- توضیحات
- نوشته شده توسط Administrator
- دسته: Uncategorised
- توضیحات
- نوشته شده توسط Administrator
- دسته: Uncategorised
فلسطین خلق یا طبقه
بخش دوم مصاحبه با امیلیو میناسیان
ترجمه سامان احمدزاده
سوال: اگر تصور کنیم که ممکن است استعمار اسرائیلی تا حدودی به نفع بورژوازی فلسطین از گسترش تضادهای طبقاتی جلوگیری کند، آیا مبارزه آزادیبخش ملی، هرقدر هم که بینالطبقاتی باشد، نمیتواند گیره سلطهی طبقاتی بر پرولتاریای فلسطینی را کمی آزاد سازد؟
پاسخ: سوال این است که امروز مبارزه آزادیبخش فلسطین در چه موقعیتی قرار دارد؟ آیا اساسا هنوز چنین چیزی وجود دارد؟ مسلماً مبارزه آزادیبخش ملی بهعنوان یک چشمانداز یعنی آزاد شدن از یوغ قدرت استعمارگر و برقراری یک دولتْ کماکان مطرح است و میتوان تصور کرد تا زمانی که استعمار پابرجاست دوام خواهد داشت، اما پروسه بسیج مردمی چگونه شکل میگیرد؟ بهلحاظ تاریخی در فلسطین این مبارزات همیشه حول سازمانها و احزاب تبلور پیدا میکرد و تاثیرات خود را بر ساختار طبقات نیز میگذاشت. در فلسطین مبارزات آزادیبخش ملی دائما در احزاب تشکیلدهندهِ سازمان آزادیبخش (الفتح، جبهه خلق و تمامی انشعابات آنها) تجسم مییافت یعنی در کسانی که پس از جنگ ۱۹۶۷ در آنچه انقلاب فلسطین نامیده شد نقش داشتند. حول این احزاب بود که یک جنبش اجتماعی شکل گرفت و تمام سلسلهمراتب سنتی را که میراث دوران فئودالی بود دگرگون کرد. "انقلاب فلسطین" باعث پدید آمدن طبقهای از کادرها و مدیران شد که اغلب از روشنفکران تبعیدیِ خردهبورژوازی بودند. آنها توانستند با استفاده از رانت سیاسی به درون محیط پرولترهای فلسطینی و در بعضی مواقع غیرفلسطینی در اردوگاههای پناهندگان در لبنان، اردن و سوریه وارد شده و خود را در سازمانهای مبارزاتی ادغام کنند. در چنین شرایطی بورژوازی سنتی سرنگون نگشت بلکه زیر فشار قرار گرفت و نهایتا مجبور شد با این سازمانها وارد مذاکره شود تا خود را در مقابل حملات پرولترهای مسلح مصون دارد. موتور محرک همیشگیِ مبارزات آزادیبخش ملی چنین بوده است: جذب جنبش اجتماعی پرولترها و دهقانان توسط جمعی از "نخبگان" سیاسی که تلاش دارند خود را تبدیل به یک دستگاه دولتی کنند؛ در مورد فلسطین بیشتر با پرولتریزه شدن تودههای دهقانی مواجه هستیم که ناشی از روابط استعماری حاکم است. این فرایند سپس در سالهای 1980 رفتهرفته غزه و کرانه باختری را نیز دربرگرفت، گرچه فاقد یک بُعد نظامی بود: انتفاضه اول در ابتدا شورش پرولترهای سرزمینهای اشغالی بود که اکثرا در اردوگاهها زندگی میکردند و تحت استثمار سرمایهی اسرائیلی قرار داشتند؛ در ادامه و در مرحله بعدی بود که سازمان آزادیبخش توانست آن را تحت کنترل خود درآورده و این جنبش را به یک جنبش سیاسی و ملی تبدیل سازد.
بعد از این چه اتفاقی افتاد؟ در حالت "متعارف" و معمولی هنگامی که رهبری، دستگاه دولتی را در دست میگیرد عدم پیوندی [شکافی] که بین منافع جنبش اجتماعی و دستگاه سیاسی وجود دارد، عمل میکند. پرولترها توسط یک دولت ملی که ظاهرا مدافع منافع تودههاست به سرِ کارشان فرستاده میشوند. آنچه در فلسطین اتفاق افتاد این بود که این عدمپیوند عمل کرد بدون آنکه استقلالی کسب شود: در پایان برهه زمانیای که از قرارداد اسلو تا انتفاضه دوم میرود (یعنی بین سالهای ۱۹۹۳ و ۲۰۰۴) رهبری ملیْ مبارزه برای استقلال را رها کرده و به در اختیار گرفتن رانتها و بازارهایی که اسرائیل در اختیار او میگذاشت راضی شده و به آن بسنده کرد. از این زمان به بعد فشار و اختناق بر مبارزات پرولترهای فلسطینی همچنان تحت لوای اشغال و استعمار اسرائیل اعمال میشود بدون آنکه سازمانهای سیاسی که از بطن مبارزات آزادیبخش ملی بیرون آمدهاند توان ارائه یک چشمانداز مبارزاتی را داشته باشند چراکه رهبران این تشکُلاتْ خود بهمثابه پیمانکارانِ این آرایشِ ساختاری در آن ادغام شدهاند. این همان مقوله اشغال دوگانه است که از آن بهوفور درکرانه باختری صحبت میشود.
سوال: آیا حماس خود را جایگزین دیگران کرده است؟
پاسخ: از بعضی جوانب حماس همان مسیری را طی کرد که ساف. ترکیب اجتماعی قشرِ مدیریت آنها مشابه یکدیگر است: طبقات متوسطی که سرمایهای از خود ندارند و از دانشگاهها بیرون میآیند تلاش دارند شکاف بزرگ بین یک پایه پرولتری و منافع بورژوازی تجاری را پُر کنند. اما حماس برخلاف ساف، اتکای خود را بر یک جنبش اجتماعی قرار نداد. حماس نوعی ضدجامعهی متدینِ، متکی بر سلسلهمراتب برپا کرد که از نظم اجتماعی [موجود] تبعیت میکند. حماس پرولترها را از طریق نوعی عضوگیری عقیدتی در این ساختار وارد نمود یعنی هرگز تلاش نکرد فعالیت مستقل آنها را در چارچوب مذاکراتش با بورژوازی جذب کند.
در این راستا، فکر میکنم که ما باید حداقل از نظر روششناختی، بین مقوله مبارزه و مقاومت تمایز بگذاریم: اولی فرض خود را بر نوعی استقلال در کُنش، با داوهای مادی قرار میدهد که دربرگیرنده تضادهای اجتماعی است و دیگری درکی از "مقاومت" دارد به نحوی که در سازمانهای نظامیِ سلسلهمراتبی مثل گردانهای القسام غزه رایج است. حماس میتواند به مشروعیت خود برای حضور در مقاومت مانند حزبالله یا سایر گروههای سیاسی- نظامی در منطقه ببالد، اما باید این کار را براساس یک مدل متمرکز، سلسلهمراتبی و نظامی انجام دهد و "قوای" خود را از مردم جدا کرده و آماده باشد آنها را در صورت لزوم برای سرکوب مبارزات روانه کند.
در اواسط دهه ۲۰۰۰ دستههایی در درون حماس آن را به سوی ادغام شدن در چارچوب قراردادهای استقلال [با اسرائیل] سوق دادند یعنی وادارش کردند به تَبَع از الفتح، بهعنوان پیمانکارِ اسرائیل به مدیریت پرولتاریای سرزمینها بپردازد. این همان کاری است که حماس بالاخره از سال ۲۰۰۷ با بهدستگرفتن قدرت در غزه انجام داد، اما از آنجا که این کار از طریق نظامی و بدون مذاکره با اشغالگر انجام شد، توانست چهرهی سازشناپذیر خود را حفظ کند اگر چه در نهایت او نیز از نظر عینی به یک پیمانکار محلی برای مدیریت پرولتاریای مازاد تبدیل شد.
[به این ترتیب] حماس به مدت شانزده سال اداره نوار غزه را برعهده گرفت، روابط با اسرائیل را از طریق مذاکره و موشک مدیریت نمود، مبارزات را سرکوب کرد، طبقهای از تجار و کارفرمایان را زیر بالوپر خود گرفت و به آنها اجازه داد ثروتمند شوند تا اینکه ناگهان در ۷ اکتبر ۲۰۲۳ از این نقش پیمانکار بیرون آمد تا مثلاً، تصویر خود را بهعنوان یک سازمان سیاسی- نظامی فراملی از نوع حزبالله احیا سازد. این کار موجب قربانی شدن طبقهی کارفرما/تاجری گشت که در غزه به برکت حماس رشد کرده بود. میتوان فرض کرد که این تغییرِ سمتگیری بدون کشاکش داخلی صورت نگرفته که اینهم بیان انفجار تضادی قدیمی در آن است: تضاد میان شاخهی سیاسی- نظامی که در بین پرولترها طرفدارانی قوی داشت و بخش دیگر آن که در بورژوازی اهل کسبوکارِ فلسطین ادغام شده بود.
سوال: سلطه بریتانیا و سپس استعمار صهیونیستی، تعداد عظیم پناهندگان، اعمال خشونت استعماری دائم و غیره توانست بهصورت مادی نوعی هویت مشترک برای فلسطینیان بسازد که مقاومت آنها در قالب واژه "خلق" یا "مردم" بیانگر آن بود. آیا این سازه تنها بازتابی از گفتمان نخبگان فلسطینی است؟
پاسخ: وجود این هویت مشترک بدیهی است، اما باید از خود بپرسیم در پسِ آن چه میگذرد. من نمیخواهم به هر قیمتی بگویم "مردم وجود ندارند و یا این خدعه و تزویر طبقه مسلط است که میخواهد سلطه خود را در پسِ آن پنهان سازد" و یا حتی بدتر مثلاً بگویم "اگر نقاب از چهرهی آنها بیافتد، پرولترها به منافع طبقاتی خود آگاه میشوند".
ایدهی "مردمی فلسطینی" مختص نخبگان فلسطینی نیست، حتی گاهی علیه آنها نیز به کار گرفته میشود. سوال این است: چه مبارزاتی در درون مقولهی "مردم" آشکار یا پنهان، بین بخشهای مختلف طبقاتی در جریان است؟ در مبارزه وقتی خود را با مردم یکی تلقی میکنیم، مانع از این نیست که در یک موقعیت اجتماعی خاص مبارزه میکنیم.
و از اینجا برمیگردیم به آنچه در مورد مبارزه آزادیبخش ملی و جنبشهای بینالطبقاتی گفتم. در دهههای ۹۰-۱۹۶۰ ساف به مبارزات پرولتری برای کسبِ سهم خود در مذاکره علیه اسرائیل نیاز داشت، درحالیکه پرولترها از رهبری "ملی" خود بهعنوان شیوهای برای مشروعیت بخشیدن به مبارزه علیه نخبگان استفاده میکردند. در سرزمینها، انتفاضه اول اوج این منطق دوگانه یعنی جذب جنبش اجتماعی توسط رهبران سیاسی و استفاده از مبارزه ملی توسط جنبش اجتماعی بود اما بین سالهای ۲۰۰۲ تا ۲۰۰۵ مبارزات پرولتری و رهبریهای ملی که تا آن زمان با هم پیش میرفتند (هرچند با کشمکش)، دیگر چنین نکردند. در پی شکست انتفاضه دوم (که در ماههای اول، همان منطق بینالطبقاتی را پیش گرفته بود یعنی پرولترهای شورشی یا مسلح را به رؤسای سیاسی مرتبط میکرد) رهبران ملی در کرانه باختری و حتی غزه وارد یک منطق سرکوب مبارزات شدند که حتی کسانی را هم شامل شد که گفتمان آزادی ملی را مورد استفاده قرار میدادند.
حتی اگر چنین چیزی با درک غریزیمان اختلاف داشته باشد به نظر میرسد از زمان شکست انتفاضه دوم، مبارزات پرولتری در سرزمینها[ی اشغالی] تشکیلات ملی، فلسطین را بهعنوان دشمن اصلی خود میبیند صرفاً بهایندلیل با او درگیر هستند که نقش حائل را بازی میکند. اسرائیل خود را از زیر بار بازتولیدِ جمعیت آزاد کرده و آن را به نخبگان فلسطینی سپرده است. اسرائیل در شهرهای کرانه باختری براساس منطق "یورش" مداخله میکند و در غزه براساس منطق کشتار جمعی.
سوال: در مورد مبارزات ۲۰ سال گذشته خارج از احزاب و یا علیه آنها چه میتوان گفت؟
پاسخ: برای اینکه از چیزی گفته باشم که بهتر میشناسم یعنی از کرانه باختری (من فقط یک بار در سال ۲۰۰۲ پا به غزه گذاشتم) در سالهای ۱۶-۲۰۱۵ در شمال کرانه باختری، شورشی نهفته و زیرپوستی در میان پرولتاریای اردوگاههای آوارگان علیه تشکیلات خودمختار فلسطین شکل گرفت. آن موقع صحبت از یک انتفاضه "داخلی" مطرح شد که نقطه مرکزی آن اردوگاه "بالاتا" در حومه نابلس بود. این جنبش اجتماعیْ پلیس فلسطین را وادار به عقبنشینی کرد، در نتیجه فضایی برای جوانان ایجاد شد تا گروههای مسلح را در پایگاههای خود، خارج از سلسله مراتب احزاب شکل داده و بتوانند علیه نخبگان مرتبط با تشکیلات خودمختار در نابلس و جنین خود را از نظر اجتماعی تحمیل کنند. درگیریهای بهار ۲۰۲۱ (شورشهای اورشلیم و شهرکهای فلسطینی در سرزمینهای اشغالشده "۱۹۴۸"، حمله سیاسی- نظامی حماس، لغو انتخابات توسط تشکیلات خودگردان) وضعیت را تثبیت کرد: در چنین شرایطی تشکیلات خودمختار خود را تضعیفشده یافت و این امر موجب کاهش نسبی تمایلات استبدادی آن شد.
