحنه را در فضایی مرموز فرو برده بود.

پرده اول و دوم به بحث کمون قبل و بعد از سفر زاپاتیست‌ها به اروپا می‌پرداخت و به چیزهای الهام‌بخشی که در اروپا دیده بودند: حضور بی‌پروا و همه‌جانبه نظام سرمایه‌داری در همه سطوح و تجربه "زمین هیچکس» در قبرس که آن را بسیار نزدیک به ایده‌ی خودشان از کمون یافته بودند. پرده‌های بعدی همه در نقد ساختار قبلی خودگردانی زاپاتیست‌ها بود با تمرکز خاص بر معایب شورای دولت خوب. پرده‌ی سوم مشکلات روند سلسله‌مراتبی انتقال اطلاعات، تصمیم‌ها و مشکلات از پایین به بالا و از بالا به پایین بود؛ روندی که در آن همبودها برای هر کاری به مراجع بالاتر وابسته بودند و اطلاعات همیشه ناقص می‌رسید و انجام هر کاری زمان بسیاری می‌برد. سه پرده آخر به وجود فساد، دزدی و شرب الکل در ارتباط با برخی اعضای شورای دولت خوب پرداخت. گرچه کاملا مشهود است که این نقدها اکنون که ساختار جدید جایگزین قبلی شده فضای ابراز شدن یافته‌اند، عمق و جزئیات نقد و نیز صداقت آن بسیار نظر را جلب می‌کرد. مثل همیشه در طراحی لباس و دیالوگ‌ها هم رگه‌ای از طنز وجود داشت و هم سادگی در اجرای ایده‌ها.

بعد از نمایش، موسیقی و رقص به راه بود تا اینکه حدود ساعت ۱۰:۳۰ شب، برنامه‌ای که برای جشن آخر سال تدارک دیده بودند آغاز شد. ابتدا خوش‌آمدگویی توسط یک رفیق (عضو کمیته مخفی؟) و سپس سخنرانی مویسس که حدودا چهل دقیقه‌ای طول کشید.

معاون فرمانده شورشی مویسس در صحبت‌هایش بر روی مفهوم گسترده‌‌تر کمون تاکید کرد، مفهومی که نه تنها کار اشتراکی بر زمین‌های اشتراکی را در بر می‌گیرد، بلکه به معنای اشتراک دانسته‌ها و عقاید نیز هست. مورد کلیدی دوم در سخنرانی مویسس اصرار او بر ماهیت صلح‌آمیز مبارزه زاپاتیستی بود. او گفت که در سال ۱۹۹۴، خیزش مسلحانه بود چون هیچ راه دیگری وجود نداشت، اما اکنون خواست و اراده‌ی زاپاتیست‌ها ادامه‌ی مبارزه صلح‌آمیز است؛ اما اگر خشونت‌های دولتی که بر آنها اعمال شده شدت بیشتر و ادامه پیدا کند، چاره‌ای جز دفاع از خود نخواهند داشت. مویسس افزود که مبارزه زاپاتیست‌ها فقط برای خودشان نیست، بلکه برای همه مردم مکزیک و جهان است، چراکه همگی دشمنی مشترک دارند، پس زاپاتیسم می‌تواند برای همه‌ی آنها که در دفاع از زندگی مبارزه می‌کنند، "نوری باشد و آینه‌ای" او همبستگان جنبش و رفقای انترناسیونالیست را به سازمان‌دهی خود دعوت و اعلام کرد که در سال آینده هم در نظر دارند دو همایش برگزار کنند و از همگان دعوت کرد در آنها شرکت کنند.

حدود ساعت ۱۱:۴۰ دقیقه، رفیق دیگری چندین شعار داد و جمع پاسخ گفت. در بین هر شعار موسیقی پخش شد و آتش‌بازی بود. در نهایت ده دقیقه‌ای پیش از ساعت ۱۲ شب، گروه موسیقی مانند سال‌های گذشته ترانه‌ی "مانیانیتاس" را نواخت تا به سال ۲۰۲۶ خوش‌آمد بگوییم. سپس جشن آغاز شد که تا ساعت ۳ صبح ادامه داشت.

به‌طور کلی همه برنامه‌های امسال به نوعی حول دو اتفاق اصلی سال ۲۰۲۵ چیده شده بود: برگزاری نخستین همایش مجمع عالی دولت کمون و حملات خشونت‌بار دولت به زمین‌های کمون. با وجود همه مشکلات احتمالا امنیتی و تفاوت‌های اینبار با دفعات پیش، روحیه‌ی خوبی بر رفقای زاپاتیست حاکم بود و از جو سال ۲۰۲۴ که به نوعی از احساس تنهایی رفقا خبر می‌داد، امسال دیگر خبری نبود. احتمالا برگزاری مجمع عالی مذکور بسیار امیدبخش بوده است.

هرمی در آتش!

تاملی بر همایش مقاومت و شورش‌گری: بخش‌هایی از یک کلUn-Piramide-en-llama1.webp

۲ تا ۱۷ اوت ۲۰۲۵ بذرگاه فرمانده رامونا، چیاپاس، مکزیک

بهرام قدیمی

زاپاتیست‌ها یک سال و نیم پیش، در سی‌امین سالگرد قیام ارتش زاپاتیستی آزادی‌بخش ملی علیه فراموشی و به طبع آن دولت مکزیک، اعلام کردند که هزاران هکتار اراضی بازپس گرفته شده طی قیامْ دیگر نه به آنان تعلق دارد و نه به هیچ مرجع دیگری از قبیل مشاع و غیره. این اراضی را آنان سرزمین هیچ‌کس نامیدند.

زاپاتیست‌ها طی یک سال و نیم گذشته عملاً تمام ساختار اجتماعی اداری و مدنی خود را تغییر دادند. ‌ارتش زاپاتیستی آزادی‌بخش ملی از ۲ تا ۱۷ اوت ۲۰۲۵ میزبان یک همایش سراسری بود. مضمون این همایش شریک شدن در تجربیات عملی جمع‌ها، گروه‌ها و سازمان‌های گوناگون در کشورها و مناطق مختلف بود که در آن گروه‌های مختلف، به‌خصوص هواداران جنبش زاپاتیستی از سراسر جهان و پایه‌های کمک‌رسانی زاپاتیستی شرکت داشتند (۸۰۰ نفر از بیرون از مناطق آنان و ۲۷۴۸ نفر از پایه‌های زاپاتیست). همه می‌توانستند در این همایش فعالیت‌های خود را برای دیگر شرکت‌کنندگان تعریف کنند. در هیچ موردی، هیچ محدودیتی در نوع ارائه و محتوای سخنان اعمال نشد. از کسانی که همه را به پیوستن به عیسی مسیح دعوت می‌کردند تا کسانی که به زاپاتیست‌ها به خاطر مصرف گوشت شدیداً انتقاد داشتند، همگی حضور داشتند.

بررسی تجربیات عملی گروه‌هایی که بیانیه‌ی «برای زندگی» را امضا کرده بودند، بی‌شک در جای خود ارزش‌مند و چه بسا ضروری استُ، اما در این نوشته موضوع دیگری را مد نظر داریم.

در روز ۳ اوت، نیروهای میلیشای زاپاتیست، هر یک مزین به یک پرچم فلسطین، هم‌بستگی تمام‌عیار خود را با خلق فلسطین به نمایش گذاشتند و برای آن‌که جای هیچ ابهامی باقی نماند، در سخنان کوتاه خود، معاون فرمانده شورشی مویسس فریاد برآورد: «ما همه فلسطینی هستیم!» از فردای آن روز زاپاتیست‌ها در سه نوبت با نمایش یک تئاتر به انتقاد از انحراف‌ها و ضعف‌های اعضای شوراهای «دولت خوب» پرداخته، دست آخر با به آتش کشیدن هرم قدرتْ آغاز مرحله‌ای ناشناخته در تاریخ‌شان را به شکلی نمادین آشکار ساختند.

در تمام این روزها، زاپاتیست‌ها انتقاد می‌کردند که با وجود تمام پرنسیپ‌هایشان، آنان شاهد رشد فساد مالی، سوء‌استفاده از قدرت (چه به شکل نادیده‌انگاشتن نظر هم‌بودها و چه در پاسخ‌گویی به آنان) و استفاده از امکانات به نفع افراد مرتبط با خود بوده‌اند. حتی اگر نسبت این موارد در سطوح گسترده‌ای نبود، با این حال باید جلوی آن گرفته می‌شد. رائول سیبچی، نویسنده و روزنامه‌نگار اروگوئه‌ای به مقوله‌ی انتقاد از خود زاپاتیستی می‌پردازد: «می‌دانیم که انتقاد از خود از صفوف چپ جهانی، حتی آن‌ها که خود را چپ رادیکال می‌نامند، رخت بر بسته است… آن‌چه بیش از همه توجه حضار را جلب می‌کرد، به تصویر کشیدن اشتباهات شورای دولت خوب بود… این انتقاد از خود به شکلی علنی، در برابر گروه‌های حامی زاپاتیست‌ها، شرکت‌کنندگان مکزیکی و بین‌المللی، حتی در شبکه‌های اجتماعی انجام شد.»[1]

اما ما با عمل انتقاد از خود به شکل علنی، از سوی برخی سازمان‌ها در خاورمیانه آشنا هستیم. پس چه چیزی در این همایش و انتقاد از خود بی‌محابای زاپاتیست‌ها نظرمان را به خود جلب کرد؟ انتقادات زاپاتیست‌ها را می‌توان در دو محور بررسی کرد:

۱. ساختار قدرت، شوراها و آن‌چیزی که زاپاتیست‌ها هرم می‌نامند.

۲. کوشش برای تقسیم عادلانه‌تر ثروت و پیش‌گیری از بازتولید یک طبقه‌ی مرفه جدید.

روشن کنیم که ما این مطلب را برای درس دادن به رفقای زاپاتیست‌مان نمی‌نویسیم، هر جنبشی خودش به اندازه‌ی کافی می‌داند که چگونه در جغرافیای خودشان عمل کند. هدف ما فقط درک بهترِ اتفاقی است که در حال رخ دادن است و درس‌‌گرفتن از عمل زاپاتیست‌ها در این دوران. به خصوص اصرار زاپاتیست‌ها به این‌ امر که هر کس باید به تاریخ خودش رجوع کند، ما را وامی‌دارد به گذشته‌ی خودمان، که از جمله با انقلاب اکتبر عجین شده، توجه داشته باشیم. این امر حتی برای فهم امروزین تصمیم زاپاتیست‌ها تقریباً اجتناب‌ناپذیر است.Un-Piramide-en-llama-2.webp

۱. ساختار قدرت، شوراها و آن ‌چیزی که زاپاتیست‌ها هرم می‌نامند

تا اول ژانویه‌ی ۲۰۲۴ هم‌بودهای زاپاتیست این‌گونه سازمان‌دهی می‌شد:

  • شورای متشکل از ساکنین هر روستا
  • مجموعه‌ای از این روستاها، بخش‌داری خودمختار شورشی زاپاتیستی را تشکیل می‌داد.
  • مجموعه‌ای از بخش‌داری‌های خودمختار یک منطقه شورای دولت خوب را تشکیل می‌داد.
  • ساختار هماهنگ‌کننده‌ی تمام ۱۲شورای دولت خوب، بین‌المنطقه‌ای نام داشت.

