يادداشت از برنامهء دانيل مرمه، راديو France Inter
پخش در تاريخ ۲۹ ژانويه ۲۰۱۰

هوارد زين مورخ، استاد دانشگاه، نويسنده و نمايشنامه نويس آمريكايى و مبارز ضد تبعيض نژادى، ضد جنگ ويتنام و ضد جنگ در عراق در ۲۷ ژانويه درگذشت. «تاريخ مردمى ايالات متحده» اثر برجستهء اوست كه تاريخ را نه از ديد فاتحان و استثمارگران، بلكه از ديد مردم عادى و زحمتكش كه اكثريت جامعه را تشكيل مى دهند نگاشته است:
Howard Zinn, Une histoire populaire des Etat-Unis, de 1492 à nos jours
تاريخ مردمى ايالات متحده از ۱۴۹۲ تا امروز، ترجمهء فرانسوى، انتشارات آگون، مارسى ۲۰۰۲
 
اين مصاحبه در آوريل ۲۰۰۹ در شهر بوستون آمريكا انجام شده و هوارد زين از زندگى خود براى ما صحبت مى كند. ايده هاى او از كجا سرچشمه مى گيرد وچه رويدادى باعث شده كه وى چنين نگاهى داشته باشد؟ مصاحبه با كسى كه در ۲۷ ژانويه (۲۰۱۰) درگذشت، كسى كه بينش آمريكايى ها را نسبت به خودشان تغيير داد و نيز نگاه ما را نسبت به آنان (۱).
در ژنريك اين برنامهء راديويى صداى پرواز هواپيما نيز چند لحظه اى به گوش مى رسد، بهانه يا امرى نمادين براى آنكه هوارد زين از صداى يك هواپيما صحبت كند كه ۶۰ ثانيه پرواز كرده و ممكن بوده بيشتر پرواز كند. اين صداى چيست؟

معرفى كتاب و گزارش:
اين گزارش تقديم به آنان كه دروغ هاى «جامعهء بين المللى»
و نيز اسرائيل و ايران را دربارهء فلسطين برنمى تابند.

اخيراً انتشارات لافابريك گزيده اى از مقالاتى را كه گيدئون له وى در فاصلهء ۲۰۰۹ـ۲۰۰۶ در روزنامهء هاآرتز نوشته در كتابى ۲۴۰ صفحه يى زير عنوان «غزه» به فرانسوى منتشر كرده است. روز پنجشنبه و جمعه، ۱۴ و ۱۵ ژانويه جارى، ناشر دو همايش برپا كرده بود كه گيدئون له وى با حاضران دربارهء موضوع كتاب به گفتگو نشست. علاوه بر ايال سيوان، Eyal Sivan سينماگر اسرائيلى كه در فرانسه پناهندهء سياسى ست(۱)، ناشر، اريك آزان، كه خود نويسنده و مترجم نيز هست در آن شركت داشت.
يادداشت هايى از اين دو همايش برداشته ام كه در زير ملاحظه مى كنيد(۲) اما بجا ست ابتدا در معرفى ناشر و شخصيت و فعاليتش به نكاتى اشاره كنم زيرا انتشار اين كتاب از مجموعه فعاليت هاى وى و موضوع اين كتاب جدا نيست.
اريك آزان Eric Hazan متولد ۱۹۳۶ در پاريس است. مادرش زنى فلسطينى آواره از وطن بود و پدرش يك يهودى مصرى تبار. خيلى جوان بود كه به مبارزهء سياسى پيوست و با جبههء آزاديبخش الجزاير FLN در طول جنگ استقلال فعاليت مى كرد. در ۱۹۷۵ جراح قلب و عروق شد و سال ها در بيمارستانها كار كرد. يكى از اعضاى مؤسس «انجمن پزشكى فرانسوى ـ فلسطينى» بود و در اوج جنگ داخلى لبنان در كمك به «نيروهاى مترقى لبنانى و فلسطينى» براى خدمت پزشكى به لبنان رفت. در سال ۱۹۸۳ مديريت انتشارات آزان را كه متخصص انتشار كتاب هاى هنرى بود و به پدرش تعلق داشت به عهده گرفت. سپس آن را فروخت و انتشارات لافابريك La fabrique را با همكارى جمعى از همفكرانش، از زن و مرد، تأسيس كرد كه عمدتاً به انتشار كتاب هاى علمى و فلسفى و اجتماعى چپ مى پردازد «بدين هدف كه پژواك صداهاى ضعيفى باشد كه با اجماع سياسى ـ روشنفكرى حاكم همخوانى ندارند». www.lafabrique.fr وى كتاب هاى متعددى نوشته از جمله «ابداع پاريس. هيچ گامى گم نشده است» (۲۰۰۲)، گزارش هاى جنگ داخلى (۲۰۰۴)... اريك آزان مترجم آثار ادوارد سعيد به فرانسه است. او عضو هىأت سرپرستى «دادگاه راسل دربارهء فلسطين» است كه فعاليت هايش از ۴ مارس ۲۰۰۹ آغاز شده.

يادداشت همايش اول:
گيدئون له وى ۵۶ ساله است و از ۲۷ سال پيش در روزنامهء هاآرتز كه يكى از سه روزنامهء سراسرى اسرائيل است مقاله مى نويسد. هاآرتز را مى توان مثل لوموند روزنامهء نخبگان ناميد. گيدئون له وى در جوانى ۴ سال در دفتر شيمون پرز (رئيس جمهور كنونى اسرائيل) كار كرده و در پاسخ به سؤالى در اين باره، آن را دورهء اشتباه آلود زندگى خود ناميد.
مى گفت از ۲۰۰۶ و به اصطلاح «عقب نشينى يكجانبهء اسرائيل از غزه»، هيچ روزنامه نگار اسرائيلى حق ديدار از غزه ندارد و طى اين سه سال منبع خبرى او دربارهء غزه اطلاعاتى ست كه از يك خانم روزنامه نگار سوئدى كه مى تواند به غزه برود دريافت مى كند، «همكارى كه سه سال و نيم پيش با او سر مرز ارتز Eretz («مرز» اسرائيل با غزه) آشنا شده ام و در اين همايش هم حضور دارد».
سه هفته پيش ايهود باراك وزير «دفاع» اسرائيل به ادارهء روزنامهء هاآرتز آمده بود. از وى دربارهء ممنوعيت ديدار روزنامه نگاران اسرائيلى از غزه سؤال شد و او اظهار بى اطلاعى كرد و خطاب به همراهانش پرسيد كه آيا اين صحت دارد يا نه؟! شايد تظاهر به عدم اطلاع كرده، اما اگر بگوييم كه واقعاً هم بى اطلاع بوده عجيب نيست زيرا غزه و سرنوشت آن براى اسرائيل هيچ اهميتى ندارد. مردم اسرائيل كارى به غزه يا مناطق اشغالى ندارند. اهالى اين مناطق از نظر اسرائيل جزء انسانها نيستند كه حقوقى داشته باشند. من در مقاله اى نوشته بودم كه با آنها بدتر از حيوانات رفتار مى شود. دو اعتراض به دستم رسيد كه آنهم از جانب انجمن هاى حمايت حيوانات بود كه چرا فلسطينى ها را با حيوانات كه تحت حمايت هستند مقايسه كرده ام. اين نگاه تحقيرآميز و راسيستى حتى نسبت به فلسطينى هاى داخل [كه اسرائيلى اند] هم وجود دارد. يكى از نگهبانان كنيست (مجلس اسرائيل) به يك نمايندهء اقليت عرب اسرائيل [اقليتى كه يك پنجم از كل جمعيت اسرائيل را دربر مى گيرد] به نام دكتر احمد طيبى گفته بود: «چطور مى شود هم دكتر بود هم عرب؟».
در تل آويو و جاهاى ديگر، زندگى به سبك آمريكايى جريان دارد و كسى نگران آنچه در مناطق اشغالى مى گذرد نيست. از نظر اكثريتِ اسرائيلى ها و بر اساس تبليغاتى كه انجام مى شود و افكار عمومى را مى سازد، غزه انبار اسلحهء دنيا براى نابودى اسرائيل است.
اسرائيل پس از اسلو حاضر نشد با عرفات صلح كند چون زيادى قوى بود و حالا با محمود عباس حاضر نيست صلح كند چون زيادى ضعيف است. در همه حال، غصب اراضى و خانه سازى ها با كمك هاى دولتى ادامه دارد. اسرائيل هرگز براى خود مرزى نشناخته و تنها كشورى ست در دنيا كه مرز ندارد. وضع كنونى را كسى نمى داند كه به كجا خواهد انجاميد.
وقتى آمريكا و اسرائيل با هم مذاكره مى كنند معلوم نيست كه چه كسى به ديگرى ميلياردها دلار كمك مى كند يا كدام يك از ديگرى دستور مى گيرد.
غزه با مساحت ۳۶۵ كيلومتر مربع و با يك و نيم ميليون جمعيت بالاترين حد از تراكم جمعيت را در دنيا دارا ست و ساكنانش ۶۰ سال پيش از مناطق ديگر فلسطين [كه حالا اسرائيل نام دارد] به اينجا رانده شده اند. غزه در محاصرهء كامل (هوايى، زمينى و دريايى) است و به يك اردوگاه كار اجبارى Concentration Camp شباهت دارد(۳). زندان و بازداشتگاه سقف دارد اما اين بدون سقف، همان اردوگاه است. اسرائيل مى كوشد غزه را به سوى مصر براند و مسؤوليت آن را به عهدهء مصر بيندازد و خود از پذيرش هر مسؤوليتى شانه خالى مى كند. [اسرائيل در پاسخ به بيانيهء امنستى به تاريخ ۱۷ ژانويه ۲۰۱۰ كه اسرائيل را به عنوان يك نيروى اشغالگر مسؤول تأمين زندگى منطقهء تحت اشغال دانسته، عيناً همين موضع را گرفته است كه «از ۲۰۰۶ ما آنجا را ترك كرده ايم.» ولى همه مى دانند كه ترك نكرده است. مصر هم حاضر به پذيرش غزه نيست و دارد بين خود و غزه ديوار آهنين مى كشد!].
گيدئون له وى توضيح مى داد كه حمله به غزه از پيش طرح ريزى شده بود، و خود حمله يك داو انتخاباتى بود. هيچ فرقى بين احزاب عمده به اصطلاح راست و چپ و ميانه (ليكود، كارگر، كاديما) وجود ندارد. هركدام، برخوردشان به فلسطينى ها بدتر از ديگرى ست. حمله به غزه واقعاً جنگ بين دو نيرو نبود و طى آن، با بى تفاوتى عمومى، تعداد ۱۴۰۰ نفر كشته شدند و زيان هاى فراوان به مدارس، بيمارستانها و خانه ها و زيربناهاى شهرى و غيره وارد آمد. اخبار اين به اصطلاح جنگ در روزنامه ها به درستى درج نمى شد. يك سگ اسرائيلى كه با به اصطلاح موشك هاى حماس زخمى يا كشته شده بود نام و عكسش در صفحهء اول جاى مى گرفت و كشته شدن صدها نفر انسان در همان روز در غزه در صفحات ۱۵ و ۱۶ به صورت خبرى كوچك. امرى عادى بود كه خانواده ها فرزندانشان را در اتومبيل بنشانند و به تپه هاى مشرف به غزه بروند تا بچه ها خانه هايى را كه با بمب هاى فسفورى به آتش كشيده مى شد چون جشن آتش بازى تماشا كنند. امر خيلى شرم آورى كه رخ داد اين بود كه در روزهاى جنگ، وزراى خارجهء كشورهاى اروپايى براى بررسى اوضاع به اسرائيل آمدند. ميهمانى شام برپا شد همه خوشحال و با جشن و سرور، اما هيچ كس قدم رنجه نكرد تا به غزه برود و وضع را از نزديك ببيند.
اما اسرائيل ديگر جرأت نخواهد كرد تجاوز به غزه را تكرار كند آنهم به بركت گزارش گلدستون.
[ريچارد گلدستون قاضى آفريقاى جنوبى داراى شهرت جهانى كه گزارش هاى وى دربارهء جنگ در يوگسلاوى و رواندا به اعتبار وى افزوده بود از سوى دبير كل ملل متحد، بانكى مون، مأموريت يافت كه از حملهء اسرائيل به غزه كه از ۲۷ دسامبر ۲۰۰۸ تا ۱۸ ژانويه ۲۰۰۹ طول كشيد گزارشى براى كميسيون حقوق بشر تهيه كند. او خود يهودى تبار و حتى صهيونيست است، با وجود اين گزارشى تكان دهنده نوشت و اسرائيل و نيز فلسطينى ها يعنى حماس را به ارتكاب جنايات جنگى متهم كرد و خواستار شد كه يا اسرائيل و تشكيلات خودمختار فلسطين گروه تحقيق مستقلى براى بررسى اين وضع تشكيل دهند يا اينكه اين گزارش به دادگاه جزائى بين المللى CPI سپرده شود. معلوم است كه بين آنچه حماس كرده و آنچه اسرائيل انجام داده مقايسه اى نمى توان كرد ولى قاضى گلدستون با اين كار احتمالاً مى خواسته «بى طرفى» كار گزارش را نشان دهد. اين گزارش را كميسيون حقوق بشر تأييد كرده است و از نظر حقوق بين المللى ضربهء شديدى به اسرائيل محسوب مى شود و رهبران اين كشور را در تنگنا قرار داده است. بر اين اساس است كه دادگاهى در انگليس اعلام كرد كه ليونى وزير خارجهء سابق اسرائيل اگر به انگليس بيايد دستگير خواهد شد. اين پيگرد كسان ديگر از جمله باراك، اولمرت و سران ارتش را تهديد مى كند.] دربارهء گزارش گلدستون نك به:
http://www.aloufok.net/spip.php?article917