آنچه در چرخهی شورشهای ۱۶-۲۰۱۵ توجهام را جلب میکرد گفتمانی بود که بین بسیاری از مردم رواج داشت (گفتمانی که ممکن است ظاهراً متناقض بهنظر برسد)؛ بنابرآن مدیریت فلسطینی هم از رویارویی فیزیکی مردم با اشغال جلوگیری میکند و هم از دسترسی آنها بهعنوان کارگر به اقتصاد اسرائیل. مردم در نوعی دلتنگی نسبت به زمانی بهسرمیبردند که: "روزها برای اسرائیلیها کار میکردیم، شبها به سمتشان کوکتل مولوتف پرتاب میکردیم".
درهمان سال اعتصاب مهمی در میان معلمهایی که در استخدام تشکیلات خودمختار بودند شکل گرفته بود که تشکیلات خودمختار با استفاده از ارعاب، سرکوب و باجخواهی یعنی درواقع با بهکارگیری الگوی رژیمهای "عربِ" منطقه، توانست آن را خنثی کند اما این دورهی اعتراضی- اجتماعی پایههای کنترل سیاسی تشکیلات را متزلزل کرده بود.
سوال: چرا جریانات متعلق به گرایش سیاسی ما در قبال این مبارزات سکوت کرده است؟
پاسخ: در کرانه باختری بین مردمْ تشکیلات خودمختار و بورژوازی فلسطین بهعنوان منبع اختناق شناخته میشوند اما ما باید همیشه شرایط کنشهای متقابل را در نظر بگیریم: به ما فعالان اروپایی که در سرزمین اشغالی گشت میزنیم، کارکرد مشخصی محول شده: بازگویی مشاهدات برای مقابله با دستگاه تبلیغاتی اسرائیل. محول شدن این روایات اساساً توسط طبقات متوسط انجام میشود که به طریقی جزئی از منطق دسترسی به سرمایه (مادی یا نمادین) غرب هستند. واقعیت این است که در مبارزه طبقاتی با استثمارگران فلسطینی هیچکس انتظار ندارد که نسبت به او همبستگیای وجود داشته باشد، بنابراین افرادی که گرفتار این روابط استثماری "داخلی" (از دیدگاه ملی) هستند مرتباً و همیشه در مورد آن با تو صحبت خواهند کرد، اما هرگز در آن از بُعد سیاسی پیامی گنجانده نمیشود مگر در لحظات تنش شدید، همانطورکه در سالهای ۱۶-۲۰۱۵ در شمال کرانه باختری پیش آمد.
آنچه پرولترهای فلسطینی بهعنوان پرولتر زندگی میکنند هرگز به گوش ما نمیرسد و این هم تعجبآور نیست: روایت این [امرِ] زیستهْ در مضمون "آرمان ملی"ای که مدیران و نخبگان سیاسی به شبکههای خود در خارج منتقل میکنند، حضوری ندارد.
سوال: پرولترهای این منطقه چه دورنمای مشترکی میتوانند داشته باشند؟
پاسخ: آیندهای که اسرائیل به تصویر میکشد کابوسی وحشتناک است: کشوری متعلق به بلوک مرکزی کشورهای سرمایهداری که منطقهبندی فراگیر و جهانی نیروی کار را در سرزمین خود بازتولید کرده است، به همان نحوی که در تقسیم جهانی کار مشاهده میشود. این منطقهبندی اجتماعی بهلحاظ شهرنشینی در جغرافیایی بسیار کوچک محقق میشود: فاصله بین غزه و تلآویو بهسختی بیش از فاصله بین پاریس و یکی از حومههایش (مانتلاژولی است [58 کیلومتر]) و براساس قومیت اجرا میشود (این امری ثابت در تاریخ اسرائیل مانند بسیاری از دولتهای دیگر است؛ حتی خارج از زمینهی مبارزه ملی: قبل از اشغال کرانه باختری و غزه، با پرولتاریای یهودی "وارداتی" از کشورهای عربی چنین معاملهای میشد).
اما طی بیست سال گذشته، دولت اسرائیل نه تنها خود را بهعنوان ضامن بازتولید اجتماعی پرولتاریای یهودی که بر آن مسلط است تحمیل کرده، بلکه همزمان خود را ضامن موجودیت "فیزیکی" و بقای آن تثبیت کرده است. امروز ما شاهد هستیم که چگونه در ابعادی که تاکنون در تاریخ مشاهده نشده بود اسرائیل این پرولتاریای "ملی" را در پس استثمارگران خودی یارگیری و ردیف میکند، آنهم در تقابل با پرولترهای مازاد غزه که در اردوگاههای اجباری زیر آتش دائمی بمبها محصور کرده است.
بنابراین باید در نظر داشته باشیم که این مبارزات در چه فضای وحشتناکی جریان دارد. تصور اینکه آنها بتوانند توازن قوایی را ایجاد کنند که قادر به "شکستن این قطعهبندیها" باشد، دشوار است. تا سال گذشته، این واقعیت ساده که در سرزمینهای اشغالی این مبارزات کماکان وجود دارند و بر بازتولید روابط اجتماعی تأثیر میگذارند (بار دیگر تاکید میکنم که من در مورد مبارزات صحبت میکنم، نه مقاومت سلسلهمراتبی از بالا) فینفسه چیزی بود که مرا متعجب و تغذیه میکرد. امروز، سنگینی و ثقل منطق کشتار همه چیز را در زیر خود لِه میکند: ظرفیت کنش مستقل پرولتاریای فلسطین در معرض خطر بمباران همهگیر قرار دارد و تا زمانی که پرولتاریای یهود در اسارت دولت اسرائیل باقی بماند (که این نیز قرار نیست به زودی تغییر کند) چیزی برای مذاکره از طریق ایجاد توازن قوا وجود ندارد. ما واقعاً وارد مرحله دیگری شدهایم، مرحلهای که بهسختی جایی برای امید باقی میگذارد.
سوال: آیا انکار پایه مادی مقولهی "مردم" فلسطین به منزله "حمایت منفعلانه" از دولتی نیست که آنها را استعمار و سرکوب میکند؟
پاسخ: من فکر میکنم میتوان چارچوبی تحلیلی ایجاد کرد که در آن با مبارزات فلسطین احساس همبستگی کنیم، بدون اینکه دچار توهم نسبت به دورنمای دستگاههای سیاسی-اجتماعی "ملی" شویم. این همان کاری است که گروه "سوسیالیسم یا بربریت" تا حدی در طول جنگ الجزایر موفق به انجام آن شد: ایجاد یک خط مبتنی بر همبستگی بینالمللی که بتواند درعینحال حامل موضعی انتقادی براساس یک تحلیل طبقاتی نسبت به "جبهه آزادیبخش ملی" الجزایر باشد.
در فلسطین مانند همه جای جهان، ما در دورانی به سر میبریم که در هیچکجای آن تجسم سیاسی "طبقاتی" پرولتاریا وجود ندارد. برخی به احزاب چپ (مانند جبهه دمکراتیک برای آزادی فلسطین و یا جبهه خلق) یا به یک جامعه مدنی فرضی دور از احزاب امید میبندند. من این رویکرد را درک میکنم و حتی در سفرهایم بهواسطه نوعی نزدیکی "فرهنگی" آن را به اشتراک گذاشتهام، اما تضادهای طبقاتیْ از خلال این احزاب و این جامعه مدنی هم گذشته و در آنها عمل میکند، تضادهایی که نخبگان تلاش دارند آن را در روابط سلطهْ ثانوی جلوه دهند. بااینحال ما خود را (بهطور کلی) در همبستگی با گفتمان این نخبگان میبینیم، بدون اینکه متوجه آن باشیم.
من همچنان به این ایده باور دارم که روابط اجتماعی بر ایدئولوژیهای سیاسی ارجحیت دارند و اینکه ما باید -هم از نظر احساسی و هم بهلحاظ نظری - همیشه سعی داشته باشیم از "پایین" عزیمت کنیم یعنی از نظر اجتماعی برای درک مبارزاتی که "مبارزات ملی" دعوی دربرگیری آنها را دارد فراتر از هویتهای سیاسی بنگریم.
در همبستگیِ هویتیای که با فلسطین احساس میکنیم، با خودِ ایده فلسطین، منطقهای متمایزی را میتوان تشخیص داد: برحسب تعلق طبقاتی، رابطه با سیاست، با مبارزه، سرمایه مبارزاتی، فرهنگی و غیره. در ابراز همبستگیای که در آنجا وجود دارد شاهد چنین وضعیتی هستیم اما در اینجا هم چنین چیزی در کار است. این منطقهای مختلف در همزیستی با هم وجود ندارند، همگرایی یا وحدتی را ترسیم نمیکنند: آنها در تضاد و در مبارزه با هم هستند، هر چند به شیوهای کموبیش علنی و یا در سکوت.
من در زمینه "چه باید کرد" حرف زیادی برای گفتن ندارم. درهرصورت، به نظر من بیش از مواضع سیاسیِ متفاوتی که در جنبش همبستگی میبینیم (مثلاً اینکه در مورد حماس چه فکر میکنیم، یا در ارتباط با یک دولت دو ملیتی یا غیره)، بهتر است به ترکیب اجتماعی و کنش مبارزاتیای که از آن نتیجه میشود توجه کرده و آن را بررسی کنیم و سپس موضع خود را در جنبش مشخص کنیم؛ به این امید که "جنگ را به خانه بازگردانیم" و به نظم اجتماعی حاکم، در هر کجا که هستیم، حمله کرده و در نتیجه به کشتار غزه پایان دهیم.
در فرانسه، سازماندهی و تصرف تظاهراتهای همبستگی توسط سیاستمداران حزب "فرانسه نافرمان" و شرکاء که "قضیه فلسطین" را ابزار منافع خود کردهاند، یا حتی انجمنهایی که خود را بهعنوان طرفِ مذاکره با قدرت معرفی میکنند، به نظر من نتیجه شکست مؤلفه پرولتری و غیرسیاسی جنبش است؛ مؤلفهای که برای مثال در طول جنگ ۲۰۱۴ با قدرت بیشتری خود را آشکار کرده بود.
- توضیحات
- نوشته شده توسط Administrator
- دسته: Uncategorised
Ο Δυτικός Τρόπος της Γενοκτονίας
Η γενοκτονία στη Γάζα προαναγγέλλει την εμφάνιση ενός δυστοπικού κόσμου, όπου η βιομηχανοποιημένη βία του Παγκόσμιου Βορρά χρησιμοποιείται για να διατηρήσει τη συσσώρευση των ολοένα και λιγότερων πόρων και του πλούτου του.
Η Γάζα είναι ένας ερειπιώνας 50 εκατομμυρίων τόνων μπάζων και συντριμμιών. Αρουραίοι και σκυλιά ψάχνουν για τροφή ανάμεσα στα ερείπια και τις βρώμικες λίμνες ακατέργαστων λυμάτων. Η δυσοσμία και η μόλυνση από τα αποσυντιθέμενα πτώματα αναδύονται κάτω από τα βουνά του θρυμματισμένου σκυροδέματος. Δεν υπάρχει καθαρό νερό. Ελάχιστη τροφή. Σοβαρή έλλειψη ιατρικών υπηρεσιών και σχεδόν κανένα κατοικήσιμο καταφύγιο. Οι Παλαιστίνιοι ρισκάρουν τη ζωή τους από τις μη εκραγείσες βόμβες, που έχουν απομείνει μετά από πάνω από 15 μήνες αεροπορικών επιδρομών, πυροβολικού, επιθέσεων με πυραύλους και εκρήξεις από οβίδες αρμάτων μάχης, καθώς και μια ποικιλία τοξικών ουσιών, συμπεριλαμβανομένων λιμνών με λύματα και αμιάντου.
Η ηπατίτιδα Α, που προκαλείται από την κατανάλωση μολυσμένου νερού, είναι ανεξέλεγκτη, όπως και οι αναπνευστικές παθήσεις, η ψώρα, ο υποσιτισμός, η πείνα και η ευρεία ναυτία και ο εμετός από την κατανάλωση σάπιου φαγητού. Οι ευάλωτοι, συμπεριλαμβανομένων των βρεφών και των ηλικιωμένων, καθώς και των ασθενών, αντιμετωπίζουν μια θανατική καταδίκη. Περίπου 1,9 εκατομμύρια άνθρωποι έχουν εκτοπιστεί, δηλαδή το 90% του πληθυσμού. Ζουν σε πρόχειρες σκηνές, κατασκηνωμένοι ανάμεσα σε τσιμεντόπλακες ή στο ύπαιθρο. Πολλοί έχουν αναγκαστεί να μετακινηθούν πάνω από δώδεκα φορές. Εννέα στα δέκα σπίτια έχουν καταστραφεί ή υποστεί σοβαρές ζημιές. Πολυκατοικίες, σχολεία, νοσοκομεία, φούρνοι, τζαμιά, πανεπιστήμια — το Ισραήλ ανατίναξε το Πανεπιστήμιο Israa στη Γάζα σε ελεγχόμενη κατεδάφιση — νεκροταφεία, καταστήματα και γραφεία έχουν ισοπεδωθεί. Το ποσοστό ανεργίας είναι 80% και το ακαθάριστο εγχώριο προϊόν έχει μειωθεί κατά σχεδόν 85%, σύμφωνα με έκθεση του Οκτωβρίου 2024 που εξέδωσε ο Διεθνής Οργανισμός Εργασίας.
Η απαγόρευση από το Ισραήλ της Υπηρεσίας Αρωγής και Έργων των Ηνωμένων Εθνών για τους Παλαιστίνιους Πρόσφυγες στη Μέση Ανατολή — η οποία εκτιμά ότι ο καθαρισμός της Γάζας από τα συντρίμμια θα διαρκέσει 15 χρόνια — διασφαλίζει ότι οι Παλαιστίνιοι στη Γάζα δεν θα έχουν ποτέ πρόσβαση σε βασικά ανθρωπιστικά εφόδια, επαρκή τροφή και υπηρεσίες.
Το Πρόγραμμα Ανάπτυξης των Ηνωμένων Εθνών εκτιμά ότι θα κοστίσει μεταξύ 40 και 50 δισεκατομμυρίων δολαρίων για την ανοικοδόμηση της Γάζας και ότι, αν τα κονδύλια διατεθούν, θα διαρκέσει έως το 2040. Θα είναι η μεγαλύτερη μεταπολεμική προσπάθεια ανασυγκρότησης από το τέλος του Β' Παγκοσμίου Πολέμου.