منتخبین هر سطحی در این ساختار می‌بایست در ارتباط با توده‌های پایه، پروژه‌ها و طرح‌های مصوبه را پیش می‌بردند، ابتکار عمل پیشنهاد کردن بحث پیرامون طرح‌های جدید نیز به عهده‌ی مسئولین شوراها بود. وجود یک ساختار هرمی از پایین به بالا که بنا به تجربه‌ی زاپاتیست‌ها، ساختار قدرت را بازسازی می‌کرد، اجازه می‌داد افراد به فساد اقتصادی و اداری مبتلا شوند؛ و دست آخر به ضعف در انتقال نتایج پیشنهادها و تصمیم‌گیری‌ها، ناکارآمدی در انتقال تجربه و به نابرابری در سطح آگاهی ختم می‌شد. تشکیل ساختار جدید قرار است جلوی بازتولید هرم قدرت را بگیرد.

ساختار مدنی نوین زاپاتیست‌ها، شاید ظاهراً به ساختار شورایی شباهت داشته باشد، اما ویژگی‌های خود را دارد.

– در هر هم‌بود زاپاتیستی یک دولت خودمختار محلی GAL (یعنی شورای روستا) تمام تصمیم‌هایی را که به روستا مرتبط می‌شود، مستقلاً اتخاذ می‌کند.

– نمایندگانی برای تصمیم‌گیری درباره‌ی مواردی که به روستاهای مختلف مرتبط می‌شود تعیین می‌شوند و مسئولین آن روستاها را (که می‌تواند در سطح همان بخش‌داری‌ها باشد) به یک مجمع عمومی فرامی‌خوانند. جمع دولت‌های خودمختار محلی (CGAZ) ارگانی است که مسئولیت فراخواندن این مجامع عمومی را عهده‌دار است.

– در سطح یک منطقه، یعنی منطقه‌ای که در گذشته کاراکول (حلزون‌های ۱۲ گانه) را تشکیل می‌داد، تصمیمات نیز در مجمع عمومی هماهنگی دولت‌های خودمختار زاپاتیستی (ACGAZ) اتخاذ می‌شود.

یک ارگان هماهنگی، که هنوز نام مشخصی ندارد، به عنوان ارگان بین‌المنطقه‌ای (Inter zona) عمل می‌کند. وظیفه‌ی ارگان بین‌المنطقه‌ای همانا فراخواندن نمایندگان تمامی هم‌بودهای زاپاتیستی به یک مجمع عمومی است. تصمیمات لازم درباره‌ی هماهنگی تمام مناطق زاپاتیستی در این مجامع اتخاذ خواهد شد.

تفاوت اساسی این ساختار با ساختار قبلی در این است که در گذشته حق تصمیم‌گیری در حیطه‌ی عمل نمایندگانی بود که شورای دولت خوب را تشکیل می‌دادند؛ یعنی شورای دولت خوب در امور اجتماعی، از الزامات مدنی تا اجرای عدالت، قدرت تصمیم‌گیری داشت. ولی در ساختار فعلی، هر سطحی درباره‌ی مسائل مربوط به خودْ مستقلاً تصمیم می‌گیرد و بنابراین پاسخ‌گوست. نمایندگانی که در سطوح دیگری به غیر از هم‌بود خود عمل می‌کنند، در‌واقع پیک‌هایی هستند که وظیفه‌ی آنان فراخواندن مجامع عمومی‌ای است که در آن مسئولین هم‌بودها گردهم می‌آیند و در موارد مختلف به توافق می‌رسند.

چنین تجربه‌ای را در اروپا در جنبش جلیقه‌زردها نیز شاهد بوده‌ایم. اگر در هفته‌های اول این جنبشْ نمایندگانی که به سطح وسیع‌تر از حوزه‌ی خود اعزام می‌شدند، به نوعی حق تصمیم‌گیری داشتند، بعدها برای اطمینان از مشارکت جمع، این نمایندگان از حق تصمیم‌گیری برخوردار نبوده‌اند و می‌بایستی هر تصمیمی را که جمع می‌گیرد، به سطوح دیگری منتقل کنند.

می‌دانیم که زاپاتیست‌ها همواره تأکید کرده‌اند که اعمال‌شان را بر اساس نسخه‌برداری از متون سیاسی گذشتگان مشخص نمی‌کنند، بلکه بر اساس تجربیات عملی خودشان گام برمی‌دارند. در عین حال آنان بارها به دستاوردهای «سفر برای زندگی»، یعنی سفر هیئت زاپاتیستی به اروپا در ۲۰۲۱ و به استفاده از تجربه‌های گروه‌های فعال اروپایی در تصمیم به تغییر ساختار تشکیلات مدنی‌شان اشاره کرده‌اند. اگرچه آنان درباره‌ی این موضوع‌ها در اطلاعیه‌های پی در پی سخن گفتند، اما در همایش اخیر نیز بارها درباره‌ی این تجربه‌ها و تأثیرشان بر تصمیم به تغییر ساختار حرف زده‌اند.

در عین حال آگاهیم که هر فعالیت عملی، به خودی خود تئوری‌ساز است. و برای انتقال هر تجربه‌ای، الزاماً باید آن را به زبانی تعریف کرد که برای کسانی که در جغرافیایی دیگر و در نوع دیگری از واقعیت‌های اجتماعی زیست می‌کنند قابل درک باشد. نه برای آن‌که از آن نسخه‌‌برداری کنند، بلکه به آن علت که نکاتی را که مناسب فعالیت‌شان است، برگزینند. این‌جاست که نگاه انتقادی به ما کمک می‌کند از بدفهمی فاصله بگیریم.

شارل بتلهایم می‌گفت: «نقطه عزیمت کار ما تهاجم و اشغال چکسلواکی توسط ارتش شوروی بود؛ آن‌‌هایی که خود را مارکسیست می‌دانند نمی‌توانند صرفاً به یک محکومیت و تأسف بسنده کنند؛ آن‌ها باید این تهاجم را توضیح دهند؛ تأسف خوردن و آرزو کردن صرفاً به خلق‌ها امکان می‌دهد که بدبختی خود را تحمل کنند ولی به آن‌ها کمک نمی‌کند که دلایل آن را فهمیده و برای از میان بردن آن مبارزه کرده تا دوباره به وقوع نپیوندد».[2] ما نمی‌دانیم آیا زاپاتیست‌ها چنین مقالاتی را مطالعه کرده‌اند یا نه (خودشان بارها گفته‌اند که نه و ما همین را اساس کارمان قرار می‌دهیم). اما زاپاتیست‌ها دقیقاً دارند همان کاری را انجام می‌دهند که بتلهایم روی آن تاکید می‌کند‌ یعنی جست‌وجوی راهی برای بازتولید نکردن گذشته. سوال آنارکوسندیکالیست‌های روسیه را نقل می‌کنیم: «پیروزی شوراها اگر چنان‌چه واقع شود، یک بار دیگر سازمان‌دهی قدرتی است که پس از آن می‌آید. آیا این فی‌الواقع به معنای پیروزی کار، پیروزی نیرو‌‌های متشکل شده‌ی زحمت‌کشان و آغاز بازسازی حقیقی سوسیالیستی خواهد بود؟»[3] زاپاتیست‌ها طی سی سال گذشته در موقعیت‌های مختلف در این باره سخن گفته‌اند. می‌بایستی برای شناخت آنان، با نگاهی عمیق‌تر و انتقادی‌تر به متون آنان رجوع کرد. اما مهم‌تر از این متون، عمل‌کرد آنان و ساختمان خودمختاری‌ است که از ۱۹۹۴ بنا کرده‌ند.

آنان با آتش زدن نمادین هرم، دقیقاً به علل شکست انقلاب‌های سده‌ی گذشته پاسخ می‌دهند. هرمی که به قول معاون فرمانده شورشی، مویسس، علت بازسازی سرمایه‌داری و تبعات آن در نیکاراگوئه و کشورهایی است که انقلاب در آن به نتیجه‌ی نخست خود، یعنی به دست گرفتن قدرت سیاسی، رسیده است. کافی‌ست به تاریخ انقلاب‌های قرن بیستم رجوع کنیم: از انقلاب کبیر اکتبر تا چین و ویتنام و کامبوج و کوبا: همه جا آسمان همین رنگ است، این امر هیچ ربطی به خوب یا بد بودن رهبران انقلاب و یا خیانت این و آن رهبر ندارد. امیلکار کابرال می‌‌گفت خرده‌بورژوازی انقلابی اگر واقعاً بخواهد با مردم هم‌راه شود، باید دست به «خودکشی طبقاتی» بزند.[4زاپاتیست‌ها دقیقاً با چنین نگاه انتقادی به هرم قدرت نگاه کرده‌اند و با از میان برداشتن آن، می‌خواهند جلوی تبدیل شدن نیروهای خودشان را به اهرام بازسازی قدرت در مناطق خودمختار بگیرند.

۲. کوشش برای تقسیم عادلانه‌ی ثروت و پیش‌گیری از بازتولید یک طبقه‌ی مرفه جدید

کسانی که از ۱۹۹۴ به مناطق خودمختار زاپاتیستی سفر کرده‌اند، شاهد تفاوت سطح آزادی، به‌خصوص آزادی و فعالیت زنان در امور اجتماعی بوده‌اند. از سوی دیگر همین اختلاف سطح در زمینه‌ی اقتصادی نیز چشم‌گیر بود. چه اتفاقی افتاده است که زنان پایه‌های کمک‌رسانی را به سطوح رهبری این جریان کشانده است؟ چه تصمیمی قرار است تقسیم عادلانه‌ی ثروت را در مناطق زاپاتیستی تضمین کند؟

اگر کسی ادعا کند که برابری مطلق بین زنان و مردان زاپاتیست برقرار است، بی‌شک اشتباه می‌کند. اما مگر در تاریخ بشر هرگز تغییرات اجتماعی یک شبه نتیجه داده‌اند؟ تفاوت سطح آگاهی و فعالیت زنان چه در مسایل اجتماعی در شوراها و چه در ساختارهای خودمختار دیگر آن‌قدر روشن است که تنها عامدانه می‌توان آن را نادیده انگاشت. در نظر گرفتن این روندْ کارنامه‌ی موفق زاپاتیست‌ها را عیان می‌کند.

متون بسیاری درباره‌ی اقتصاد در مناطق زاپاتیستی وجود دارد. چند ده سال پیش زاپاتیست‌ها برای یاری‌ رساندن به اقتصاد روستاییان با ایجاد شرکت های ‌تعاونی گوناگون پاسخ دادند. تعاونی‌های صنایع ‌دستی زنان به آنان اجازه می‌داد هم‌راه با استقلال اقتصادی، به فعالیت‌های اجتماعی و سیاسی نیز بپردازند. تعاونی‌های گوناگون دیگری هم تاسیس شد. از بقالی تا رستوران، از صنایع دستی تا قهوه که احتمالاً یکی از مهم‌ترین منابع برای پاسخ دادن به نیازهای اقتصادی پایه‌های کمک‌رسانی است.

روشن است که این امر را نمی‌توان با سیاست اقتصادی نوین در اتحاد شوروی یکی دانست. نه از نظر شکل کار و نه از نظر حجم آن. اما دست آخر محصول این سیاست‌ها یکی است: ایجاد یک قشر از کسانی که بیش از دیگران درآمد دارند. از میان‌ برداشتن هرمْ در عین حال به معنی از میان ‌برداشتن این تفاوت درآمد نیز هست. به زبان دیگر: در انتقادات زاپاتیست‌ها می‌توان به روشنی مسیر لغو سیاست یاری رساندن به اقتصاد فردی را دید. اقتصادی که شاید می‌شد در آن چیزی شبیه به «نپ» را شاهد بود (حتی اگر زاپاتیست‌ها هیچ اطلاعی از این شباهت نداشته باشند).