يادداشت همايش دوم:
گيدئون له وى: قبل از هر چيز بگويم كه در اسرائيل قابل تصور نيست كه جمعه شب (شبِ شنبه) اينقدر جمعيت براى غزه جمع شود [ما كمتر از صد نفر بوديم ولى سالن بسيار فشرده بود]. ديگر اينكه جمع آورى اين مقالات در يك كتاب و ترجمه و نشر آن، نه تنها در آنجا بلكه در فرانسه هم ساده نيست و من از ناشر بسيار سپاسگزارم. مى بينم مقالاتى كه در آن ظلمت نوشته شده وقتى يكجا جمع شده احتمالاً مى تواند تأثير ديگرى داشته باشد.
من خود را يك اسرائيلى ميهن پرست مى دانم و به آيندهء آن علاقمند هستم ولى وضع جارى آن مرا سخت نگران مى كند.
من در زندگى حرفه يى ام اوضاعى را در كشورهاى ديگر ديده ام كه از اشغال اسرائيل بدتر بوده است مثلاً در سارايوو و آفريقا. اما آنچه در اسرائيل مى گذرد، در غزه و در لبنان، به نام من رخ مى دهد،. من احساس مسؤوليت مى كنم. احساس شرمندگى مى كنم.
مسأله بر سر تعداد كولون ها (مهاجران يهودى) و مسؤوليت آنها نيست. مسأله بر سر اين است كه تمام جمعيت اسرائيل، نظام آموزشى و رسانه هاى گروهى در اين امر شريك اند.
احساس ميهن پرستىِ من با احساس شرمندگى، احساس مقصر و مجرم بودن همراه است چون اسرائيلى هستم. نه كولون ها، نه عناصر دست راستى افراطى، نه ارتش و نه حكومت، هيچكدام به اندازهء من ميهن پرست نيستند.
سه سال و نيم پيش، زمانى كه هنوز ما روزنامه نگاران مى توانستيم به غزه برويم يك خبرنگار كانال يك تلويزيون فرانسه TF1 آمده بود تا با هم به غزه برويم و از نوع كار من گزارش تهيه كند. خانه اى فقير ديديم. من خانه هاى فقير زياد ديده ام اما نه به اين حد. وارد خانه شديم. اتاقى كوچك و تاريك. پيرزنى معلول در گوشهء اتاق همراه با دختر كوچكش مى زيسته و چون فقط يك تخت داشته اند هردو يكجا مى خوابيده اند. شب پيش يك موشك اسرائيلى به سقف خورده و تكه اى كه از آن كنده شده بود بر سرِ دختر افتاده و او را كشته بود. خيلى دردناك بود. اين به نام من انجام شده بود. وقتى از خانه بيرون آمديم آن خبرنگار از من پرسيد چه احساسى دارى؟ جواب دادم اين يكى از لحظاتى ست كه از اسرائيلى بودنم احساس شرم مى كنم. اين گذشت. فرداى آن روز از پاريس به من تلفن زد كه ما اين سخن شما را در گزارش خود نمى توانيم پخش كنيم. گفتم بعيد است كه در فرانسه اشكال تكنيكى باشد، اما حاضرم دوباره آن جمله را تكرار كنم. گفت تحريريهء برنامه نظرشان اين است كه اين عبارت را نمى توان پخش كرد چون تماشاگران فرانسوى نمى توانند آن را تحمل كنند. با تعجب گفتم من اين را در اسرائيل مى گويم ولى شما نمى توانيد آن را در فرانسه پخش كنيد؟!
دربارهء ميزان اهميت و نفوذ روزنامهء هاآرتز و مقالات من: هاآرتز نظير لوموند روزنامهء نخبگان است. روزنامهء اصلى ست نه حاشيه اى. اما نخبگان تغيير كرده اند. نسل جوان روزنامه نمى خواند تا مقالهء مرا هم بخواند. من در يك دانشگاه، روزنامه نگارى تدريس مى كنم، اما اين دانشجويان روزنامه نگارى هم روزنامه نمى خوانند. كسى نفوذى ندارد. اگر بخواهم پس از ۲۷ سال روزنامه نگارى تصويرى از جامعهء كنونى اسرائيل به دست دهم بايد بگويم كه جامعه اى ست ناسيوناليست، ميليتاريست، نژادپرست. پس من تأثيرى نتوانسته ام داشته باشم.
دربارهء شرح حال من و همكارى چهار ساله ام با شيمون پرز: اگر شرح حالم را بنويسم مى گويم: بچهء تل آويو بودم، به سربازى رفتم، در دفتر شيمون پرز كار كردم. آن زمان ۲۶ ساله بودم و جوان، و حالا ۵۶ ساله. با گذشت سالها و رفتن به سرزمين هاى اشغالى و غزه بود كه فهميدم در حياط خلوت اين دموكراسى اسرائيل چه مى گذرد. سيستم آگاهانه و حساب شده اى عمل مى كند تا فرد اسرائيلى را از اطلاع از آنچه مى گذرد باز دارد. تمام سيستم مى خواهد به همه بباوراند كه ارتش اسرائيل اخلاقى ترين ارتش دنيا است. حتى نخستين ارتش اخلاقى ست نه دوم! كمتر كسى از اسرائيلى ها مى تواند تصور يك غول بى شاخ و دم از اسرائيل داشته باشد. همين يكى دو روز اخير، اكيپ كمك اسرائيل به هائيتى زلزله زده شتابزده حركت كرده است(۴) دولتى كه ما داريم آنقدر زيادى مهربان است كه مى خواهد به خانم هاى مسن كمك كند تا از خيابان عبور كنند حتى اگر خودشان نخواهند! سالها ست كارزار وسيعى در جريان است تا فلسطينيها را غير انسانى و مادون انسان نشان دهند. با اين برنامه ها ست كه خودشان را اخلاقى ترين ارتش دنيا لقب مى دهند. به اعتبار همين مادون انسان تلقى كردن فلسطينى ها ست كه اسرائيل مى تواند هربلايى كه مى خواهد بر سرِ فلسطينى ها درآورد و كسى صدايش درنمى آيد. حقوق بشر ارزشى ست متعلق به انسان ها؛ ولى فلسطينى ها كه آدم نيستند. چه حقوقى؟! اگر انديشهء هر فرد اسرائيلى را از جمله چپ هايش بكاويد و پوسته اش را خراش دهيد هيچ يك از آنها فلسطينى ها را انسان به شمار نمى آورند(۵).
در جريان حمله به غزه دو تا سگ كشته شده بود. يكى در شهر اشكلون [عسقلان] با موشكى كه فلسطينى ها انداخته بودند. عكس سگ در صفحهء اول روزنامه هاى اصلى اسرائيل چاپ شده بود با عكس افراد خانواده اى كه صاحب سگ بودند و گريه مى كردند. در همان روز صد فلسطينى كشته شدند كه فقط خبر كوچكى درباره اش در صفحات ۱۵ و ۱۶ آمده بود. سگ ديگر آموزش نظامى ديده و متعلق به ارتش بود كه در حال ورود به خانهء يك فلسطينى كشته شده بود. سگها اسم داشتند، چهره داشتند، اما كشته هاى فلسطينى نه اسمى و نه چهره يى.
كل سيستم هفته به هفته، ماه به ماه كار مى كند تا فلسطينى ها را از گردونهء آدم بودن خارج كند و همه براى اينكه نتيجه بگيرد كه آنچه در غزه انجام شده هيچ مشكل قانونى و اخلاقى ندارد. اما اين كافى نيست بايد به همگان نشان داده شود كه ما خود قربانى هستيم. از هر اسرائيلى بپرسيد خواهد گفت كه قربانى واقعىِ اشغال، خودِ اوست. گلدامائير نخست وزير «فراموش نشدنى» ما نيز گفته بود: «ما هرگز فلسطينى ها را نمى بخشيم كه ما را مجبور كرده اند فرزندانشان را بكشيم» وى همچنين گفته بود: «پس از هولوكاست، يهودى ها حق دارند هركارى مى خواهند بكنند».(۶)
دربارهء رفوزنيك ها (يعنى كسانى كه از پيوستن به صفوف ارتش سر پيچى مى كنند) و سؤال مربوط به آسيب شناسى روانشناختى روى سربازانى كه به غزه مى روند: آنها كه به غزه مى روند پس از ماهها تلقين و مغزشويى مى روند. چقدر تبليغ كرده اند كه سلاح هاى ايرانى در غزه انبار شده براى نابودى اسرائيل و اينكه غزه بزرگترين زرادخانهء دنيا ست مثل انبار ارتش روس و آمريكا. چه انتظارى مى توان داشت از سربازى كه با چنين مغزشويى به آنجا رفته؟ غزه خطرناكترين نقطهء دنيا ست و او به آنجا رفته تا اسرائيل را نجات دهد. البته معدودى هستند كه زبان باز كرده اند مانند سازمانى كه Breaking Silence (سكوت را بشكنيم) نام دارد. اما تمام سيستم اين شكستنِ سكوت را غيرمشروع نشان مى دهد و آن را تحقير مى كند. رسانه هاى گروهى خودشان چنين موضعگيرى هايى مى كنند. نبايد تصور كرد كه توطئه اى دركار است و آنها را مجبور مى كنند.
در غزه با حضور هىأت هاى نظارت بين المللى انتخابات برپا شد. مردم به حماس رأى دادند زيرا در غزه هم مثل هرجاى ديگر دنيا وقتى دولتى در برنامه هايش شكست مى خورد مردم به سمت آلترناتيو روى مى آورند. ساف (سازمان آزاديبخش فلسطين) و الفتح در برآوردن خواست هاى فلسطينى ها شكست خوردند و دستاوردى به بار نياوردند. تمام فرآيند صلح و مذاكراتى كه پايان ندارد، به پوچى رسيده است. علاوه بر اين، فلسطينى ها رهبران خود را در مرسدس و فساد مى بينند. اين است كه به حماس رأى دادند كه از فساد پاك است و آماده است تا جداً به مبارزه با اشغالگر ادامه دهد و استدلالش قانع كننده تر است. من فكر نمى كنم كه حماس به دليل اصول مذهبى اش به قدرت رسيده، بلكه بيشتر به خاطر انگيزه هاى ناسيوناليستى اش بوده. حماس مانند هر جريان مذهبى ديگر البته مورد علاقهء من نيست. دنيا فلسطينى ها را به سوى انتخابات آزاد مى راند، اما از اول نمى گويد كه اگر كسى را كه من نمى خواهم انتخاب كرديد شما را بايكوت خواهم كرد. سه سال است كه آمريكا و اروپا غزه را بايكوت كرده اند. اروپا مسؤوليت را بر گردن دارد. اين نخستين بار است در تاريخ، كه اشغال شده را بايكوت مى كنند نه اشغالگر را. چه هدفى دارند؟ چه فايده كه حماس را در گوشه يى گير بيندازند و آن را بايكوت كنند؟ چه نتيجه يى؟ حماس امروز ضعيف تر از گذشته نيست، الفتح قوى تر نيست. پس چرا با حماس صحبت و مذاكره نمى كنند؟ عرفات زيادى قوى بود با او مذاكره نمى شد كرد. محمود عباس زيادى ضعيف است، با او هم نمى شود مذاكره كرد. بهترين خبر براى اسرائيل روى كارآمدن حماس بود كه همه آن را تروريست مى دانند. كسى در كابينهء اسرائيل چنين نقشه يى نكشيده بود، ولى عملاً چيزى پيش آمد كه خواست او را برآورده مى كند. وجود حماس شرايط مناسبى براى اسرائيل فراهم مى آورد. تنها يك نفر هست كه مى تواند حماس و الفتح را در كنار هم قرار دهد كه نامش مروان برغوتى ست و اسرائيل هم او را به هيچ رو از زندان آزاد نمى كند.
از من مى پرسيد با توجه به اينكه جامعهء اسرائيل راسيستى و ميليتاريستى تر شده است، آيا انتخاباتى كه پس از حمله به غزه در اسرائيل صورت گرفت [و نتانياهو بر سرِ كار آمد] وضع را بدتر كرده است؟ پاسخم اين است كه انتخابات امر مهمى در اسرائيل نيست. خيلى حاشيه اى ست. در سال هاى ۱۹۷۰ يك جوك رايج بود كه هر دو نفر اسرائيلى سه نظر متفاوت دارند، ولى حالا هر سه نفر اسرائيلى يك نظر واحد دارند. زير ميكروسكوپ دانشگاه هاى پاريس هم نمى توان بين احزاب ليكود و كارگر و كاديما فرقى ديد. هيچ اختلاف ايدئولوژيكى وجود ندارد. ايهود باراك از نتانياهو راست تر مى زند. در پارلمان كنونى از ۱۲۰ نماينده ۱۱۰ نفر يهودى اند حتى يك نفر كه واقعاً با اشغال مخالف باشد وجود ندارد، حتى يك نفر. در بارهء چيزهاى ديگر حرف مى زنند مانند ازدواج همجنس گرايان، محيط زيست، ... اما اشغال هرگز. دربرابر جريان حاكم بر اسرائيل هيچ آلترناتيوى وجود ندارد. در آگهى تبليغاتى براى پستان بند مى گويند: مى پوشيد ولى احساسش نمى كنيد Go with, but feel without اشغال هم همين طور است. اسرائيل با اشغال همراه است ولى آن را احساس نمى كند. همه مى گويند فرآيند صلح وجود دارد. همه مى گويند ما طرفدار آنيم. طرفدار دو دولت هستيم. شصت درصد مردم طرفدار وجود دو دولت هستند «اما نه حالا!» و همه هم طرفدار ادامهء شهرك سازى ها هستند.
اما دربارهء يك دولت چند مليتى كه برخى مطرح مى كنند بايد بگويم كه من هيچ نشانه اى نمى بينم كه در جامعهء اسرائيل حركتى به سوى ايجاد دولتى چند مليتى وجود داشته باشد. آنچه هست حرفها و تبليغاتى ست دربارهء طرح وجود دو دولت اسرائيلى و فلسطينى، كه به جايى نرسيده است. اميدى به پياده شدن طرح يك دولت چند مليتى هم نيست(۷). من از صميم قلب آرزو مى كنم كه جامعه اى عادلانه برپا شود. خطاب من به حكومتگران اين است كه ما به اشغال ادامه مى دهيم به شهرك سازى ها هم همين طور. ده سال ديگر، بيست سال ديگر چه مى شود؟ آنها جوابى نمى دهند. چون جواب ندارند. آنها نه راه حل دو دولتى را واقعاً قبول دارند، نه يك دولت چند مليتى را. سؤال اين است كه آيا دنيا ۴۰ سال ديگر مى تواند چنين وضعى را تحمل كند؟
مهمترين تغييرى كه در ده سال اخير در جامعهء اسرائيل رخ داده اين است كه اين جامعه به حال اغما (كوما) فرو رفته است. در ۱۹۸۲ به خاطر كشتار صبرا و شاتيلا ۴۰۰ هزار نفر در تل آويو به خيابان ريختند تا به كشتارى كه مستقيماً هم توسط اسرائيل صورت نگرفته بود اعتراض كنند. امروز اگر چنين امرى رخ دهد ۴۰۰ نفر هم به خيابان نمى آيند. اين مهم ترين تغييرى ست كه نشان مى دهد كه به اصطلاح اردوگاه صلح فروپاشيده و نيز اينكه اين اردوگاه چقدر سست بوده است. گفت و گو دربارهء صلح از دستور كار خارج است. در سال هاى ۱۹۷۰ در تمام شام هاى آخر هفته اين پرسش مطرح بود كه با سرزمين هاى اشغالى چه كنيم (آن روزها مى گفتند اراضى تحت مديريت ــ الاراضى المدارة). امروز چه كسى حرف آن را مى زند؟ چه كسى برايش اهميت دارد؟ اغماى عمومى مهمترين تغيير است. اسرائيل هنوز يك كشور تماماً فاشيستى نيست، ولى اين را مى توانم با اطمينان بگويم كه به طور كامل آماده است فاشيستى شود. اگر يك رهبر فاشيست سر بلند كند هيچ مانعى بر سرِ راهش نخواهد بود، نه سيستم آموزشى، نه قانونى. هيچ چيز جلويش را نمى گيرد.
سؤال مى شود حال كه امكان تغيير درونى در جامعهء اسرائيل نيست آيا امكان تغيير از خارج وجود دارد؟ اگر اسرائيل هيچ كارى براى محاكمهء جنايات جنگى اش نمى تواند انجام دهد مسلم است كه دنيا بايد اين كار را بكند.
مقايسه بين آپارتايد يا تبعيض نژادى در آفريقاى جنوبى و در اسرائيل دقيق و درست نيست. چند ماه پيش كه هىأتى از آفريقاى جنوبى به اسرائيل آمده بودند از آنها پرسيده شد كه آيا اين مقايسه درست است، جواب آنها اين بود كه تبعض نژادى در اسرائيل بسيار بدتر است.
نخستين واكنش جامعهء اسرائيل دربرابر انتقادات اين است كه دنيا عليه ما ست، ضد يهود (آنتى سميت) است. اما اگر بكوشيد اسرائيلى ها را از ورود به فروشگاه لافايت، روز حراج، جلوگيرى كنيد كولونى ها (شهركهاى مهاجر نشين يهودى) را رها خواهند كرد...
براى من راه حل سياسى مسألهء مبرم نيست. قبل از هرچيز بايد به اشغال پايان داد، مشكل آوارگان (از ۱۹۴۸ تا كنون) را بايد پايان داد. ۶۰ سال است فلسطينى ها آواره شده اند و اين بايد به شكلى پايان يابد. به نظر من اسرائيل در وضعيتى نيست كه خود به اين امر بپردازد و آن را حل كند. اسرائيل حق ندارد كه براى عقب نشينى خود شرط بگذارد. دزد كه براى پس دادن اموال سرقت شده نبايد شرط بگذارد. در تمام دنيا حتى يك كشور وجود ندارد كه اشغال اسرائيل را تأييد كند. اين اشغال، غير قانونى، جنايتكارانه و غير انسانى ست. به نظر من هدف مركزى در اين امر بايد پايان دادن به اشغال باشد. پس از عقب نشينى، راجع به قضاياى ديگر مى شود صحبت كرد ولى قبل از آن نادرست است.
دنيا دربارهء اسرائيل همانند كشورهاى ديگر قضاوت نمى كند. اسرائيل از امتيازات و خاصه خرجى هاى زيادى برخوردار است. داراى دمكراسى غربى ست و به همين دليل بيشتر مورد انتقاد قرار مى گيرد. من طى سال هاى گذشته در سارايوو صحنه هايى ديده ام كه هرگز در غزه نديده ام. آيا معناى اين سخن اين است كه اسرائيل به اخلاق وفادار است؟ من نياز به مقايسه ندارم. جاهاى ديگر جنايات وحشتناكى رخ داده ولى در مدتى محدود بوده وسپس واقعيتى جديد سر برآورده است. اما در اينجا با تاريخى روبرو هستيم كه از ۱۹۴۸ شروع شده. كسانى هستند مثل من كه فكر مى كنند يهوديان حقِ داشتنِ يك كشور را دارند، اما مى توانستند به نحوى عادلانه به دست آورند. مسأله تنها بر سرِ عمليات «سرب گداخته» (تهاجم به غزه در ژانويه ۲۰۰۹) نيست، مسأله بر سرِ كشتنِ عده يى و خراب كردنِ خانه ها نيست، مسأله بر سرِ اشغال ۶۰ ساله است. اين خيلى بدتر از يك كشتار است. زندگى يك جوان كه به طور روتين و دائم در شرايط اشغال مى گذرد بى رحمانه تر و ظالمانه تر از عمليات «سرب گداخته» است. بنابراين، اين مقايسه ها از نظر من نادرست است. اسرائيل به تدريج، خود را براى كشتارهاى بيشتر آماده كرده است. در ده سال پيش نسبت كشته هاى دو طرف يك به صد بود و باعث مى شد كه برخى شوكه شوند، ولى حالا چنين نيست. بى تفاوتى و بى اعتنايى امروز حيرت انگيز است و چند سال ديگر كشتارها در سطوح گسترده ترى صورت خواهد گرفت. آيا جامعهء اسرائيل به نفى بلد و طرد فلسطينى ها مى انديشد؟ فكر مى كنم نه كه با كاميون آنها را بيرون بفرستند آنطور كه در شرايط جنگى ممكن است پيش آيد، بلكه آنقدر شرايط را بر آنها سخت مى گيرند كه خود بروند. من امشب بسيار بدبين هستم و شايد با اين حرفها شما از من هم بدبين تر شويد.
اما اينكه دربارهء بايكوت عليه اسرائيل نظرم چيست، بايد بگويم كه من نمى توانم دعوت به بايكوت كنم چون خودم به بايكوت عمل نمى كنم [رطب خورده منع رطب چون كند؟]. برخى مانند ايال سيوان آگاهانه و با قبول تاوان ها و پيامدهايش اين كار را كرده اند و از اسرائيل بيرون آمده اند. من كه خودم اين كار را نكرده ام نمى توانم بايكوت را از ديگران بخواهم. ولى چنان كه گفتم خيلى مؤثر است. من شراب ارتفاعات گولان (متعلق به سوريه كه در اشغال اسرائيل است) را البته نمى خرم. شراب اسرائيل مى خرم.
اما اينكه شكست مطلق فرآيند صلح ناشى از چه بوده، آيا به خاطر فاشيستى يا يهودى ـ نازى بودنِ جامعهء اسرائيل بوده؟ چه چيز باعث اين وضع است؟ آيا جدال تمدنها (هانتينگتن)، سياست بوش و محورهاى شر؟ كدام يك؟ من فكر مى كنم دو دليل وجود دارد: يكى دروغ باراك كه پس از كمپ ديويد (سال ۲۰۰۰ زمان كلينتون) گفت هرآنچه برايمان امكان داشت به منظور صلح به فلسطينى ها عرضه كرديم ولى آنها قبول نكردند، پس طرفِ گفت و گو نداريم. و بعد، يعنى دليل دوم، عمليات انتحارى بود كه رخ داد و پس از آن هر بمبارانى به امرى عادى بدل شد. با وجود اين، هنوز جوانان و كسانى هستند كه شجاعانه براى صلح كار مى كنند ولى در حاشيه اند و مورد تحقير قرار دارند. سخن از صلح تبديل شده به نمايش و جشن و آواز و گردش دسته جمعى به نام حفظ ميراث اسحاق رابين كه در سالگرد مرگ او تكرار مى شود. همين و بس!
من از همه شما كه در اين همايش حضور يافته ايد متشكرم. اين نشان مى دهد كه بدبينى من ناشى از وضع داخل است و شايد از خارج بتوان اميدى داشت. همان طور كه مى گويند بايد به حد كافى رئاليست بود تا به معجزه باور داشت.




- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
يادداشت هاى گزارش:

۱ـ دربارهء ايال سيوان از جمله نك به:
http://www.peykarandeesh.org/old/felestin/fel.pdf/Film-Route-181.pdf
۲ـ چند مورد تكرارى را عمداً حذف نكرده ام تا انسجام صحبت ها دست نخورده بماند. هر پاراگراف معمولاً پاسخى ست كه به پرسش هاى حاضران داده شده. كروشه ها هم از من است.
۳ـ چنين حرفى را نويسندهء پرتغالى، خوزه ساراماگو، برندهء نوبل ادبيات، هنگام ديدار از فلسطين در ۲۰۰۲ بر زبان آورد و چه جنجالى بپا شد. نك به:
http://www.peykarandeesh.org/old/felestin/fel.pdf/Parlemane-Newisandegan.pdf
۴ـ راديو J (راديو يهودى در پاريس) امروز ۲۰ ژانويه فرياد مى كشيد كه برخى بى شرم اند و مى گويند اسرائيل نژادپرست است. ببينيد چطور به كمك آسيب ديدگان زلزلهء هائيتى شتافته است!
۵ـ حتى كسى مانند آوراهام بورگ Avraham Burg رئيس سابق كنيست از ۱۹۸۸ تا ۱۹۹۵، كه مى گويد «من هرگز از جست و جوى همسايگانى [عرب] كه شوق صلح دارند دست برنخواهم داشت تا همراه با آنها دنياى مشتركمان را نجات دهيم» (نك. ويكى پديا) من از محققان شنيده ام كه وى گفته است «وقتى از همسايه مى گويم گمان نبريد كه با يك سويسى طرف هستيم. فلسطينى ها را نمى توان همسطح انسان ها دانست». جالب اينكه اصطلاح مادون انسان كه راحت عليه اعراب به زبان مى آيد همان مادون انسان يا untermenschen است كه نازى ها عليه يهوديان، كولى ها و غيره به كار مى بردند.
۶ـ از گلدامائير اين سخن هم معروف است كه گفته بوده: «من هرروز صبح كه مى شنوم كودكى عرب [فلسطينى] به دنيا آمده احساس نفرت مى كنم».
۷ـ طرح تشكيل يك دولت لائيك در فلسطين را كه در آن مسلمانان و مسيحيان و يهوديان به طور دموكراتيك با هم زندگى كنند الفتح در سال ۱۹۶۸ پيشنهاد كرد ولى اسرائيل نپذيرفت و بر يهودى بودن دولت اسرائيل پاى فشرد. در يك سال گذشته اسرائيل شرط گذاشته كه براى از سرگرفتن مذاكرات، بايد فلسطينى ها آن را به عنوان دولت يهود به رسميت بشناسند كه طبيعى ست آنها چنين چيزى را رد كرده اند. جالب اين است كه دولتى نژادى و مذهبى را دموكراتيك هم مى نامند.

يادآورى: برخى از مقالات گيدئون له وى را روى سايت انديشه و پيكار مى يابيد از جمله:
http://www.peykarandeesh.org/felestin/Israel-Melati-Motahed.html



صبح امروز ۱۲ ژانويه ۲۰۰۹ دانيل بن سعيد فيلسوف، استاد دانشگاه پاريس ۸ و يكى از فعال ترين مدافعان انديشهء ماركسيستى در پى يك بيمارى طولانى در سن ۶۳ سالگى درگذشت.
حزب نوين ضد سرمايه دارى NPA كه وى تئوريسين و يكى از بنيانگذاران آن بود طى اطلاعيه اى اين ضايعه را به اطلاع عموم رسانيد:
وى كه مبارزه را از دورهء نوجوانى آغاز كرد يكى از پايه گذاران تشكل «جوانان كمونيست انقلابى» JCRدر سال ۱۹۶۶، يكى از گردانندگان جنبش ۲۲ مارس [كه يك تشكل دانشجويان فعال سال ۶۸ بود] ، يكى از فعالان جنبش مه ۱۹۶۸ فرانسه وسپس از بنيانگذاران تشكل اتحاد كمونيستى انقلابى LCR در آوريل ۱۹۶۹ بود و سالها در رهبرى آن قرار داشت. بن سعيد با حضور چشمگيرش در جبهه هاى مختلف انترناسيوناليستى، يكى از رهبران عمدهء انترناسيونال چهار نيز بود. در تأسيس حزب نوين ضدسرمايه دارى سهمى فعال داشت. فيلسوف و استاد دانشگاه پاريس ۸ كتاب هاى پرشمارى در فلسفه و مباحث سياسى انتشار داد؛ دو نشريهء تئوريك «نقد كمونيستى» و «خلاف جريان» را اداره مى كرد و در پايه گذارى بنياد لويز ميشل نقشى فعال ايفا نمود. پيكار نظرى را بدون سازش و با الهام از نوعى ماركسيسم باز و غير دگماتيك به پيش برد.
مراسم خاكسپارى در حضور نزديكان انجام خواهد شد.
حزب نوين ضد سرمايه دارى روز شنبه ۲۳ ژانويه به ياد او يك بزرگداشت مبارزاتى در پاريس برپا خواهد كرد.
امروز و نيز فردا دانيل مرمه در راديو France Inter برنامهء خود را كه از ساعت ۱۵تا ۱۶ ادامه دارد به بزرگداشت دانيل بن سعيد اختصاص مى دهد.
وى يكى از تئوريسين هاى جنبش تروتسكيستى فرانسه بود، اما تروتسكيسم را به عنوان امرى تاريخى كه چالشى در برابر استالينيسم بوده به شمار مى آورد و نه آنكه آن را هويت خويش ارزيابى كند.
در دههء ۱۹۶۰ در مدرسهء نرمال Ecole normale درس خواند كه دانشسراى عالى صاحب نام فرانسه است سالهايى كه اين دانشگاه با وجود استادانى چون لويى آلتوسر كانون فعاليت هاى فكرى چپ نيز بود.
دانيل بن سعيد در يك خانوادهء فقير يهودى در اوران (الجزاير) متولد شده بود. خانواده اش در ۱۹۶۲ به فرانسه آمدند و پدرش در شهر تولوز قهوه خانه اى كوچك باز كرد. پدربزرگ مادريش يك كمونارد بوده و وى اين سابقه و سنت را در شكل گيرى شخصيت خود مؤثر مى دانست. كتاب Une lente impatience (ناشكيبايى كُند) انتشارات ستوك، پاريس ۲۰۰۴، گويى پاسخى ست به سؤالى كه مورخ آمريكايى هوارد زين زمانى مطرح كرده بوده كه:«چه شد كه تو به فكرى كه امروز دارى رسيده اى؟». بن سعيد در اين كتاب مسير زندگى خود را شرح مى دهد تا بگويد چرا به اينجا و اين انديشه رسيده است. در مصاحبه با دانيل مرمه دربارهء همين كتاب در ۲۰۰۴ گفته بود: «اين تاحدى برايم آزاردهنده است كه بسيارى از افراد در سخنان خود طورى از روشنفكران و تعهد سياسى آنان حرف مى زنند كه گويى موضع گيرى آنان ناشى از فكر و استدلال آنها ست و اينكه گويا موضع آنان از بينشى فلسفى كه از جهان دارند مايه مى گيرد. حال آنكه من معتقدم واقعيت برعكس است و فرد پيش از آنكه بتواند شور و انگيزهء خود را مستدل كند سراپا وارد عمل مى شود».
بن سعيد از ۱۹۶۸ كه نخستين كتابش را دربارهء جنبش ماه مه ۶۸ نوشت (انتشارات ماسپرو) تا كنون، يعنى بيش از ۴۰ سال با نگارش كتاب ها و مقالات و با مداخله هاى گوناگون در دفاع از ماركسيسم و انقلاب و سوسياليسم فعاليت كرد و رزميد. در سال گذشته كتابى همراه با اوليويه بوزانسونو (رهبرNPA) نوشت تحت عنوان «براى سوسياليسم قرن بيست و يكم تلاش كنيم». او در دفاع از حقوق خلق هاى تحت ستم در همه جاى جهان به ويژه در فلسطين و آمريكاى لاتين، همواره در صف اول بود. مقالات و موضع گيرى هاى وى به ويژه كه خود يهودى تبار بود در حمايت از فلسطين و مبارزهء عادلانهء مردم آن بسيار مؤثر بود. چنانكه موضع گيرى او به سود مبارزهء انقلابى و كمونيستى در ايران و حمايت از كارگران و زحمتكشان ايرانى نيز وفاداريش را به پرنسيپ هايى كه خود و حزبش دارند نشان مى داد. سبك آموزشى وى در نگارش و توضيح انديشه هاى كلاسيك ماركسيستى، بحث ها و پلميك هاى وى با انديشمندان مخالف و اطلاعات روزآمد شده اش در برخورد به مسائل سياسى فرانسه و جهان از وى كسى ساخته بود كه رسانه هاى گروهى نمى توانستند وى را ناديده بگيرند و از وى نظرخواهى مى كردند.
برخورد هميشه آشنا، رفيقانه و متواضعانه اش براى ما كه شانس آشنايى با او و برخى از كارهايش را داشتيم و در خيلى از موارد او را همرزم و همراه خود مى يافتيم غنيمت بود. يادش و مبارزه اش در ذهن و عمل ما تبعيديان ايرانىِ سرِموضعى ماندگار است.
مقالات متعددى از وى به فارسى منتشر شده كه روى اينترنت قابل دسترسى ست. از جمله در انديشه و پيكار:
ــ ماركس رهيده از قفس خويش منتشر شده در آرش ۵۴ (فوريه ـ مارس ۱۹۹۶)
ــ دانيل بن سعيد و نگاه او به جنبش كارگرى و اجتماعى فرانسه در كنگرهء بين المللى ماركس، جلد ۳
ــ تداوم منطقى ايده ها (همانجا)
ــ ما يهوديان [در محكوميت تجاوزات اسرائيل و حمايت از مردم فلسطين] دانيل بن سعيد با ۵۱ امضاى ديگر در كتاب «شكوه انتفاضه و تنهايى يك ملت»
http://www.peykarandeesh.org/old/book/Intifada/intefada.index.htm
ــ آرى ما يهوديان با چند امضاى ديگر (همانجا)
ــ پرسش هاى اكتبر، آيا انقلاب اكتبر كودتا بوده؟ وآيا از ابتدا محكوم بوده است و زودرس؟ مندرج در سامان نو شماره ۴
http://www.peykarandeesh.org/article/Porsehhaye-Oktober-Daniel-Ben-Said.html
ــ مصاحبه با آلن باديو نويسندهء «فرضيهء كمونيسم» و پاسخ دانيل بن سعيد به برخى از انتقادات او
http://www.peykarandeesh.org/article/Alain-Badiou-et-la-reponse-de-Bensaid.html

دوم ژانويه ۲۰۱۰

ــ سال ماركس.
صبح ديروز، نخستين روز سال جديد، گزارش مطبوعاتى تلويزيون از سال ۲۰۰۹ (همراه با تصوير مجلات و روزنامه هاى معروف جهان كه در روزهاى بحران مالى و اقتصادى عالمگير، همه از ماركس نوشته بودند) خبر مى داد كه سال گذشته را سال ماركس لقب داده اند.

نظام سرمايه دارى كه ويرانگر جامعهء انسانى، آيندهء بشريت و محيط زيست است چشمه اى از بحران ذاتى و انفجار آتى خود را نشان داد و كارگزارانش را به حيرت و دستپاچگى انداخت. خيلى ها به ياد ماركس افتادند و مهمترين آثارش، كه خيلى ها چندين سال شادمانى كرده بودند كه ديگر فراموش شده است، مجدداً انتشار يافت. بورس بازان و حكومتگران يكديگر را به تقصير متهم مى كردند و سركوزى، رئيس جمهور فرانسه، عبارت مضحكى مانند «بازسازى اخلاقى سرمايه دارى» را تكرار مى كرد. آيا به ياد «ديه گو رى وِرا» نقاش كمونيست مكزيكى كه در ۱۹۳۳ در اوج بحران دههء سى قرن پيش، تصوير ماركس، لنين و بزرگان كمونيسم آن روزها را بر آسمان خراش راكفلر (نيويورك) نقش زد نمى افتيد؟ به ياد آرمان ديرپاى بشريت يعنى آزادى ـ برابرى كه در اشكال مختلف به زبان مزدك، قرمطيان، كمون پاريس، جنبش جهانى كمونيستى و غيره و غيره بيان شده نمى افتيد؟

ــ سال كپنهاگ و اعتراف جهانى به فاجعهء ويرانى طبيعت كه پيآمد نظام توليد سرمايه دارى ست و عجز كارگزارانش از مهار كردن آن.

ــ سال نفى حكومت دينى در ايران، سال بى آبرويى غير قابل چشم پوشى ولايت فقيه و قانون اساسى اش كه تئوريسين آن (منتظرى) هم حاضر نشد تبعات آن را بپذيرد، سال تزلزل و ريزش باورهايى گاه مقدس كه زمانه شان سپرى شده، سال شكاف التيام ناپذير در طبقه جنايتكارى كه سى سال است بر گردهء مردم ايران شلاق مى زند.