Το Ισραήλ, που προμηθεύεται δισεκατομμύρια δολάρια σε όπλα από τις ΗΠΑ, τη Γερμανία, την Ιταλία και το Ηνωμένο Βασίλειο, δημιούργησε αυτή την κόλαση. Και σκοπεύει να τη διατηρήσει. Η Γάζα θα παραμείνει υπό πολιορκία. Μετά από μια αρχική εισροή ανθρωπιστικής βοήθειας κατά την έναρξη της εκεχειρίας, το Ισραήλ έχει και πάλι περιορίσει αυστηρά την αποστολή βοήθειας με φορτηγά. Οι υποδομές της Γάζας δεν θα αποκατασταθούν. Οι βασικές υπηρεσίες της, συμπεριλαμβανομένων των εγκαταστάσεων επεξεργασίας νερού, του ηλεκτρισμού και των αποχετευτικών συστημάτων, δεν θα επισκευαστούν. Οι κατεστραμμένοι δρόμοι, γέφυρες και αγροτικές εκτάσεις δεν θα ξαναχτιστούν. Οι απελπισμένοι Παλαιστίνιοι θα πρέπει να επιλέξουν ανάμεσα στο να ζουν σαν άνθρωποι των σπηλαίων, κατασκηνωμένοι ανάμεσα σε κομμάτια σκυροδέματος, να πεθαίνουν από ασθένειες, πείνα, βόμβες και σφαίρες ή να αναγκαστούν σε μόνιμη εξορία. Αυτές είναι οι μόνες επιλογές που προσφέρει το Ισραήλ.
Το Ισραήλ είναι πεπεισμένο, πιθανότατα σωστά, ότι τελικά η ζωή στη Γάζα θα γίνει τόσο ανυπόφορη και δύσκολη, ειδικά καθώς το Ισραήλ βρίσκει προφάσεις για να παραβιάσει την εκεχειρία και να ξαναρχίσει τις ένοπλες επιθέσεις στον παλαιστινιακό πληθυσμό, ώστε η μαζική έξοδος να είναι αναπόφευκτη. Αρνείται, ακόμη και με την εκεχειρία σε ισχύ, να επιτρέψει την είσοδο ξένων δημοσιογράφων στη Γάζα, μια απαγόρευση που στοχεύει να περιορίσει την κάλυψη της φρικτής ταλαιπωρίας και του θανάτου.
Το Δεύτερο Στάδιο της γενοκτονίας του Ισραήλ και της επέκτασης του «Μεγάλου Ισραήλ» — που περιλαμβάνει την κατάληψη περισσότερων εδαφών στη Συρία στα Υψίπεδα του Γκολάν (καθώς και εκκλήσεις για επέκταση μέχρι τη Δαμασκό), στο νότιο Λίβανο, στη Γάζα και στη Δυτική Όχθη — εδραιώνεται. Ισραηλινές οργανώσεις, συμπεριλαμβανομένης της ακροδεξιάς οργάνωσης Nachala, έχουν πραγματοποιήσει συνέδρια για να προετοιμάσουν την εβραϊκή αποικιοποίηση της Γάζας μόλις οι Παλαιστίνιοι εκδιωχθούν. Αποκλειστικές εβραϊκές αποικίες υπήρχαν στη Γάζα για 38 χρόνια μέχρι να διαλυθούν το 2005.
Η Ουάσινγκτον και οι σύμμαχοί της στην Ευρώπη δεν κάνουν τίποτα για να σταματήσουν τη μαζική σφαγή που μεταδίδεται ζωντανά. Δεν θα κάνουν τίποτα για να σταματήσουν την εξόντωση των Παλαιστινίων στη Γάζα από την πείνα και τις ασθένειες και την τελική εκδίωξή τους. Είναι συνεργοί σε αυτή τη γενοκτονία. Θα παραμείνουν συνεργοί μέχρι να φτάσει στο ζοφερό της τέλος.
Αλλά η γενοκτονία στη Γάζα είναι μόνο η αρχή. Ο κόσμος καταρρέει υπό την επίθεση της κλιματικής κρίσης, η οποία προκαλεί μαζικές μεταναστεύσεις, αποτυχημένα κράτη και καταστροφικές πυρκαγιές, τυφώνες, καταιγίδες, πλημμύρες και ξηρασίες. Καθώς η παγκόσμια σταθερότητα διαλύεται, η τρομακτική μηχανή της βιομηχανικής βίας, που αφανίζει τους Παλαιστίνιους, θα γίνει πανταχού παρούσα. Αυτές οι επιθέσεις θα διαπραχθούν, όπως συμβαίνει στη Γάζα, στο όνομα της προόδου, του δυτικού πολιτισμού και των υποτιθέμενων «αρετών» μας, για να συντρίψουν τις φιλοδοξίες εκείνων — κυρίως φτωχών έγχρωμων ανθρώπων — που έχουν απανθρωποποιηθεί και απορριφθεί ως «ανθρώπινα ζώα».
Η εξολόθρευση της Γάζας από το Ισραήλ σηματοδοτεί τον θάνατο μιας παγκόσμιας τάξης που καθοδηγείται από διεθνώς συμφωνημένους νόμους και κανόνες — μιας τάξης που συχνά παραβιάστηκε από τις ΗΠΑ στους ιμπεριαλιστικούς πολέμους τους στο Βιετνάμ, το Ιράκ και το Αφγανιστάν, αλλά που τουλάχιστον αναγνωριζόταν ως ένα ουτοπικό όραμα. Οι ΗΠΑ και οι δυτικοί τους σύμμαχοι όχι μόνο προμηθεύουν τα όπλα για τη συνέχιση της γενοκτονίας, αλλά παρεμποδίζουν επίσης τη διεθνή απαίτηση για συμμόρφωση με το ανθρωπιστικό δίκαιο.
Το μήνυμα που στέλνουν είναι ξεκάθαρο: Εσείς, και οι κανόνες που νομίζατε ότι θα σας προστατεύσουν, δεν μετράτε. Εμείς έχουμε τα πάντα. Αν προσπαθήσετε να μας τα πάρετε, θα σας σκοτώσουμε.
Τα στρατιωτικοποιημένα drones, τα ελικόπτερα-πολεμικές μηχανές, οι τοίχοι και τα σύνορα, τα σημεία ελέγχου, τα συρματοπλέγματα, οι σκοπιές, τα κέντρα κράτησης, οι απελάσεις, η βία και τα βασανιστήρια, η άρνηση χορήγησης βίζας, η απαρτχάιντ ύπαρξη του να είσαι «χωρίς χαρτιά», η απώλεια ατομικών δικαιωμάτων και η ηλεκτρονική επιτήρηση είναι εξίσου οικεία στους απελπισμένους μετανάστες στα σύνορα του Μεξικού ή που προσπαθούν να εισέλθουν στην Ευρώπη, όπως είναι στους Παλαιστίνιους.
Το Ισραήλ, όπως σημειώνει ο Ronen Bergman στο Rise and Kill First, έχει «δολοφονήσει περισσότερους ανθρώπους από οποιαδήποτε άλλη χώρα στον δυτικό κόσμο» και χρησιμοποιεί το Ολοκαύτωμα των Ναζί για να αγιοποιήσει το κληρονομικό του θύμα και να δικαιολογήσει το αποικιοκρατικό κράτος του, το απαρτχάιντ, τις εκστρατείες μαζικής δολοφονίας και τη σιωνιστική εκδοχή του Lebensraum.
Ο Πρίμο Λέβι, που επέζησε του Άουσβιτς, έβλεπε το Ολοκαύτωμα ως μια «ανεξάντλητη πηγή κακού» που «διαιωνίζεται ως μίσος στους επιζώντες και ξεσπά με χίλιους τρόπους, παρά τη θέληση όλων, ως δίψα για εκδίκηση, ως ηθική κατάρρευση, ως άρνηση, ως παραίτηση».
Η γενοκτονία και η μαζική εξόντωση δεν είναι αποκλειστικό χαρακτηριστικό της φασιστικής Γερμανίας. Ο Αδόλφος Χίτλερ, όπως γράφει ο Aimé Césaire στο Discourse on Colonialism, θεωρήθηκε εξαιρετικά σκληρός μόνο επειδή προέδρευε της «ταπείνωσης του λευκού ανθρώπου». Αλλά οι Ναζί, σημειώνει, απλώς εφάρμοσαν τις «αποικιοκρατικές μεθόδους που μέχρι τότε προορίζονταν αποκλειστικά για τους Άραβες της Αλγερίας, τους Ινδούς εργάτες και τους μαύρους της Αφρικής».
Η γερμανική σφαγή των Χερέρο και Ναμάκουα, η γενοκτονία των Αρμενίων, ο λιμός της Βεγγάλης το 1943 — ο τότε Βρετανός πρωθυπουργός Ουίνστον Τσόρτσιλ απέρριψε αδιάφορα τους θανάτους τριών εκατομμυρίων Ινδών λέγοντας πως είναι «ένας άθλιος λαός με μια άθλια θρησκεία» — καθώς και η ρίψη ατομικών βομβών στις πολιτικές πόλεις της Χιροσίμα και του Ναγκασάκι, αποκαλύπτουν κάτι θεμελιώδες για τον «δυτικό πολιτισμό». Όπως κατάλαβε η Χάνα Άρεντ, ο αντισημιτισμός από μόνος του δεν οδήγησε στο Ολοκαύτωμα. Χρειαζόταν το έμφυτο γενοκτονικό δυναμικό του σύγχρονου γραφειοκρατικού κράτους.
«Στην Αμερική,» είπε ο ποιητής Langston Hughes, «οι Νέγροι δεν χρειάζεται να διδαχθούν τι είναι ο φασισμός στην πράξη. Το ξέρουμε. Οι θεωρίες της Νορδικής υπεροχής και της οικονομικής καταπίεσης ήταν για εμάς πραγματικότητα εδώ και καιρό.»
Δεν κυριαρχούμε στον πλανήτη λόγω των ανώτερων αρετών μας, αλλά επειδή είμαστε οι πιο αποτελεσματικοί δολοφόνοι. Τα εκατομμύρια των θυμάτων των ρατσιστικών ιμπεριαλιστικών εγχειρημάτων σε χώρες όπως το Μεξικό, η Κίνα, η Ινδία, το Κονγκό, η Κένυα και το Βιετνάμ δεν δίνουν σημασία στους αλαζονικούς ισχυρισμούς των Εβραίων ότι η δική τους θυματοποίηση είναι μοναδική. Ούτε και οι Μαύροι, οι Ινδοί και οι Ιθαγενείς Αμερικανοί. Και αυτοί υπέστησαν ολοκαυτώματα, αλλά αυτά τα ολοκαυτώματα παραμένουν ελάχιστα αναγνωρισμένα ή εντελώς αποσιωπημένα από τους δυτικούς θύτες τους.
«Αυτά τα γεγονότα, που έλαβαν χώρα στη ζωντανή μνήμη μας, υπονόμευσαν τη βασική παραδοχή τόσο των θρησκευτικών παραδόσεων όσο και του κοσμικού Διαφωτισμού: ότι οι άνθρωποι έχουν μια θεμελιωδώς ‘ηθική’ φύση», γράφει ο Pankaj Mishra στο βιβλίο του The World After Gaza. «Η διαβρωτική υποψία ότι δεν έχουν είναι πλέον διαδεδομένη. Πολλοί έχουν δει από κοντά τον θάνατο και τον ακρωτηριασμό, υπό καθεστώτα αναλγησίας, δειλίας και λογοκρισίας· συνειδητοποιούν με τρόμο ότι τα πάντα είναι πιθανά, πως η μνήμη των παρελθοντικών φρικαλεοτήτων δεν είναι εγγύηση ότι δεν θα επαναληφθούν, και πως τα θεμέλια του διεθνούς δικαίου και της ηθικής είναι κάθε άλλο παρά ασφαλή.»
Η μαζική σφαγή είναι τόσο εγγενής στον δυτικό ιμπεριαλισμό όσο και το Ολοκαύτωμα. Τροφοδοτούνται από την ίδια αρρώστια της λευκής υπεροχής και την πεποίθηση ότι ένας καλύτερος κόσμος οικοδομείται πάνω στην υποδούλωση και την εξάλειψη των «κατώτερων» φυλών.
Το Ισραήλ ενσαρκώνει το εθνοκρατικό μοντέλο που η άκρα δεξιά στις ΗΠΑ και την Ευρώπη ονειρεύεται να δημιουργήσει: ένα κράτος που απορρίπτει την πολιτική και πολιτισμική πολυφωνία και τους νομικούς και ηθικούς κανόνες.
Μεταφραση: Μπένιαμιν
- توضیحات
- نوشته شده توسط Administrator
- دسته: Uncategorised
انتشار کتاب: "پای صحبت پوران بازرگان، گفتوگوی تراب حقشناس با او و نوشتههای پراکندهاش"
- توضیحات
- نوشته شده توسط Administrator
- دسته: Uncategorised
مقالهای از کریس هجز ترجمه اندیشه و پیکار اول فوریه ۲۰۲۵
- توضیحات
- نوشته شده توسط Administrator
- دسته: Uncategorised
نسلکشی به سبک غربی
مقالهای از کریس هجز
ترجمه اندیشه و پیکار
اول فوریه ۲۰۲۵
نسلکشی در غزه نشاندهنده ظهور دنیایی دیستوپیایی است که در آنْ خشونتِ صنعتیشده شمالِ جهانی، تبدیل به ابزار حفظ ذخایر و ثروتِ رو به کاهشِ غرب شده است.
غزه اکنون به ویرانهای از ۵۰ میلیون تُن آوار و خرابه تبدیل شده است. موشها و سگها در میان خرابهها و گودالهای فاضلاب به دنبال غذا میگردند. بوی تعفن و آلودگیِ اجسادِ در حال پوسیدن از لابلای تَلهای بتُن خردشده فضا را فراگرفته است. هیچکجا آب آشامیدنی درست و حسابی وجود ندارد. غذای خیلی کمی پیدا میشود. کمبود شدید خدمات پزشکی مشهود است و تقریباً هیچ سرپناه قابلسکونتی باقی نمانده است. مضاف بر همه چیز، فلسطینیها با خطر مرگ دیگری هم روبهرو هستند؛ خطر مرگ ناشی از مهمات منفجرنشده که پس از بیش از ۱۵ ماه بمباران هوایی، حملات توپخانهای، موشکباران و انفجارهای ناشی از گلولههای تانک در همه جا پنهان هستند و همچنین انواع مواد سمی که گودالهای فاضلاب را به خود آغشته کردهاند.