یک نکته‌ی قابل تأمل دیگر

زاپاتیست‌ها در سحرگاه اول ژانویه‌ی ۲۰۲۳ اعلام کردند که بخشی از اراضی بازپس‌گرفته‌شده طی قیام ۱۹۹۴را که هنوز تحت تصرف دارند، در اختیار افرادی قرار خواهند داد که خواهان کار روی آن هستند. آنان شروط اولیه‌ای هم برای این‌کار مشخص کردند: نمی‌توان هیچ نوع مخدر در آن کشت کرد؛ این اراضی تنها در اختیار افراد قرار می‌گیرد و متعلق به آنان نخواهد بود؛ افراد غیر زاپاتیست، بدون در نظر گرفتن رنگ پوست، زبان، مذهب و تعلق یا عدم‌تعلق سیاسی به احزاب گوناگون می‌توانند بخشی از این پروژه باشند، به شرط آن‌که از این اراضی دفاع کنند و آن را در اختیار شرکت‌های چندملیتی و غیره قرار ندهند؛ تمام کسانی که در کار جمعی روی این اراضی کار می‌کنند، صاحب سهمی از محصول هستند که به دست می‌آورند و فقط خودشان تصمیم می‌گیرند با آن چه‌ کنند؛ سهم هر ‌فرد با هر فرد دیگری که در این کار مشترک شریک است کاملاً برابر است و ربطی به وابستگی سازمانی و مذهبی و غیره ندارد؛ استفاده از اراضی شامل کسانی که زمین‌های خودشان را فروخته‌اند و رهبران گروه‌های شبه‌نطامی نمی‌شود. زاپاتیست‌ها این اراضی را اراضی هیچ‌کس می‌نامند. به نظر نگارنده استفاده‌ی اشتراکی از این اراضی (که شامل مزارع خانوادگی ساکنان منطقه نمی‌شود) نه تنها می‌تواند گامی علیه مهاجرت بومیان بدون زمین به شهرها و تبدیل‌شدن‌شان به نیروی کار ارزان باشد، بلکه هم‌چنین می‌تواند بدیلی باشد علیه جذب‌شدن آنان به گروه‌های جنایی و شبه‌نظامی. طبیعی‌ست در شرایط کنونی، عملی کردن چنین سیاستی نیازمند فرصت و آزمایش عملی چگونگی پیش‌بُرد آن است. اما خود این تصمیم نشان‌دهنده‌ی نگاه زاپاتیست‌ها در خصوص تقسیم ثروت و رابطه‌ی مستقیم انسان‌هاست. طبیعی‌ است که خود کار جمعیْ در عین حال فضای آموزش و بحث مناسبی بوجود می‌آورد برای هم‌فکری بین کسانی که در این کار سهیم هستند.

هنوز زمان برای دیدن نتیجه‌ی کار بسیار زود است، اما به روشنی می‌توان جسارت زاپاتیست‌ها را در بوته‌ی آزمایش نهادن چنین ایده‌ای مشاهده کرد. اما از میان برداشتن واسطه‌ها در ارتباط با ساکنین بومی، تاثیرگذاری متقابل را امکان‌پذیر می‌کند. زاپاتیست‌ها حتی به این بخش بسنده نکرده‌اند، بلکه ارتباطات خود را با نیروهای حامی‌شان در اروپا و احتمالاً کشورهای دیگر گسترش داده‌اند، یعنی این‌که نمی‌خواهند از طریق واسطه‌ها با حامیان‌شان در ارتباط باشند، واسطه‌هایی که می‌توانند با تفسیرهای خودْ علیه این روند عمل کنند.

رفقای زاپاتیست در همین همایش چند بار اذعان داشته‌اند که سرنوشت این جنبش نامعلوم است. آن‌چه می‌دانیم این است که کوشش‌های تاکنونی به بازسازی نظمی ختم شده که قرار بود از میان برداشته شود. تنها با تجربه‌ کردن این گام می‌توان به صحت و یا عدم صحت آن پی برد.

مسئولانه و بی‌دریغ رفقای زاپاتیست را در این مسیر پرچالش هم‌راهی و حمایت کنیم!

 برگرفته از:

 https://naghd.com/2025/09/01/%d9%87%d9%90%d8%b1%d9%85%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d8%a2%d8%aa%d8%b4/

 [1].‌ بنگرید به: La autocrítica zapatista, Raúl Zibechi, 11 august 2025

[2].‌ مبارزه‌ی طبقاتی در شوروی، شارل بتلهایم.

[3].‌ «آیا این پایان راه است؟» منتشر شده در هفته‌نامه‌ی گولوس ترودا، شماره ۱۱-۲۰ اکتبر ۱۹۱۷.

[4].‌ امیلکار کابرال، سلاح طبقاتی، سخن‌رانی در کنفرانس سه‌قاره‌ای، هاوانا ۱۹۶۶، هم‌چنین در:

Die Theorie als Waffe, Schriften zur Befreiung in Afrika, Edition CON

پیام زیاد مدوخ به تجمع همبستگی با غزه در شهر تارب Tarbes فرانسه

سپتامبر ۲۰۲۵آفیش-محسن.jpg

درود ما را از غزه‌ی ویرانه، غزه‌ی زیر‌تهاجم، غزه‌ی نابود‌شده بپذیرید.

امروز، نهم سپتامبر ۲۰۲۵ است. وضعیت همچنان فجیع و تأثرانگیز است و شرایط انسانی در نوار غزه با ادامه بمباران‌های شدید اسرائیلی در سرتاسر این منطقه محصور فلسطینی از هر نظر به یک فاجعه تمام‌عیار می‌ماند. در حال حاضر، ارتش اشغالگر در حال بمباران و تخریب همه‌ی محله‌های شهر غزه است و از ساکنان می‌خواهد که محل را تخلیه کرده و به سمت جنوب سرازیر شوند؛ اما تاکنون تنها ۷۰,۰۰۰ نفر از ۱,۲۰۰,۰۰۰ نفر این منطقه را ترک کرده‌اند. بنابراین اکثریت مردم، با مقاومت و پایبندی به زمین خود، تصمیم گرفته‌اند که در این‌جا بمانند.

بیش از ۷۰۰ روز از آغاز این تهاجم وحشتناک می‌گذرد، با بیش از ۶۴,۰۰۰ کشته که اکثریت آنان غیرنظامیان، کودکان، زنان و سالمندان هستند؛ بیش از ۱۸۰,۰۰۰ زخمی شده و ۱۵,۰۰۰ نفر زیر آوار مانده‌اند؛ مردم با نابودی سیستم بهداشتی، قحطی، جابجایی اجباری دست‌و‌پنجه نرم می‌کنند؛ در این اوضاع با کمبود همه چیز روبه‌روییم: غذا، دارو، آب آشامیدنی، گاز، سوخت، برق. مردم غزه یک کابوس واقعی، یک جهنم را تجربه می‌کنند. پس از ۷۰۵ روز تهاجم نظامی و تجاوز وحشتناک که تمام جنبه‌های زندگی را تحت تأثیر قرار داده، همه چیز در غزه نابود شده است؛ ۸۵درصد از زیرساخت‌های شهری تخریب شده‌اند. در این شرایط تنها امید فلسطینی‌ها، پایبندی به سرزمین خود، مقاومت و همبستگی بین‌المللی است.

امروز من خطاب به دوستان همبسته با فلسطین در شهر تارب از طریق دوستم آ. صحبت می‌کنم. بدین‌وسیله از بسیج شما، از پشتیبانی‌تان، از همبستگی‌تان بسیار سپاسگزارم. همبستگی فرانسوی‌زبانان و پشتیبانی بین‌المللی از آرمان فلسطین، به‌عنوان آرمان عدالت و پشتیبانی از مردم غزه، عاملی بسیار مهم است که به فلسطینی‌ها کمک می‌کند علیرغم این جهنم، علیرغم این وحشت مطلق، همچنان پایدار بمانند. در حال حاضر، ما سعی می‌کنیم مقاومت کنیم، پنهان نمی‌کنم که این امری دشوار است. شخصاً، من در محله مرکزی غزه زندگی می‌کنم. ارتش اشغالگر با بمباران‌هایش محله جنوبی و شرقی را به کل نابود کرده‌ است و اکنون در حال تخریب محله شمالی و باقی مناطق است یعنی مرکز شهر غزه — جایی که من زندگی می‌کنم — و غرب آن.

در چنین شرایطی، امیدواریم راه‌حلی برای توقف این تهاجم نظامی، یک آتش‌بس، یک توافقنامه توقف جنگ، قبل از نابودی گسترده کل شهر غزه پیدا شود؛ شهر غزه با خطر جدی از دست دادن هرآنچه از زیرساخت‌های شهری، بناهای تاریخی و میراث فرهنگی و گردشگری خود باقی مانده روبه‌روست. و از دیروز، ارتش اشغالگر در حال نابودی نظام‌مند ساختمان‌ها و برج‌هاست. آری، مردم غزه وحشت‌زده هستند و در انتظار یک راه‌حل سیاسی؛ آنها تلاش دارند پایدار بمانند، حتی اگر این کار، در این شرایط، بسیار پیچیده و دشوار است.

زنده باد همبستگی!

باز هم از شما بسیار سپاسگزارم،

زیاد مدوخ

غزه، فلسطین

رفیق جورج بالاخره آزاد شد!Gorge2.jpeg

جورج ابراهیم عبدالله، مبارز لبنانی طرفدار فلسطین که در دهه ۱۹۸۰ به دلیل مشارکت در ترور دیپلمات‌های آمریکایی و اسرائیلی محکوم شده بود، پس از ۴۰ سال حبس از زندان لانمزان (فرانسه) آزاد شد. پرواز او به بیروت برای صبح روز جمعه، ۲۵ ژوئیه ۲۰۲۵ برنامه‌ریزی شده است.

او از بنیانگذاران "فراکسیون مسلح انقلابی لبنان" محسوب می‌شد که به "جبهه خلق برای آزادی فلسطین" جورج حبش نزدیک بود. 

آزادی وی پس از ۱۱ درخواست ناموفق، دست‌آخر محقق شد. این امر از جمله نتیجه حمایت و همبستگی مداومی بود که از طرف هواداران فلسطین و به‌خصوص کمیته آزاد‌سازی جورج انجام گرفت، آنها طی این همه سال، دست از مبارزه نکشیده و هر سال در برابر زندان دورافتاده‌ی او اجتماع و تظاهرات می‌کردند.

دستگاه قضایی فرانسه زیر فشار اسرائیل و آمریکا او را تروریست قلمداد می‌کند در حالی که حامیانش او را قدیمی‌ترین زندانی سیاسی اروپا می‌نامند. 

او صرفاً به خاطر عضویتش در گروهی که در میانه جنگ داخلی لبنان در سال‌های ۸۰ علیه دستگاه اطلاعاتی- نظامی اسرائیل و آمریکا دست به عملیات مسلحانه زده بود، دستگیر شده و بیش از ۴۰ سال در حبس به سر برد. او در سال ۱۹۸۲ به دلیل "مشارکت در ترور یک سرهنگ آمریکایی و یک دیپلمات اسرائیلی" محکوم شده بود. این ترورها در اوج درگیری‌های اسرائیل و سازمان آزادیبخش فلسطین در لبنان رخ داد. 