ــ سالى كه جنبش مردمى به انديشه هاى منجمد سياسى و تشكيلاتى «نه» گفت و دست همهء مدعيان رهبرى، هم به اصطلاح انقلابى و چپ و هم اصلاح طلب در داخل و خارج را در پوست گردو گذاشت.

ــ سالى كه اعتراض به تقلب انتخاباتىِ باند خامنه يى ـ احمدى نژاد به فاصلهء يكى دو روز از «رأى منو پس بگير» به «رأى منو پس بده» ارتقاء يافت و شش ماه است هرچه پيگيرانه تر ادامه دارد و اين قطعاً نتيجهء راديكاليسم، خردمندى و پختگى جنبش است.

ــ سالى كه هرچند مجموعهء شرايط اقتصادى، اجتماعى و سياسى داخلى و جهانى به يك گرايش معين درون حاكميت امكان داد كه خود را به نام «جنبش سبز» و به مثابهء راه حل بحران رژيم معرفى كند و طيف هاى ديگرى را هم كه سمتِ قدرت و باد را مى پايند با خود همراه كرد، اما بيش از پيش روشن شده است ذهنيتى كه خود را تنها گزينش سراسرى بداند، ذهنيتى كه تقليدى از «حزب فقط حزب الله» باشد، دربرابر خواستهاى راديكال و پلوراليستى جنبش رنگ مى بازد و به وضوح باخته است.

ــ سالى كه «نصايح پدر مآبانهء» اصلاح طلبان مذهبى و غير مذهبى روى زمين ماند و معلوم شد كسانى كه بر حسب عادت فرمان صادر مى كنند و مردم را دعوت به «عدم خشونت» مى كنند، چقدر دعوتشان پوك و نابجا ست. عجيب است كه خود به اين صرافت نمى افتند كه با همين «دعوتشان به عدم خشونت» چه خشونتى و چه بى احترامى و تحقيرى نسبت به جنبش توده ه اى كه كارد به استخوانش رسيده روا مى دارند. اين جنبش مردمى آنقدر خردمندى دارد و از گذشته آموخته است كه تا امروز با خشونت بى حد و حصر رژيم مقابله مسلحانه، نكرده ولى دفاع جانانه از حق خويش را نيز هرگز به شيوه هايى كه تا كنون به كار برده محدود نكرده است. اصلاح طلبان از مردم مى خواهند كه در تظاهرات صلح طلبانه آنقدر سر خود را در مقابل باتوم خم و سينه را مقابل گلوله سپر كنند تا از فرطِ شمار كشتگان و زخميان، رژيم را از رو ببرند و او را در «محظوريت اخلاقى» قرار بدهند تا اينان از موضع بهترى بتوانند با او چك و چانه بزنند و در قدرت سهيم شوند. چرا كه در نظر آنان خشونت مبارزه انقلابى به معناى درگيرى با قانون و پليس و دولت و مناسبات حاكم و به معناى يك تابوشكنى نابخشودنى است.

ــ سالى كه سانسور قدر قدرت و بى شرم رژيم با استفادهء حيرت انگيز و ابتكارى از تكنولوژى ارتباطى مدرن به تمسخر گرفته شد و خنثى گرديد.

ــ سالى كه زنان ايران كه قهرمان به زمين زدن جمهورى اسلامى هستند گل كاشتند، از جمله با سنگ به سركوبگران حمله كردند وواژهء «مردانه» را از اعتبار ارتجاعى اش انداختند.

ــ سالى كه جنبش مردمى، احتمال مى رود بتواند سيماى كلاسيك تحول اجتماعى و سياسى و عوامل پديد آورندهء آن و نيز سيماى آلترناتيو را دگرگون كند.

ــ سالى كه اسرائيل يكى از جنايتكارانه ترين اقداماتش را عليه خلق فلسطين با بمباران و كشتار غزه مرتكب شد و چه بسيار كه دربرابر آن به بهانه هاى گوناگون لب فرو بستند! اما در آخرين روزهاى سال به بركت مقاومت همه جانبهء فلسطينى ها يك همبستگى عظيم جهانى با غزه سامان يافت و هم اكنون ۱۴۰۰ نفر از ۴۲ كشور كاروانى از كمك هاى غذائى و داروئى و حمايت سياسى و معنوى به سوى غزه به راه انداخته اند و به رغم ممانعت هاى ارتجاع اردن و مصر اين روزها به تحصن و اعتصاب غذا و اعتراض به اين محاصرهء ستمكارانه و بر ضرورت شكستن بايكوت غزه ادامه مى دهند. اين كاروان انترناسيوناليستى دستاورد مقاومت فلسطين و نشانهء هشيارى وجدان جهانى ست و آن را مى توان با بريگاد انترناسيونال مقايسه كرد كه در سالهاى دههء سى قرن گذاشته به حمايت از جمهورى اسپانيا برخاست.

ــ سالى كه زاپاتيستها با برگزارى «فستيوال خشم سزاوار» در ژانويه، آن را آغاز كردند و در آمريكاى لاتين كه طى سال هاى اخير به آزمايشگاه تجربه هاى رهايى از يوغ سرمايه دارى بدل شده است جنبش مردمى توانست گام هاى جديدى در مناطق مختلف قاره بردارد و اشكال نوينى از قدرت از پايين را تجربه كند.

ــ سالى كه بچه هاى ايران كه خمينى مى خواست خرافاتش را به آنها حقنه كند، مقنعه بر سر دختربچه ها كشيده و به خواندن «انجز انجز» واداشته بود، بچه هايى از دختر و پسر، كه حالا ديگر جوانان برومندى شده اند، همهء آموزش هايش را به روى رژيم تف كردند.

ــ ۲۰۰۹ سال انفجار ستم هايى بود كه سى سال است ادامه دارد. مقاومت مستمر و روزمرهء مردم كارگر و زحمتكش در كارخانه و مدرسه و مزرعه و اداره و مقاومت بيكاران و خانه بدوشان در هرگوشهء شهر و روستا، مقاومت در عرصه هاى دانش و هنر و مطبوعات، مقاومت دربرابر دروغ و رياكارى و نوميدى، آرى مقاومت همه جانبهء ساليان تاج افتخار را بر سرِ نداها و سهراب ها و ميليونها انسان و بر تارك تاريخ مبارزاتى اين سرزمين نهاد. آنان كه بنا به مصلحت هاى حقير فردى يا طبقاتى شان اين جنبش گسترده را جزئى، سطحى و محدود مى خواهند و مى بينند بعيد است گوش هاى شنوايى بيابند حتى اگر امر رهايى هنوز به زمان و رنج و مبارزهء خيلى بيشتر نياز داشته باشد، كه دارد.

ادامه و حفظ دستاوردهاى سال ۲۰۰۹ در سال جديد و سالهاى آينده و مبارزهء هرچه هشيارانه و خردمندانه و پيگيرتر برهمهء راديكال ها يعنى به گفتهء ماركس «كسانى كه به ريشه ها دست مى برند»، بر همهء به جان آمده ها، بر همهء لِه و لوَرده ها، بر همهء كسانى كه مغزشان از انجماد دينى و غير دينى رها شده است مبارك باد!

الان دیگه از نیمه شب تهران گذشته و گزارش شاهدای عینی رو دادن شاید اونقدر جذابیت نداشته باشه، به ویژه اینکه کلی تصویر و متن تا حالا دیدیم سرش، ولی به نظر من امروز شاهد یک تغییر ماهوی جدی بودیم. یک نقطه بی ازگشت و هر چی سند از امروز داشته باشیم بعدا به کارمون میاد. نه فقط به کار مبارزه کوتاه مدت که به کار شناختن خودمون در دراز مدت هم میاد. چرا که اون لحظه ای که ما هم واکنش مطلق میشیم و جلوی چشممون رو خون میگیره هم جزوی از این خودمونه. چیزی که واقعا هستیم نه چیزی که دوست داریم باشیم. (فکر کنین اگه یادداشت کسایی که تو ۱۷ شهریور یا بهمن ۵۷ تو خیابون ها بودن رو داشتیم چه شناختی از پدرا و مادرامون میداد ،اون جوری که بودن و رفتار کرده بودن نه اون جوری که بعد ا خواستن برای ما جلوه کنن) ؟

نقل از دایی ام : امروز تنها رفتم. ماشین رو پایین میدان فلسطین گذاشتم. از دست ف(همسرش) و م (پسر ۱۸ سالش) در رفتم صبحی. فکر کردم خیلی بیشتر نگران میشم اگه اونا هم باشن . توی خیابون بزرگمهر از این کارم خجالت کشیدم. زنای ۷۰ ساله همسن و هم شکل مامان پوران (مادرش و مادر بزرگ من که ۱۰ سالیه فوت کرده)، پیرمردایی که تصویرشون به عنوان بازنشسته با نیمکت پارک ها عجین شده ، در کنار بچه های جوون، همه جور آدمی بود. قیافه ها طوری بود که همه ذهنیات آدم رو همون چند دقیقه اول به هم میریخت. آدمایی که فکر میکردی تا لحظه آخر پای همه چی حکومت هستن. کسایی که اگه جایی باشن نا خود آگاه خانوما حجابشون رو جلو میکشن و ما هم به جای سلام میگیم سلام علیکم، بدون اینکه بدونیم چرا داریم جلوی اینا تظاهر میکنن، حالا خط مقدم بودن و انگار میخاستن تا آخر خط هم برن. امروز یه چیزی عوض شده بود. نیرو های ویژه گاز اشک آور میزدن و مردم فرار نمیکردن. تیر هوایی میزدن و مردم فرار نمیکردن. به جاش رو به نیروهای نظامی نگاه میکنن و داد میزنن ما بچه های جنگیم، بجنگ تا بجنگیم. استراتژی اصلی پلیس این بود که نذارن مردم به میدون انقلاب برسن وتا آزادی تظاهرات کنن. بر ای همین مردم ۲۰۰ تیکه شده بودن ولی در عوض ۲۰۰ تا جبهه باز شده بود و اینام نیرو کم آورده بودن

تو خیابون بزرگمهر، ۵۰ - ۶۰ متر بالای چهار راه ولی عصر، مردم سنگر بندی کردن. با سطل زباله و میله و چیزایی که از یه ساختمون نیمه کاره آوردن برای همین موتورها نمیتونستن بیان. برای اولین بار بعد از انقلاب یه خیابون کامل مال ما بود. اجر ها رو هم از همون ساختمون آورده بودن و کپه کرده بودن و یه سری آدم میشکستن شون تا کوچیک و قابل پرت کردن بشن. هر کدوم از اون اداما حالا ۵-۶ تا سنگ دستش بود، حتا بعضی از همون زنای مسن همون زنایی که قبح کتک زدنشون توی ۱۳ آبان توسط حکومت شکسته بود. حتا اگه نمیزدن هم انگار نگه داشتنش بشون قدرت میداد. با در دست داشتن این سنگا میخاستن بگن انگار چرخه اینکه هر ۲-۳ ماه یک بار ما بیام بیرون و کتک بخوریم و بعد حتا یکی از روزنامه ها هم جرات نکنه اینو بنویسه شکسته شده. هر چند همین زن ها هم بودن که وقتی جایی سربازی رو مردم میگرفتن و اعمال خشونت جدی میشد مانع میشدن. فکر میکنی بدون موبایل و اینترنت تو فضای تعلیقی ولی خبر ها همین جوری دست به دست میشد و این بود که ادما رو خیلی عصبانی میکرد. وقتی یه جوونی با صورت خونی از حافظ اومد و خبر داد اونجا چی شده و با چشای خودش دیده کسی مرده و زد زیر گریه ، یا وق تی شایعه شد که تو خیابون بهبودی خونه ای که مردم بش پناه بردن رو مامورا آتیش زدن، مردم خیلی از کوره در میرفتن. سنگ ها رو طوری پرتاب میکردن که انگار از توپ جنگی پرتاب شده تو این فضا نمیدونی داری چه کارمیکنی ، نه از کسی خبری داری نه آدمای دور و برت رو میشناسی، آدمایی که حتا مرگ و زندگیت بشون وابسته است، چون باهاشون خشن میشی، اگه تو یه لحظه حساس بگن از کدوم ور فرار کن بهشون و تصمیمشون اعتماد میکنی، و احتمالا اگه زخمی هم بشی اونا باید کمکت کنن و برسوننت بیمارستان. ولی انگار یه جور به هم متصلین. انگارهمدیگرو میشناسین و میتونین با هم حرف بزنین.. میتونی متقاعد شون کنین که مثلا این سرباز وظیفه است و نباید تاوان گناه اون بالایی ها رو بده یا اینکه ما نباید مثل اونا رفتار کنیم . هر چند وقتی خبر میاد که همون سرباز وظیفه ها با ماشین از روی تظاهر کننده ها رد شدن کارت خیلی سخت میشه

برادرم: ماشین رو تو مجتمع فریهان (روبروی امجدیه) پارک کردیم. ساعت ۱۰ و نیم صبح بود. با عطا و امیر و مسعود. از امجدیه که انگار نیروها رو اونجا نگه میدارن چند تا ون بیرون اومد. سرایدار مجتمع میگفت از ۷ تا ۹صبح خیلی خیلی نیرو بیرون اومده . ولی انگاربیشتر نیرو ها حد فاصل آزادی انقلاب بودن.پیاده رفتیم دروازه دولت، ۳-۴ هزار نفری بودیم، با جمیعت قل خوردیم اول به میدون فردوسی، بعد بالا تا سر سمیه و از اونجا تا نزدیکای شرکت یا وزارت نفت، که تو سمیه بعد از حافظه. اینجا خیلی بودیم. ۴۰-۵۰ هزار نفر. از هر جا رد میشدیم به فراخور جاش شعار میدادیم. جلوی شرکت نفت خوب معلومه: پول نفت چی شده خرج بسیجی شده. تو کل این مدت، گاز اشک آور پشت گاز اشک آور. همه جا هم آتیش بود. خبر کشته ها رو باور کردن با اون همه صدای تیر که میومد آسون بود . ما رفتیم زیر پل حافظ روبروی در پلی تکنیک. مردم به سمت پلیس های روی پل سنگ میزدن و پلیس ها هم سنگ ها رو رو سر مردم پرت میکردن. با این فرق که پایین کلی ادم بود. به نظر من خیلی ها اونجا با اون سنگ ها زخمی شدن. حافظ رو اومدیم بالا به سمت کریمخان.