بیماری هپاتیت A که ناشی از نوشیدن آب آلوده است، به شدت شیوع یافته و همینطور انواع بیماریهای تنفسی، گال، سوءتغذیه، گرسنگی و حالت تهوع و استفراغ که عمدتاً ناشی از خوردن غذای فاسد است. افراد آسیبپذیر از جمله نوزادان و سالمندان همراه با بیماران، همه با حکم مرگ مواجه هستند. حدود ۱٫۹ میلیون نفر آواره شدهاند که معادل ۹۰ درصد جمعیت است. آنها در چادرهای موقت، در میان تکههای بتُن یا بدون سرپناه زندگی میکنند. بسیاری از آنها اجباراً بیش از ده بار نقل مکان کردهاند. ۹۰ درصد خانهها تخریب شده یا آسیب دیدهاند. بلوکهای آپارتمانی، مدارس، بیمارستانها، نانواییها، مساجد، دانشگاهها - اسرائیل دانشگاه الاسراء در شهر غزه را با یک تخریب کنترلشده منفجر کرد - گورستانها، مغازهها و دفاتر اداری نابود شدهاند. بر اساس گزارش اکتبر ۲۰۲۴ سازمان بینالمللی کار، نرخ بیکاری به ۸۰ درصد رسیده و تولید ناخالص داخلی تقریباً ۸۵ درصد کاهش یافته است،
ممنوعیت اسرائیل برای فعالیت اونروا (سازمان امداد و کار سازمان ملل برای پناهندگان فلسطینی در خاور نزدیک) موجب میشود که فلسطینیها در غزه هرگز به کمکهای بشردوستانه اولیه، غذای کافی و خدمات دسترسی نیابند. بنابر تخمین این سازمان فقط پاکسازی غزه از آوارها ۱۵ سال طول میکشد؛
برنامه توسعه سازمان ملل به نوبه خود تخمین میزند که بازسازی غزه بین ۴۰ تا ۵۰ میلیارد دلار هزینه خواهد داشت و در صورت تأمین بودجه، تا سال ۲۰۴۰ طول خواهد کشید. این، در صورت تحقق، پس از جنگ جهانی دوم عظیمترین تلاشی خواهد بود که برای بازسازیِ جایی انجام گرفته است.
این اسرائیل است که با میلیاردها دلار سلاح که از آمریکا، آلمان، ایتالیا و بریتانیا تأمین شده، چنین جهنمی آفریده و مصمم است آن را حفظ کند. غزه تحت محاصره باقی خواهد ماند. پس از یک موج اولیه از تحویل کمکها در آغاز آتشبس، اسرائیل دوباره کمکهای ارسالی با کامیون را به شدت کاهش داده است. زیرساختهای غزه بازسازی نخواهد شد. خدمات اولیه از جمله تصفیهخانههای آب، نیروگاههای برق و خطوط فاضلاب تعمیر نخواهند شد. جادهها، پلها و مزارعِ تخریبشده بازسازی نخواهند شد. فلسطینیهای مستأصل را مجبور میکنند بین زندگی غارنشینی، چادر و اردو زدن میان تکههای ناهموار بتُن و مرگ ناشی از بیماری، قحطی، بمبها و گلولهها، یا تبعید دائمی به جایی دیگر، یکی را انتخاب کنند. این تنها انتخابی است که اسرائیل در برابر فلسطینیها قرار میدهد.
اسرائیل معتقد است - و احتمالاً به خوبی میداند که چه میگوید - که در نهایت، زندگی در این نوار ساحلی آنقدر طاقتفرسا و دشوار خواهد شد که یک خروج دستهجمعی اجتنابناپذیر خواهد بود، بهویژه زمانی که اسرائیل به هر بهانهای به نقض آتشبس و از سرگیری حملات مسلحانه متوسل شود. از هماکنون میبینیم که حتی با وجود آتشبس، اسرائیل اجازه ورود خبرنگاران خارجی به غزه را نداده است، ممنوعیتی که برای کاهش پوشش رسانهای از رنج و مرگ هولناک طراحی شده است.
از هماکنون مرحله دوم نسلکشی اسرائیل و گسترش "اسرائیل بزرگ" در حال تدارک است؛ این طرح شامل تصرف بخشهای بیشتری از سوریه در بلندیهای جولان (و همچنین درخواستهایی برای گسترش تا دمشق)، الحاق جنوب لبنان، غزه و کرانه باختری است. سازمانهای اسرائیلی از جمله سازمان راست افراطی ناهالا، مرتب کنفرانسهایی برای تبلیغ و تدارک استعمار یهودی غزه پس از پاکسازی قومی فلسطینیها برگزار میکنند؛ آنها میخواهند مستعمرات مختص یهودیان را که به مدت ۳۸ سال در غزه وجود داشتند و در سال ۲۰۰۵ برچیده شدند، دوباره مستقر سازند.
واشنگتن و متحدانش در اروپا هیچکاری برای متوقف کردن کشتاری که بهصورت زنده و آنلاین پخش شد انجام ندادند. آنها امروز هم هیچکاری برای جلوگیری از نابودی فلسطینیها در غزه بر اثر گرسنگی و بیماری و در نهایت کاهش جمعیت آنها انجام نخواهند داد. آنها شریکِ این نسلکشی هستند و تا زمانی که نسلکشی به نتیجه شوم خود برسد، شریک آن باقی خواهند ماند.
اما نسلکشی در غزه تنها آغاز کار است. جهان زیر فشار بحران زیستمحیطی در حال فروپاشی است، بحرانی که مهاجرتهای دستهجمعی، دولتهای ورشکسته و آتشسوزیهای فاجعهبار، طوفانها، سیلها و خشکسالیها را به دنبال دارد. با ازهمپاشیدن ثبات جهانی، ماشین ترسناکِ خشونتِ صنعتیای که فلسطینیها را نابود میکند، در همهجا حاضر خواهد بود. این حملات، همانطور که در غزه انجام شد و میشود، به نام پیشرفت تمدن غربی و "فضایلِ" مورد ادعای غرب انجام میگیرد و هدفش سرکوب آرزوهای مردمی است که عمدتاً فقرای رنگینپوست محسوب شده و بهعنوان "حیوانات انسانی" مورد تحقیر قرار میگیرند.
نابودی غزه توسط اسرائیل ناقوس مرگ نظم جهانی را که در قوانین و مقررات بینالمللی بیان میشد به صدا درآورد؛ هرچند این نظم در گذشته بارها توسط آمریکا در جنگهای امپریالیستی با ویتنام، عراق و افغانستان نقض شده بود اما حداقل نوعی دیدگاه آرمانشهری (اتوپیایی) در سطح بینالمللی به رسمیت شناخته میشد. آمریکا و متحدان غربیاش نه تنها تأمینکننده سلاح برای تداوم نسلکشی هستند بلکه خواسته اکثر کشورها برای پایبندی به قوانین بشردوستانه را نیز پایمال میکنند.
پیامی که این سیاست به همه ارسال میکند روشن است: برای ما دیگر نه شما ارزشی دارید و نه قواعدی که فکر میکردید محافظ شما هستند. اگر سعی کنید از مایی که همه چیز داریم چیزی را دریغ کنید، همهتان را خواهیم کُشت.
پهپادهای نظامی، هلیکوپترهای جنگی، دیوارها و موانع، چکپوینتها، سیمهای خاردار، برجهای دیدهبانی، مراکز بازداشت، اخراجها، خشونت و شکنجه، ممنوعیت صدور ویزا، زندگی زیر نظام آپارتاید که به معنی "غیرقانونی" بودن است، از دست دادن حقوق فردی و نظارت الکترونیکی بر مهاجران مستأصل در مرز مکزیک یا کسانی که سعی دارند وارد اروپا شوند… همه اینها که از مدتها پیش برای فلسطینیها چیزهای آشنایی هستند، امروزه به همان مقدار برای همگان نیز آشنا جلوه خواهند کرد.
اسرائیل، همانطور که رونن برگمن در کتاب "قبل از همهْ برخیز و بکُش" اشاره میکند، "بیشتر از هر کشور دیگری در جهانِ غرب ترور کرده است"؛ اسرائیل از نسلکشی نازیها برای تقدیس قربانی نشاندادن موروثی خود و توجیه دولت استعمار استیطانی که برقرار کرده، توجیه آپارتاید، کمپینهای قتلعام و نسخه صهیونیستی "فضای حیاتی" نازیها (Lebensraum) استفاده میکند.
پریمو لوی، که از آشویتس جان سالم به در برد، بههمیندلیل هولوکاست را "منبع پایانناپذیر شَرّ" توصیف میکرد که "به شکل نفرت در بازماندگان ادامه مییابد و به هزاران شیوه، برخلاف خواست همه، بهصورت تشنهی انتقام بودن، فروپاشی اخلاقی، نفی، فرسودگی و تسلیم ظاهر میشود".
نسلکشی و قتلعامهای دستهجمعی تنها مختص آلمان فاشیست نیست. آدولف هیتلر همانطور که اِمِه سزِر در "گفتاری درباره استعمار" مینویسد، «تنها به این دلیل استثنایی جلوه کرد که ناظر بر "تحقیر سفیدپوستان" بود». اما نازیها، همانطور که او مینویسد، تنها "رویهی استعمارگرانهای را اعمال کردند که تا آن زمان منحصراً در برخورد با عربهای الجزایر، کارگران هندی و سیاهپوستان آفریقا بهکار گرفته میشد".
کشتار ارتش آلمان در هررو و ناماکوا[1] یا نسلکشی ارمنیها، قحطی بنگال در سال ۱۹۴۳ - که وینستون چرچیل، نخستوزیر وقت بریتانیا، مرگ سه میلیون هندو در قحطی را با گفتن این که آنها "مردمی وحشی با دینی وحشی" هستند بیاهمیت جلوه داد - و همچنین پرتاب بمبهای اتمی بر روی اهداف غیرنظامی هیروشیما و ناگازاکی، گواه چیزی اساسی درباره "تمدن غربی" است. همانطور که هانا آرنت هشدار میداد، "یهودستیزی نمیتوانست به تنهایی منجر به هولوکاست شود. در این کار به توانِ نسلکشی که یک بالقوگی ذاتی دولت بوروکراتیک مدرن است نیاز داشت".
لنگستون هیوز[2] شاعر سیاهپوست آمریکایی میگفت، "سیاهان نیازی ندارند که به آنها گفته شود فاشیسم در عمل چیست. ما این را خوب میدانیم. نظریههای آن درباره برتری شمالیها و اختناق اقتصادیْ مدتها است که برای ما واقعیت دارد".
غرب بر جهان تسلط دارد نه بهدلیل فضیلتهای برتر، بلکه بهایندلیل که از کارآمدترین قاتلهای روی این سیاره برخوردار است.
میلیونها نفر قربانیِ پروژههای امپریالیستی نژادپرستانه در کشورهایی مانند مکزیک، چین، هند، کنگو، کنیا و ویتنام دیگر گوششان نسبت به ادعاهای بیهوده یهودیان مبنی بر اینکه قربانی بودن آنها منحصر به فرد است بدهکار نیست. سیاهپوستان، رنگینپوستان و بومیان آمریکا نیز در همین وضعیت هستند. آنها نیز هولوکاستهایی را تجربه کردهاند اما این هولوکاستها به دست مرتکبینِ غربی آنها کماهمیت جلوه داده شده یا بهکُل نادیده گرفته شدهاند.
پانکاج نیشرا، نویسنده و روزنامه نگار هندی در کتاب خود "جهان پس از غزه" مینویسد:
"این وقایعی که زیر چشم ما رخ دادند، فرض اساسی هر دو نحلهی مذهبی و روشنگری سکولار را زیر سؤال میبرند: اینکه هر دو معتقدند انسانها ذاتاً 'اخلاقی' هستند؛ امروزه شکی در ما روییده و از درونْ ما را میخورد و هر روز همهگیرتر میشود؛ افرادِ هرچه بیشتری شاهد مرگ و نقصعضو و… هستند و میبینند که با چه سنگدلی، بیتفاوتی، بُزدلی و سانسوری سر و کار دارند . آنها با شوک متوجه میشوند که هر چیزی ممکن است روی دهد و یادآوری جنایات گذشته هیچ تضمینی برای عدمتکرار آنها در زمان حال نیست و اینکه پایههای حقوق بینالملل و اخلاق هیچگونه امنیتی فراهم نمیکند".
قتلعامی که در هولوکاست شاهد بودیم به امپریالیسم غربی هم تعلق دارد. آنها از همان بیماری برتریطلبی سفیدپوستان تغذیه میشوند که باور دارد دنیای بهتر بر پایه به انقیاد کشیدن و ریشهکن کردن نژادهای "پستتر" ساخته میشود.
اسرائیل تجسم اِتنوناسیونالیسمی (قومیتگراییملی) است که راست افراطی در آمریکا و اروپا آرزوی ایجاد آن را برای خود در سر میپروراند؛ دولتی که کثرتگرایی سیاسی و فرهنگی و همچنین هنجارهای حقوقی، دیپلماتیک و اخلاقی را مردود بشمارد. این پیشافاشیستها که شامل ملیگرایان مسیحی هم میشوند، اسرائیل را تحسین میکنند زیرا به کلیه قوانین بشردوستانه پشت کرده تا بتواند نیروی مُهلک و قتّال خود را چشمبسته جهت "پاکسازیِ" جامعه از کسانی بهکار اندازد که آلودگیهای انسانی تلقیشان میکند.
اسرائیل و متحدان غربی آن، همانطور که جیمز بالدوین خاطرنشان کرده بود: «به سمت "احتمالی وحشتناک" پیش میروند؛ جایی که در آنْ ملتهای مسلط که سعی دارند آنچه از اسیران خود دزدیدهاند را حفظ کنند دیگر قادر نخواهند بود در آینه به چهره خود بنگرند؛ آنگاه آشوبی در سراسر جهان به پا خواهند کرد که اگر به پایان زندگی روی این سیاره منجر نشود، جنگی نژادی را به همراه خواهد آورد که جهان هرگز مانند آن را به خود ندیده است».