با توجه به اینکه او همواره بر بی‌گناهی خود در قتل آن دو افسر امنیتی، که اصلِ اتهام او را تشکیل می‌داد اصرار می‌ورزید، می‌بایست بیش از ۲۵ سال پیش به لحاظ قانونی آزاد می‌شد اما دو دولت اسرائیل و آمریکا هر بار ترفندی پیدا می‌کردند تا این آزادی را به تعویق بیاندازند.

آنها آزادی او را نمی‌پذیرفتند چون او علیرغم ۴۰ سال حبس، هرگز نپذیرفت مبارزه عادلانه جنبش فلسطین و در نتیجه ضرورت مبارزه مسلحانه‌ی آن دوره را زیر سوال بَرَد و همواره به آرمان فلسطین و دورنمای کمونیسم وفادار ماند.

او امروز در سن ۷۴ سالگی عازم محل تولد خود در کوبایات، لبنان می‌شود و مردم لبنان که هنوز زیر بمب‌های اسرائیلی هستند بازگشت این مبارز قدیمی را جشن خواهند گرفت.

آری رفیق جورج آزاد شد اما فلسطینی‌ها هنوز زیر ساطور جلاد قتل‌عام می‌شوند!

اندیشه و پیکار - ۲۵ ژوئیه ۲۰۲۵

سه بعدالتحریر
پنجم. اندر حکایت گربه‌ها و اهرام‌


بیایید به تصور جهان‌های موازی ادامه دهیم.Screenshot_20250724_031742_Samsung_Internet_1.jpg

ممکن است همین وضعیت برای هرم‌های اجتماعی هم رخ دهد. در یکی از جهان‌ها، قسمت بالای هرم توسط افرادی با پوست روشن اشغال شده و در قسمت پایین، افراد دارای پوست تیره قرار دارند. در جهان موازی دیگر، شرایط برعکس است: در قسمت بالا افراد با پوست تیره قرار دارند و در پایین افرادِ پوست روشن.
می‌توانید گزینه‌‌های دیگری را نیز به دلخواه خود امتحان کنید: بالا مردان، پایین زنان؛ کاشلان‌ها بالا [در زبان مایا به غیربومیان یا بومیانی که نژادشان با سفیدها مخلوط شده و اکثرا از پول و قدرت بسیاری برخوردارند گفته میشود. م ]، بومیان پایین؛ دگرجنس‌گرایان‌ بالا، افراد LGBTQI+ پایین؛ بالا ثروتمندان، پایین فقرا؛ مالکین بالا، ندارها پایین و بالعکس. به این ترتیب می‌توانید گزینه‌های مختلف تئوریک و پیشنهادهای سیاسی را بررسی کنید.
حال، اگر کسی از یکی از این جهان‌ها به جهان موازی دیگری (که بالعکس و تناقض‌آمیز است) نگاه کند، نتیجه می‌گیرد که در آن دنیا هرم معکوس شده است. در آن جهان دیگر، بومیان در بالا قرار دارند و کاشلان‌ها در پایین؛ زنان بر مردان حکومت می‌کنند؛ "لوبیاخورها" [کنایه نژادپرستانه به مهاجران آمریکای لاتین در ایالات متحده آمریکا. م] بر انگلیسی زبان‌های آمریکایی تبعیض روا می‌دارند؛ لاتینوها اروپایی‌ها را فتح و تحت سلطه قرار می‌دهند؛ افراد متعلق به گروه LGBTQI+، هتروسکسوال‌ها را مورد تمسخر و حمله قرار داده و حتی آنها را به قتل می‌رسانند؛ کارگران، کارفرمایان را استثمار می‌کنند؛ سیاستمداران به وعده‌هایشان عمل می‌کنند (باشه، قبول، ممکنه چنین دنیایی وجود نداشته باشد)؛ مجرمان محکوم می‌شوند و بی‌گناهان آزاد هستند و غیره.
برای بسیاری از نظریه‌ها یا "علوم اجتماعی"، هرم دنیای آنها "طبیعی" و "انسانی" است. "طبیعی است کسانی ثروت داشته باشند و کسانی نداشته باشند"؛ "طبیعی است آنها که می‌دانند فرمان دهند و نادان‌ها اطاعت کنند"؛ "طبیعی است ارتشی که تجهیزات بهتر دارد، ارتش ضعیف‌تر را شکست دهد"؛ "طبیعی است افراد زیبا فرمان برانند و زشت‌ها اطاعت کنند"؛ "طبیعی است مرد بر زن تسلط داشته باشد"؛ "طبیعی است هتروها به دگرباشان خشونت روا دارند"؛ "طبیعی است کاشلان‌ها دیگر نژادها را تبعیض کنند". البته می‌توانید مثال‌هایی بیاورید که این "طبیعی بودن" را نقض می‌کند، اما من در اینجا ساده‌سازی می‌کنم.
حول این "طبیعی بودن"، نه‌تنها یک نظام سیاسی شکل می‌گیرد، بلکه مجموعه‌ای از "شواهد" در تمام اجتماع پدیدار می‌شود: در خانواده، مدرسه، کار، ثروت، فقر، جرم، نابهنجاری، زبان، آداب و رسوم، ارتباط با دیگری و طبیعت… و فعالیت سیاسی.
به این ترتیب چیزی شبیه "الگوریتم" اجتماعی شکل می‌گیرد: مجموعه‌ای از باورها و معیارها برای خوب و بد، زیبا و زشت، مردانه و زنانه، و بسیار چیزهای دیگر. "شواهدی" که توسط رسانه‌ها و تعاملات اجتماعی در شبکه‌ها و فضاهای مطالعه، کار، حمل‌ونقل، سیاست، فعالیت، استراحت و سرگرمی تقویت می‌شود.
خلاصه، الگوریتمی برای زندگی، مرگ… و ناپدید شدن. زیرا سیستم، وضعیت وجودی جدیدی برای انسان‌ها خلق کرده است: زنده، مرده، و ناپدید‌شده قهری (نه زنده و نه مرده). به همین راحتی، بدون نیاز به شرودینگر و گربه‌اش [اشاره به نظریه ارائه شده توسط شرودینگر در فیزیک کوانتوم است که در آن احتمال مرده و زنده بودن یک گربه فرضی در آن واحد مطرح می‌شود. م]

*******

هرم معکوس اساس پیشنهادهای جبهه‌های پیشگام، تحولات، تکامل‌ها و انقلاب‌هاست. در هرم، افراد بالایی کم‌اند اما ثروت زیادی دارند، در حالی‌که پایینی‌ها فقیرند. پیشنهاد این است: هرم را "برعکس کنیم": کسانی که ثروت ندارند و در پایین هستند، به نوک هرم بیایند و ثروت‌مندان را به پایین برانند.
در نگاه اول، این "معکوس کردن" عالی به نظر می‌رسد. کسانی که همیشه پایین بوده‌اند، فرصت رسیدن به بالا را پیدا می‌کنند و کسانی که بالا هستند، باید شرایط پایین را تحمل کنند.
مشکل این است که چون پایینی‌ها زیادند، تصمیم‌گیری دشوار می‌شود، پس نمایندگی لازم است و به‌همین‌دلیل یک جبهه پیشگام یا حزب سیاسی شکل می‌گیرد. در عمل ممکن است هرم "معکوس نشود" بلکه تنها با نامی جدید بازتولید شود: بوروکراسی‌هایی که به احزاب سیاسی خوب، بد یا بدتر تبدیل شده‌اند.
علاوه‌بر‌این، قدرت‌های "جایگزین" (سرمایه بزرگ و جرایم سازمان‌یافته) موقعیت خود را حفظ می‌کنند و توافق‌ها و روابط خود را با بخش "جدید" بالایی هرم تجدید می‌کنند.
تمام جبهه‌های پیشگام سیاسی پیشنهاد مشترکی دارند: چون بالایی‌ها ثروت دارند و پایینی‌ها ندارند، پس باید هرم را معکوس کنیم.
برای چنین "معکوس‌شدن"ی — که در واقع جابه‌جایی اربابان است — لازم است هولوگرام "دولت ملی" ایجاد شود. اگر عدالت، امنیت، صداقت و توانایی موجود نباشد، به جایش یک تیم ملی ورزشی داریم که پیچیده در پرچم رسمی خود را به پرتگاه واقعیت می‌اندازد. اما تماشاگران دیگر کف نمی‌زنند یا سوت نمی‌کشند؛ حالا به جای آن میم اینترنتی می‌سازند.[تصویر یا ویدیویی همرا ه با یک پیام متنی کوتاه که بیشتر در شبکه‌های اجتماعی منتشر می‌شود و اغلب لحنی طنزآلود دارد. م]
در این تلاش‌ها برای "دموکراتیزه کردن" وقاحت و ناتوانی، با پیشنهادهای سیاسی به ایجاد دشمنان مجازی روی می‌آورند: پوست تیره علیه پوست روشن، لیبرال علیه محافظه‌کار، میان‌دسته علیه بالا و پایین، پیرامون علیه مرکز، بومی علیه نژاد مختلط، زن علیه مرد، دگرباش علیه هترو، جوان علیه بزرگ‌سال، بزرگ‌سال علیه پیر، لاتینو علیه آنگلو، کشوری علیه کشور دیگر، اهالی هر نقطه‌ای از جهان علیه امریکایی‌ها — و بالعکس.