یه دفعه چند تا ون و هایلوکس وسط جمعیت گیر افتادن. مردم ماشین ها رو سنگ سار کردن. سنگسار. بعد هم خلع سلاحشون کردن و شروع کردن با باتوم کتکشون زدن. نمیدونم چی شد که دیدم یه باتوم هم دست منه. امیر اومد و نگهم داشت. من انگار خودم نبودم. بچه ها دستمو گرفتن و کشوندنم بالا. رفتیم سر کریمخان به سمت میدون ولی عصر . دو تا ماشین آتیش نشونی با بوق اومدن و مردم هم داشتن داد میزدن که راه براشون باز کنن که یه دفعه معلوم شد یه ون پلیس بین این دو تا قایم شده. مردم ون رو آتیش زدن در حالی که سرباز ها هنوز توش بودن. ماشین های آتیش نشونی رو هم گرفتن. ۶ تا بازداشتی هم که پشت ون مثل حیوون روی هم تلنبار کرده بودن رو آزاد کردن. سربازام که بیرون اومده بودن حسابی کتک خوردن. این ۲ تا اتفاق آخری بین۱:۳۰ تا ۲:۱۰ دقیقه افتاد. زمانی که گاز اشک آوری در کار نبود چون مثل اینکه تموم کرده بودن. بعد آوردن براشون دوباره و اینبار ۵ تا ۵ تا اشک آور میزدن من کم آورده بودم.. از صبح دویده بودیم، از صبح مرتب اشک آور خورده بودیم از صبح خون و ادم زخمی و نیمه مرده دیده بودیم. حتا ۳۰ خرداد اینجوری نبود. دیگه نیرو ها زیاد شدن. فرار کردیم تو حافظ.. دیدیم از ج لو داره یک عالمه ماشین و موتور میاد. از پشت هم ون ها شورو کردن اومدن. یه دفعه دیدیم ۱۰۰ نفر هم نموندیم وسط حافظ. جمعیت غیب شده بود. انگار همه این قدرت چند ساعته تموم شده بود. در یه ساختمون نبش حافظ نیمه باز بود، با .لگد هولش دادیم و رفتیم تو. پسره اومد با یک عالمه ریش و پیرهن رو شلوار. ولی با ما بود. آبلیمو آورد برامون. عطا حالت مسمومیت شدید داشت، پشت سر امیر هم از سنگای مردم خراش خورده بود. که شب ۵ تا بخیه خورد تو بیمارستان. پسره فقط ازمون خواست آروم باشیم چون حاج آقا (باباش) که دست راستی هم بود بالا خوابیده بود. خودش هم با ۲-۳ تا دوربین و لنز تله رفت بالا پشت بوم عکس بگیره. از توی درز در پارکینگ دیدیم که ماشین های نظامی اومدن و یه ۱۵ دقیقه ای فقط اشک آور زدن بعد ماشین آتیش نشونی اومد و کل خیابون رو شست. نفهمیدیم چرا. فکر کردم خیابون برای موتور ها لیز میشه. بعد بسیجی ها اومدن. بعد ۱۵۰-۶۰ تا زنای بسیجی اومدن پشتشون و شعار مرگ بر منافق دادن. خیلی حالت بدی بود نگاه کردن به این رژه پیروز مندانه تو خیابون شسته و تمیز حافظ . انگار حافظه بودن ما رو اونجا شستن و روش رو یه تصویر دیگه گذاشتن. بعدا، شب ، برادر عطا که ما رو گم کرده بود گفت همون موقع هایی که ما داشتیم میرفتیم تو خونه و اون اونور خیابون بوده یه هایلوکس با سرعت بالا میزنه به یه پسری که داشته از عرض حافظ رد میشده و از روی جنازش هم رد میشه. صحنه رو دیده بود و حالش خیلی خوب نبود. فهمیدیم چرا خیابون رو شستن

گزارش ۲

عاشورا روز غريبى بود. باوركردنى نيست. ۵۷ يادت هست؟ محله به محله شلوغ بود. الان بدتر. تمام مردم محله ما بى‌اغراق بيرون ريخته بودند و فرياد اعتراض سر مى‌دادند. وقتى مى‌گويم تمام محله ما يعنى واقعا تمام محله ما از پير جوان كودك زن و مرد و بچه. جنگ بود. تمام خانه‌ها از گاز اشك‌آور پرشده بودند. هر دقيقه گاز مى‌زدند ولى مردم فرياد سر مى‌دادند و اين محله محله‌ى كوچكى بود. فكرش را بكن تقريبا تهران يكپارچه صدا بود. چنان نيرو كم آورده بودند كه مردم ساعت‌ها شعار مى‌دادند بحث مى‌كردند مى‌خنديدند به هم قوت قلب مى‌دادند شادى مى‌كردند نذرى مى‌خوردند و باز هم فرياد مى‌زدند. حس همبستگى مردم بى‌نظير بود. وقتى راه مى‌رفتيم با همدردى به هم تكيه مى‌كرديم و راه‌ها را پيدا مى‌كرديم. اينجا شلوغ است؟ آنجا پليس است؟ چرا بچه آوردى؟ دود نخورد. همه به هم كمك مى‌كرديم. باورت نمى‌شود سيل خروشانى بود. بى‌هيچ ترس و اضطرابى. اين‌دفعه مردم احساس مى‌كردند موفقيت نزديك است. شايد خيالى زودهنگام باشد اما به هر حال همين حس به همه نيرو داده بود. روز غريبى بود. چرخش حوادث باورنكردنى است. صدها قدم جلو رفته. من البته سخت نگرانم چون احساس مى‌كنم تهران بشدت از بقيه نقاط كشور جلوتر افتاده و اين جالب نيس برايت شادى آرزو دارم.

ليبراسيون ۲۷ ژانويهء ۲۰۰۹

و پاسخ دانيل بن سعيد به برخى انتقادات او

ترجمهء تراب حق شناس

يادداشت: آلن باديو و دانيل بن سعيد هردو فيلسوف و استاد دانشگاه در فرانسه و صاحب تأليفات متعدد در دفاع از انديشهء ماركس و مبارزهء كمونيستى اند. هر دو از مبارزان چپ در ۱۹۶۸ هستند. باديو از گرايش ماىٔوىٔيستى و بن سعيد از گرايش تروتسكيستى. باديو در عرصهء نظرى بيشتر فعال بوده و در خارج از فرانسه معروف تر است. دو كتاب اخير وى يكى «سركوزى مظهر چيست؟» (۱) و ديگرى «فرضيهء كمونيسم» (۲) باعث مصاحبه هاى متعددى با وى در

 

در دو هفته گذشته مجلس حامى دولت به اصطلاح طرفدار مستضعفان و اقشار پايين جامعه طرحى را تصويب كرد كه مدت بيست سال گذشته مورد مناقشه ى نيروهاى درون حكومت بوده است.
در مقاله اى كه سال گذشته تحت عنوان "طرح تحول اقتصادى و تاثير آن بر زندگى كارگران» نوشتم توضيح دادم كه چرا اين طرح اساسا ضد كارگرى و در جهت منافع سرمايه دارى جهانى و شركتهاى بزرگ است.

ترجمه بابک کسرایی

مقدمه مترجم: مطلبی را که برای ترجمه عرضه می‌شود، تد گرانت،‌ بنیانگذار و نظریه‌پرداز گرایش بین‌المللی مارکسیستی، 30 سال پیش و در بحبوحه‌ی انقلاب 57 نوشته است. این مطلب، که در آن زمان در نشریه‌ی مارکسیست‌های بریتانیا (میلیتانت) منتشر شد، در دو بخش و در روزهای پیش از سرکار آمدن رسمی جمهوری اسلامی (دی و بهمن 57) نوشته شده است. تد گرانت در این زمان در صدر سازمان چند هزار نفره‌ی کمونیست‌ها در بریتانیا، سازمان میلیتانت، بود که در آن روزها سه عضو در مجلس کشور داشت و شورای کارگری شهر لیورپول را در اختیار خود داشت. در این‌جا می‌بینیم که تد گرانت بر خلاف بسیاری از چپ‌های جهان که در صفِ خمینی سینه می‌زدند و از او به عنوان "ضدامپریالیست" حمایت می‌کردند به درستی مشخصه‌ی ارتجاعی و به قول خودش "قرون وسطایی" خمینی و آخوندها را تشخیص می‌دهد و برنامه‌ای پیشنهادی برای مارکسیست‌ها ارائه می‌کند که می‌توانست به قدرت رسیدن کارگران در ایران منجر شود. باز هم بر خلاف چپ‌های بسیاری،‌ در داخل و بیرون ایران، که دنبال پیدا کردن "مرحله‌ی انقلاب" بودند، می‌بینیم که تد گرانت به روشنی می‌گوید اگر کمونیست‌های ایران نیرویی هر چند کوچک پیدا کنند می‌توانند به سرعت به سوی فتح قدرت، مثل اکتبر 1917 در روسیه، پیشروی کنند.

مناظره جان هالووی و الکس کالینیکوس پیرامون:

"آیا می¬توان جهان را بدون کسب قدرت تغییر داد؟"
برگردان ح. ریاحی
برگردان ح. ریاحی
آن چه می¬خوانید مناظره¬ای است بین الکس کالینیکوس و جان هالووی نویسنده¬ی کتاب" تغییر جهان بدون کسب قدرت". این بحث  نمونه¬ا¬ی آموزنده از یک فرهنگ بالنده بین دو گرایش چپ ضدسرمایه¬داری را نشان می¬دهد. فرهنگی که از یک سو بیان¬گر گسست از شیوه¬ی استالینی حذف، سانسور و امتناع از گفتگو، و از سوی دیگر بیان شفاف و جسورانه¬ی ایده¬ها و تمایزها در عین حفظ وحدت عملی در مبارزه را منعکس می¬کند. بالیدن این نوع فرهنگ پاسخی است به نیاز سوزان بازسازی چپ و درس¬های با ارزشی برای چپ ایران مخصوصا برای نسل جوان در بر دارد. ما مطالعه این مناظره را به علاقه¬مندان بحث¬هایی معطوف به سوسیالیسم توصیه می¬کنیم .


جان هالووی:

جواب پرسش بالا را نمی¬دانم. شاید می¬توانیم شاید هم نمی¬توانیم جهان را بدون کسب قدرت تغییر دهیم. به گمان من نقطه آغاز عدم قطعیت است و نه دانستن، جستجوی عمومی برای [یافتن] راهی به پیش. زیرا هر چه بیش¬تر آشکار می¬شود که سرمایه¬داری برای بشریت [به یک امر] فاجعه¬آفرین [تبدیل شده] است. دگرگونی بنیادی در ساختار جامعه، یعنی انقلاب، از هر زمان دیگری ضروری¬تر شده است. و این انقلاب، اگر قرار باشد موثر واقع شود، فقط می¬تواند انقلابی جهانی باشد. اما این که انقلاب جهانی با یک ضربه انجام بگیرد، نامحتمل است. این بدان معنی است که تنها شیوه¬ای که می¬توان تصوری از انقلاب داشت، انقلابی است فضاساز، انقلابی که در فضاهای [پدید آمده] در سرمایه¬داری انجام می¬گیرد، انقلابی که  فضاهایی را در جهان اشغال می¬کند در [متن شرایطی] که سرمایه¬داری هم¬چنان به حیات خود ادامه می¬دهد. پرسش این است که تصور ما از این فضاها چیست و این¬که آیا این فضاها را  [در چارچوب] دولت تصور می¬کنیم یا به گونه¬ی دیگری به آن¬ها می¬اندیشیم.
در چاره¬اندیشی در این مورد، باید از همان¬جائی شروع کنیم که هستیم، از عصیان¬ها و نافرمانی¬های بسیاری که ما را به پرتو الگره کشانید. جهان ازین گونه عصیان¬ها آکنده است، جهان پر از مردمانی است که به سرمایه¬داری "نه" می¬گویند. "نه"، ما زندگی خود را طبق دستورهای سرمایه¬داری ادامه نخواهیم داد. ما آن چه را که شخصا ضروری یا مطلوب می¬دانیم انجام می¬دهیم و نه آن¬چه را که سرمایه به ما دیکته می¬کند. گاه سرمایه¬داری را صرفا نظام فراگیر سلطه می¬بینیم و فراموش می¬کنیم که چنین عصیان¬هائی همه جا وجود دارد. گاه این عصیان¬ها آن چنان کوچک اند که کسانی هم که درگیر آن اند،  آن¬ها را تجلی رد و نفی نمی¬دانند، اما این عصیان¬ها غالبا پروژه¬های جمعی¬ای هستند که هدف¬شان یافتن بدیلی است به جلو و گاه هم آن¬ها به بزرگی جنگل لاکاندون یا آرژانتینازو (اشاره به شورش¬های سال 2001 درآرژانتین)  سه سال پیش یا عصیان بولیوی کمی بیش از یک¬سال پیش اند. مشخصه¬ی همه¬ی این نافرمانی¬ها اشتیاق به خودگردانی، و انگیزه¬ای مبنی بر این که: "نه، به شما اجازه نمی¬دهیم به ما بگوئید چه باید انجام دهیم، ما خود تصمیم خواهیم گرفت که چه باید بکنیم". این رد کردن¬ها را می¬توان شکاف¬ها یا تَرَک¬ها¬ئی در نظام سلطه¬ی سرمایه¬داری دانست.
سرمایه¬داری (در درجه¬ی نخست)  نه یک نظام اقتصادی بلکه یک نظام فرماندهی است. سرمایه¬داران با پول خود به ما دستور می¬دهند، به ما می¬گویند چه کار کنیم. امتناع از فرمان¬برداری به معنی درهم شکستن دستور سرمایه است. بنابر این، پرسش از منظر ما این است که چگونه می¬توان این امتناع کردن¬ها، این تَرَک¬ها در بافت سلطه را چند برابر کرده و توسعه دهیم؟ در این رابطه دو شیوه¬ از اندیشیدن وجود دارد:
نخستین شیوه از اندیشیدن به قرار زیر است که این جنبش¬ها، این نافرمانی¬ها را اگر متمرکز نشوند و به سمت و سوی هدفی نشانه نروند، خالی از پختگی و تاثیر می¬داند. از منظر آن¬ها موثر بودن به معنی آن است که باید از طریق انتخابات یا براندازی دولت موجود، به سمت فتح قدرت دولتی حرکت کنند و دولت انقلابی جدیدی را بنیان نهند. شکل سازمانی سمت و سو دادن همه¬ی این نافرمانی¬ها حزب است.
مساله¬ی فتح قدرت دولتی بیش از آن¬که مساله¬ی تصمیمات آینده باشد، مساله¬ی سازمان¬دهی کنونی است. حالا خود را، چگونه باید سازمان دهیم؟ آیا باید به حزبی بپیوندیم، به نوع  سازمانی که نارضائی ما را بر فتح قدرت دولتی متمرکز کند؟ یا باید به شکل دیگری خود را سازمان دهیم ؟
شیوه¬ی دوم بسط و افزایش نافرمانی¬ها این است که بگوئیم: "نه، این نافرمانی¬ها را نباید در شکل یک حزب مهار کرد، بلکه باید آزادانه گسترش پیدا کنند و به هر سوئی حرکت کنند که مبارزه آن¬ها را سوق می¬دهد."
این سخن بدان معنا نیست که هم¬آهنگی¬ای نباید در کار باشد، بلکه باید هم¬آهنگی بازتری وجود داشته باشد. گذشته از این امر، نکته¬ی اصلی منبع و مرجع، نه دولت بلکه جامعه¬ای¬ست که می¬خواهیم به وجود آوریم.
بحث اصلی علیه برداشت  نخست این است که ما را به جهت اشتباه سوق می¬دهد. دولت شئی نیست، دولت ابژه¬ی بی¬طرف نیست: دولت شکلی از مناسبات اجتماعی است، نوعی تشکیلات است، شیوه¬ی انجام امور است، شیوه¬ای که طی قرن¬ها بسط و تکوین یافته است و هدف آن حفظ یا گسترش حاکمیت سرمایه است. اگر مبارزات¬مان را بر دولت متمرکز کنیم یا دولت را منبع اصلی مراجعه¬ی خود قرار دهیم، باید درک کنیم که دولت ما را به مسیر معینی می¬کشاند. مهم¬تر از همه این¬که، دولت تلاش می¬کند جدائی مبارزه¬ی ما از جامعه را به ما تحمیل کند و نبرد ما را به مبارزه به خاطر یا به نام [جامعه یا ... ] تبدیل کند. دولت رهبران را از توده¬ها  و نمایندگان را از کسانی جدا می¬کند که انتخاب¬شان کرده¬اند. دولت ما را به شیوه¬ی دیگری از گفت و شنود و نحوه¬ی متفاوتی از اندیشیدن می¬کشاند. دولت ما را به سازش با واقعیت جهت می¬دهد و آن واقعیت، واقعیتِ سرمایه¬داری است، شکلی از سازمان¬دهی اجتماعی که شالوده¬اش بر استثمار و بی¬عدالتی، بر کشتار و نابودی بنا شده است. همین¬طور هم ما را به تعریف فضا و فرصت¬های پدید آمده در مورد  چگونگی انجام امور سوق می¬دهد، تعریف فضا و فرصتی که بین قلم¬روی دولت و جهان بیرون از آن و بین شهروندان و خارجی¬ها فاصله¬ی روشنی به وجود می¬آورد. دولت ما را به تعریفی در کادر همین فضا¬ی موجود از مبارزه سوق می¬دهد که امیدی برای هم¬آوردی با حرکت جهانی سرمایه باقی نمی¬گذارد.
در تاریخ دولت- مدار چپ، یک مفهوم کلیدی وجود دارد که عبارت است از خیانت. رهبران بارها و بارها به جنبش خیانت کرده¬اند، آن هم نه ضرورتا به این خاطر که آدم¬های بدی بوده¬اند، بلکه دقیقا به این دلیل که دولت به مثابه¬ی شکلی از تشکیلات، رهبران را از جنبش جدا می¬کند و آن¬ها را به فرایند سازش با سرمایه سوق می¬دهد. خیانت به عنوان شکلی تشکیلاتی در ذات دولت نهفته است. آیا می¬توانیم در مقابل آن مقاومت کنیم؟ بله، البته که می¬توانیم و این امری است که همیشه صورت می¬گیرد. می¬توانیم به دولت اجازه ندهیم رهبران یا نمایندگان دائمی جنبش را به خود وابسته کند. می¬توانیم جلوی مذاکره¬ی محرمانه¬ی نمایندگان با دولت را سد کنیم. اما این به معنی درک آنست که شکل¬های سازمان¬دهی ما با شکل¬های سازمان¬دهی دولت بسیار تفاوت دارد و تناسبی بین آن¬ها نیست. دولت تشکیلات پایور است، خواست ما تشکیلات خودگردان است، شکلی از تشکیلات که به ما اجازه می¬دهد بگوئیم چه می¬خواهیم، چه تصمیمی می¬گیریم و چه را ضروری و مطلوب تشخیص می¬دهیم. به دیگر سخن، آن¬چه ما می¬خواهیم آن شکلی از تشکیلات است که اصل مورد مراجعه¬ی آن دولت نیست.
استدلالی که علیه دولت به مثابه¬ی اصل مورد مراجعه است، روشن است. اما استدلال مخالف اندیشه به نوع دیگر چه؟
استدلال دولت- مدار را می¬توان برداشت خود محور تکوین مبارزه دانست. [در این معنی] مبارزه به عنوان امری درک می¬شود که در آن یک امر محوری و مرکزی وجود دارد، یعنی فتح قدرت دولتی. در ابتدا همه¬ی تلاش¬مان را بر فتح دولت متمرکز می¬کنیم، خود را سازمان می¬دهیم و سپس وقتی به این امر نائل شدیم، می¬توانیم به شکل¬های دیگر سازمان¬دهی بیاندیشیم، می¬توانیم به انقلابی کردن جامعه فکر کنیم. نخست در یک جهت حرکت می¬کنیم تا بتوانیم در جهت دیگر گام برداریم: مساله این است که خاتمه دادن به پویایی که در فاز نخست حاصل می¬شود، در فاز بعدی مشکل یا غیرممکن است.
برداشت دیگر مستقیما بر نوع جامعه¬ای متمرکز می¬شود که می¬خواهیم ایجاد کنیم بدون این¬که از [مدار] دولت بگذرد. در[این جا] محوری در کار نیست: تشکیلات [خود] مستقیما نشانه است،[خود] مستقیما به مناسبات اجتماعی¬ای که می¬خواهیم ایجاد کنیم پیوند دارد. در جائی که برداشت نخست دگرگونی اساسی جامعه را پس از فتح قدرت می¬داند، استنباط دوم اصرار دارد که دگرگونی اساسی جامعه هم اکنون باید شروع شود. انقلاب نه زمانی که وقت آن رسیده، بلکه از همین جا و هم اکنون باید آغاز گردد.
این نشانه بودن، این انقلاب همین جا و هم اکنون، بر کل کشش به خود¬گردانی مسلط است. خودگردانی در جامعه¬ی سرمایه¬داری نمی¬تواند وجود داشته باشد. آن¬چه می¬تواند وجود داشته باشد و وجود دارد کشش به خودگردانی اجتماعی است: حرکت علیه تصمیم بیگانه، علیه تصمیمی که دیگران اخذ می¬کنند، چنین حرکتی  به ناگزیر تجربی است. البته سه موضوع روشن است:
الف: کشش به سوی خودگردانی ضرورتا کششی است علیه اجازه دادن به دیگران که از جانب ما تصمیم بگیرند. بنابراین، [این کشش] جنبشی است علیه دموکراسی نمایندگی و برای ایجاد نوعی دموکراسی مستقیم.
ب: کشش به سوی خودگردانی به ناگزیر با آن نوع تشکیلات از دولت سر سازگاری ندارد که از جانب ما تصمیم می¬گیرد و بدین ترتیب ما را کنار می¬گذارد،  .
ج: کشش به سوی خودگردانی بی معناست اگر خودگردانی در فعالیت ما به هدف اصلی تبدیل نشود. [این کشش] بنابراین، به ناگزیر سازمان¬دهی سرمایه¬داری کار را هدف قرار می¬دهد.
بنابراین، بحث ما نه تنها پیرامون دموکراسی بلکه کمونیسم و نه فقط پیرامون عصیان بلکه پیرامون انقلاب است.
از نظر من این برداشت دوم از انقلاب است که باید بر آن متمرکز شد. این حقیقت که ما برداشت دولت-مدار را رد می¬کنیم مشخصا به معنی آن نیست که برداشت غیر دولت- مدار مشکلات خود را ندارد. در این جا سه مساله اساسی را تشخیص می¬دهم که هیچ¬کدام به معنی طرف¬داری از بازگشت به ایده فتح قدرت دولتی نیست:
اولین مساله این است که چگونه باید با سرکوب دولتی برخورد کرد. به گمان من پاسخ این نیست که مسلح شویم به طوری که بتوانیم دولت را در مصافی رو-در-رو شکست دهیم: احتمال پیروزی¬مان کم است و نتیجه آن بازتولید دقیقا مناسبات اقتدارمدارانه اجتماعی¬ای است که علیه آن مبارزه می¬کنیم. و نه این گونه فکر می¬کنم که پاسخ این است که دولت را در کنترل خود درآوریم تا بتوانیم ارتش و نیروی پلیس را مهار کنیم: استفاده از ارتش و پلیس از جانب مردم آشکارا با مبارزات آن¬هائی درتقابل قرار می¬گیرد که نمی خواهند کسی از جانب آن¬ها عمل کند. بدین ترتیب، تنها کاری که امکان¬پذیر است این که تلاش کنیم راه های دیگری برای منصرف کردن دولت از اعمال خشونت علیه ¬ما پیدا کنیم: از جمله¬ی این راه¬ها می¬تواند یکی هم این باشد که تا حدودی از مقاومت مسلحانه استفاده کنیم (مثل نمونه¬ی زاپاتیست¬ها)، اما [در این کار] مطمئنا باید، مهم¬تر از هر چیز، بر قدرت ادغام عصیان در جماعت تکیه کنیم.
موضوع دوم این است که ببینیم می¬توانیم فعالیت¬های بدیلی را (فعالیت مولد بدیلی) در چارچوب سرمایه¬داری بسط دهیم و تا چه اندازه می¬توانیم شبکه¬ی اجتماعی بدیلی به غیر از[ شبکه¬ی] ارزش [هم اکنون موجود]، بین فعالیت¬ها به وجود آوریم (مثلا کارخانه¬هایی که به دست کارگران در آرژانتین بازگشائی شد) و این امکانات به طور آشکار به دامنه خود جنبش بستگی دارد، اما این خود مساله¬ای اساسی به شمار می¬رود. در باره¬ی مساله¬ی تصمیم¬گیری اجتماعی پیرامون تولید و توزیعی که از اعماق به بالا حرکت کند (از عصیان¬های ناشی از فضاها [ی به وجود آمده در سرمایه¬داری]) و نه از یک گروه مرکزی برنامه¬ریز، چگونه می¬اندیشیم؟
موضوع سوم سازمان¬دهی خودگردانی اجتماعی است. چگونه نظام دموکراسی مستقیمی را در سطحی سازمان دهیم که در یک جامعه پیچیده به فراسوی سطح محلی دامنه پیدا کند؟ پاسخ کلاسیک ایده¬ی شوراهاست که در پیوند است با شورای شوراها. شوراها، نمایندگان خود را به این شورا می¬فرستند. این نمایندگان را [می¬توان] فرا خواند. این پاسخ در اساس درست به نظر می¬رسد، اما روشن است که حتی در گروه¬های کوچک هم اعمال دموکراسی همواره مساله¬ساز است، به طوری که تنها شیوه¬ای که از طریق آن می¬توان به درک  دموکراسی مستقیم نایل آمد عبارت است از فرایند تجربه و خودآموزی.
آیا می¬توانیم جهان را بدون فتح قدرت تغییر دهیم ؟ تنها راه درک این امر این است که آن را انجام دهیم.