آنچه کمبود آن بهشدت احساس میشود نوعی شناخت نیست - زیرا خیانت و حیلهگری ما [غرب] و اسرائیل دیگر بخشی از کارنامهی تاریخیمان محسوب میشود - بلکه شجاعتی است که برای نامیدن ظلمت و پلیدیمان و رویگردانی از آنها لازم است. این نابینایی عمدی و فراموشی تاریخی، این امتناع از پاسخگویی در برابر حاکمیت قانون، این باور که ما همیشه حق داریم از خشونتِ صنعتی برای اِعمال اراده خود استفاده کنیم، نشاندهنده آغاز و نه پایانِ کمپینهای قتلعام دستهجمعیِ لشکرهای فزاینده فقرا و آسیبپذیران جهان توسط شمال جهانی است.
[1]در ابتدای قرن بیستم، بین سالهای ۱۹۰۴ تا ۱۹۰۸، ۸۰ درصد جمعیت قوم ناما در نامیبی توسط سربازان آلمانی قتلعام شدند. (حاشیه مترجم فارسی)
[2] شاعر، داستان و نمایشنامهنویس سیاهپوست آمریکایی. او در جنبش مدنی و بهخصوص بهدلیل اهمیتش در «رنسانس هارلم» مشهور است. (حاشیه مترجم فارسی)
- توضیحات
- نوشته شده توسط Administrator
- دسته: Uncategorised
- توضیحات
- نوشته شده توسط Administrator
- دسته: Uncategorised
جنبش نوین
منسوب به هانری سیمون
ترجمه حبیب ساعی (کار مشترک)
با پیشدرآمد (ح.س) و مقدمه هانری سیمون
پیشدرآمد مترجم فارسی
از آنجا که یکی از مبانی نظری ما تئوریزا و تئوریساز بودن مبارزه طبقاتی است، در گذشته بارها به تاریخ چپ رادیکال و ضرورت پیگیری نقد آن اشاره کرده و تلاش داشتهایم مهمترین اسناد این جنبش را بهمرور ترجمه و منتشر سازیم.[1]
یکی از این اسنادْ متن هانری سیمون است که در زیر ترجمه آن را ملاحظه میکنید. ما این متن را همراه مقدمهای نسبتاً مفصل میآوریم که خود هانری سیمون ۳۰ سال پس از نگارش تنظیم کرده بود. اهمیت ذکر این تاریخچه و همینطور افزودن برخی تدقیقات که در [کروشه] آوردهایم از آنجاست که آنچه در جریان عمل به اشارهای قابلفهم است پس از ۵۰ سال ممکن است گنگ و مبهم جلوه کند.
این نوع اسناد از کوران مبارزه بیرون جهیدهاند و بههمیندلیل نوعی از پراتیکِ تئوری یا تئوریِ پراتیک هستند. این متن نه یک متن «تئوری» خالص که جدا از آتش مبارزات، محصول کار آکادمیسینها باشد بلکه «چیزی» است که باید آن را معجون تئوری-پراتیک یا پراتیک-تئوری ارزیابی کرد یعنی جمعبست تئوریکِ پراتیک مشخصی است که در همان لحظهٔ بروز، پراتیک دیگری میشود.
این متن که دستآخر چندین گروه و گرایش متعلق به چپ رادیکال پسا ۶۸ را گردِ خود جمع کرد بلافاصله مبنای عملیِ فعالیتی شد که امروز ۵۰ سال است ادامه دارد. جمعبندیای که در این ۳۳ ماده آمده در واقع جمعبندی شکست جنبش کارگری در مه ۶۸ محسوب میشود. در زمان نگارش این متن، یعنی سال ۷۴ بخشی از دستاندرکاران و تئوریسینهای جنبش ۶۸ بالاخره پس از چند سال مقاومت و تلاش برای احیای تشکلات قدیم شکست را میپذیرند و بهجای تکرار طوطیوار آموزههای مارکسیسم سنتی چشمها را گشوده و تلاش میکنند واقعیت مبارزات کارگری و اجتماعی را، اینبار بدون عینک ایدئولوژیک احزاب، سازمانها و گروهها بنگرند. آنچه از بررسی اشکال واقعی مبارزات کارگری و آنچه در ۶۸ گذشت و همینطور مبارزات اجتماعی سالهای قبل و پس از آن، بیرون زد یعنی چیزی که در اینجا به عنوان «مظاهر جنبش جدید» از آن نام برده میشود، برای جنبش کهنه و تفکر کهنه غیرقابلرویت و شناسایی بود. آنها اساساً از دیدن اشکال جدید مبارزه ناتوان بودند. آنها در تمام این مبارزات و شورشها همان شِمای قدیمی را مییافتند و امروز هم که ۵۰ سال از آن تاریخ میگذرد، هستند فراوان سازمانها و نیروهایی که کماکان همان تصویر را از مبارزه طبقاتی دارند. آنها جنبش ۶۸ را نه یک شکست بلکه پیروزی تلقی میکنند و چه بسا پیروزی خط مشی خودشان!
بازسازی سالهای ۸۰-۷۰ که اساساً از همینجا و برای پاسخگویی به معضلاتی که ۶۸ عریان کرده بود شکل گرفت، با در خود ادغامکردن برخی مطالبات (البته به نفع سرمایه!) و پیشبردن رفرمهایی که همه به نام آزادیهای فردی و رها کردن جامعه از قیدوبندهای خشک اجتماعی انجام گرفته و بهمرور به جهانیشدن سرمایه منجر شد بهخوبی صحتوسُقم این «پیروزی» را آشکار کرد!
در این متون ما میبینیم که پس از تمام تلاشهای احیای تشکلات قدیم، بالاخره کمونیستها شکست جنبش را پذیرفته و تلاش میکنند از بالای سرِ آوانگارد و پیشگامان که شامل خودشان هم میشد به جنبش کارگری و دیگر جنبشهای اجتماعی بنگرند و کنش مستقیم و بلافصل خودِ زحمتکشان و جنبشهای اجتماعی را مورد نظر و تحلیل قرار دهند.
درعینحال این نگرش که همانطور که قبلاً دیده بودیم در آثار گورتر، پانکوک، روله… و کلاً چپ کمونیست ژرمنی-هلندی مشهود بود، در اینجا به رنگ و بوی شدید اتونومی و استقلال آغشته است. فراموش نکنیم که این جریانات جنبش ۶۸ چندان تجربه اتونومی اعمالشده را (مثلاً آنطور که در جنبش پیکِتِروسهای آرژانتین طی سالهای ۹۰ و اوایل ۲۰۰۰ شاهد بودیم) نداشتند و مظاهر جدیدی که در جنبش نوین پیدا میکردند در آنها امید به امکان یافتن یک پاسخ را برجسته میکرد.
هانری سیمون و ای.سه.او I.C.O[2] (اطلاعات-مکاتبات کارگری) - علیرغم اینکه این تمایل را میتوان در برخی از مقالات نشریه اینجا و آنجا پیدا کرد - کماکان حول خط اولیه یعنی گزارش مستقیم و بلافصل جنبشهای کارگری و اجتماعی و ارائه تجربه دست اول خودِ زحمتکشان پافشاری کردند و مانع از آن شدند که نشریه خودش به یک ارگان سازمانی در خدمت تبلیغ و ترویج یک ایدئولوژی خاص تبدیل شود. این امتناعْ خودْ شاید بزرگترین دستاورد ای.سه.او باشد زیرا به تمام رهروان کمونیسم و جنبش کارگری امکان میدهد بر دوش این تجربه سوار شده و مسیرهای جدید و نوین مبارزه طبقات را، متصاعد شده از این تجربیات بیابند.
اندیشه کمونیسم مسیری تکاملی است که در آغوش و همآغوش جنبشهای کارگری و اجتماعی پیش میرود، به عبارت دیگر نمیتوان امروز هیچ اندیشهای از کمونیسم را که عقبتر از آنچه در این متن آمده باشد، حضوری اصیل و معتبر دانست؛ بدون پاسخهایی که درخور معضلات مطروحه باشند، یا حداقل در این مسیر گامزنند، به دشواری میتوان از کمونیسم سخنی گفت.
ح.س- ۲۰ دسامبر ۲۰۲۴
مقدمه هانری سیمون به نشر ۲۰۰۳
اخذشده از «کتابخانه کوچک ماتریال[3]»
متنی که در ادامه میآید و «جنبش نوین» نام دارد، در دسامبر ۱۹۷۴ توسط گروه بلژیکی پیوندها liaisons منتشر شد. (گروهی فرانسهزبان که در شهرهای لیِژ و بروکسل فعالیت دارد)؛ این گروه با برخی گروههای دیگر و همچنین رفقای بریتانیایی، فرانسوی و هلندی در رابطۀ تنگاتنگی بوده و نتیجه این تماسها منجر به تدوین این سند گشته است. وجود امضای هانری سیمون زیر این متن، تا حدی نتیجه نوعی سوءتفاهم هم محسوب میشود. شرکت واقعی و فعالانه هانری سیمون در بحثها، در ارائه نقطهنظرات و در تدوین و تنظیم این جزوۀ کوچک بیتردید غیرقابلاغماض است اما در عینحال نباید از جمعیبودن ماحصل کار بکاهد! رفقای بلژیکی که مسئولیت عملی نشر این کار را بهعهده گرفتند، به ابتکار خودْ این نوشته را بهعنوان اثری فردی ارائه کردند و متأسفانه این کار وجه جمعیِ تدوینِ متن را پوشاند.
این متن که میتوان آن را نوعی مانیفست تلقی کرد، به دوره بعد از تلاطمات ۱۹۶۸ در فرانسه مربوط میشود. بنابراین در زمان نگارشاش، غلیان و تلاطمی سیاسی بر فضای چپ و چپ رادیکال حاکم بود و هر روز میدیدیم که نیروهای چپْ درگیر فرآیند تجزیه و بازترکیب شدیدی بودند که هیچکدام از دستاندرکاران دور و نزدیک جنبش را بینصیب نمیگذاشت. بااینهمه، باید بر امری تأکید کرد که در این شرایط خودْ تناقضی به حساب میآمد: درحالیکه بسیاری از مبارزین از هر گرایشْ سخت در تلاش بودند با «تشکلیابی» به مسئلهای پاسخ دهند که تاریخِ اخیر همچون سرآغاز یک دورۀ انقلابی در برابرشان قرار داده بود، برعکس از جانب کارفرمایان و قدرت سیاسی تهاجمی وسیع با هدف پاککردن صورت مسئله در جریان بود که قصد داشت آنچه را صاحبان قدرت سیاسی و مالی [در طول این جنبش] به ناگزیر واگذار کرده بودند، بازپسگیرد؛ به عبارت دیگر، هدف این تهاجم برقراری دوباره توازن قوای «متعارف» قدیم میان سرمایه و کار بود. امروز [۲۰۰۳] که بهصورت پسینی به این مسئله مینگریم، ممکن است این خواستِ تشکلیابی پیشگامان و بهاصطلاح آوانگاردهای جنبش را پاسخ ایشان به سرکوبی تلقی کنیم که مبارزین و دستاوردهای مه ۶۸ را هدف حمله خود قرار داده بود؛ ولی آنچه بهویژه این تلاشها برجسته میکرد تداوم فرآیند انقلاب بود. شاید بتوان گفت که تدوین این متن "جنبش نوین"، وجهی از همین گرایش را بیان میکرده، البته نه با اعلام یک رسالت تاریخی یا با آشکار کردن آنچه به نظر میرسید با تحول مناسبات تولید و تحول مبارزات در تطابق باشد، بلکه با استخراج درسهایی که مه ۱۹۶۸ با خود داشت.
خطای بزرگی خواهد بود اگر چنانچه این متن را صرفاً تأملی حول وقایع محدود به فرانسه تلقی کنیم حتی اگر تجربۀ زیستۀ برخی رفقای فرانسویای که در آن روزهای شگفتانگیز حضور داشتهاند مبنای توجه بیشتری باشد که نسبت به آن ابراز داشته شده؛ اینکه در شکلگیری و پیدایش این متن به بحثهایی اشاره میشود که از مشارکت رفقایی تقریباً از همۀ کشورهای اروپای غربی بهرهمند بوده بهخوبی نشان میدهد که حتی رفقایی که رخدادی مشابه را تجربه نکرده بودند، از راه تأمل حول مبارزۀ طبقاتی در کشور خودشان به همین ضرورت رسیدند یعنی به ضرورت بررسی تغییر و تحولاتی که نزد خود شاهد بودهاند. یقیناً ممکن بود این تغییر و تحولات مسیرهای دیگری طی کند که حتماً کمتر از فرانسه جنبهٔ نمایشی و پُرسروصدا میداشت؛ با این حال ممکن بود به رخدادهای فرانسه متصل شوند، همانطور که ممکن بود مه ۶۸ به این تغییر و تحولات در کشورهای دیگر بپیوندد. دور از انتظار نمیبود که شرایط اقتصادی-اجتماعی مشابه یعنی شرایطی که در کشورهای مختلف اروپای غربیِ آن زمان وجود داشت، مجموعاً به رفتارها و اَشکال مبارزاتی مشابهی منجر شود، هر چند که وضعیت تاریخیِ محلی مسلماً موجب بروز اَشکال خاصی از مبارزات میشد.
بنابراین چندان تصادفی نبود که مباحث میان رفقایی که هر کدام به تحلیل مبارزات در کشور خود میپردازند و تحولات اقتصادی و اجتماعی کشور خود را تجربه میکنند به چنین متن مشترکی رسیده و به آن چنین عنوانی بدهند؛ مضافاً که آنها این عنوان را ابداع نمیکردند و هیچ نوع حق پدری هم نسبت به آن نداشتند. عنوان «جنبش نوین» قبلاً از جانب تئوریسینهای جنبش کمونیسم شورایی - که برخی از رفقا از این افق میآمدند - بکار گرفته شده بود. بهطور کلی، این تئوریسینها بین جنبش کهنۀ کارگری (جنبشی که حول جنگ جهانی اول در احزاب و سندیکاها نمود مییافت و تلاش کرد [پس از آن] در کارکردِ کاملاً تثبیتشدهٔ مدیریت سرمایهْ به حیات خود ادامه دهد) و جنبش نوین کارگری (جنبشی خودسازماندهیشده در خدمت دفاع از منافع خاص زحمتکشان) مرزی ترسیم میکردند؛ همچنین این جنبش نوین کارگری برای رشد خود میبایست با ساختارهایی بجنگد که عملکرد سرکوبگرانهشان هرچه بیشتر آشکار میشد.