*******

زاپاتیسم برای سیستم، توانایی تخریب کافی قائل است، آنقدر که یک سیاره یعنی یک جهان را با جایگزینی یک سازمان اجتماعی با سازمان دیگر از بین ببرد. درواقع، سرمایه‌داری از یک انقلاب زاده شده است. این انقلاب‌ها نیستند که سیستم را نگران می‌کنند، بلکه تضمین این امر که انقلاب‌ها نیز همان منطق هرم را حفظ کنند: کسانی فرمان دهند و کسانی اطاعت کنند.
در مرحله کنونی، سیستم در حال اجرای یک تحول است. اما این به معنای نابودی آن نیست. بلکه یک بازچینش است، یعنی تطبیق با شرایط تازه‌ای که به "نظام جهانی" معروف است.
اینکه سرمایه‌داری تازه دارد به این درک می‌رسد که تخریبی که اعمال کرده غیرقابل بازگشت است، موضوع ما نیست... اما در برابر آن، راه‌های گوناگونی را آزموده و امتحان می‌کند. یکی از آنها، بازگشت به گذشته است.
منظورمان فقط فرآیند انباشت اولیه نیست که به لطف آن سیستم از طریق غارت و جنگ شکل می‌گیرد (چیزی که نظریه‌پردازان و تاریخ‌دانان اغلب آن را فراموش می‌کنند)، بلکه نوعی پرش ناممکن به عقب برای بازسازی "دولتِ خیّر" یا "دولت رفاه" است، دولتی که همچنان سرکوبگر و واپس‌گراست اما در ظاهر رنگ‌وبوی عدالت اجتماعی دارد، با بهتر است بگوییم برنامه‌های اجتماعی، تا بار بخش پایه هرم را سبک‌تر کنند. اما واقعیت لعنتی این است که همان سرکوبگر قدیمی است که دیر یا زود دیوارهای هرم را می‌شکند. بنابراین "تجدد حیات" [اشاره به شعار حزب مورنا و دو دولت آن. م ] به یک بازیافت درجه چهارم تبدیل می‌شود.
راه دیگر، تلاش برای بزرگ‌تر کردن یا "چاق‌کردن" طبقه‌ی متوسط است که میان بالای هرم و پایه جای دارد. این میانه‌‌ای‌ها با تلاش برای بالا رفتن و ترس از انفجار پایه هرم زندگی می‌کنند. برای کنترل، ایجاد وقفه یا سرکوب شورش‌ها، یا برای ارتقاء سطح اجتماعی از طریق ترفیع و کسب امتیاز‌، به حزب پیشگام پناه می‌برند. افراطی‌های گذشته، امروز کارگزاران "واقع‌گرا" هستند. طبقه متوسط معدن فرمانروایان است.
به‌همین‌دلیل است ترسِ سخنگویان آنها از شیشه‌های شکسته، اعتصابات، راه‌بندان‌ها، اعتراضات، هکرها، تظاهرات، اقدامات خشن و آن چیزهای زشتی که "کثیف"ها و "بد"های تاریخ انجام می‌دهند؛ چیزهایی که در کتاب‌های آموزش عمومی نیستند. پس قابلیتی که برای "تحت تاثیر قرار گرفتن" در برابر جنگ‌های دوردست دارند چه؟ خب، شاید دلیلش این است که فکر می‌کنند این فقط در هرم‌های دیگر اتفاق می‌افتد.
اما بر خلاف شواهد رسانه‌ای، نقدها و تحلیل‌های ژئوپلیتیکی عمیق، مدت‌هاست سرمایه بزرگ دیگر ملی نیست. یعنی دیگر مرتبط به هیچ جغرافیای خاصی نیست. بلکه با موقعیتش در اقتصاد جهان مربوط است. سرمایه بزرگ، فرمانروای هرم، سؤال نمی‌کند که باید در خاورمیانه، اروپای شرقی یا در میان پرچم‌ها، نشان‌ها و سرودها و تیم‌های ملی چه کاری انجام دهد. بلکه می‌پرسد باید در سراسر سیاره چه کند و چگونه.
سرمایه بزرگ هنوز هم در مورد اینکه چه کند تردید دارد، اما برنامه‌ریزهایش پیش‌بینی می‌کنند آنچه که در راه است اجتناب‌ناپذیر است و باید حداکثر غارت صورت گیرد. برای این هدف سازمان‌های بین‌المللی، قوانین... و ملل اهمیتی ندارند.
گروه‌های راست‌گرا، از جمله پروگرسیسم، برای جلب نظر سرمایه بزرگ رقابت می‌کنند. مانند دو برادر که برای اینکه ارباب دست نوازش به سرشان بکشد با هم می‌جنگند. یکی از کمونیسم قریب‌الوقوع هشدار می‌دهد؛ دیگری از بازگشت فاشیسم. هردو قول می‌دهند که پایه هرم را تحت کنترل نگه دارند — با خشونت یا بدون خشونت.
یکی فخرفروشی می‌کند و دیگری ژست این را می‌گیرد که "این میراث گذشته‌ای است که دیگر بازنمی‌گردد" اما هر دو با حالت انزجار صدقه‌هایی را به سوی پایه هرم می‌افکنند. صدقه‌هایی که به جرایم سازمان‌یافته منتقل می‌شود تا توسط آن از مقامات مسئول کنترل و مدیریت برنامه‌های اجتماعی که به دنبال رأی هستند، اخاذی کنند.

*******

در این میان واژه‌ای که خلاصه‌ی بسیاری از چیزهایی است که می‌بایست موجب شرمساری وجدان بخش بالایی هرم می‌بود، همچنان همت خود برای آزاد زیستن را به یادمان می‌آورد: فلسطین. امروز فلسطین اهداف واقعی هرم را تبیین کرده و به مثابه آن جعبه مرگباری است که به تمام مردم جهان وعده داده شده است.
واژه‌هایی وجود دارند که علی‌رغم سکون‌شان زلزله‌ ایجاد می‌کنند، طوفان‌ به پا می‌کنند و سهمگین‌ترین گردبادها را برمی‌انگیزند. تنها در نیمه‌شب شنیده می‌شوند، زمانی‌که در خواب‌آلودگی، همه‌چیز دردناک است. آن‌گاه می‌آیند و نجوایشان پوست حافظه را می‌دراند. زخمی هنوز خون‌آلود، تنها چیزی است که باقی می‌ماند. "غزه" یکی از آن واژه‌هاست: واژه‌ای که خشم می‌آورد، شورش ایجاد می‌کند، و پرده‌ها را می‌درد.
از کوهستان‌های جنوب‌شرقی مکزیک
کاپیتان، ژوئیه ۲۰۲۵

غزه دارد از گرسنگی می‌میرد!

نامه‌ای از غزه نوشته زیاد مدوخ - ۲۴ ژوئیه ۲۰۲۵

پس از ۲۲ ماه تجاوز وحشتناک، وضعیت در نوار غزه روز به روز وخیم‌تر شده است. علاوه برWhatsApp_Image_2025-07-24_à_21.51.06_a1dd6cd1.jpg بمباران‌های شدید و بی‌وقفه احساس ناامنی، اضطراب، ترس، نگرانی و انتظار، به ویژه در شمال نوار غزه، بر همه حاکم است چراکه با یک قحطی واقعی دست‌و‌پنجه نرم می‌کنیم.

و من شخصاً هنوز زنده‌ام … اما دارم رنج مطلق را تجربه می‌کنم. توصیف این وضعیتِ وحشتناک بسیار دشوار است. تقریباً دو هفته است که در بازار دیگر چیزی پیدا نمی‌شود. کالاها نایاب شده‌اند و آن مقدار اندک هم که موجود است، یعنی چند بسته ماکارونی، چند قوطی کنسرو، عدس، لوبیا سفید و نخودفرنگی با چنان قیمت‌های باورنکردنی‌ای عرضه می‌شود که خریدشان ناممکن است.

هر روز به بازار می‌روم و با دست خالی برمی‌گردم. این وضعیت برای کودکان و افرادی که با من زندگی می‌کنند، بسیار ناراحت‌کننده است؛ همه در رنجی وصف‌ناپذیر به‌سر‌می‌برند. شعار "هیچ‌کس در غزه از گرسنگی نمی‌میرد" جای خود را به "همه دارند در غزه از گرسنگی می‌میرند" داده است.

همبستگی خانوادگی و اجتماعی که همیشه نقطه قوت این منطقه‌ی محصور فلسطینی حتی در زمان محاصره بود، اکنون به حداقل رسیده است؛ تا جایی که به خودم مربوط می‌شود، گاهی دو یا سه روز چیزی نمی‌خورم؛ ترجیح می‌دهم تکه‌نانی، اگر بدست آید را به کودکانم بدهم تا اینکه خودم بخورم؛ به وضعیت به‌راستی فاجعه‌باری رسیده‌ایم.

در روز تنها دو یا سه کامیون کمک‌رسانی وارد می‌شود که مخصوص سازمان‌های بین‌المللی است. این سازمان‌ها هم محتویات را در انبارهای خود نگه می‌دارند به این بهانه که برای توزیع بین همه کافی نیست. این انبارها مرتباً توسط گروه‌های مسلح یا افراد گرسنه مورد حمله قرار می‌گیرد.

شب‌ها گروه‌های مسلح یا افراد گرسنه این مواد غذایی را می‌دزدند و سازمان‌های بین‌المللی می‌گویند که کاری از دستشان ساخته نیست. نمی‌دانم آیا آنها مشتریان خاص خود را دارند یا در این تله مرگ، در این قحطی که به‌عنوان سلاح جنگی توسط نیروی اشغالگر استفاده می‌شود، دست دارند؟

در عمل، نیروی اشغالگر، از ۲۷  ماه مه گذشته، دو مرکز توزیع رایگان ایجاد کرده‌است اما فقط در جنوب و مرکز نوار غزه حضور دارد. این مراکز توسط یک شرکت آمریکایی، مزدوران آمریکایی که با ارتش اسرائیل همدست هستند، مدیریت می‌شود.

کارتن‌های حاوی کیسه‌های آرد و مواد غذایی از کامیون‌ها به بیرون پرتاب می‌شوند و وقتی جمعیت گرسنه برای برداشتن چند کیسه یا چند قوطی کنسرو نزدیک می‌شود، اشغالگران به روی آنها آتش می‌گشایند.

از ۲۷ مه تا پایان ژوئیه ۲۰۲۵، حدود ۱۱۳۰ نفر کشته و ۶۹۰۰ زخمی فلسطینی داشته‌ایم. این نشان می‌دهد که این طرحِ ایجادِ مراکز توزیع رایگان، یک تله مرگ برای فلسطینی‌های غزه است.

علاوه بر این، تاجران بی‌وجدانی هستند که کمک‌ها را جمع‌آوری کرده و سپس با قیمت بسیار بالاتر در شهر غزه به فروش می‌رسانند. مثلاً اگر یک کیسه آرد ۲۵ کیلویی ۲۵۰ یورو (هر کیلو ۱۰ یورو) خریداری شود، در شهر غزه با قیمت کیلویی ۵۰ تا ۶۰ یورو فروخته می‌شود. برای یک کیلو شکر باید ۱۳۰ یورو پرداخت. یک کیلو برنج ۸۰ یورو! باورنکردنی است!

مشکل اینجاست که دیگر نه از مقامات مسئول خبری‌ست، نه از دولت و نه از جامعه مدنی که تلاش کند به مدیریت وضعیت پرداخته، بازار را سازماندهی و قیمت‌ها را کنترل کند. بدون در نظر گرفتن نیازهای عظیم یک جمعیت غیرنظامی، تاجران خودشان قیمت‌ها را تعیین می‌کنند تا بیشترین سود را ببرند؛ قیمت‌ها را افزایش می‌دهند، حتی اگر برای کالاها چیزی پرداخت نکرده باشند، یعنی از دزدی یا به صورت رایگان جمع‌آوری شده باشند؛ یا آنها را به نازل‌ترین قیمت از افرادی خریده باشند که با مخاطراتی عظیم آنها را آورده‌اند.

جمعیت چگونه در این وضعیت وخیم زنده می‌ماند؟ شخصاً من رنج می‌برم و با این حال جزو طبقه متوسط هستم. با سایر ساکنان تصمیم گرفته‌ایم تاجرانی را که از موقعیت سوءاستفاده می‌کنند تحریم کنیم، اما تا کی؟

من باید به کودکانم غذا بدهم، اما قیمت‌ها سرسام‌آور است. شب‌ها وقتی همه خوابند، گریه می‌کنم تا کسی شاهد ناتوانی‌ام نباشد. این رنجی مطلق است.

همیشه از خودم می‌پرسم: آیا لجبازی کردم؟ آیا چون از ترک غزه خودداری کرده‌ام، امروز دارم تاوانش را می‌دهم؟ نمی‌دانم. اما توصیف رنج مطلق و ناتوانی‌ام در این جهنم دشوار است، چون این ناتوانی مطلق است.

و با این حال، من جزو افراد ممتاز محسوب می‌شوم چون دوستانی دارم، شبکه‌هایی دارم. روزانه با ده‌ها نفر در اینترنت صحبت می‌کنم. تبادل‌نظر می‌کنیم، گفت‌و‌گو می‌کنیم، آنها به من آرامش می‌دهند، عکس و ویدیوهایی از همبستگی برایم می‌فرستند.

در جامعه مدنی فعال هستم، سعی می‌کنم درد کودکان را تسکین دهم، تلاش می‌کنم از رنج محرومیت از همه چیز، با سازماندهی فعالیت‌ها، توزیع اسباب‌بازی‌ها بکاهم، اما درد درونم، تسکین‌ناپذیر است. هر روز رنج می‌برم.