الکس کالینکوس:
اختلاف "جان" و من هر چه باشد، ما هر دو خواهان دگرگونی جهان از طریق فرایند خودرهانی هستیم، جهانی که در آن رهبران به مردم دستور نمی¬دهند بلکه این مردم اند که به طور جمعی خود را رها می¬سازند. صداقت، وضوح  و پیگیری در کار"جان" را تحسین می¬کنم. امروز هم در ارائه کارش مشخص بود. اما در عین حال من هم باید صادق باشم و بگویم که ایده¬آل تغییر جهان بدون فتح قدرت را در تحلیل نهائی مردود می¬دانم.
درخصوص عدم قطعیت با "جان" هم نظر ام. موضوعات بسیار زیادی وجود دارند که نمی¬توانیم بدانیم. اما در مورد یک موضوع اطمینان دارم. و آن این است که بدون پرداختن به مساله قدرت سیاسی و حل آن تغییر جهان غیر ممکن است.
با یکی از انگیزه¬هائی که در محتوای "تغییر جهان بدون کسب قدرت" نهفته است، مطلقا هم¬دردی می¬کنم. در بین سنت¬های موجود چپ در سطح جهانی "سوسیالیسم از بالا" وجود داشته است. خواه حزب کمونیست در سنت¬های استالینیستی، خواه حزب سوسیال دموکراتیک چون حزب کارگران برزیل امروز، محور اصلی این ایده است که حزب کارها را برای شما انجام می¬دهد و بقیه منفعل باقی می¬مانند.
 سنت سیاسی¬ای که من طرف¬دار آن ام بسیار متفاوت است، و آن عبارت است از "سوسیالیسم از پائین" که در تعریف مارکس از سوسیالیسم به مثابه خودرهانی طبقه کارگر خلاصه شده است. سوسیالیسم در باره¬ی ستم دیدگان و استثمارشوندگان جهان است که به گونه¬ای موثر خود را رها می¬سازند. اختلاف اساسی من با "جان" این است که من معتقدم یکی از الزام¬های فرایند خودرهانی این است که با  دولت موجود رو-در-رو شویم، آن را سرنگون کنیم و با قدرت دولتی اساسا متفاوت جایگزین سازیم.
"جان" در اساس از ما می¬خواهد که به دولت پشت کنیم. می¬گوید که باید آن چه او انقلاب [در] "فضاهای ایجاد شده" می¬نامد را به ثمر برسانیم. دیگر اندیشمندان هم بر زمینه¬ی این که زندگی از سرمایه¬داری بیزار است، همان عقاید "جان" را دارند. او [می گوید] ما همه باید بکوشیم باغ¬های خودمختار خود را، علی¬رغم ترس و وحشت نظام سرمایه¬داری، کشت کنیم.
مساله این است که دولت ما را به حال خود وا نمی¬نهد. به این علت که سرمایه¬داری نظامی است که از دولت¬های مختلف برخوردار است، بنابراین ما را آسوده نمی¬گذارد. سرمایه¬داری امروزه به باغ¬های جهان یورش می¬برد تا آن¬ها را متلاشی کند و به شاخه¬ای از تجارت زراعی تبدیل یا در سفته¬بازی ادغام کند؛ از این رو ما را به حال خود نخواهد گذاشت.
نمی¬توانیم دولت را نادیده انگاریم زیرا دولت، شکل انحصاری و متمرکز قدرت در سرمایه¬داری است. این به لحاظ استراتژیک به معنی آنست که ما باید مخالف دولت باشیم و انقلاب علیه آن را تشویق کنیم.
 آیا این به معنی آنست که دولت موجود را نادیده می¬گیریم و از آن مطالباتی را طلب نمی¬کنیم؟ نه. دولت¬های سرمایه¬داری کنونی تلاش می¬کنند به خود مشروعیت بخشند تا بتوانند رضایت کسانی را به دست آورند که استثمار می¬کنند و مورد ستم قرار می¬دهند. این بدان معنی است که اگر خود را به طور موثر سازمان¬دهی کنیم، می¬توانیم سرمایه¬داری را به اصلاحاتی وادار سازیم. بنابراین، اگر دولت را نادیده بگیریم، به معنی این است که در برابر تلاش¬هایی بی طرف بمانیم که برای خصوصی¬سازی صورت می¬گیرد. مثلا در حال حاضر جرج بوش می¬خواهد سیستم بازنشستگی را در امریکا خصوصی سازد. آیا می¬گوییم به این مساله بی توجه ایم زیرا سیستم بیمه اجتماعی در ایالات متحده را دولت سازمان¬دهی می¬کند؟ به گمانم نه.
سرانجام هم این روزها دولت، کارگران زیادی را استخدام می¬کند. بخشی از فرایند خصوصی¬سازی به این معنی است که استخدام¬شدگان شرکت¬های خصوصی جای این کارگران را می¬گیرند. این غالبا به این معنی است که خدمات عمومی بدتر می¬شود و شرایط و دستمزد این استخدام¬شدگان رو به وخامت می¬گذارد.
اما اگر نسبت به دولت بی¬طرف نباشیم، این به معنی آن نیست که می¬توانیم به آن تکیه کنیم. در درازمدت سرمایه¬داری و دولتی که در صدد حفظ آنست سعی خواهند کرد اصلاح¬هایی را باز پس بگیرند که موقتا پذیرفته بودند. این آن چیزی است که در حال حاضر تلاش می¬کنند انجام دهند. افزون بر این، همان¬طور که "جان" تاکید کرده است، دولت تشکیلاتی هرمی است که قهر را سازمان می¬دهد تا توده¬ها را مطیع و تابع خود سازد. این به معنی آنست که ما نمی¬توانیم صرفا تلاش کنیم دولت موجود را فتح کنیم. اگر دولت موجود را فتح کنیم، بدترین چیزی که در نهایت به دست خواهیم آورد استالین است و در بهترین حالت کسی شبیه لولا یا مُبکی در افریقای جنوبی را خواهیم داشت که برآمده از جنبشی هستند که تلاش می¬کنند جهان را تغیر دهند اما به سروسامان دادن امور برای سرمایه¬داری منتهی می¬شود.
 پس بدیل چیست؟ بدیل این است که جنبشی را به وجود آوریم که  به اندازه کافی قدرتمند و متمرکز باشد تا شکل¬های موجود قدرت دولتی را درهم شکند و شکل¬های قدرت دولتی¬ای را بنیان نهد که اساسا متفاوت و دموکراتیک باشد. به دیگر سخن، باید انقلاب، کار یک حزب نباشد که قدرت دولتی را به دست می¬گیرد، بلکه کار ستم¬دیدگان و استثمارشوندگان - در درجه¬ی نخست کل کارگران-  باشد که دولت موجود را درهم شکنند و در آن فرایند، شکل¬های اساسا جدید و دموکراتیک قدرت را به منظور اداره¬ی جامعه برای خود به وجود آورند.
 این بدیل، صرفا تخیلی نیست که من درمغزم سر هم کرده باشم. اگر به تاریخ 150 ساله¬ی گذشته جنبش طبقه کارگر نظری بی¬افکنیم، پی می¬بریم که کارگران بارها و بارها راه¬های نوین سازمان¬دهی را برای پیش¬برد موثر مبارزات توده¬ای ابداع کرده¬اند. این مبارزات دموکراتیک، غالبا تحت کنترل خود کارگران بوده است. کارگران برای پیش¬برد مبارزات خود، ساختارهای نمایندگی ایجاد کرده¬اند تا بتوانند هرم¬های قدرتی را در هم شکنند که "جان" درباره آن¬ها صحبت کرد. و با چنین کاری شکل¬های جدید قدرت سیاسی را به وجود آورده¬اند، حتی اگر از آن¬ها آگاهی نداشته نباشند.
نمونه¬های فراوانی را می¬توان ذکر کرد: معروف¬ترین نمونه شوراها در انقلاب¬های 1905 و1917 روسیه است. در انقلاب 1918-1920 آلمان، هم، شوراهای کارگران و سربازان شکل گرفت. و نمونه¬ی دولت اتحاد مردمی آلنده در شیلی که تا قبل از حلقه¬ی محاصره پلیس در سال 1972- 1973 در اوج مبارزات مردمی وجود داشت. نمونه¬های فراوان دیگری از سازمان توده¬ای وجود دارد که نشان¬دهنده¬ی نوع جدیدی از قدرت سیاسی است.
آن¬چه در مورد این شکل از سازمان¬دهی اهمیت دارد، بدون این که بخواهیم هدف¬هایی که به شکل¬گیری آن¬ها منتهی شد را در نظر بگیریم، این است که از ظرفیت به چالش کشیدن و درهم کوبیدن دولت موجود و بنای شکل¬های جدید قدرت برخوردار اند.
ما هم¬چون "جان" نمی¬گوئیم که "منتظر انقلاب باشید"، اما هر مبارزه¬ای که در راستای خود¬سازمان¬دهی حرکت کند، به جهتی اشاره دارد که یک جامعه غیرسرمایه¬داری، سوسیالیستی، را می¬توان از آن طریق سازمان داد. مساله این است که هر جنبشی که در راستای خودسازمان¬دهی گام بر می¬دارد، اگر بخواهد پیروز شود، باید در لحظه¬ای متراکم و متمرکز باشد. نمی¬توان با قدرت متمرکز سرمایه – دولت و شرکت¬های چند ملیتی- مواجه شد اگر خود جنبش¬ها برای  رو-در-روئی مستقیم با آن شرکت¬ها متمرکز نباشند.
"جان" خواهد گفت: "وقتی راجع به تراکم و تمرکز صحبت می¬کنید، به شکل¬های قدیمی سازمان¬دهی برگشته¬اید، بازسازی و سازمان¬دهی ساختارهای هرمی و متمرکز دولت موجود را شروع کرده¬اید."
قبول دارم که کار ساده¬ای نیست. "جان"  خیلی صادق بود و در مورد مشکلات طرح استراتژیک خود صحبت کرد. من قبول دارم که در برابر رویکردی که من از آن دفاع می¬کنم هم مشکلات وجود دارد. ترکیب تمرکز و خودسازماندهی کار ساده¬ای نیست. اما بدون حدی از تمرکز شکست خواهیم خورد.
اگر ما صرفا فعالیت پراکنده، غیرمتمرکز و محلی داشته باشیم و هر کس باغ¬های مستقل خود را کشت کند، سرمایه می¬تواند ما را منزوی و نابود کند، یا ذره ذره ما را در خود ادغام کند. و نمی¬توانیم به مسائلی چون تغییر آب و هوا بپردازیم مگر این که ظرفیت هم¬آهنگ شدن داشته باشیم و تا حدی برای دگرگونی جهانی [پیرامون آب و هوا] متمرکز باشیم. بدون هم¬آهنگی در سطحی جهانی نمی¬توانیم پخش گاز کربنیک در هوا را کاهش دهیم. نمی¬توانیم به دنیائی که می¬خواهیم شاهدش باشیم تنها با تکیه بر [نیروی] پراکنده و محلی خود دست پیدا کنیم. این موضوع به مساله احزاب ارتباط پیدا می¬کند. "جان" نسبت به حزب به عنوان شکلی از سازمان¬دهی ایراد می¬گیرد. او می¬گوید حزب ساختارهای هرمی دولت¬های موجود را بازتولید می¬کند. اما اگر به جنبش¬مان توجه کنیم، پی می¬بریم که احزاب در آن وجود دارند، یعنی جریان¬های ایدئولوژیک سازمان¬یافته¬ای وجود دارند که در شیوه¬های گوناگون¬شان دید استراتژیک کاملی از دگرگونی جامعه دارند. در این مفهوم از حزب، "جان" و کسانی که مثل او فکر می¬کنند، در درون جنبش¬های گوناگون همان اندازه¬ حزب محسوب می¬شوند که حزب کارگران و حزب پی. اس. او. ال برزیل یا حزب کارگران سوسیالیست در بریتا نیا.
آن¬هایی که از حزب کارگران اخراج شدند، جناح چپ جدید آن را تشکیل دادند. کسانی که چنین جریاناتی را سازمان می¬دهند می¬توانند ادعا کنند که حزب نیستند ولی این نوعی خودفریبی است. پذیرش نقشی که احزاب می¬توانند در جنبش بازی کنند، می¬تواند به بیان صادقانه¬تر و روشن¬تر استراتژی¬ها و بینش¬های مختلف در پیوند با دگرگونی و تغییر منجر شود. احزاب می¬توانند به تکوین جنبشی یاری رسانند که هم خود سازمان¬یافته  و هم به اندازه¬ی کافی برای به عهده گرفتن وظیفه¬ی دگرگونی اجتماعی، انقلاب، منسجم باشد.
در این خصوص ایده¬آل من سخن انقلابی بزرگ ایتالیا، آنتونیو گرامشی است. او درباره¬ی تعامل دیالکتیکی بین لحظه¬ی تمرکز و انگیزه خود¬سازمان¬یافته¬ی برآمده از جنبش صحبت کرد. گرامشی معتقد بود که لحظه تمرکز را احزاب نمایندگی می کنند و انگیزه خود سازمانیافته جنبش، نیروی محرکه اساسی انقلاب است.
خلاصه کنم: نخست این که نمی¬توانیم مساله دولت و قدرت سیاسی را دور بزنیم. خودفریبی است که گمان کنیم می¬توانیم آن را [مساله قدرت سیاسی] را نادیده بگیریم. پرسش ناگزیر این است که چه کسی قدرت را به دست می¬گیرد و چگونه ؟
اگر مساله این است که یک حزب کنترل دولت موجود را به هر وسیله¬ای که شده است به دست گیرد، در آن صورت کاملا درست است که تغییری در کار خواهد بود که صرفا روابط موجود سلطه را بازتولید می¬کند. اما این ایده¬ که طبقه کارگر خودسازمان¬یافته¬ای که قدرت را به دست می¬گیرد تا شکل¬های جدید تشکیلات سیاسی و سازمان دولتی را همراه با همه¬ی گروه¬های تحت ستم و استثمار شده، بنیان نهد، صورت مساله را تغییر می¬دهد.
بنابراین انقلاب به فرایند خودرهانی¬ای تبدیل می¬شود که اکنون و همین جا آغاز می¬شود، یعنی به شیوه¬ی مقاومتی که ما در رو-یا-روئی با سرمایه¬داری سازمان می¬دهیم و زمانی که جامعه¬ای خود سازمان¬یافته به وجود آوردیم پایان می¬پذیرد و سرمایه¬داری و همه¬ی ستم¬های همراه با آن صرفا به خاطره¬ی ناخوشایندی بدل می¬شود.