گروه ICO (اطلاعات-مکاتبات کارگری) که در صدد بود در فعالیت خود به وجه انترناسیونالیستی توجه بیشتری مبذول دارد، تماس با گروههای خارجی را در صدر فعالیتهای خود قرار داد - گروههایی که مشخصاً از اروپای غربی میآمدند و حتی اگر نسبت به هم سمتگیریهای گوناگونی داشتند، درعینحال وجود مبانی مشترک استوار به آنها اجازه میداد وارد بحثهای پُردامنهای با یکدیگر شوند – و بر همین اساس هر ساله دیدارهای بینالمللیای را سازماندهی کرد.
عموماً آنچه در مرکز تبادل نظرات قرار داشت نه فعالیت خاص و مواضع گروهها بلکه گزارشها و مباحث مربوط به مبارزۀ طبقاتی در سطح هر کشور بود.
در دورهٔ پسا جنبش ۱۹۶۸، زمانیکه گروه ICO از هم پاشید، کسانی که بهخاطر عدم توافق سیاسی حول مسیر تحول مبارزۀ طبقاتی و ارادههای تشکیلاتی منتج از آن نگرانی داشته و بههمینجهت از قدم نهادن در این مسیر مبارزاتی دوری جسته بودند، بر آن شدند که این تماسهای بینالمللی را حفظ کرده و به سازماندهی دیدارهایی از این نوع همت گمارند.
در یکی از این نشستها که در روزهای ۱۳، ۱۴، ۱۵ آوریل ۱۹۷۴ در بولونیْسورمِر (فرانسه) برگزار شد رفقایی از آلمان، بریتانیا، استرالیا، بلژیک، هلند، سوئد و فرانسه در آن شرکت کردند.
رفقای انگلیسی کسانی بودند که با گروه Solidarity (همبستگی) در ارتباط بوده ولی کماکان به مبانی مبارزه طبقاتی اعتقاد داشتند و در این گروهْ اپوزیسیون «خط کاستوریادیس» تلقی میشدند؛ خودِ «همبستگی» که نخواسته بود به شکل رسمی در دیدار حضور یابد، به اعضایش اجازه داده بود که اگر مایلند منفردانه در آن شرکت جویند؛
هلندیها را گروه کمونیست شورایی Acte et Pensée [اقدام و اندیشه] تشکیل میدادند؛
به بلژیکیهای گروه پیوند که در شروع مطلب اشاره کردیم؛
استرالیاییها به نمایندگی از طرف گروهی از شهر بریزبَن به نام Self Group [گروه خودمدیریتی] آمده بودند و آلمانیهای شرکتکننده از جریانی نزدیک به آنها بودند که در برلن شرقی نشریهای به نام Schwarze Protokolle [پروتکل سیاه] منتشر میکردند؛
فرانسویها هم همگی از جریان «مخالف درونی» ICO بودند. مابقی افراد، کسانی بودند که با ICO ارتباط داشته و عمدتاً بهطور فردی در آنجا شرکت میکردند.
بخش نسبتاً مهمی از مباحث پس از آنکه یک گزارش طولانی از مبارزات در هر کشور ارائه گشت، به صحبت در مورد «جنبش نوین» مبارزاتیای اختصاص داده شد که از تحلیل این مبارزات و سمتگیریهای آن استخراج میشد. متن منتشر شده در اواخر سال ۱۹۷۴ مجموعۀ آنچه در این تبادل نظرات توسط کل شرکتکنندگان بیان شده بود را شامل میگشت. این متن را رفقای انگلیسی، بلژیکی، هلندی و فرانسوی در شکلی که ملاحظه میکنید تنظیم کردند.
اضافه کنیم که کمی بعد، این متن بهنوعی منشور شبکهای به نام Echanges et mouvement (تبادلات و جنبش) شد که بر روی این پایۀ بینالمللی شکل گرفت. اولین شماره بولتنِ «تبادلات و جنبش» در پایان همان سال، به دو زبان فرانسه و انگلیسی منتشر شد (بولتن طی چندین سال از چند برگ پلیکپی تجاوز نمیکرد)... ممکن است برخی با خواندن این متن، چنین قضاوت کنند که مشخصاً تحت تأثیر جوشش و غلیان ایدههایی شکل گرفته است که بر مه ۶۸ و چند سالِ پس از آن حاکم بوده و مهر آن دوره را بر پیشانی دارد. آنچه مسلم است، امروز که سی سال از آن دوره میگذرد، هر خوانندهای بنا بر درک و تحلیلش از مبارزات کنونی آنرا میسنجد. تاجاییکه به «تبادلات و جنبش» مربوط میشود باید اذعان داشت که علیرغم هر اعتباری که میتوان برای این نوع ایرادها قائل شد، این متن عمدتاً یکی از پایههای فعالیتی است که تاکنون ادامه یافته و بیانگر تمایلات جنبش مبارزاتی است؛ تمایلاتی که برای تثبیت خود، مثل همان روزها، با دشواریهای فراوانی روبهروست اما طی این سی سال توانسته خود را هرچند مقطعی اما بهوضوح آشکار سازد.
هانری سیمون - ژانویه ۲۰۰۳
جنبش نوین
۱. مبارزات علیه حاکمیت سرمایهدارانه که تحت اَشکال مدرن و متنوع خود تمام دولتهای جهان را فراگرفته خبر از گرایشات جدیدی میدهد که در گسست کامل از آن چیزی است که تا ابتدای قرن بیستم شاهد بودهایم.
۲. مشخصۀ مشترک و اساسی این گرایشات در این است که خودِ کسانیکه مبارزه میکنند کلیت منافع خاص خود را در همۀ شئون زندگیشان چه در کنش و چه در اندیشه، راساً در دست میگیرند.
۳. مختصات آنچه ممکن است تغییر و تحولی ریشهای در مناسبات اجتماعی باشد، در واژگونیهای خودِ سرمایهداری، در بحرانها و تلاشهایی که برای انطباق خود میکند ترسیم میشوند. این مختصات میتوانند در شکل انفجارهای مجزا و تکافتاده بیرون جهیده و بهسرعت توسط منافع حاکم از میان بروند، یا ممکن است خطسیرهای کندی را ترسیم کنند که کموبیش با رفرمهایی مسدود میشوند.
۴. در تمام زمینههای فعالیت بشری، در همۀ کشورها، چه در مقیاس فردی و چه در سطح جماعتهایی که افراد در آنها درگیرند، کموبیش میتوان مشاهده کرد مبارزاتی که در خودِ محلهای استثمار انسان توسط سرمایه - یعنی موسسات تولیدی - جریان دارند کماکان اساسی ماندهاند؛ اما تجلی و ظواهر این گرایشات، بیان خود را در همه عرصهها و در اشکالی مشابه ظاهر میکنند. رودرروییهای اجتماعیای که به همه حوزههای زندگی اجتماعی گسترش یافته، نشان میدهد که نهتنها نمیتوان اتونومی و استقلال را محدود نمود بلکه این اتونومی است که همه چیز را واژگون میکند.
۵. پایانِ کلیِ کارِ ازخودبیگانهشده، درنتیجه پایان استثمار، پایان هرگونه سلطه انسان بر انسان، کلیت مناسبات اجتماعی را تغییر خواهد داد. اگر چنین چیزی صحیح باشد، این نیز کاملاً صحیح خواهد بود که مبارزات در همۀ عرصهها، همزمان و در خلال جریان خود کلیت مناسبات اجتماعی را تغییر خواهد داد.
۶. این گرایشها به اتونومی و استقلال در اَشکال اصیل و بدیعی که به خود میگیرند، چه باز و آشکار، چه پخش و مبهم، با مجموعۀ ساختارهای دنیای سرمایهداری یعنی دولت، احزاب، سندیکاها، گروهبندیهای سنتی و کل نظام ارزشی جامعۀ استثماری، تصادم پیدا میکنند. نتیجه این وضعیت، درگیریهایی است دائمی، هم برای افراد و هم برای گروههای اجتماعیای که به آنها وابسته هستند. از این درگیریها میتوان نتیجه گرفت که مظاهر گوناگون جنبش نوین به مصاف تمام اَشکال نخبهگرایی، پیشگامگرایی و آوانگاردیسم میروند: این مظاهر درصددند که هرگونه سلسلهمراتبی را ویران کرده، اَشکال جدیدی از روابط بین خودِ افراد، بین افراد و تشکلات مبارزاتی و همینطور بین خودِ تشکلات بنا نهند.
۷. این مبارزات و این گرایشات با برخی مبارزات و گرایشاتِ گذشته پیوند خوردهاند؛ مثل ظهور شوراهای کارگری یا همانندِ آن، در تمام دورههایی که مبارزات اجتماعی پایههای نظام را به خطر انداختهاند؛ شناخت، مطالعه و تامل دربارۀ این وقایع، عنصری از شناخت ما از زمان حال را میسازد؛ اما ما فکر نمیکنیم که این کارِ اطلاعاتگیری، تحلیلی و تئوریپردازی، میباید معطوف به تعریف الگوهایی برای مبارزه باشد. آنچه بهناگاه از یک مبارزه بیرون میجهد، از ضرورتهای آن مبارزه برمیخیزد و بنابراین نمیتواند به دردِ اهداف سایر مبارزات بخورد، یا معیاری برای سنجش چیزی باشد که از مبارزات دیگر تراوش خواهد کرد.
۸. عناصر یک جهان جدید تمایل دارند که دائماً از کارکرد خودِ نظام سرمایهداری متصاعد شوند. این عناصر درعینحال هم بهواسطه این کارکرد تولید میشوند و هم برایش ضرور هستند؛ مثلاً ابتکارِ عملِ فردی و جمعیای که در بدو امر برای به کار انداختن موسسه سرمایهدارانۀ مدرن ضرورت داشته؛ اَشکالی که از کارکرد سیستم متصاعد میشوند صرفاً میتوانند اَشکالی ناپایدار و گذرا باشند و مُهر جامعهای که در درون آن رشد کردهاند را بر پیشانی دارند؛ مثلاً متوقف کردن واحدهای وسیع توسط جنبشهای خودبهخودی در یک حوزه، اعتصاب فعال، مقاومت در برابر کار، جنبشهایی با هدف بهبود شرایط زنان یا برای رسیدگی به وضع محلهها و غیره. تأکید بر وجود این عناصر و تحلیل نوع رشدی که داشته و اَشکالی که به خود گرفتهاند اهمیت دارد؛ [اما] بیهوده است که کنشهای اتونوم و مستقل را علامت فوری انقلاب تلقی کرده و به تمجید آنها بنشینیم؛ همانقدر هم بیهوده است که به بهانه منزویشدنشان که در نهایت آنها را به سوی کمک به تحکیم نظام سوق میدهد، مادام مورد انتقادشان قرار دهیم. بهجایِ گروههای سنتیای که در هر اعتصابْ انقلاب موعود را میدیدند، یا [برعکس] آنرا تحت عنوان «رفرمیستی بودن» افشا میکردند، گروههای زیرکتر و ظریفبینتری نشستهاند که اَشکالی از مبارزات «تاکتیکی» مثلاً رادیکالتری را پیشنهاد میدهند.
۹. کنشهای اتونوم و مستقل، چه مورد تمجید بوده باشند و چه مورد نکوهش، جز بهندرت بهمثابه اولین نشانههای یک جنبش نوین در نظر گرفته نشدهاند یعنی جنبشهایی که سازماندهی آن فقط میتوانست در خود جریان مبارزه پدید آمده و رشد کند. عملاً تلاشهایی که جهت تحلیل این کنشها صورت میگیرد، سعی دارند شکست آنها را یا به «نبود تشکیلات» و عدم وجود یک حزب انقلابی نسبت دهند یا به «کمبود آگاهی» و تأخیر ایدئولوژیک و غیره. همۀ این نقدها در واقع از شِماهای قدیمی یا سنتیای نشأت میگیرند که هر اتفاقی را بر مبنای معیارهای تعریفشده توسط نخبگان انقلابی میسنجند. این نخبگان قرار است در لحظۀ موعد و از طرق مختلف، نقشی مرکزی در انقلاب ایفا کنند. آنها میبایست در انقلاب کارگری، نویددهنده بحرانها و ترسیمکننده راه رهایی باشند یعنی دقیقاً به همان نحوهای که بورژوازی در زمان خودش رفتار کرد. انقلاب اگر بهمثابه رخدادی یگانه درک شود، [گویی] قدرت جادویی تغییرشکلِ کلی و خشن تمامِ مناسبات اجتماعی را در اختیار دارد: کافیست نیرویی بهحدکافی خشن بتواند حلقهای تکافتاده از زنجیرۀ سلطۀ سرمایهداری جهانی را منهدم ساخته و از آنجا همه چیز میبایست در جامعۀ کمونیستی بغلتد.
۱۰. جنبش نوین با آنچه ما جنبش قدیمی مینامیم در تقابل قرار میگیرد. این جنبش قدیمی، از الگوها و اوضاع دورۀ تاریخی ابتدای قرن هجدهم تا ابتدای قرن بیستم، یا تا حولوحوش جنگ ۱۹۱۴ برمیخاست. تا جنگ جهانی اول ممکن بود ایدهها و مفاهیمی را که در آن دوره ظهور کرده بودند، معتبر ارزیابی کرد؛ [اما] آنچه در آن زمان، در احزاب یا سازمانهای سوسیال-دموکرات، بولشویکها و سندیکالیستها میتوانست انقلابی به نظر برسد، نشان داد که این انقلاب صرفاً انقلابی در شکل سرمایهداری بوده (سرمایهداری بوروکراتیک برنامهریزیشده بهجای سرمایهداری لیبرال) چراکه سلطۀ سرمایه و استثمار کار را دستنخورده باقی گذاشت.
۱۱. از جنگ جهانی اول به بعد به نظر میرسد که جنبش قدیمی بهمرور هرچه کمتر با اوضاع ناشی از سرمایهداری که به این صورت ترمیم شده، در تناسب باشد. جنبش نوین از همان اولین مظاهرش، نهتنها علیه اَشکال قدیمیِ جنبشِ قدیمی - که [تازه] ممکن بود هنوز مثل حالت شوراهای کارخانهها در ۱۹۱۷ در روسیه و سرانجامشان در کُرنشتات، حاوی توهمات انقلابی باشند - قد علم کرد؛ جنبش نوین نهتنها وجود چیزی که میتوان زیر عبارت پیشگام و آوانگارد (احزاب، گروهها) گنجاند را زیر سئوال برد، بلکه حتی درک و برداشت [سنتی] از انقلاب را نیز به پرسش کشید. جنبش قدیمی، بهمثابه [حافظ و] نگهدارندهٔ بالفعل یا بالقوۀ قدرت سرمایهداری، کاری از دستش ساخته نیست مگر آغاز کردن مبارزهای تا سرحد مرگ علیه هرگونه تجلیای از جنبشِ نوین، با هدف جذب یا تخریب خشونتبار آن.