مریض هستم، نمی‌توانم درمان شوم. بیمارستانی نیست، دارویی نیست، آزمایشگاهی نیست، وضعیت وحشتناک است. نمی‌دانم چه کار کنم. احساس ناتوانی وحشتناک است. و با این حال، همان‌طور که گفتم، من یک شبکه ارتباطی دارم، با مردم صحبت می‌کنم... سعی می‌کنم وقت زیادی را صرف نوشتن، شهادت دادن، تبادل نظر با دوستان و پشتیبانان کنم، اما باز رنج فراگیر است.

با این حال، این بار تصمیم گرفتم غرورم را کنار بگذارم، از طریق برخی دوستان فرانسوی، سوئیسی یا بلژیکی که با سازمان‌های تامین مالی انجمن‌های غزه ارتباط دارند، درخواست کمک کردم. این انجمن‌ها ادعا می‌کنند که به صدها خانواده در شهر غزه غذا توزیع می‌کنند و هر روز عکس و ویدیو از اقدامات خود در شبکه‌های اجتماعی منتشر می‌کنند. من درخواست کمی غذا برای خانواده خودم و آوارگان ساختمانمان کردم.

پاسخ انجمن‌ها این بود که نمی‌توانند چیزی ارائه دهند چون همه چیز گران است. پس چگونه ادعا می‌کنند که به صدها خانواده غذا می‌رسانند، آن هم با عکس و ویدیو؟ چرا نمی‌توانند چند قلم مواد غذایی یا غذای گرم برای ما هم بفرستند؟

احساس می‌کنم همه در شکستن اراده مردم غیرنظامی همدست هستند، مردمی که از قبل هم خسته و وحشت‌زده بودند.

تصور کنید مردم در خیابان‌ها از حال می‌روند. اغلب وقتی صبح‌ها برای تهیه آب آشامیدنی، هیزم یا غذا بیرون می‌روم، جوانان ۲۰ تا ۲۵ ساله را می‌بینم - نه کودکان یا سالمندان - که از حال رفته‌اند چون چند روز است چیزی نخورده‌اند.

تا پنجشنبه ۲۴ ژوئیه ۲۰۲۵، ۱۱۵ فلسطینی از جمله ۸۵ کودک، به دلیل سوءتغذیه جان باخته‌اند. هیچ چیزی وجود ندارد، در شمال هیچ چیز نیست، در شهر غزه هیچ چیز نیست، همه چیز بسیار گران است. تا کی می‌توانیم این وضعیت غیرقابل‌تحمل را تحمل کنیم؟ هنوز اینجا هستیم، سعی می‌کنیم مقاومت کنیم، سعی می‌کنیم نشان دهیم قوی هستیم، اما درد و رنج بر ما غلبه می‌کند.

بدانید که هر شهادتی هم که داده شود، واقعیت بسیار سخت‌تر از عکس‌ها و ویدیوهایی است که در شبکه‌های اجتماعی می‌بینید.

فقط قحطی نیست که زندگی را در غزه غیرقابل تحمل کرده است. بمباران‌های بی‌وقفه روحیه ساکنان را تحلیل برده که دیگر نمی‌دانند به چه چیز امید ببندند.

این چیزی بود که می‌خواستم با دوستانم در میان بگذارم. شاید کمی آرامم کند…

موزنا شهابی

آنچه واقعا شعار "از رودخانه تا دریا" می‌گویدرودخانه.jpg

من در طرابلس، لیبی، نزدیک دریایی به دنیا آمدم که از تاریخ من چیزی نمی‌گفت. دریایی که با ریشه‌هایم بیگانه بود، هرچند به چشم کودکی‌ام صمیمی می‌زد.

از دریای من، دریای حیفا، روی نقشه‌هایی که به دیوار مدرسه‌ی فرانسوی‌ام آویزان کرده بودند، اثری نبود. آن‌ها نامی دیگر، تاریخی دیگر به آن می‌دادند، گویی هرگزاز آن ما نبوده است. دریای من ساحل و صخره‌های حیفا، یافا و عکا را می‌شست. بازتاب شهرهایی را به همراه داشت که والدینم از آنجا آمده و بدون بازگشت، ترکشان کرده بودند.

پدرم در حیفا به دنیا آمد. هفده ساله بود که از آنجا رفت. اما "رفتن" کلمه‌ای بیش از حد سبک است. او از کسی خداحافظی نکرد، در خانه‌اش را قفل نکرد. او از زیر بمب‌ها فرار کرد؛ از شبه‌نظامیان، از بلندگوهای عبری‌زبان، از دستورات افسران بریتانیایی و خیابان‌هایی که خالی می‌شدند. سال ۱۹۴۸. این را "نکبه" می‌نامند. این نه یک جنگ بلکه یک عملیات پاکسازی بود. پدرم همراه با صدها هزار نفر دیگر هدف آن بودند. او تقریباً هرگز در مورد آن واقعه صحبت نمی‌کرد. تاریخ لای دو شانه‌اش، در حرکات حساب‌شده‌اش، در آن شکلی که هر سال مدارک شناسایی موقت ما را تا می‌کرد و دوباره تا می‌کرد تا وضعیت پناهندگی‌مان را تمدید کند، محبوس بود. او شهرش را در سکوتش حمل می‌کرد و سکوت برایش یک انضباط، یک ترفند بقا بود. این جسمش بود که حافظه را منتقل می‌کرد نه صدایش.

مادرم اهل عکا بود. برای او، حافظه از زبان می‌گذشت و نقل کردن. زبانی دقیق و پربار که با غذاها و داستان‌هایش همراه بود. او در حین پخت‌و‌پز، اشعار محمود درویش را به صدای بلند می‌‌خواند؛ از مکان‌ها، مردم و عطرهایی می‌گفت که از او گرفته بودند، و وقتی پشت ماشین تحریر قدیمی‌اش می‌نشست، کلمات با قطعیتی سرد و انعطاف‌ناپذیر بیرون می‌زدند. هر جمله‌ی تایپ شده، سنگری بود در برابر محو شدن. او می‌نوشت. او صحبت می‌کرد. او نام می‌برد و از حق ما برای بودن، برای انتقال دادن حافظه‌مان، برای کرنش نکردن، برای فراموش نکردن سخن می‌گفت.

در خانه‌ی ما دیوارها تزئینی نبودند، بلکه مسکونی بودند. آن‌ها نام روستاهایی را بر خود داشتند که هیچ نقشه‌ی غربی دیگر نمی‌خواست آن‌ها را ثبت کند. می‌دانستیم که فلان خانواده از ناصره و فلان خانواده از لید یا صفد هستند. فلسطین یک دستور زبان خانوادگی بود نه احساس غربت و دلتنگی. زبانی زنده که باید حفظ می‌شد و پرورش می‌یافت تا غارت و سلب‌مالکیت به فراموشی سپرده نشود.

و روزی رسید که در حیاط مدرسه‌ام در رباط، دختری از دوستانم به من گفت که برای تعطیلات "به اسرائیل" می‌رود. او لبخندی به لب داشت، همانطور که وقتی از آفتاب و شن صحبت می‌شود، لبخند می‌زنند. او نمی‌دانست. من هم لبخند زدم، تصنعی، تا غرشی که در درونم بپا بود، آشکار نشود. سپس خودم را در توالت حبس کرده و گریه سر دادم. او قرار بود دریا را ببیند. نه یک دریای انتزاعی. دریای پدرم. دریایی که سقوط حیفا را دیده بود. دریایی که فریادهای در گلو خفه‌شده‌ی خانواده‌ها، کلیدهای فشرده‌شده در مشت‌ها، کتاب‌های رها شده بر پله‌ها را در خود گرفته بود. بله، آوریل ۱۹۴۸ بود.

خمپاره‌ها بر وادی‌النسناس می‌بارید. پدرم دویده بود. وقت خداحافظی نداشت. فکر می‌کرد فقط چند روزی می‌رود. همه همین فکر را می‌کردند

روی اسکله، پشت به دریا، مردم به خانه‌هایشان، بالکن‌ها و درختان انجیر خیره شده بودند. آنچه را که فکر می‌کردند شاید هرگز دوباره نبینند، در چشمانشان حک می‌کردند. کشتی رفت و دریا، پهناور و خاموش، همه‌ی این‌ها را در خود نگه داشت؛ دریا بی‌تفاوت نبود،همه چیز را دید، دانست و به خاطر سپرد؛ نام‌ها، خاطرات و غایبان را حمل می‌کرد. پدرم فقط یک بار به آنجا بازگشت. در سال ۱۹۹۷، با مجوزی که دولت اشغالگر صادر کرده بود. چند ساعت در شهر قدم زد. تابلوها همه به عبری بود، خیابان‌ها تغییر نام داده بودند؛ اما حیفا او را شناخت، در سایه‌ی پله‌ها، در نفس باد، در سکوت.

و دریا نیز او را شناخت، مانند کتابی که گمان می‌رفت گم شده باشد در مقابلش گشوده شد. او را بدون هیچ کلامی پذیرفت. چیزی را فراموش نکرده بود. او مدت‌ها همان‌جا ایستاد. صحبت نکرد. نگاه کرد و شهر برای آخرین بار در او نفس کشید.

آنچه من آن روز در حیاط آرام مدرسه‌ام در رباط احساس کردم، فقط اندوهی ساده نبود، این یک احساس مجزا، یا دردی کودکانه هم نبود.  جراحتی کهنه بود که بی‌صدا راه خود را تا من پیدا می‌کرد. شکافی در زمان. کلامی بی‌اهمیت که ناگهان زخم تبعید را دوباره در من گشود، زیرا تبعید فلسطینی فقط به لحظه‌ی ترک محدود نمی‌شود؛ مطمئناً از سال ۱۹۴۸ آغاز می‌شود، اما در یک پیوستگی تجسم می‌یابد: پیوستگی رژیمی که براساس غارت و سلب‌مالکیت، محو نام‌ها و تولید فراموشی بنا شده است. این یک فاجعه‌ی منجمد در گذشته نیست، بلکه  نظامی کماکان فعال، دقیق و بوروکراتیک است؛ نظامی که تقسیم می‌کند، طبقه‌بندی می‌کند و حق کامل بودن را از هر یک از ما سلب می‌کند.

این ساختار بر همه‌ی فلسطینی‌ها، از رودخانه تا دریا، تحمیل شده است، هر کجا که باشند اثر این نظام را بر خود دارند: نظامِ جایگاه‌های اداریِ متفاوت، مرزهای داخلی، مجوزهای محدود و اسنادی که وجود را مشروط می‌کند. یک ماتریس واحد بر زندگی‌های پراکنده اعمال می‌شود و این فقط جزئیات ساده نیست این چیزی است که وضعیت و جایگاه ما را می‌سازد: وحدت عمیق مردمی است که در فضا تکه‌تکه شده‌، اما با حافظه‌ای مشترک و تحت یک رژیم سلطه منحصر به فرد، متحد شده‌اند.

آن روز در حیاط مدرسه، تاریخ در یک کتاب روایت نشد، در چشمان پر از اشکم حک شد. از خلال مکالمه‌ای عادی پدیدار شد و به من یادآوری کرد که تبعید برای ما یک غیبت نیست، بلکه نوعی حضور زیرزمینی است که نسل به نسل منتقل می‌شود. آگاهی‌ای عمیق از جهان، هم صمیمی و هم سیاسی که در لحظه‌ی دقیق، در باجه‌ی فرودگاه هنگامی که پلیس به ما نگاه می‌کند، بیدار می‌شود. او ما را ورانداز می‌کند، ابروهایش را در هم می‌کشد، برگه‌های جواز عبورمان را ورق می‌زند. کلمه‌ی "فلسطینی" بدون اینکه بر زبان آورده شود، خود را تحمیل می‌کند. در این لحظات معلق، تمام گذشته‌ی تحقیرآمیز ما دوباره سر برمی‌آورد. حتی بدون سیم خاردار، مرز آنجاست، میان انگشتان او...