اولین شرکت کننده در سالن:
در اساس با ایده¬ی "جان" موافقم. این بحث تازه¬ای نیست. همین بحث در قرن نوزدهم پیش آمد. کسانی که معتقد بودند باید بر کسب قدرت متمرکز شد، برنده¬ی بحث بودند و جنبشی را در آن راستا سازمان دادند. نتیجه¬ی آن یکی استالین بود و دیگری لولا. زمانی که دولت به مرکز مبارزه تبدیل می¬شود، نمی¬توانیم در آیینه دولت جز تغییر[آن چیز] دیگری ببینیم. انقلاب در حقیقت برای مردم نبود.
دومین شرکت کننده :
تا کنون در این بحث به ونزوئلا نظری نیا¬فکنده¬ایم. در آن جا هر دو جنبه¬ی پرسش [این بحث] بسط پیدا می¬کند. آن¬ها نظر به دولت دارند ولی درعین حال هم، دگرگونی¬های داخلی را از پایین پیش می¬برند و با بر¬نامه¬ی جدیدی شروع کرده¬اند که تجسم عدم تمرکز و مشارکت است. به لحاظ اقتصادی، آن¬ها مسیر توسعه را با اصلاحات ارضی شروع کرده¬اند، به زمین¬داری خاتمه داده، زمین¬ها را بین کشاورزان تقسیم کرده¬اند. به لحاظ فرهنگی، به بی سوادی سه میلیون نفر پایان بخشیده¬اند. با دموکراسی مشارکتی و گسترش مداخله¬ی اجتماعی [مردم]، تلاش دارند خودرهانی¬ای را به وجود آورند که در این جا راجع به آن صحبت شد . ونزوئلا نشان¬دهنده¬ی راه کاملا متفاوت و جدید حل مسائلی است که در این جا درباره آن¬ها بحث می¬کنیم. به سطحی از خودسازماندهی می¬رسد که معنای آن این است که دیگر به سیستم جهانی وابسته نیست. از زمانی که صندوق بین¬المللی پول و بانک جهانی تصمیم بگیرند در این جا چه انجام پذیرد، پنج سال می¬گذرد.
سومین شرکت¬کننده:
در سراسر جهان کسانی هستند که احزاب مترقی به وجود می¬آورند که مبنای آن¬ها آمیزه¬ای است از خط مشی نئو کینزی، رفورم و باز¬تنظیم مقررات و از این قبیل. اگر طرفدار انقلاب از هم اکنون و همین جا هستیم و هم¬زمان تلاش داریم دولت را با ضد دولت جایگزین کنیم، باید فکر کنیم که چه بدیلی باید داشته باشیم. سرمایه¬داری انباشت بی نهایت سرمایه است و به آن حد می¬رسد که نکبت پول در دست اقلیتی با نابودی توده¬ای سر می¬زند. باید به انقلاب چاوز اید¬¬ه¬هایی را اضافه کنیم که مجله "z" طرح کرده است. این ایده¬ها ناظر بر ایده¬ی فدراسیون تولیدکنندگان مارکس است. ما باید آن¬را به فدراسیون تولیدکنندگان و مصرف¬کنندگان تبدیل کنیم.
چهارمین شرکت کننده:
مایلم دو پرسش را مطرح کنم. اولین پرسش این است که معنای شکاف یا روزنه¬ای که "جان" مطرح می¬کند چیست؟ دوم این که آیا قدرتی جدا از قدرت دولتی وجود ندارد؟
پنجمین شرکت¬کننده : (کریس ناین هم از حزب اس. دبلیو. پی)
در مفهومی این بحث اشتباه بوده است. نقد "جان" بسیار خوب بود بر سنتی که بر این اصل استوار است گروه کوچکی باید به نام بقیه قدرت را به دست بگیرند. این نقدی بر سوسیال دموکراسی است، سنت کاملی که سعی دارد از بالا با رفتن معدودی به داخل دولت فعالیت کند. این یک استراتژی شکست خورده است. این افراد اغلب به داخل سیستم کشیده می¬شوند. آن¬ها تهدید می¬شوند، خریده می¬شوند یا صرفا با سرمایه¬داری به سازش می¬رسند. اما این بحث با سنت مارکسیستی مشی انقلابی مغایرتی ندارد که مبتنی است بر این که جامعه سرمایه¬داری دشمن ما است. باید از شر سرمایه¬داری خلاص شویم و جامعه¬ا¬ی بنا سازیم که شالوده¬اش بر ساختار کاملا متفاوت و رادیکال توده¬ی مردم گذاشته شده باشد. راه¬حل "جان" این است که با قاطعیت بگوید که فقط دولت را نادیده می¬گیریم. مساله¬ی چگونگی به چالش کشیدن قدرت دولتی می¬باید در خصوص هر بحثی که داریم جنبه¬ی اساسی داشته باشد زیرا قدرت دولتی امروزه به طرز آشکاری جهان پیرامون ما را می¬سازد.
یکی از دلایلی که نمی¬توانیم از رو-در-روئی با دولت اجتناب کنیم این است که دولت می¬کوشد ما را بخش بخش کند، تلاش می¬کند مبارزات ما را از هم جدا کند، زنان را از مردان، هم جنس¬گرایان را از افراد عادی و سفیدها را از سیاهان؛ و ما را وادار کند در محدود¬ترین شیوه به خودمان فکر کنیم. باید در جنبش به این بحث دامن بزنیم که وحدت، خود، قدرت است و این بحثی است که باید سازمان دهیم. یاد بگیریم با هم عمل کنیم و اگر قرار است استراتژی¬ای برای فتح قدرت دولتی بسط دهیم، بحث آگاهانه حول آن، جنبه¬ی اساسی دارد.
ششمین شرکت کننده:
واقعا مایلم بدانم تئوری "جان" را چگونه می¬توان در مورد عراق یا فلسطین به کار برد، جائی¬که به مردم هر روزه حمله می¬شود و دولت روزگار آن¬ها را سیاه کرده است. آن¬ها نمی¬توانند دولت را نادیده بگیرند. آن¬ها باید رو- در- رو با آن بجنگند. خویشاوندان من در ایران زندگی می¬کنند. من در انگلیس زندگی می¬کنم. اگر انگلیس به ایران حمله کند، آیا من صاف و ساده می¬توانم آن را نادیده بگیرم؟
هفتمین شرکت کننده: (ازکره جنوبی )
جهان را می¬توانیم با گرفتن قدرت یا بدون آن تغییر دهیم. تفاوت قضیه به زمان مربوط می¬شود. با فتح قدرت سریع¬تر انجام خواهد گرفت. نباید از فتح قدرت بیم داشته باشیم زیرا این مائیم که جهان را تغییر خواهیم داد.

جان هالووی:
بسیاری از مردم تا چند سال پیش نمی¬خواستند در باره¬ی انقلاب صحبت کنند، اما امروزه بسیاری درباره¬ی آن صحبت می¬کنند. الکس و من در این مورد با یک دیگر هم نظر ایم.
دوم این¬که یک نفر گفت این بحث اشتباه است. اما الکس و من یک حرف را نمی¬زدیم. ما چشم¬اندازهای متفاوتی داریم. ما نسبت به دولت برداشت¬های متفاوتی داریم. از نظر من دولت شکل مشخص سرمایه¬داری مناسبات اجتماعی است که ما را کنار می¬زند. الکس راجع به دولت کارگری و امکان دموکراتیزه کردن رادیکال آن  صحبت می¬کند. طبق برداشت من این نظر [نظر الکس] مطلقا بی¬معناست چرا که دولت دارای شکلی از سازمان¬دهی است که ما را کنار می¬گذارد. صحبت پیرامون جنبشی رادیکال، مثلا جنبشی شورائی، که به ایجاد دولت نوینی منتهی شود، بی¬معناست زیرا یک تشکیلات واقعا دموکراتیک، یک تشکیلات شورائی، در جهت یک راستا قرار دارد، در صورتی¬که دولت شکلی از تشکیلات است در راستائی متضاد با آن. صحبت پیرامون دولت کارگری به اغتشاشی دامن می¬زند که بر وخیم¬ترین فرایند سرکوب و قهر سرپوش می¬گذارد که بارها و بارها در قرن بیستم شاهد آن بوده¬ایم.
در مورد پرسش¬کننده¬ای که گفت ما به دولت پشت کرده¬ایم، باید بگویم که من نگفته¬ام که باید دولت را نادیده بگیریم. اگر می¬توانستم [این کار را بکنیم] خیلی خوب بود. این کاری است که زاپاتیست¬ها به نوعی هم اکنون به انجام آن مشغول اند. آن¬ها به دولت پشت کرده¬اند. اما ما این کار را اغلب نمی¬توانیم انجام دهیم. من کارمند دولت ام. بحث هم برسر این نیست که وانمود کنیم که دولت وجود ندارد. بحث بر سر درک دولت به مثابه¬ی شکل مخصوصی از مناسبات اجتماعی است که ما را به جهت¬های معینی سوق می¬دهد و ما باید تلاش کنیم ببینیم چگونه می¬توانیم علیه آن شکل¬های از مناسبات اجتماعی مبارزه کنیم و به جهت دیگری حرکت کنیم به طوری که رابطه¬ی ما در درون، فراسو و علیه دولت باشد. خوب بود اگر می¬توانستیم وانمود کنیم که دولت وجود ندارد. متاسفانه نمی¬توانیم چنین کنیم. اما بی تردید مجبور هم نیستیم  بر حسب منطق، قدرت یا فضا به چنبره¬ی دولت به مثابه نقطه¬ی هدایت¬گر اصلی  بیافتم.
مساله ونزوئلا برای همه امریکای لاتینی¬ها که در این جا هستند، بسیار مهم است. از شیوه¬ی طرح مساله خوشم آمد. مثلا مساله چنین طرح نشد که: "ونزوئلا نشان می¬دهد که ما باید قدرت را فتح کنیم" بلکه به این صورت طرح شد که می¬گوید باید ترکیبی از دو رویکرد در کار باشد، یکی رویکرد دولت- مدار و دیگری رویکرد غیر دولت- مدار. این ترکیب مشخصه¬ی فوروم اجتماعی جهانی بود، همکاری بین این دو رویکرد متفاوت. اما باید درک کنیم که  در این رویکرد همواره یک تنش، یک تضاد وجود دارد که از یک سو بگوئیم: "ما خود تصمیم خواهیم گرفت که جامعه چگونه تکوین پیدا کند"، و از دیگر سو بگوئیم: "دولت برای شما تصمیم خواهد گرفت یا به شما نشان خواهد داد چگونه تصمیم بگیرید". بسیار جالب خواهد بود که ببینیم این تنش در ونزوئلا چه مسیری را طی خواهد کرد. در مورد مساله¬ی شکاف¬ها، غالبا احساس ناتوانی می¬کنیم زیرا [وزن و هیبت] سرمایه¬داری بر ما بسیار سنگینی می¬کند. اما وقتی "نه" گفتیم، با درک و قدرت خود آغاز کرده¬ایم. وقتی عصیان کردیم در واقع در سرمایه¬داری حفره¬ی کوچکی به وجود آورده¬ایم. این امری بسیار متناقض است. ما با عصیان خود به فرمان سرمایه¬داری "نه" گفته¬ایم. [با عصیان خود] فضاهای موقتی را به وجود می¬آوریم. در چارچوب آن شکاف ها، آن روزنه¬ها، مهم است که برای مناسبات اجتماعی متفاوتی که معطوف به دولت نیست، مبارزه کنیم، برای آن نوع از اجتماعی که می¬خواهیم به وجود آوریم. خودحکومتی در بطن این شکاف¬هاست. و مساله نیز بر سر این است که این قضیه و مفهوم آن را باز کنیم و چگونگی سازما¬ن¬یابی برای خودحکومتی را تعیین کنیم. معنی آن این است که علیه و فراسوی جامعه¬ای باشیم که وجود دارد. مساله بر سر بسط این شکاف¬ها و گسترش ساختاری آن¬هاست.
آن¬هایی که می¬گویند باید دولت را فتح کرد، نیز راجع به شکاف¬ها صحبت می¬کنند. راهی به جز آغاز کردن با فضاها [ی موجود] در کار نیست. مساله این است که در باره این شکاف¬ها چگونه فکر می¬کنیم، زیرا دولت همه¬ی جهان نیست. دویست دولت [در دنیا ] هست. اگر کنترل یکی از آن¬ها را در دست بگیرید، این [خود] شکافی در سرمایه¬داری ایجاد می¬کند. مساله این است که در باره آن روزنه¬ها، آن شکاف¬ها چگونه می¬اندیشیم. و اگر با خودمان شروع کنیم، چه دلیلی دارد که  شکل¬های سرمایه¬داری، شکل¬های بورژوائی را برای بسط و گسترش مبارزه¬ی خود برگزینیم؟ چرا باید الگوی مفهومی دولت را بپذیریم؟
بدون داشتن تعریف مشخصی از مبارزه، تمرکز بر دولت غیرممکن است. معنی آن مبارزه در چارچوب قلم¬روی دولت است، در صورتی¬که در فوروم اجتماعی جهانی، ما علیه این فضا عصیان کرده¬ایم. این فضا مفهوم مکان و زمان را مشخص می¬کند.

الکس کالینیکوس:
"جان"  گفت که ما برداشتی از دولت داریم که فراتاریخی است و دولت را از مناسبات سرمایه¬داری تولید جدا می¬کند. بنابراین، اجازه می¬خواهم روشن و واضح  بگویم که دولتی که ما تحت آن به سر می¬بریم به طرز غیر قابل بازگشتی سرمایه¬داری است. نمی¬خواهم بخشی از جنبشی باشم که هدف¬اش فتح دولت سرمایه¬داری موجود است.
با این وجود، این تنها دولت موجود در تاریخ نیست. در تاریخ جامعه طبقاتی، شکل¬های دولتی گوناگونی وجود داشته است. وجه اشتراک همه¬ی آن¬ها قهر طبقاتی سازمان¬یافته و نهادی شده¬ی اقلیتی استثمارگر بر اکثریت استثمارشونده بوده است.
پرسشی که حالا طرح می¬کنیم از این قرار است: "آیا طبقه کارگر با سازمان¬دهی جمعی و اجتماعی خود می¬تواند در مقابل این استثمار مقاومت کند و این وضعیت را به عکس خود تبدیل کند؟ " به سخن دیگر، آیا طبقه کارگر می¬تواند قهر سازمان¬یافته طبقاتی خود را به وجود آورد، و به میزانی که سازمان¬یافته است، اما [درعین حال] مبارزه علیه استثمار سرمایه را به طور موثرتری پیش ببرد و[از این طریق] به طبقه کارگر یاری رساند تا جامعه¬ی جدیدی را پایه¬ریزی کند؟ همان¬طوری که "جان" هم می¬داند، پاسخ این پرسش در سنت کلاسیک مارکسیسم، در نوشته¬های مارکس و لنین، مثبت است. در این آثار ایده¬ی دولت کارگری، قدرت کارگری، را داریم که عبارت است از شکل انتقالی¬ای که طبقه کارگر از این مسیر خود را به منظور ایجاد شکل جدیدی از جامعه سازمان¬دهی می کند.
از حرف L استفاده کردم و نام لنین را به میان آوردم و البته "جان" خواهد گفت این پرسش بررسی شد و طی انقلاب 1917 روسیه و مخصوصا پی آمدهای استالینستی خطا بودن حتمی آن به اثبات رسید.
 در یکی از نوشته¬هائی که به بحث معروف بین مارکس و باکونین در انترناسیونال اول در اواخر قرن نوزدهم آمده، گفته شده است که تجربه¬ی استالینیسم ثابت کرد که موضع ضد دولتی باکونین درست بوده است.
اما این وضعیت چگونه پیش آمد؟ دیدگاهی بر این نظر است که تفکر دولت¬گرایانه در اندیشه مارکس  و لنین ریشه عمیق داشته و همین به استالینیسم منتهی شده است، این [برداشت از نظر من] کاملا اشتباه است. مارکس در نقد خود به باکونین گفت که به انقلابی علیه دولت نیاز داریم. این ایده را لنین با شوروشوق در انقلاب 1917 پی گرفت.
پس [استالینیسم]چگونه اتفاق افتاد؟ "جان" راجع به شکاف¬ها صحبت کرد. انقلاب 1917 روسیه یک شکاف بود. این انقلاب حفره¬ی بزرگی در نظام سرمایه¬داری به وجود آورد، بزرگ¬ترین شکافی که تاکنون در تاریخ جهان به وجود آمده است. اما حفره¬ای به بزرگی روسیه صرفا حفره¬ای در سرمایه¬داری بود، این رخداد کافی نبود. دلیل آن ساده است. سرمایه¬داری از قدرت در سطح جهانی برخوردار است و می¬تواند نیروهای خود را در سطحی گسترده برای نابودی هر حفره و شکافی متمرکز سازد که او را مورد تهدید قرار می¬دهد. این کاری است که با چاوز در ونزوئلا انجام می¬دهند. سیاست چاوز هر اشکالی هم که داشته باشد امریکا و متحدانش تلاش می¬کنند نگذارند تجربه¬اش عملی شود زیرا این تجربه می¬ر¬ود که شکافی ایجاد کند و این شکاف برای آن¬ها یک تهدید به شمار می¬رود.
قدرت سرمایه آن¬چنان عظیم است که معمولا می¬تواند شکاف¬ها را مسدود کند. معمولا آن¬ها این کار را از طریق وارونه کردن فرایند انقلابی و نابودی فعالان و رهبران آن انجام می¬دهند. مثال¬های زیادی در این مورد وجود دارد. در خصوص شوروی، سرمایه به شیوه¬ی مخصوصا وحشتناکی پیروز شد، به این ترتیب که چنان فشارهائی را  بر رژیم انقلابی وارد ساخت که مجبورش کرد خود را به سیستم جهانی به شیوه بربرگونه¬ای دگرگون سازد. دلیل دگرگونی این نبود که مارکس دولت را دوست می¬داشت، بلکه این بود که جنبش قدرتمندی وجود نداشت که در سطحی جهانی بتواند قدرت سرمایه را درهم شکند. این نباید ضرورتا سرنوشت ما باشد. ما هم اکنون به گونه¬ای جمعی فرایند ایجاد بزرگ¬ترین جنبش جهانی در تاریخ را تجربه می¬کنیم. اما این کار را نمی¬توانیم انجام دهیم، اگر فکر کنیم که صرفا کافی است برای نابودی نظام موجود [جهانی] در آن شکاف یا حفره¬هایی ایجاد کرد.

شرکت کننده هشتم (زنی از کره جنوبی):
اگر بگوئید که جهان را بدون فتح قدرت می¬توانیم تغیر دهیم، می¬گوئید که قدرت سرمایه¬داری موجود قابل قبول است. هالووی می¬گوید که دولت ما را کنار می¬زند. اما دولت در هر سطحی به ما ستم می¬کند. دولت حتی به جنسیت ما ستم می¬کند. من اهل کره جنوبی ام، جائی¬که دیکتاتوری نظامی را در سنت تاریخی  خود دارد و این دیکتاتوری مقاومت شکوهمندی را درهم شکسته است. مساله این نیست که دولت ما را کنار گذاشته است بلکه این است که در هر سطحی به ما ستم می¬کند.
الکس نمی¬گوید که ما باید به دولت وارد شویم و از قدرت دولت سرمایه¬داری استفاده کنیم. او می¬گوید که باید شکل¬های جدید قدرت را به وجود آوریم، شکل¬هایی که در آن طبقه کارگر تشکیلاتی به وجود آورد که قادر باشد دولت سرمایه¬داری را براندازد.
شرکت کننده نهم:
کارل مارکس گفته است که دولت کمیته اجرائی بورژوازی است و این دقیقا همانی است که هست. قوانین و مقررات آن [دولت] منافع¬اش را به هزینه مردم حفظ می¬کند و این امتیازات را به سادگی وا نمی¬نهد. به همین دلیل است که باید به مساله قدرت دولتی بپردازیم.
شرکت کننده دهم (کریس هارمن از اس. دبلیو. پی):
جان هالووی گفت که موضعی که سوسیالیست¬های انقلابی مطرح می¬کنند به معنی آنست که ما باید فعالیت¬مان را بر دولت متمرکز کنیم. این درست نیست. بیش¬تر فعالیت ما مبارزات گوناگون را دربر می¬گیرد، مبارزاتی علیه ستم، مبارزاتی برای رهائی زنان، مبارزاتی علیه نژادپرستی، مبارزاتی بر سر دستمزد و از همه مهم¬تر در لحظه کنونی، مبارزه علیه جنگ خانمان براندازی که در عراق در جریان است. اما آن¬چه ما از تجربه¬ی جنبش¬های¬مان می¬دانیم این است که هر وقت که این مبارزات به مرحله¬ی معینی می¬رسند، با گروه¬های مسلح مواجه می¬شویم- و این روزها عمدتا با مردان مسلح و تعدادی هم زنان مسلح. و این است درون¬مایه دولت. "جان" شما واژه¬ی دولت را در معنای وسیع¬تری به کار می¬برید، ما هم گاه از آن در معنای وسیع¬تری استفاده می¬کنیم، اما بخش اساسی¬ای که ما با آن سروکار داریم همین گروه¬های مسلح از مردان اند. بنابراین، می¬توانید دو رویکرد به مساله داشته باشید. می¬توانید وانمود کنید که می¬توانید آن¬ها را کنترل کنید یا نادیده بگیرید. رویکرد سوسیال دموکرات¬ها را داریم. "جان" می¬گوید که رویکرد ما شبیه رویکرد لولا است. ما این را نمی¬گوییم. لولا معتقد است که دولت برزیل را کنترل می¬کند. در واقعیت امر، دولت برزیل و سرمایه¬داری برزیل لولا را  تحت کنترل خود دارد. هرم افسران نیروی مسلح، ژنرال¬ها، همان¬هائی هستند که تحت دیکتاتوری نظامی وجود داشتند. آن¬چه [با قبل] تفاوت دارد رئیس جمهور و پارلمان است.
رویکرد دیگر این است که بگوئیم دولت را نادیده بگیرید و به زمان دیگر واگذار کنید. این برداشت تا زمانی درست است که دولت هنوز شروع نکرده است خط مقدم اعتصاب¬تان و مبارزه برای دستمزدتان را در هم شکند. هر مبارزه¬ای به لحظه¬ای می¬رسد که مساله¬ی نیرو به عنصر تعیین¬کننده¬ای تبدیل می¬شود.
گرامشی در جنگ موضعی این قضیه را روشن کرد. در جنگ موضعی مبارزه¬ی آهسته¬ای جریان دارد که هدفش متحد کردن مردم به منظور ضدحمله و نوعی مقاومت است. این آن وضعیتی است که اغلب با آن رو-در-رو ایم. اما در مرحله¬ی معینی مجبور به جنگ مانور ایم. ناگزیر ایم برای به چالش کشیدن دولت به جلو حرکت کنیم. و اگر چنین نکنیم، وضعیت امریکای لاتین را خواهیم داشت با تاریخی پر از وقایعی که اتفاق افتاد. کودتای نظامی در سال 1964 در برزیل، کودتا در اروگوئه درسال 1973، کودتا در شیلی در سال 1973 و در آرژانتین در سال 1976 [نمونه¬هائی از این وقایع اند] در هر یک از این موارد مردم می¬گفتند: "نیازی به آن نیست که دولت را به چالش بکشیم، جنبش¬ها را از پائین به کمک نمایندگان پارلمان سازمان دهیم، و پیروز خواهیم شد." در همه این موارد اما دولت به سرکوب متوسل شد. و به رفقائی که راجع به ونزوئلا صحبت می¬کنند، می¬گویم که متاسفانه دولت در ونزوئلا اساسا هنوز همانی است که قبلا بود. این کشور طی شش سال گذشته بسیار تغییر کرده است. از شش سال پیش بسیار امیدوارکننده¬تر شده است. اما دولت همان¬طور باقی مانده است. بسیاری از افسران قدیمی هم¬چنان بر سرکار اند، خدمات مدنی مثل سابق عمل می¬کند و همان سلسله مراتب پابرجاست. و بنابراین، در ونزوئلا مرحله¬ای فرا خواهد رسید که یا مردم شروع می¬کنند به ایجاد شوراهای کارگران و سربازان برای به چالش کشیدن دولت، یا دولت آن¬ها را سرکوب خواهد کرد.
بدفهمی واقعی در باره¬ی مارکسیسم از جانب جان هالووی این نیست که می¬گوید نکته اساسی مارکسیسم این است که می¬توانیم از پائین ساختارهای جدیدی ایجاد کنیم، ساختارهائی که باید دموکراتیک باشند و مبتنی برخود¬رهانی توده¬ای و خودفعالیتی، بلکه این است که این ساختارها باید متمرکز باشند و باید در مقطع تعیین¬کننده¬ای طبقه حاکمه را خلع سلاح نمایند پیش از آن¬که آن¬ها ما را نابود کنند.
شرکت¬کننده یازدهم:
می¬خواهم با اشاره به آرژانتینازو (شورش¬های سال 2001) در سال 2001 از تجربه آرژانتین استفاده کنم و بر نکاتی که الکس گفت تاکید کنم. ما بزرگ¬ترین جنبش بیکاران در دنیا را در سال¬های اخیر داشته¬ایم. کارخانه¬ها اشغال و به تصرف کارگران درآمد. آن¬ها نشان دادند که نیازی به یک طبقه سرمایه¬دار برای تداوم تولید نیست. در نواحی تحت سلطه¬ی سرمایه، تجمعات توده¬ای بی نهایت رادیکال بودند. در صد¬ها مکان مردم گرد هم آمدند، بحث کردند و تصمیم گرفتند که چگونه باید عمل کنند و چه جهت¬گیری سیاسی¬ای باید داشته باشند. و در هفته¬های اول پس از آرژانتینازو چندین حکومت سرنگون شد. فرایند وحشیانه¬ای پیش آمد که طی آن بسیاری از رفقا جان خود را از دست دادند. این یک نمونه¬ای بود از این که چگونه می¬توانیم جنبش¬های¬مان را بسط دهیم.
اما آن¬چه آرژانتین به گونه¬ی بی رحمانه¬ای نشان داد این بود که دولت چگونه هم¬چنان پا برجاست. ما همه جا نمونه¬های سازمان¬های مهم و رادیکال را داریم. اما دولت نه تنها ما را کنار گذاشت و به حاشیه راند، بلکه به ما حمله کرد، ما را سرکوب کرد، حقوق ما را تقلیل داد و جنبش ما را سرکوب کرد. امروز سی زندانی سیاسی در آرژانتین وجود دارند و هزار نفر دیگر که قرار است به زودی محاکمه شوند و ما دولتی تحت رهبری کیرشنر داریم که تفاوت ویژه¬ای با لولا ندارد.
دولت نشان داد که وجودش تا چه حد حقیقی است. از دیگر سو، بسیج توده¬ای عظیمی داشتیم که جنبش¬های رادیکالی را به وجود آورد که شمار عظیمی از مردم درآن درگیر شدند، علی¬رغم آن، این نقطه ضعف را داشت که به مساله¬ی قدرت دولتی نپرداخت. بنابراین، علی¬رغم وجود جنبش و رزمندگی آن، دولت ¬ما کماکان سرمایه¬داری است. از نظر کارگران تکوین یک جنبش اجتماعی کافی نیست اگرچه وجود آن ناگزیر است. درعین حال، لازم است که در خصوص پرداختن به مساله¬ی قدرت سیاسی چشم¬انداز معینی داشته باشیم. در غیر این صورت دولت وجود خود را با حمله به ما نشان می¬دهد.

منتشر شده در مجله : "سوسیالیسم بین¬المللی" شماره 106

فوروم اجتماعی جهانی در پورتو الگره
27 ژانویه 2005








زیر مجموعه ها