۱۲. در حال حاضر یکی از مشخصههای اساسی جنبش نوین در نحوه برخورد کسانی است که در مبارزهاند و [دیگر] از مطالبه کردن از اشخاص، گروهها و نهادهایی که بیرون از آنها قرار دارند [و بالاسر تلقی میشوند] دست کشیدهاند یعنی از والدین در خانواده، از شوهر در زوج زناشویی، از معلم و استاد در مدرسه و دانشگاه، از کارفرما در کارخانه، از سندیکا در مبارزات [کارگری]، از احزاب یا گروهها[ی سیاسی] برای کار عملی یا کار تئوریک و غیره. شکل مبارزه[ی جدید] غالباً تمایل دارد که پراتیکِ همان چیزی باشد که مطالبه میکند. گرایش جدید بر این است که به جای تقاضا کردن و منتظر ماندن، باید آنچه را میخواهیم خودمان در دست بگیریم و انجام دهیم.
۱۳. بارزترین تجلیات و مظاهر این گرایش، در اشکال جدید مبارزۀ طبقاتی و گسترشی است که کشمکشهای طبقاتی بین مسلطها و تحتسلطهها را به کلیه ساختارهای جامعه میکشاند. این رویاروییها میان همۀ کسانی که – با هر انگیزهای - برای کارگران دست به عمل میزنند و کنشی که خود استثمارشدگان پیش میگیرند شکافی ترسیم میکنند. میتوان این اشکال متنوع را در همۀ تلاشهایی دید که بیانگر مبارزۀ بیچشمداشتِ افراد برای خودشان و به دست خودشان است: اقداماتی نظیر دفعکردن و کنار زدن سندیکاها، سازماندهی زیرزمینی مبارزات، اقداماتی جهت [برقراری] پیوندهای افقی و رفتارهای جدید دانشآموزان، زنان، همجنسگرایان و کارگران در برابر کار و غیره.
۱۴. یکی از دادههای ثابت تشکلات این بوده که خود را بهعنوان [کلِ] جنبش کارگری در نظر بگیرند و تاریخ جنبش کارگری را همان تاریخ تشکلات تلقی کنند. جنبش نوینْ [برعکس] تاریخ خاص خود را که در نهایت چیزی جز تاریخ جنبش خودِ زحمتکشان نیست، بسط میدهد، تاریخی که تاکنون توسط کسانی که صرفاً فعالیت «انقلابی» خودشان را تاریخ [به معنای کامل کلمه] میانگاشتند، کتمان شده بود.
۱۵. جنبش کهنه نمیتواند مظاهر مختلف جنبش نوین را در نظر آورد مگر آنکه آنها را به بند اهداف سیاسی خود بکشد؛ عموماً به محکوم کردن صافوساده آنها با برچسبهایی مثل «رفرمیستی»، «ناآگاهانه»، «حاشیهای» و غیره اکتفا میشود... اما نیروی جنبش نوین به حدی است که پیروان جنبش کهنه را وادار میکند برای حفظِ کموبیشِ موقعیتی که به خود داده یا [دیگران] برایشان قائل شدهاند، متنوعترین بندبازیها را به جان بخرند. معمولاً تغییر و تحولات یا کشمکشهایی که در بطن احزاب یا سندیکاها پیشمیآید یا انشعاباتی که در احزاب و گروههای مختلف شاهد هستیم را میتوان بر اساس تلاشهایی توضیح داد [که پیروان جنبش کهنه] برای تطابق دادن مواضع بنیادین [خود] با خصلتهای جدید جنبشهای مبارزاتی، از طریق کجکردن و پیچاندنشان بنابر منافع خود، انجام میدهند.
۱۶. برخی [از پیروان جنبش کهنه] بهطرزی خستگیناپذیر همان طرحها[ی قدیم] را تکرار میکنند، انگارنهانگار که جهان سرمایهداری در طول ۱۵۰ سال گذشته عمیقاً تغییر کرده است؛ اما دیگرانی در تلاشاند که خود را [با تغییر شرایط] انطباق دهند، به اینترتیب شاهد جریان دوگانهای هستیم:
الف) کسانیکه میخواهند به برخی مبارزات خاص ارزشی مطلق بدهند: به این ترتیب میتوان شاهد شکوفاشدن تئوریهایی بود که مبارزات جوانان، زنان، دانشجویان، بهحاشیهراندهشدگان و غیره را برجسته میکنند؛ برخی امتناع از کار و تخریب محلهای کار را بهعنوان تنها علامت پیشدرآمد انهدام سرمایه تلقی میکنند؛ دیگرانی میخواهند مفهوم طبقۀ کارگر را تنها به پرولتاریای کارخانه محدود سازند و دست آخر هستند کسانی که دیگر منکر وجود چیزی به اسم مبارزۀ طبقاتی میشوند چراکه همه افراد را قربانیِ یک ازخودبیگانگیِ جهانشمول میبینند.
ب) کسانیکه برعکس، هرگونه خاصبودگی را به دور افکنده و میکوشند توضیحی کلی را حفظ کنند؛ آنها به نوآوری در زبان و تئوری دست میزنند، تحول سرمایه و تحول مبارزۀ طبقاتی را کموبیش [در گفتار خود] ادغام میکنند اما درعینحال مهمترین خصیصه جنبش نوین را مردود میشناسند: یعنی از پذیرش اتونومی در تمام زمینههای فعالیت مبارزاتی، بدون استثنا طفره میروند.
۱۷. [البته] از همۀ این تلاشها هم نباید چشم پوشید، چراکه گاهی به استخراج و روشنکردن معنا و مفهوم مظاهر جدیدِ اتونومی و همینطور به برجسته کردن ابهامات و حدوحدود آنها در جامعۀ سرمایهدارانه کمک میرسانند؛ اما نباید به این تئوریها، ایدهها یا فعالیتهای گروهی بهخاطر مباحث پُرشوری که در درون این محیطهای بسته «پیشگامان انقلابی» در میگیرد، اهمیتی داده شود که غالباً بیش از حد مبالغهآمیز به نظر میرسند. مضافاً به اینکه خودِ طبقۀ مسلط، این بحثها و ایدههایی که از آنها حاصل میشود را، گذشته از اینکه نویسندگانشان دربارۀ آنها چه میاندیشند، مثل هر چیزی که در جامعۀ سرمایه رشد کند، مال خود میکند: [بهطوریکه] خودِ پیشاهنگ هم دستآخر کورهای خواهد شد که در آن یک ایدئولوژی تدوین میشود، ایدئولوژیای که در نهایت به دست ساختارهای پرداختهشدهٔ جنبش کهنه میافتد.
۱۸. در مبارزات، مداخلۀ این پیشگامان [در بهترین حالت] به یک وضعیت یکسان منجر میشود. چنین ادعا میشود که [این مداخلات] در همۀ زمینهها نتایج فراوانی برای این مبارزات به همراه دارد. اما در عمل، همه چیز به شیوهای کاملاً متفاوت از آنچه آنها فکرش را میکردند، اتفاق میافتد. گاهی کسانی که پیشگامان میخواستند از ایشان ابزارهایی برای اهداف سیاسی خود بسازند، وضعیت را واژگون میکنند و نیاتِ خیرِ جهتدار [پیشگامان] را به ابزارهای مبارزۀ خاص خویش تبدیل میسازند. گاهی برعکس [ و باید اذعان داشت] در اکثر اوقات، این مداخلات صرفاً موجب کندکردن رشد مستقل و اتونوم مبارزه میشوند. در اینجا هم، احزاب یا سندیکاهایی که پیشگامان مدعی بودند پشت سرشان میگذارند، از مداخله آنها برای جهت دادن و سرکوب کردن این اتونومی سود میجویند؛ اتونومی و استقلالی که در بدو امر قرار بود [دخالت] پیشگامان کمکی به آن باشد.
۱۹. علیرغم [تمام] اختلافاتی که ممکن است این گروهها در تئوری و عمل خود با هم داشته باشند، حتی اگر بهطرزی وحشیانه به جان یکدیگر بیفتند، همگی در یک ویژگی اساسی مشترکاند: اینکه نمیگذارند کسانی که خودْ مبارزه میکنند این امکان را داشته باشند تا راساً و برای خودشان به حلوفصل کلیت شرایطی بپردازند که در آن درگیرند (آکسیون، سازمان، هدف، تاکتیک، تامل، چشمانداز). حداکثرش این است که برای آنها [حق] تصمیمگیری در کنش و سازماندهی بهرسمیت شناخته میشود، اما از پذیرش اینکه آنها خودشان از «آگاهی به مبارزه» برخوردار باشند و بهخصوص تئوری و چشماندازها [را درک کنند]، سرباز زده میشود. این نحوه عمل، [بهمنزلۀ] پذیرفتن تقدم و اولویت برخی قالبهای فکری نسبت به خودِ عمل است. بهاینترتیب متخصصینِ تأمل و کارشناسانِ اندیشۀ سیاسی دوباره بدل به مافوقِ سلسلهمراتبیِ کسانی میشوند که عمل و اندیشهشان تفکیکناپذیر است؛ این [تفکیکناپذیر بودن عمل و اندیشه] دقیقاً ویژگی خاص هر هستیای است که از دل جماعتی که در آن درگیر است، در فرآیندِ مبارزه علیهِ سلطه اجتماعی بیرون میزند. گروههای متعددی را میتوان مشاهده کرد که اتونومی مبارزات را صرفاً بهشرطی میپذیرند که پیشاپیشْ کارشناسان آن را در «جهت سوسیالیستی، انقلابی» ارزیابی کرده باشند.
۲۰. جنبش نوین، چیزی نیست که چند نفر، گیریم پرتعداد، سازمانیافته، ساختاریافته و «هماهنگ»، قادر باشند برای «رهایی» بقیه بسازند و به آن فکر کنند؛ [بلکه] چیزی است که همهکس یا همگان به دستِ خودشان، در مبارزۀ خودشان، برای مبارزه خودشان و در جهت منافع خودشان میآفرینند. فرارَفت از خاصبودگیها، وحدتیابی مطالبات، پشتسرگذاشتنشان [از طریق ادغام در] مسائل عمومیتر، اساسیتر، [گسترش] چشماندازهای مبارزه، همۀ اینها فقط میتواند، در یک لحظۀ خاص، در خودِ مبارزه تولید شود. سندیکاها همیشه از اتحاد، گروهبندیهای جبههای، کمیتهها، و غیره.دم میزنند؛ در هر اعتصابی که اتونومیِ کنش [مجالِ] بروز یابد، دیگر هیچکس از این موضوعات صحبت نمیکند، چراکه مبارزه امر همۀ کارگرانی است که در حرکتاند.
۲۱. ظهور جنبش اتونوم مفهوم حزب را متحول کرده است؛ حزبِ «رهبریکنندۀ» دیروز خود را «پیشاهنگ انقلابی» پرولتاریا تعریف کرده و مدعی یکیبودن با پرولتاریا بود؛ این «بخش آگاه پرولتاریا» میبایست برای ارتقاء «آگاهی طبقاتی» که [گویا] علامت اساسی پرولترهایی است که به صورت طبقه تشکل یافتهاند، نقشی تعیینکننده ایفا کند؛ [اما] وارثین مدرن حزب که بهخوبی متوجۀ دشواریِ حفظ چنین موضعی هستند بر آن شدند که برای جبران آنچه ضعف و کمبود کارگران ارزیابی میکنند، «وظیفه»ای کاملاً مشخص و دقیق بر دوش حزب یا گروه بگذارند با این مضمون: رشد و گسترش گروههایی متخصص در [زمینه] مداخلات، [برقراری] پیوندها، [ارائه] کنشهایی نمونهوار و توضیحات تئوریک و غیره ولی این گروهها هم دیگر نمیتوانند در جنبش مبارزاتی این کارکردِ سلسلهمراتبیِ متخصصین را اِعمال کنند. [چرا که] جنبش نوین، یعنی جنبشِ کارگرانِ در مبارزه، تمام این عناصر را، گروههای قدیمی را همچون گروههای جدید، در برابری و همعرضیِ کاملی با کنشهای خاصِ خود میبیند. این جنبش از هر آنچه عرضه میشود، چیزی [را که به کارش میآید] وام میگیرد و آنچه را هم که به دردش نمیخورد به دور میافکند. تئوری و پراتیک دیگر [نه دو چیز جدا از هم بلکه] عنصری واحد و مشابه از پروسۀ انقلابی جلوه میکنند که هیچکدام بر دیگری تقدم یا تسلطی ندارد؛ پس هیچ گروه سیاسیای نقشی اساسی برای ایفا کردن ندارد.
۲۲. انقلاب یک فرآیند است. آنچه [در اینجا] توانستهایم دربارهاش ذکر کنیم، چیزی جز اولین مظاهر آن در تمام زمینههای اجتماعی نیست. هیچکس نمیتواند [از پیش] چیزی در مورد مدت، آهنگ و اَشکالی که به خود خواهد گرفت، بگوید. مظاهر انقلاب بهصورت گریزناپذیری خشونتآمیز خواهند بود، چراکه هیچ طبقهای بدون آنکه با تمام قوا مقاومت کند اجازه نخواهد داد از او سلبمالکیت شود. اما این نبرد [همچون] نبردهای منظم و صفآراییشدهای نخواهد بود که در پایان آنها شاهد فروپاشی ارتشهای سرمایه و استقرار «ساختارهای انقلابی» باشیم؛ بیشتر با مجموعهای از رخدادها روبهرو خواهیم بود که بدون آنکه بتوان مکان، زمینه یا شکلشان را پیشبینی کرد همۀ ساختارهای اجتماعی را در سراسر کرهٔ ارض هدف قرار خواهند داد و بدونشک ناگهانیبودنشان همانقدر شگفتانگیز خواهد بود که خصلتشان؛ هیچکدام از این رخدادها آن گسستِ عمومی و خشنی نخواهد بود که انتظارش کشیده میشود بلکه ممکن است فقط عنصری باشد که در ظاهر هم، هیچ ربط مستقیمی با دیگر عناصر نداشته باشد. امروز هیچکس نمیتواند ادعا کند که انقلاب روسیه، انقلاب اسپانیا، شورشهای کشورهای شرق (مجارستان، لهستان)، مه ۶۸ در فرانسه، انقلاب [به معنای کامل کلمه] بودهاند. با این وجود هر یک از این رخدادها عمیقاً مُهر خود را بر تحول سرمایه و فرآیند انقلابی زدهاند. کافیست به جهان امروز بنگریم تا ببینیم که انقلابها به معنای ژاکوبنی کلمه، بیش از پیش به پسزمینه میروند، درحالیکه خودِ فرآیند انقلابی قویتر از پیش ظاهر میشود.