این آگاهی از خلأ به وجود نیامده است، ریشه در واقعیتی ساختارمند، سازمان‌یافته و اداره‌شده دارد. امروزه یک دولت واحد بر تمام سرزمینِ بین رودخانه و دریا، اعمال حاکمیت می‌کند. این نه یک عقیده است و نه یک شعار، این یک واقعیت است. اسرائیل این فضا را با تحمیل سلسله‌مراتبی از وضعیت‌ها براساس قومیت اداره می‌کند. منطقی مبتنی بر طبقه‌بندی که در آنْ فلسطینی‌ها هویتی مشروط، جزئی و موقت دریافت می‌کنند و یهودیان تابعیت کامل و تمام‌عیار. فلسطینی‌ها فقط حق دارند از تکه‌هایی از وجود بهره‌مند شوند، زندگی‌ای کم‌ارزش‌شده، شهروند درجه دوم، ساکن موقت، سوژه تحت اشغال، زندانی در فضای باز، پناهنده‌ی همیشگی، یک مجوز برای نفس کشیدن اینجا، یک جواز برای عبور از آنجا و یک ایست بازرسی بین هر تپش قلب.

زمین تغییر نمی‌کند، آسمان هم همینطور، دریا هم همینطور اما از یک روستا به روستای دیگر حق زندگی، عشق ورزیدن، حرکت کردن و به یاد آوردن متفاوت است. همه‌ی فلسطینی‌ها به‌عنوان مزاحمانی در مرخصی تلقی می‌شوند. در رام‌الله یک زوج برای ثبت ازدواج یا اعلام تولد فرزند، باید از اسرائیل مجوز بگیرد. در اورشلیم، زنی حق اقامت خود را از دست می‌دهد اگر بیش از حد طولانی در خانه‌ی خواهرش، دو بلوک آن طرف‌تر، بخوابد. در غزه‌ی تحت محاصره، پدری در صفحه‌ی کوچک تلفن همراه خود، مراسم فارغ‌التحصیلی دخترش را در دانشگاه نابلس تماشا می‌کند. یک خانواده بین امان، اورشلیم، غزه و برلین پراکنده شده‌، شانزده سال بدون دیدارِ دوباره، حتی برای یک تولد، حتی برای یک تشییع جنازه. رژیم همه چیز را پیش‌بینی کرده است: حبس جغرافیایی، انزوای اداری و گسستگی ابتدایی‌ترین پیوندها. در قلقیلیه، دختر کوچکی دریا را نقاشی می‌کند، او هرگز آن را ندیده است، با این حال، دریا درست آنجاست، پانزده کیلومتر آن طرف‌تر، اما بین او و دریا، دیواری قد برافراشته؛ دیوار، سربازان، هراس، ایست‌های بازرسی.

این یک سوء‌استفاده نیست. این یک ناهنجاری نیست. این یک نظام است. حکومتی مبتنی بر جدایی، بر سلسله مراتب قومیتی، بر انکار یک ملت. آنچه در گزارش‌ها آپارتاید می‌نامند، برای ما حکم روزمرگی دارد. کلمه‌ی "آپارتاید" بعدها رایج شد. از بتسلیم. از عفو بین‌الملل. از سازمان ملل. اما ما قبلاً آن را زندگی کرده بودیم، در مدارکمان، سفرهایمان، سکوت‌هایمان. این نظام هرگز برای محو کردن ما نیازی به کشتن ما نداشته است. این کار را از طریق پرونده‌ها، قوانین تبعیض‌آمیز، تأخیرها، سندهای مالکیت گمشده و سرقت زمین به نفع یهودیان از خارج‌آمده نیز انجام می‌دهد.

بیانِ "از رودخانه تا دریا"، یک شعار نیست، تأیید یک حقیقت است. تمام این سرزمین تحت یک رژیم، یک مرجع و یک منطقِ سلطه است. مطالبه‌ی برابری و آزادی از رودخانه تا دریا، نفی این تکه‌تکه شدن است. این یک فراخوان جهت محو کردن کسی نیست بلکه رد محو شدن خود ماست.

تصور کنید یک فرانسوی در سال ۱۹۴۲، تحت اشغال نازی‌ها، آزادی تمام فرانسه را طلب کند، نه فقط پاریس، نه فقط لیون، بلکه از کانال مانش تا آلپ، از راین تا اقیانوس اطلس. آیا گفته می‌شود که او به نفرت دامن می‌زند؟ که اغراق می‌کند؟ خیر، گفته می‌شود که او صرفاً واقعیتی را بیان می‌کند که از زندگی کردن زیر حاکمیتی تحمیلی و تحت عدالتی جزئی خودداری می‌کند.

این دقیقاً همین کاری است که ما می‌کنیم. ما از پذیرش حقوق مشروطی که آن هم تکه‌تکه شده‌است، خودداری می‌کنیم. ما تقسیم خانواده‌هایمان و همینطور تقسیم سرزمینمان را نمی‌پذیریم و صراحتاً می‌گوییم: از رودخانه تا دریا، فلسطین آزاد خواهد شد، نه برای محو کردن کسی بلکه برای اینکه دیگر هیچ کس محو نشود.

موزنا شهابی نویسنده فلسطینی و مشاور اسبق سازمان آزادیبخش فلسطین.

ترجمه سامان احمدزاده

لینک متن فرانسه:

https://www.blast-info.fr/articles/2025/palestine-ce-que-dit-vraiment-from-the-river-to-the-sea-Qmzt_CMTQjGFfr6CRypHYw

قسمت دوازدهم: هنرها و علوم برای یک هدف مشترک متحد می‌شوند

قسمت سیزدهم: محاکمه‌ای به سبک و سیاق خودش

درقسمت قبل:WhatsApp_Image_2025-05-01_à_23.08.31_7a89e273.jpg
به دنبال جنگ معروف به «مربای کدو حلوایی. سرآغاز»، گروهی از دانشمندان و هنرمندان متحد شدند (آره، می‌دونم، اما خب این فقط یه قصه است!) تا مجرم را یافته ومجازات کنند. بدون هیچ دلیل موجهی، آن‌ها کاپیتان را به‌عنوان مظنون اصلی معرفی و او را برای حضور در جلسه‌‌ی «برخی از بخش‌های کل» احضار کردند تا در رابطه با اعمال غیرمسئولانه‌ی خود جوابگو باشد. کاپیتان با دریافت احضاریه، تمامی اتهامات را رد کرده و با کمک یک سوسک سرگین‌غلطان که وکیلی دانا و فسادناپذیر بود (و به خود لقب «وکیل-قاضی-دادستان-جلادِ خلق پرتضاد، باپشتکار، چندگانه، پاک، خالص، پرجمعیت و مردمی» داده بود) دفاعیه‌ای آماده کرد. هنرمندان و دانشمندان خود را به‌عنوان هیئت منصفه معرفی کردند و قرار شد سوسک، همزمان نقش دادستان، قاضی و وکیل مدافع را ایفا کند. در همین حال، گروه «علوم کاربردی» در حال آزمایش مقاومت انواع مختلف طناب‌ها و بندها بود تا ببیند کدام‌یک وزنِ قد و بالای همچون سرو کاپیتان دردمند را تحمل می‌کند. در افق، هیبت یک... یه لحظه‌ صبر کنید ببینم! این چوبه‌ی داره؟

******

با کمک یک پهپاد هوشمند (درواقع یک هواپیمای چوبی که پره‌های آن توسط یک کش که تا حد ممکن تاب داده شده حرکت می‌کند و در شکم آن - منظورم پهپاد است - یک آینه قرار دارد)، که توسط گروه دانشمندان و با استفاده از طرح‌های کاپیتان ساخته شده بود، می‌شد جلسه‌ی شورا را از بالا دید، جلسه‌ای که در ساختمانی برگزار می‌شد که قبلاً «آش کشک خاله‌ته» نام داشت و حالا به «دادگاه. عدالت کور است، به همین دلیل هنوز اینجا نرسیده» تغییر نام داده بود.

تا متهم جذاب از راه برسد، هیئت منصفه داشت استدلال‌های دادستان را گوش می‌داد که با حرکات بسیار دست و پا بر برهان خود تأکید می‌کرد:

«خانم‌ها، آقایان و دگرباشان هیئت منصفه! سوالاتی که باید پرسیده شود، از این قرار است: آیا مقتول‌ بعدازاین (یک بار دیگر) دلیل وانگیزه‌ای برای این جرم داشته است؟ آیا وسایل لازم برای انجام آن را دارا بوده و فرصت ارتکاب آن را داشته است؟»

وکیل یک پیپ روشن کرد، که به‌طرز عجیبی شبیه به پیپی بود که متوفیِ آتی، چند روز پیش آن را مسروقه گزارش کرده بود. در میان دود پیپ، که مهی را به یاد می‌آورد که همیشه خیابان بیکراستریت[1] لندن را می‌پوشاند، ادامه داد:

«بنابراین، اعضای قابل احترام و نه چندان بامرام هیئت منصفه‌ (یادداشت نویسنده: استفاده‌ی نادرست از صنعت مراعات نظیر کار وکیل بود)، اجازه دهید به شما دلایلی غیرقابل انکار برای پاسخ به این پرسش‌ها ارائه دهم.

چرا ممکن است کسی به صرافت بیفتد با مربای کدو حلوایی جنگی را شروع کند؟ هم برنج دم دست بود و هم لوبیا و حتی چایوت. برنج و لوبیا می‌توانست اثری مشابه "تفنگ شکاری" یا بمب‌های "خوشه‌ای" را ایجاد کند که ارتش آمریکا و اسرائیل علیه جمعیت غیرنظامی استفاده می‌کنند. چایوت پخته نیز می‌توانست اثری مشابه مربای کدو حلوایی داشته باشد. علاوه‌بر‌این، براساس تحقیقات، حداقل یک دوجین آووکادو‌ی وحشی هم در آن زمان موجود بود.

پس می‌توان نتیجه گرفت که مجرم، دشمنی خاصی با این موجود شنیع (منظورم کدو حلوایی است) داشته. بر این جامعه‌ی با لطف مستدام، شایسته‌ی احترام و در تحرک مدام (یادداشت نویسنده: وکیل دو باره استفاده‌ی اشتباه خود از دستور زبان و صنایع ادبی را به نمایش می‌گذارد) پوشیده نیست که متهم دشمنی خود با این صیفی نفرت‌انگیز از تیره‌ی "کدوییان" را مخفی نمی‌کند. درواقع، از گذشته‌های دور و نزدیک، نوشته‌های زیادی برجا مانده که این امر را مستند می‌سازد.

به فرض اینکه همه اینها ممکن است کافی نباشد، تصمیم گرفته‌ام یکی از اعضای گروه «تکاوران چس‌فیل» را به‌عنوان شاهد حاضر کنم، جمع یا تیمی که خود را این‌گونه نامیده و متشکل است از دختربچه‌ها و پسربچه‌هایی از نظر اخلاقی مشکوک و به عدم مسئولیت‌پذیری معروف. همان‌طور که می‌دانید، کودکان دروغ نمی‌گویند، مگر آنکه موضوع مربوط به مدرسه، تکالیف، بازی‌ها، خرابکاری‌ها، شیطنت‌ها و به‌طور کلی زندگی آن‌ها باشد. از آنجایی که این‌ها بچه هستند، از استفاده از کلمات زشت، دشنام‌ و بددهانی پرهیز می‌کنم. و اینک، این شما و این ورونیکا، سخنگو و رهبر گروه مذکور.

ورونیکا روی نیمکتی نشسته و با بی‌خیالی مربای چاموی می‌خورد. دادستان بازجویی را آغاز می‌کند:

«ورونیکا، آیا درست است که کاپیتان از 'این چیز' خوشش نمی‌آید؟» وکیل به هیئت منصفه چشمکی می‌زند و آرام می‌گوید: «منظورم از 'این چیز' همان کلمه‌ی ممنوعه، شیطانی و پلید است: ک-د-و-ح-ل-و-ا...».

ورونیکا حرف او را قطع می‌کند: «هیچ‌کس از'این چیز' خوشش نمیاد. کاپیتان حق داره. به‌همین‌دلیل هم مایی که «تکاوران چس‌فیل» هستیم ازش حمایت می‌کنیم. مگه تو خودت خوشت میاد؟»

قاضی به اعتراض ‌گفت: «البته که نه!». دادستان پس از اینکه کمی خودش را جمع‌وجور کرد، افزود: «اه، منظورم این نیست. فقط می‌خواهیم دقیقا مشخص کنیم که کاپیتان از 'این چیز' متنفر است. آیا این امردرست است؟»

ورونیکا حرف او را تأیید و با ناراحتی به لکه‌ی شیرینی چاموی نگاه می‌کند که روی بلوزش ریخته و قطعاً موجب نارضایتی مادرانش خواهد شد.

قاضی-دادستان دست می‌زند و دادستان-قاضی، به لطف ملاحظاتی که در برخورد با مقامات در مواقع «بحرانی» آموخته است، در حالیکه وانمود می‌کند با ورونیکا دست می‌دهد، یک آبنبات چاموی در دستش می‌گذارد.

پس از به زور بیرون کردن ورونیکا که احساس می‌کند یک آبنبات چاموی نمی‌تواند به اندازه کافی جبران شهادتش باشد، دادستان ادامه می‌دهد:

«حالا که انگیزه مشخص شد، بیایید به سراغ آلت ارتکاب جرم برویم. آیا مجرم، یعنی متهم، ابزار لازم برای ارتکاب جرمی را که متأسفانه جامعه هنری و علمی عزیز ما را مجبور کرد تا لباس‌هایشان را با جدیت بیشتری بشویند، داشته است؟ از بدسلیقگی‌‌شان در انتخاب پوشاک و شرم‌آور بودن 'استایل‌' آخرالزمانی ایشان‌ که بگذریم، آیا انصاف است که مشاهیر دنیای کوچک علم و هنر در پاک کردن لکه‌های کدو حلوایی، یعنی 'این چیز'، به این  شدت دچار مشکل شده‌ باشند؟  

به‌علاوه، واضح است که با توجه به نزدیکی‌اش به خاله خوانیتا که اینجا حضور دارد (خاله خوانیتا ابروهایش را بالا انداخته وتابه را به شکلی تهدید‌آمیز تکان می‌دهد؛ دادستان-قاضی در حالی که شرشر عرق می‌ریزد، آب دهانش را قورت می‌دهد) ... کسی نمی‌تواند به دست داشتنِ متهم در این جرم جدی شک کند: او احتمالاً می‌دانسته که یک دیگ یا قابلمه بزرگ پر از مربای 'این چیز'، یعنی کدو حلوایی، وجود داشته است.

گیرآوردن یک قاشق، حتی اگر چوبی باشد، مشکلی نبوده است. و خب، همه‌ی حضار گرامی جمع شده بودند تا غذا بخورند. بنابراین، قربانیان احتمالی در تیررس «قاشق منجنیق‌وار» قرار داشتند. از این رو، می‌توان نتیجه گرفت که متهم ابزارهای لازم برای ارتکاب این جرم وحشتناک را در اختیار داشته است.

در مورد فرصت ارتکاب جرم، می‌دانیم که آن روز نوبت کار کاپیتان ملعون در آشپزخانه بود. علیرغم آنکه او بهانه‌ای عجیب درباره یک دوچرخه و از بین نرفتن انرژی آورده و سرکار نیامد، می‌توانست از منوی برنامه‌ریزی شده برای آن روز اطلاع پیدا کند.

از این رو: مجرم احتمالی، انگیزه، ابزار و فرصت لازم برای انجام این نقشه شیطانی و محاسبه‌شده را داشته است.

در نتیجه، حتما با من موافق هستید که متهم در ارتکاب جرم مربای کدو حلوایی گناهکار است، آن هم با نیت و برنامه‌ریزی قبلی و با استفاده از امتیازاتش.

بنابراین من از شما می‌خواهم که او را در ارتباط با تمامی اتهامات گناهکار اعلام کنید، از جمله این اتهام که او مادر ما حوا را به گناه واداشته و او را فریب داد تا به وسوسه زیبایی مجازی که در داستان‌ کتاب مقدس توسط مار پیش روی او گذاشته شده بود، تسلیم شود - از طریق یک پست تیک‌تاک درباره‌ی لوازم آرایش و پوشاک که شامل یک برنامه‌ای است که به‌طور آنلاین و در ازای اشتراکی ارزان قیمت، ضرب‌المثل «اصـــلِ بد نیـــــکو نـــگردد زانکه بنیـــــادش بد است»[2] را تصحیح می‌کند؛ به زبان عامیانه یعنی: «مهم نیست که زیبایی و جذابیت فیزیکی نداری، مهم این است که برنامه دیجیتال مناسب را برای تصحیح اشتباهات طبیعت در اختیار داشته باشی». زیرا، همان‌طور که در محافل قضایی گفته می‌شود: «هرچیز آنالوگی در چیزی دیجیتال محو می‌شود»، که ترجمه آن اینچنین است: «مهم نیست که قاضی کیست، مهم این است که با چقدر می‌شود او را خرید»، یا به عبارت دیگر، «پول بده، سر سبیل شاه نقاره بزن، داداش». و خب، مادرمان حوا، پدرمان آدم را گول زد و آن بیچاره هیچ راه فراری نداشت. و به دلیل این حادثه شوم، حالا وضعمان این است: یک پا در طوفان و یکی در روز پس از آن.

با همه این احوال، من برای متهم مجازات مرگ از طریق اعدام یا خفگی در آب را درخواست نمی‌کنم. هرچند حیف است که از این چوبه‌‌ی دار که همکاران دانشمند و مهندس‌ بنده زحمت برپایی آن را کشیده‌اند، استفاده نشود. اما شاید این چوبه‌ی دار بتواند به‌عنوان بخشی از سقفی به کار آید که قرار است برای گردهمایی هنری آینده ساخته شود، و به گوشم رسیده که تمامی افراد دانشمند با کارت شناسایی معتبر و نیز غیرمعتبر می‌توانند در آن شرکت کنند.

من همچنین درخواست نمی‌کنم که او را به کشوری تبعید کنند، حتی اگر ملت آن [مانند کدوحلوایی] بسیار نارنجی باشد. از جمله به‌این‌دلیل که دیگر نه کشور مشخصی وجود دارد و نه اساسنامه یا قوانینی که بشود برای جلب رضایت دشمن خارجی یا دادن امتیاز به او نقضشان کرد؛ دیگر نه نظرسنجی وجود دارد، نه ملی‌گرایی‌های کهنه همراه با ساندویچ و جغجغه، مثل آنچه در گذشته برخی احزاب سیاسی، بی‌خبر از دنیا، برای برای برگزارکردن جشن رذالت ‌خود و انداختن عکس‌های سلفی از آن استفاده می‌کردند.

و نیز درخواست نمی‌کنم که او به خوردن سوپ کدو حلوایی به مدت یک هفته محکوم شود، چون درست نیست آدم [در تنبیه] زیاده‌روی کند».

وکیل معروف و محبوب مردم مفروض، مکثی کوتاه کرد تا هم هیجان ایجاد کند و هم باقی دفاعیه‌اش را به یاد بیاورد. سپس ادامه داد:

«درخواست من این است که متهم در مورد تمام اتهامات وارده و غیر وارده گناهکار شناخته شده و محکوم شود به پرداخت کامل حق‌الزحمه‌ی من بدون هیچ‌گونه بهانه‌ای و به صورت نقدی، نه از طریق اپلیکیشن‌های بانکی پر دوزوکلک یا دلالان جورواجور».

در دادگاه، یعنی در جلسه‌ی شورا، همهمه ‌افتاد؛ نه به خاطر تغییر ناگهانی در سخنرانی وکیل محبوب مردم، بلکه به این دلیل که شایعه شده بود ماریاخوزه و گروه تاکوپزهای کمون نوبت آشپزی دارند، و حاضرین داشتند حدس‌ می‌زدند که منوی روز شامل چه نوع تاکویی خواهد بود: به شیوه کباب ترکی با آناناس و گشنیز، فیله، قلوه‌گاه، بریانی خوک، یا گوشت با سوسیس و پنیر. بر سردر رستوران شعار پرمایه‌ای درج شده بود: «با یک سس خوب، حتی سنگ‌ هم خوشمزه می‌شود، رفیق».

******

در آسمان بی‌ستاره، ماه نمی‌خوابد. شکمش درد می‌کند. بسیارند دردهای او و اشکِ ابرهای همراهش، پرشمار. اما گاهی، فقط گاهی، آن پایین‌‌ها لبخندی می‌روید، زیرا حکایت دیروز و امروز اینجا جاری‌ست:

زیر درخت زیتونی پیر که از گل‌ جوان شده، دخترکی با دقت به حرف‌های مادربزرگش گوش می‌دهد، و کلمات را به ظرافت در قلب و ذهنش نگه می‌دارد. قصه نیست آنچه می‌شنود، پرچمی است که به دست او می‌سپارند:

كان هناك في العصور القديمة
المقاومة والتمرد
دائم، دائما

(در زمان‌های قدیم، مقاومت بود و شورش، همواره، همواره)

کمی دورتر، در یک اتاق دربسته یا در زندانی بدون دیوار، که تنها ترس، شقاوت و همدستی نگهبانان آنند، یا در زیر‌زمینی در کنار مردان و زنانی دیگر، یا در میان تلی از خاکستر، یا در سردخانه‌ی پزشکی قانونی، کسانی هستند که امیدوارند کسی درِ خاطره را باز کند، کسانی که این امید را در سر می‌پرورانند که هر که جستجو کند، آنها را خواهد یافت.

******

آیا کسی به آن زن سالخورده و آن دخترک فلسطینی اهمیتی می‌دهد؟ آیا این غیاب‌ها‌ی فراموش شده در این جغرافیا که مکزیک نام دارد، برای کسی مهم است؟

خب، حداقل برای ما، زاپاتیست‌ها، کوچک‌ترین‌ها، مهم است؛ زیرا آنگاه که می‌جوییم، یکدیگر را می‌یابیم.

ادامه دارد....

کاپیتان، آوریل ۲۰۲۵- ترجمه شکوفه محمدی

[1] Baker Streetخیابانی است که خانه/ موزه‌ی شرلوک هولمز در آن واقع شده. م

[2] در اصل جمله‌‌ی لاتین quod natura non dat, Helmantica praestat آمده. این ضرب‌المثل یکی از شعارهای حکاکی شده بر نمای دانشگاه سالامانکا در اسپانیاست و معنای لغوی آن چنین است: «سالامانکا قادر به دادن آنچه طبیعت دریغ کرده نیست». منظور این است که اگر کسی هوش و استعداد لازم برای درس خواندن را نداشته باشد، این دانشگاه نمی‌تواند او را اصلاح کند. م