۲۳. این درک از انقلاب که آن را [بهمثابه] رخدادی واحد میبیند، نه فقط [همچون شبح] به گشت و گذار بر فراز نظریههای کهنۀ مارکسیستی یا آنارشیستی ادامه میدهد و کماکان در نخ فتح دولت یا نابودی آن از طریق یک رویارویی مستقیم است بلکه شامل تمام جانشینهای کموبیش نونوارشدۀ این تئوریها هم میشود. جنبش کهنه گنجینههای نبوغ و خلاقیت و تلاشهای بیحدوحصری را در جهت ساختن تشکل مناسب بهخرج میدهد، خواه به کمک دستورالعملهای کهنه (انواعِ لنینیسم، نئو-آنارشیسم)، خواه جدید (بهحاشیهراندهشدگان، کمیتههای گوناگون، کمونها)، یا اینکه به اسم «مقتضیات» تئوریک و پراتیک مبلغ یک نخبهگرایی جدید میشود.
۲۴. به موازات [اینها]، تشکلاتی به فراخور مبارزات یا اوضاع و احوال رشد میکنند که وظیفۀ معینی بهعهده میگیرند، [مدتی فعالیت میکنند و سپس] متلاشی شده و در جایی دیگر، به شکلی متفاوت، از نو خود را جمعوجور میکنند. آنها غالباً خصلتهای مبهمی دارند، زیرا بهواسطه اعضایی از گروه به تحرک میافتند که از آوانگاردیسم هم چندان دور نبوده و تمایل دارند جای کسانی که خود در حال مبارزه هستند را بگیرند. اما هرچه میگذرد، وجود این نیروها بهصورت تنگاتنگی به یک مبارزه [مشخص] گره میخورد و آنها مجبور میشوند منافع کسانی که در مبارزه هستند را انتقال داده و تحت کنترل ایشان باقی بمانند. تمام تلاش [این نوع گروهبندیهای سیاسی]، چه بهمنظور بقای خود بعد از [دوره] مبارزه باشد، چه برای اینکه سمتوسوی دیگری به خود بدهد و یا [احیاناً] برای ملحق شدن به یک سازمان سیاسی، همواره به شکست منجر شده و اغلب مرگشان را رقم میزند.
۲۵. افرادی که برای منافع خاص خود در مبارزه هستند بیش از پیش درصددند تمام وظایفی را که در جریان مبارزات (هماهنگی،[تبادل] اطلاعات، [برقراری] پیوندها، و غیره) بروز میکند، خود برعهده بگیرند. جاییکه خودشان را برای انجام یک کار بهقدرکافی قوی حس نکنند، به تشکلاتی که دمِ دستشان است توسل میجویند: [نظیر] شاخههای سندیکایی، «جریانات چپگرا»، گروههای مختلف، این مداخلات و پیوندها درعینحال هم اتونومی و استقلال [جنبش] را رشد میدهند و هم آنرا کند میکنند: اتونومی را رشد میدهند از آن جهت که گشایشها و پیوندهایی از همه نوع را گسترش داده و موجب اعتمادبهنفس کسانی میشود که از این تشکلات در مبارزاتشان علیه ساختارهای مستقر قانونی استفاده میکنند؛ [و از طرف دیگر] اتونومی را کند میکنند چون تمایل دارند مبارزه را به درون ساختارها (سندیکاها یا احزاب) یا جریانهای فکری بازگردانند و به این ترتیب در کنشِ رو به آیندهشان (و تصور و تخیلی که به همراهاش میآید) با ایدئولوژیای که ارجاعش رو به گذشته است تصادم پیدا کرده و [حرکتشان] مسدود میشود.
۲۶. به این ترتیب چنین مینماید که پایه [جنبش] در یک رودررویی دوجانبه قرار دارد؛ از یک طرف باید با سرمایه و ساختارهایش دربیفتد و از طرف دیگر با کسانیکه در ظاهرِ مبارزه علیه نظم موجود، در نخِ برپا کردن ساختارهای جدیدی هستند که مفاهیم «نخبگان انقلابی» را به کارگران تحمیل کنند. بدین ترتیب شبکۀ عظیمی از پیوندهای افقی شکل میگیرد که مسیرهای ارتباطی مختلفی درپیشمیگیرند، شبکهای بینهایت متحرک، همانقدر پایدار که زودگذر، شبکهای که بهواسطۀ انباشت نیاتِ خیر قدرتمند است و وسایل مادی را با نیرویی غیرقابل تصور دوباره مهیا میکند. [در این شبکه] با آمیزش عظیمی از ایدهها و تئوریها روبهرو میشویم که از ضعفها و قوتهای این و آن، بیتعارف و رودربایستی، پرده برمیدارد: [از اینجا] به نظر میرسد نوعی فرآیند خود-آموزشی و خود-سازماندهی توسط مبارزه و در مبارزه شروع شده که نمیتوان شکل و فرجامش را پیشبینی کرد.
۲۷. برخی بر این باورند که در این جوشش و غلیان جدیدِ نیروها و ایدهها، میتوان تولد جنبش نوینی معطوف به انقلابیون، تولد حزب جدیدی را کشف کرد. آنان سعی دارند که به یُمن این گرایشات [جدید]، تئوریهای کهنۀ تشکیلات و حزب، یا تئوریهای کنش مستقیم و اقلیتها را لباسی نو بپوشانند.
۲۸. در حالی که جنبش نوین دقیقاً نفی همین امر است؛ یکی از شواهد آن، عدم امکانِ انضمامی تمام تلاشهایی است که میخواهد همه جریاناتی که خود را عرضه میکنند را تنها در یک تشکل به انحصار درآورد و مسیرهای بیشمار کنش و اندیشه افرادی که در مبارزه هستند را تحت پوشش یک ایدئولوژی واحد قرار دهد. وسوسه گردآوردن دوباره این «پیشاهنگِ» پخش و پراکنده و غیرقابل بازیابی در تظاهراتها، خودْ جزئی از ایدۀ تمام کسانی است که خود را بخشی از پیشگام تصور میکنند. این تظاهراتها همزمان شاهدی است بر ضعف و [درعینحال] قوت این «نخبگان انقلابی»: قوت، چراکه به نسبت احزاب سنتی، این نخبگان انقلابی، پرتعداد به نظر میرسند و میتوانند در برخی مبارزات نقشی غیرقابل چشمپوشی ایفا کنند؛ ضعف، برای اینکه آنها بهخاطر نخبهگراییشان و بر اساس اعتقادی که به قدرت خود دارند، تمام خدعهزنیهای فرقهای را مجاز شمرده و در این توهم بهسرمیبرند که توانایی جایگزینی کنش خاص را دارند. در پس تمام اینها، همان ایده نهفته است که [گویا] میتوان برای دیگران انقلاب کرد.
۲۹. ما تأکید کردیم که اَشکال جدید مبارزه که از وجود جنبش نوینی خبر میدهند، اَشکال گذرایی هستند که توسط خودِ اوضاع و احوالِ مبارزه در یک لحظۀ مشخص شکل و قالب گرفتهاند؛ و نیز تأکید کردیم که سرمایه در تلاشش برای خلعسلاح کردن کسانی که در مبارزهاند و برای فائق آمدن بر بحرانی که راه را بر این مبارزات گشوده است، تلاش میکند آنچه را که پراتیک ناگهان بروز داده، به نفع خود سر و سامان بدهد. این تلاشها بهصورت ناگزیری از [مجرای] پویاترین بخشهای ساختارهای سلطه میآیند یعنی آنهایی که استثمارشوندگان را در بر گرفته و به آنها نظم میبخشند: مانند [کارخانهها و] مؤسسات، سندیکاها، احزاب و غیره. [آن نوع] خودمدیریتی که بهضرب لایحه قدرت دولتی (هر دولتی که باشد) مقرر شود، چیزی نیست مگر تلاشی دیگر برای تطبیق ساختارهای سلطۀ سرمایه [با شرایط جدید]؛ این هم مثل همۀ تطبیقهای دیگر فقط به خلقِ اشکال جدیدی از مبارزه و بسط مبارزات نوین رهاییبخش منجر میشود. تمام کسانیکه اتونومی حقیقی مبارزات را با بازپسگیری و بازیابی آن (امری که هرگز بهطور کامل ممکن نیست) مخدوش میکنند، [آنهم] به این بهانه که [گویی] آنها را از افتادن به «دام خودمدیریتی» برحذر بدارند و غیره، [صرفاً] «علم تئوریک»شان را به کارگران تحمیل کرده و [در واقع] به انکار دیالکتیک مبارزه میافتند؛ در واقعیت، کسانیکه در مبارزهاند بهتر از اغلب ایدئولوگهای گروههای جدید بَلَدند که چطور در پراتیکشان این دو را از هم تشخیص دهند، بین اتونومیای که تابع منافع زحمتکشان است و تلاشهایی که با هدف ادغام [در نظام] و بنا به منافع سرمایه انجام میشود.
۳۰. آنچه در [خودِ] مبارزات میگذرد، بهسرعت تکلیف همه این ادعاها را روشن میکند: یکی از خصوصیتهای جنبش نوین، جنبش خودِ استثمار شوندگان، کاستن از ادعای کسانی - اقلیت، نخبگان انقلابی - است که مدعیاند [اصلاً خودشان] این جنبش نوین هستند و آنها را به ایفای نقشی فرا میخوانند که از جانب کسانی که در حال مبارزهاند به ایشان محول شده؛ [در نتیجه] وجود و نقش یک «گروه انقلابی» بهصورت ریشهای تغییر شکل مییابد. ادعای جهانشمولیت به عنصری از یک تجربه در میان سایر تجربهها، تقلیل پیدا میکند. هر تئوریپردازیای فقط بخشی از یک کل است و همانطور که هست درک میشود. تغییروتحول برخوردها و روحیاتْ در تقابل با ارزشهای سنتی سرمایه و نهادها و سازمانهایی که به آن متصلاند حداقل به همان اهمیتی است که خودِ مبارزات و بهطرز تنگاتنگی به تکامل آنها وابسته است. این تغییروتحول بخش مهمی از فرآیند انقلابی بهشمار میآید.
۳۱. نقد مبتنی بر واقعیات شامل همۀ وجوه تئوری از جمله مفاهیم سازماندهی و تشکیلات میشود. تعهدی که ما برای خود قائلیم، در بدو امر از تجربهای برآمده که خودمان از مناسبات اجتماعی در یک جهان سرمایهداری کسب کردهایم. این تجربه، تأمل و اندیشه درباره آن و نتایجی که بهدست میآوریم، در نهایت چیزی نیست مگر وجهی خاص [و جزئی] از جهانی به این وسعت، مملو از روابط متقابل و چندجانبه که تا این حد عمیق، کمشناختهشده و در تغییر شکل دائمی هستند؛ هیچکس نمیتواند مدعی شود به حقیقتی مگر حقیقت خویش دست یافته است، [پس حقیقت هر کس] در همان سطحی قرار دارد که حقایق دیگران.
۳۲. حتی هنگامی که یک فرد، با هدف دستیابی به اندیشهای واحد یا جهت کنشی مشترک، با سایرین ملاقات میکند، ابتدا فقط برای خودش وارد عمل میشود. تأمل و عملِ یک گروه بیش از عمل و تأمل هر گروه مشابه دیگری ارزش ندارند؛ «وظایف»ی که او خود را متعهد به انجام آنها میداند و سطح عمومیت مداخلات و اندیشههایش هر چه هم که باشد، به او اجازه نمیدهد برای خود نسبت به سایر گروههای مشابه موقعیتی ممتاز قائل گردد و بهخصوص نسبت به سازمانیافتگی جنبش مبارزاتی، آنچنان که در جنبش نوین ظاهر میگردد.
۳۳. از این نوع گروهها یا سازمانها همیشه در اشکال گوناگون، با ادعاهای مختلف وجود داشتهاند. تکثر فعلیشان عامل مثبتی است و مشخصاً نشان میدهد که هرکدام از این گروهها بر مبنای شرایط و اوضاع خاص کسانی رشد میکند که به آنها شکل میدهند. هدف همه مطالبی که در بالا ذکر شد تعریف آن چیزی است که میتوان برای یک چنین گروهی [بهمثابه] یک سمتگیری عمومی فعالیت در نظر گرفت و موقعیت آن را به نسبت جنبش جدید بهطوری که شرح آن رفت، مشخص کرد. حتی درک و برداشت از جنبش نوین چنانکه ما در این متن به آن پرداختیم، خودش هم ممکن است بهمرور تکامل فرآیند انقلابی، تغییر کند؛ [چراکه] جنبش نوین یک مطلق ایستا و لایتغیر نیست، بلکه پراتیکی است در تحول و دگرگونی دائمی که نمیتوان آیندهاش را پیشبینی کرد.
[1] نگاه کنید به مقالات «بچههای اسپارتاکوس»، «نامه سرگشاده گورتر به لنین»، «ایدئولوژی چپ رادیکال» و برای چشماندازی وسیعتر به مقاله «به بهانه اکتبر» در همین سایت.
[2] برای توضیح بیشتر مراجعه کنید به مقالهی "به درود هانری سیمون"
[3] La Petite bibliothèque de la Matérielle
این «کتابخانه» حاوی اسناد اساسی چپ رادیکال، بخشی از سایت ماتریال را تشکیل میدهد که توسط کریستیان شاریه، از مبارزین قدیمی که چند سال پیش فوت کرد تهیه و اداره میشد. این سایت خوشبختانه هنوز پابرجاست و میتوان آنرا در لینک زیر پیدا کرد: