جنبشهای اجتماعی
- توضیحات
- نوشته شده توسط آرش شماره ۱۰۳
- دسته: فلسطین
ديوار ننگ
مجموعه مقالات
برگرفته از آرش شماره ۱۰۳ (مرداد ۱۳۸۸ / اوت ۲۰۰۹)
ديوار آپارتايد و پيآمدهاى فاجعه بار آن براى ملت فلسطين
بهروز عارفى
هنگامى كه در ۹ نوامبر ۱۹۸۹، ديوار برلين فروريخت،جهانيان هورا كشيدند و جشن گرفتند. فروپاشى اين ديوار زمينه هاى اتحاد دو آلمان را فراهم كرد. ديوار برلين كه در سال ۱۹۶۱ ميلادى كشيده شد، دو نيمه شرقى و غربى شهر برلين را از هم جدا مى كرد و نيمهء غربى را چون جزيره اى دربر مى گرفت. ديوار ۱/۴۳ كيلومتر طول داشت و ارتفاع آن به سه متر مى رسيد. ساختمان اين ديوار كه در چارچوب «جنگ سرد» مى گنجيد، اعتراض ها و نفرت هاى فراوانى برانگيخت و «جهان آزاد» را سخت بر آشفت. هنگام فروپاشى ديوار برلين، كمتر كسى تصور مى كرد كه با گذشت زمانى نه چندان دراز، دولتى جرات كند كه ديوارى بلند تر، طولانى تر، مجهز به همه ابزار مدرن كنترل و با برج و باروهاى فراوان در وسط سرزمين ديگران بكشد و با اين اقدام، بخش بزرگى از خاك آنان را نيز غصب كند، اما آب از آب تكان نخورد!
چنين رخدادى با پيشنهاد اهود باراك (نخست وزير پيشين اسرائيل) و تصميم آريل شارون نخست وزير جنايتكار اسرائيل در ژوئن سال ۲۰۰۲ انجام شد. ساختمان ديوارى به طول ۷۰۹ كيلومتر (و شايد كمى هم بيشتر) و با بودجه ى ۲ ميليارد يوروئى آغاز شد كه سرزمين هاى كرانه باخترى را از هم گسسته و زندگى روزمره فلسطينيان را تيره و تار ساخت و اما همان «جهان آزاد» يا به زبان رايج روز، «جامعه بين المللى» فقط به موضع گيرى هاى توخالى و اعتراضات بى آب و رنگ بسنده كرد. اين دو برخورد متناقض نسبت به دو پديده مشابه، نمونه بارز وجود سياست يك بام و دوهوا در سطح جهان است.
پس از آن كه دولت هاى پى در پى اسرائيل، «روند صلح اسلو» را به شكست كشانيدند، گسترش شهرك هاى استعمارى (كولونى ها) را در كرانه باخترى رود اردن و منطقه بيت المقدس تشديد كردند، بارها به سرزمين هاى فلسطينى لشكركشى كردند و فاجعه هائى چون كشتار جنين بوجود آوردند، انزوا و قتل ياسر عرفات را تدارك ديدند، نوميدى و ياس جاى اميد به آينده را در دل تك تك فلسطينى ها و بويژه جوانان گرفت و روزگار تاريك ترى براى فلسطينيان آفريد كه به از سرگيرى انتفاضه دوم منجر شد و در پى آن بر تعداد عمليات انتحارى نيز در اسرائيل افزوده شد. دولت اسرائيل كه در تمام دوران مذاكرات، از «امنيت اسرائيل» همچون شمشير داموكلس بر فراز سر فلسطينى ها استفاده مى كرد، به بهانه پيشگيرى از «عبور تروريست هاى فلسطينى» طرح ساختمان ديوار را به اجرا گذاشت.
ساختمان ديوار «حائل» يا «جدائى» كه فلسطينيان نام «ديوار ننگ» بر آن نهادند، از شمال كرانه باخترى و دهكده سلم مجاور جنين شروع شد و به سوى جنوب كشيده شد. با تغيير مسير ديوار بدستور شارون، ديوار كه در شش كيلومترى داخل سرزمين هاى فلسطينى كشيده مى شد در نزديكى هاى قلقيليا تا ۲۲ كيلومتر وارد كرانه باخترى مى شد. اين ديوار ۴۷ شهرك استعمارى مهاجرنشين را كه بر روى زمين هاى غصب شده بنا شده اند، دور مى زند. در شمال فلسطين، بويژه در جنين، تولكرم و قلقيليا تا ۵۰ درصد زمين هاى فلسطين به اسرائيل الحاق مى شود. زندگى ۸۵۰ هزار نفر مستقيما مختل شده و امكان رفت و آمد (از آزادى تردد سخن نمى گوييم!) را از دست داده اند. از ژوئن ۲۰۰۲ تا پايان سال ۲۰۰۳، ۱۴۰۲ خانوار از زمين هاى خود اخراج شدند و در حدود ۲۶۳ هزار نفر – دو هزار خانوار- ساكن ۴۲ دهكده در محاصره قرار گرفته اند. ۱۱۵ هزار فلسطينى ميان ديوار و مرز سال ۱۹۶۷ محبوس شده اند.
در قلقيليا در اطراف «خط سبز»، ۵۰ هزار نفر زندگى مى كنند كه ۸۰ درصدشان پناهنده اند. زمين هاى اين محل بسيار حاصلخيز است. اسرائيلى ها در ابتدا، در سال ۱۹۹۶ سى هكتار از زمين ها را براى ايجاد جاده امنيتى غصب كردند. در سال ۱۹۹۷، ده هكتار ديگر براى تاسيس يك اردوگاه نظامى غصب شد. در سال ۲۰۰۲ با ايجاد منطقه «واسط» از دسترسى زارعان قلقيليا به مزرعه هايشان جلوگيرى كردند. از ۶۷ روستاى واقع در شمال فلسطين، دست كم ۱۵ روستا ميان خط سبز و ديوار زندانى شده اند.
از كل ۷۰۹ كيلومتر ديوار فقط ۱۵ درصد بر روى مرزسبز (خط آتش بس ۱۹۴۷) قرار دارد و بر طبق نقشه «دفتر هماهنگى امور انسانى سازمان ملل (OCHA)»، اسرائيل ۵/۹ درصد از سرزمين هاى فلسطينى (از ۲۲ درصد سرزمين تاريخى فلسطين كه به فلسطينى ها وعده داده اند) را با تمام منابعش به خود ضميمه مى كند. اين ديوار مانع دسترسى بخش هاى بزرگى از كرانه باخترى به منابع آب نيز مى گردد. دره رود اردن نيز از دسترسى فلسطينيان خارج مى شود.
وجود پاسگاه هاى نظامى كه به چك پوينت شهرت دارند، ارتباط اهالى را با يكديگر قطع كرده است. و چون اين پاسگاه ها به هنگام شب بسته اند، دسترسى اهالى به پزشك و بيمارستان كاملا غير ممكن است. تازه هنگام روز نيز، هميشه باز نيستند و براى گذر از آنان، فلسطينيان بدترين بى حرمتى ها و توهين ها و استهزاها را تحمل مى كنند و اغلب نيز مجبور به بازگشت مى شوند. گذر از آنان كارى شاق است.
اين ديوار علاوه بر الحاق سرزمين هاى فلسطينى، گاه روستاها را نيز به دونيم تقسيم مى كند. براى ساختمان آن، مزارع فلسطينيان را در هم كوبيدند، درختان زيتون را از ريشه كندند، از دسترسى زارعان به آب جلوگيرى كردند تا آنان را وادار به تسليم كنند ولى فلسطنيان با دستان خالى مقاومت كردند و زمين هاى خود را رها نكردند. ديوار با تكه تكه كردن سرزمين هاى فلسطينى، آن ها را محبوس كرده و از آنچه از فلسطين تاريخى بجا مانده، تكه هائى از بانتوستان هاى جدا از هم مى سازد. و به همين دليل است كه آن را ديوار آپارتايد يا تبعيض نژادى نيز مى خوانند. تنها فلسطينى ها و پشتيبانان خستگى ناپذير هميشگى آنان نيستند كه ديوار را محكوم كرده اند. كم نبودند شخصيت هاى مشهور غربى كه فلسطين را با بانتوستان هاى آفريقاى جنوبى دوران آپارتايد مقايسه كرده اند. براى نمونه ميتوان از جيمز كارتر رئيس جمهورى پيشين آمريكا نام برد.
هرچند، مراجع بين المللى به موضعگيرى هاى صورى بسنده كردند ولى افكار عمومى جهان و بويژه نيروهاى مترقى در چهارگوشه جهان به نكوهش از ديوار برآمدند و در اين مبازره نابرابر فلسطينان را تنها نگذاشتند.
در درون اسرائيل نيز، به رغم پشتيبانى اكثريت مردم از طرح دولت اسرائيل، با اين گمان نادرست كه ديوار موجب توقف سوءقصدها مى شود و براى آنان «امنيت» مى آورد، انجمن ها و سازمان هاى طرفدار حقوق بشر و صلح طلبان اين كشور براى يارى مردم فلسطين در مبارزه با ديوار در كنار آنان قرار گرفتند.
در اين مبارزه، يكى از روستاها با مبارزه اى بى پايان و بدون توسل به خشونت زبانزد شد. روستاى بلعين واقع در نزديكى رام الله با كشيدن ديوار، تكه تكه شده است و روستائيان قادر به رفتن به مزرعه و حتى ديدار همديگر نيستند. ديوار ۶۰ در صد از اراضى دهكده را به اسرائيل ضميمه كرده است. روستائيان با يارى تشكلاتى نظير «گوش شالوم» (مجموعه صلح به رهبرى اورى آونرى)، «آنارشيست ها عليه ديوار»، «انجمن بلعين» و ... چندين سال است كه با اشغالگران اسرائيل به پيكار برخاسته اند و در اين راه شهيد هم داده اند. تا كنون ۱۶ فلسطينى و از جمله ۱۱ كودك در تظاهرات عليه ديوار آپارتايد با گلوله سربازان اسرائيلى كشته شده اند. آخرين آن ها ابراهيم ابورحمه از اهالى بلعين بود كه جمعه ۱۷ مارس ۲۰۰۹ به قتل رسيد.
براى پشتيبانى از مردم بلعين در مبازره با ديوار، كنفرانسى بين المللى بوجود آمده كه دومين آن از ۱۸ تا ۲۰ اوريل ۲۰۰۷ در همان روستا برگزار گرديد. در اين كنفرانس شخصيت هائى چون دكتر عزمى بشاره (فلسطينى-اسرائيل و نماينده پيشين مجلس)، ماريد كوريگان ماگوير (برنده جايزه صلح نوبل- ايرلندى)، دكتر ايلان پاپه (از جريان مورخين جديد اسرائيل و نويسنده كتاب «پاكسازى قومى در فلسطين»)، لوئيزا مورگانتينى (ايتاليائى- عضو پارلمان اروپا)، استفان اسل (يكى از دو نويسنده منشور حقوق بشر سازمان ملل، مبارز خستگى ناپذير صلح عادلانه)، اميره هس (روزنامه نگار مترقى اسرائيلى)، ژان كلود لوفور (نماينده مجلس از فرانسه) و نماينده كميته مردمى بلعين شركت داشتند.
در سال گذشته، سومين كنفرانس با پيام جيمى كارتر آغاز شد. امسال نيز كنفرانس بين المللى بلعين در روزهاى ۲۲ تا ۲۴ آوريل ۲۰۰۹ برگزار شد. در قطع نامه پايانى كنفرانس خواسته شده است : HYPERLINK "http://www.bilin-village.org/francais/decouvrir-bilin) " http://www.bilin-village.org/francais/decouvrir-bilin) (
* محصولا ت اسرائيل بايكوت، سرمايه گذارى در اين كشور متوقف و مجازات هائى عليه آن تعين و عملى شود
* جنايات اسرائيل در فلسطين به عنوان جنايت جنگى شناخته شوند
* مقاومت بدون خشونت مردمى گسترش يافته و از آن پشتيبانى گردد
* ايجاد جنبش بين المللى همبستگى با فلسطين
از نهادهائى كه عليه ديوار به مبارزه برخاسته، دادگاه راسل در مورد فلسطين است. در نشست اين دادگاه، در روز چارشنبه چهارم مارس ۲۰۰۹، استفن اسل چنين گفت:
«دادگاه راسل در مورد فلسطين قصد دارد بر تقدم حقوق بين المللى به عنوان ركن راه حل مناقشه اسرائيل- فلسطين تاكيد كند... ديوان داورى بين المللى در ابراز نظر درمورد پيامدهاى كشيدن ديوار در سرزمين هاى اشغالى فلسطين، مواد مناسب حقوق بين المللى بشردوستانه و نيز حقوق بشر از منظر حقوق بين المللى و ده ها قطع نامه بين المللى را در مورد فلسطين چنين تحليل مى كند: وظيفه اين ديوان، توجه به عدم اجراى حقوق است در حالى كه اين مسئله بوضوح به اثبات رسيده است. كار ما از آن جا شروع مى شود كه ديوان داورى بين الملى متوقف شده است: تاكيد بر مسئوليتى كه حقوق بين الملل تعيين مى كند، از جمله مسئوليت جامعه يبن المللى. اين جامعه نمى تواند همچنان از وظايفش شانه خالى كند. (...)
حقوق بين المللى نبايد ملعبه دست سياست يك بام و دو هوا شود. ...
نكوهش از نقض حقوق بشر كافى نيست، بايد براى پايان بخشيدن به آن تلاش كرد. در حالى كه دولت هاى ما، نه فقط با بى عملى خود دچار خطا مى شوند، بلكه همچنين گاهى با كمك مستقيم يا غير مستقيم به ثبات بى عدالتى ها نيز چنين خطائى مرتكب مى شوند. لذا، بسيج ما براى وادشتن اين دولت ها براى اتخاذ تصميم هاى ضرورى، امرى اساسى است. (...)
ادامه مصونيت از مجازات، ادامه اشغال را تشويق مى كند، چشم انداز ايجاد دولت فلسطين پايدار را نابود ساخته، بى عدالتى را دائمى مى كند و ستمديدگان را ناگزير به خشونت سوق مى دهد. با برخاستن و اعتراض عليه اين مصونيت از مجازات، كه شصت سال است ادامه دارد، ما ميخواهيم كه اين منطقه سرنوشت ديگرى بيابد....»
دولت اسرائيل به موازات ساختمان ديوار، تلاش به عربى زدائى شهر بيت المقدس كرده و تلاش مى كند كه به اين شهر، كه براى سه مذهب يكتاپرست «مقدس» بشمار مى آيد، هويتى يهودى بدهد. در كنار ديوار، با گسترش شهرك هاى استعمارى، دويست هزار نفر را در اين شهر اسكان داده اند تا بازگشت به شرايط پيشين بيش از پيش دشوار و يا حتى غير ممكن گردد. دولت اسرائيل با همدستى شركت هاى فرانسوى و از جمله آلستوم در حال ساختن تراموائى در اين شهر است كه با جداكردن كامل مناطق فلسطينى نشين و يهودى نشين، زمين هاى بيشترى از فلسطينى ها را غصب كرده و در واقع شهر بيت المقدس را مصادره مى كند.
ديوار آپارتايد علاوه بر غصب زمين هاى فلسطينى، ناممكن ساختن زندگى روزمره فلسطينى ها، امكان ايجاد هر دولت پايدار و قابل دوامى را براى فلسطينى ها ناممكن مى سازد. هدف اصلى اسرائيل از ساختن ديوار، علاوه بر كنترل فلسطينى ها در دو سوى ديوار، زدن ضربه كارى به ايجاد هر دولت مستقل و پايدار فلسطينى است. اسرائيل با محبوس كردن فلسطينى ها در آن سوى ديوار، در واقع اسرائيلى ها را نيز زندانى مى كند.
سيلوان سيپل، كه دوازده سال خبرنگار لوموند در اسرائيل بود، در كتابى با عنوان «زندانى ها، جامعه اسرائيل در بن بست» تصوير بسيار درستى از جامعه اسرائيل بدست مى دهد و نشان مى دهد كه اين جامعه با سياست دولت هاى اسرائيل در واقع خود را «محبوس» ساخته است. او تلاش كرده تا اسرائيل را از نگاه «پائينى هاى» جامعه بررسى كند. در يك سوم از كتاب، رودرروئى جامعه اسرائيل با تاريخ خودش مورد بررسى قرار مى گيرد. «ماجراى تانتورا و فراتر از آن، تكان حاصل از پژوهش هاى «مورخين جديد» اسرائيلى در مورد اخراج فلسطينى ها. گفتار سنتى نفى و خودخواهى، برداشت هاى امنيتى از محيط زيست، شرق شناسى اسرائيلى، تحول بنى موريس مورخ «نمونه»، محتواى كتاب هاى درسى ديروز و امروز ...» . سپس نويسنده از فسادى سخن مى گويد كه جامعه اسرائيل را فراگرفته است...
آنچه سيلوان سيپل از عوارض فساد توضيح مى دهد ، براى تكان دادن انسان ها كافى است. تأثير فساد برروحيه مردم ، تجاوز به آزادى ها و مك كارتيسم ، استعمارگرائى جامعه اسرائيل ، خشونت بار شدن آن، تيز تر شدن ناسيوناليسم ، آن جامعه را تا سرحد جنگ داخلى و حتى كودتاى نظامى پيش برده است (همانطوريكه واكنش ها در رابطه با عقب نشينى از غزه نشان ميدهد ) به يقين اكثريت اسرائيلى ها خواهان پايان كشمكش هستند و اقليتى از آنان شجاعانه براى رسيدن به آن مبارزه مى كنند. اما آن ها بيش از آن «زندانى» خويش اند كه بتوانند پيروز شوند؟»
ديوار ننگ، فقط فلسطينى ها را از اسرائيلى ها جدا نمى كند، اين ديوار بويژه فلسطينى ها را از فلسطينى ها جدا كرده، روابط اقتصادى، اجتماعى و حتى خانوادگى جامعه فلسطين را بر هم زده، كشاورزى و تجارت آن را داغان كرده و بر فقر آنان مى افزايد. يكى از اهداف ساختمان ديوار، نابودى شالوده اجتماعى – اقتصادى فلسطين است.
اين ديوار، اسرائيلى ها را نيز در زندانى كه خودشان ساخته اند«زندانى» مى كند.
با اين كه دولت كنونى اسرائيل، راست ترين دولت تاريخ شصت ساله اين كشور است و وزير امورخارجه آن، آويگدور ليبرمن دست كمى از نئو فاشيست هاى اروپائى ندارد و در سر، فكر اخراج همه فلسطينى ها را از سرزمين آباء و اجدادى شان مى پروراند. دو واقعه تاثير تعيين كننده اى در چشم انداز سياسى منطقه خاورميانه و خصوصا كشمكش فلسطين- اسرائيل دارد. موضوع مهم، تجاوز اسرائيل به غزه در زمستان سال گذشته است كه جهانيان را عليه اين كشور و سياست هاى استعمارى و تجاوزكارانه آن بر انگيخت. سازمان ملل اسرائيل را به ارتكاب جنايت هاى جنگى متهم كرد.عامل ديگر انتخاب اوباما و تغيير سياست دولت او در قبال اسرائيل در مقايسه با سياست رئيس جمهور پيشين امريكاست. براى نخستين بار، به نظر مى رسد كه ايالات متحده تمايل ندارد دنباله رو كور سياست هاى دولت اسرائيل باشد. آمريكا مهم ترين منبع مالى و تسليحاتى اسرائيل و نزديك ترين متحد آن است ولى اين بار تمايل دارد به فكر حفظ منافع خود در اين منطقه حساس و نفت خيز و رابطه با كشورهاى عربى و جهان اسلام نيز باشد.
«ايالات متحده، فرانسه، اتحاديه اروپا و روسيه از دولت اسرائيل خواستند تا به مستعمره سازى در فلسطين خاتمه دهد». دانى آيالون معاون وزارت خارجه اسرائيل در اطلاعيه اى چنين واكنش نشان داد: «اسرائيل بر حسب منافع ملى و بويژه در امورى كه به بيت المقدس مربوط مى شود، عمل كرده و خواهد كرد. نمى توان حق اسرائيل را بر بيت المقدس و توسعه آن ناديده گرفت.» (لوموند، ۲۱ ژوئيه ۲۰۰۹)
همان طورى كه اشاره شد، شرايط تا حدى تغيير كرده است:
بمناسبت پنجمين سالگرد اعلام نظر مشورتى ديوان داورى بين المللى كه ديوارى را كه اسرائيل براى جدا كردن آن كشور از كرانه باخترى كشيده، غيرقانونى خواند، دفتر هماهنگى امور انسانى سازمان ملل روز چهارشنبه ۸ ژوئيه چگونگى وضعيت فلسطين را منتشر كرد و نوشت: «اين حصار ابزارى براى محدود كردن رفت و آمد و زندگى فلسطينى هاست». «اين ديوار بخشى از نظم عمومى بن بستى است ... كه بر تحرك فلسطينى ها تاثير گذاشته و فضاى آنان را محدود تر كرده و بر قطعه قطعه شدن كرانه باخترى رود اردن مى افزايد. ...» (لوموند، ۸ ژوئيه ۲۰۰۹) آيا، اين همه اسرائيل را وادار به عقب نشينى خواهد كرد؟ نبايد زياد خوش بين بود. از حوادث شصت سال گذشته، چنين چيزى بر نمى آيد.
آيا زمان آن فرا نرسيده كه بر بى قانونى بين المللى در اين سرزمين كوچك نقطهء پايانى گذارده شود؟ با توجه به پراكندگى سياسى در درون فلسطين، و بويژه توازن نيرو در منطقه و جهان، نمى توان در مورد آينده كشمكش فلسطين-اسرائيل خوش بين بود. ولى روزنه هايى به چشم مى خورد كه هر چند ناچيز، خبر از آرزوى جهان دگرى مى دهد. آيا شرايط اجازه خواهد داد كه رنج مردم فلسطين نيز نقطه پايانى بر خود ببيند؟ اين را مبارزه ملت ها به ويژه خود اعراب و در نتيجه، تغيير در توازن قواى بين المللى تعيين خواهد كرد.
۲۵ ژوئيه ۲۰۰۹
شرم آوراست
تعصب دينى براسراييل مسلط شده است
شولاميت آلونى *
ترجمهى محمد ربوبى
مدت زيادى ازسخنرانى هاى نژادپرستانه ى رابين ، ماير كانان ، سپرى نشده بود كه از نويسنده و روزنامه نگار فقيد، آموس الون، رونوشت نامه اى را كه لرد روتشيلد، در اوت ۱۹۰۲ به هرتسل [ بنيان گذار صيهونيسم و سازمان دهنده نخستين كنگره صيهونيستى در سويس ] نوشته بود دريافت كردم . در اين نامه، روتشيلد توضيح داده است كه چرا از تاسيس دولت اسراييل در اين سرزمين پشنيبانى نمى كند. او در اين نامه نوشته است :
« تصور تاسيس يك مستعمره يهودى برايم دهشتناك است . ايجاد اين مستعمره، دولتى خواهد بود در داخل دولت . دولت كوچكى خواهد بود، ارتودوكس و كوته بين كه مسيحى ها و غير يهودى ها را محروم مى كند ».
بااين وجود وعليرعم پديده هايى مانند كانان ، ساليانى در اين سرزمين اميد وار بوديم كه پيش بينى روتشيلد تحقق نخواهد يافت . اميدوار بوديم كه اسراييل واقعا « حقوق اجتماعى و سياسى همه شهروندانش را ، صرفنظر از دين و مذهب شان ، نژادشان ، و جنسيت شان تضمين مى كند.» و نيز « آزادى دين و مذهب، معتقدات ، زبان، آمورش و فرهنگ همه شهروندانش را تضمين مى كند. » همان طور كه در اعلاميه استفلال اسراييل ذكر شده است .
سال ها سپرى شده و كانان جانشين هايى داشته است . نه تنها در بين جمعى آدم هاى حريص و بى پروا ، بلكه حتى در بين « نمايندگان منتخب درمجلس ( كنست ) » و دربين گروه كوچكى در درون حكومت .
حال اين گروه كوچك، دست اندركاراست، قوانين آشكارا نژادپرستانه اى وضع كند و دستجات پليس را روانه كند تا جلسات فرهنگى بين المللى را كه فلسطينى ها سازمان داده اند برهم زنند. زيرا، به نظر اين حكومت، فلسطينى هاى بومى اين كشور ، شهروندان درجه دوم محسوب مى شوند . وضع كنندگان اين قوانين معتقد نيستند كه حقوق بشر شامل اعراب نيز مى شود. از حقوق فرهنگى آنها ، از حق مسكن ، و حتى از حق داشتن زمين نيز صرفنظر كنيم . چرا چنين است ؟ چون، گويا چند هزارسال پيش، خداوند ، مالكيت اين سرزمين را به قوم برگزيده ى يهود و فرزندان آنها وعده داده است !
جاى بسى تاسف وشرم آوراست ، آن چه روتشيلد پيش بينى كرده بود، دراين ميان به وقوع پيوسته است . پس از مبارزات به خاطر تاسيس دولت ، حتى در خطيرترين لحظات زندگى و در تيره و تارترين خواب و خيالات خود ، نمى توانسنيم تصور كنيم طرفداران ياكونسكى در صددند با وضع قوانين نژاد پرستانه ترس و وحشت ايجاد كنند .
ما هرگز نمى توانستيم تصور كنيم، اينان ازطريق دست كارى در نظام قضايى، تلاش مى كنند عدالت اجتماعى و حقوق بشر را از بين ببرند ـ ارزش هايى كه ضرورترين مبانى و اصول جامعه دمكراتيك هستند و همه مردان و زنان و كودكان ، صرفنظر از نژاد و كيان ، دين و مذهب يا جنسيت، از آن ها برخوردارند.
چهل و دوسال است در سرزمينى كه به ما تعلق ندارد، اشغالگر و سركوب كننده شده ايم. آيا واقعا بايستى قزاق هاى چپاوگرى شويم كه مزارع و باغستان ها را نابود كنيم ، زنان و كودكان و كهنسال ها را زجر دهيم ؟
در ترانه اى چنين سروده شده :
« ما مالك اين سرزمين هستيم ، اين سرزمين ازآن ماست »
اما اين ترانه مى بايست چنين سروده شود:
« ما صاحب قدرت هستيم ، قدرت از آن ماست . ما پول داريم ، پول از آن ماست . ما مجازيم هركارى بكنيم . »
يعنى: قومى را از گرسنگى از پا درآوريم ، زندانى كنيم ، و سرانجام با بمباران هوايى ، با پرناب بمب هاى خوشه اى و فسفرسفيد نابودشان كنيم . چون، ما صاحب و حاكم اين سرزمين هستيم و خداوند ما را برگزيده است! . سلطه ى تعصب دينى بر اسراييل شرم آوراست .
* Shulami Aloni، در سال ۱۹۲۸ در تل آويو متولد شد ه است. در جوانى به سازمان دفاع از خود ( هاگانا ) پيوست و در جنگ هاى استفلال طلبانه شركت كرد . در كابينه رابين وزير آمورش و پرورش بود . آلونى كه در رشته حقوق تحصيل كرده است ، از سال ۱۹۹۶ براى بازگردانيدن زمين هاى اشغالى به فلسطينى ها و دولتى سكولار مبارزه مى كند .
برگرفته از روزنامه هارتس ، تل آويو، ترجمه از متن آلمانى در فرانكفورتر روند شو ، شماره ۱۳۴ ، ژوئن ۲۰۰۹
«ديوار ننگ» و گفته هايى در باره ى آن
نوآم چامسكى
«چيزى كه در بحث مربوط به شهرك هاى استعمارى (مهاجرنشين هاى يهودى) فراموش مى كنند، اين است كه حتى اگر اسرائيل مرحله نخست «نقشه راه» را هم بپذيرد، كليه طرحهاى مستعمره سازى كه با بهره گيرى از پشتييبانى ايالات متحده، گسترش يافته است، همچنان باقى خواهد ماند. از اين طريق اسرائيل زمين هاى حاصلخيزى را كه در نتيجهء اين ديوار غير قانونى جداسازى به اسرائيل الحاق شده (از جمله منابع آب منطقه، و نيز دره رود اردن كه بخاطر گسترش مستعمره ها بسوى شرق، تكه تكه شده) همه را از آنِ خود مى كند.»
سازمان ملل متحد و«ديوار جداسازى»
از سال ۱۹۹۶، دولت اسرائيل طرحى را براى جلوگيرى از ورود غير مجاز به اسرائيل از نواحى مركزى، و شمالى كرانه باخترى مورد بررسى قرار داد.
در بهار ۲۰۰۲، شوراى وزيران اسرائيل به بهانهء عمليات مقومت و نفوذ مبارزان فلسطينى به داخل اسرائيل طرح ايجاد يك ديوار «پيوسته» در برخى نقاط كرانه باخترى و يبت المقدس را به تصويب رساند.
مجمع عمومى سازمان ملل در ۲۱ اكتبر ۲۰۰۳، اعمال خشونت بار، تروريسم و تخريب را محكوم كرده، و چون اين خطر وجود دارد كه مسيرديوارى كه اسرائيل در سرزمين هاى اشغالى فلسطين از جمله بيت المقدس شرقى و اطراف آن مى سازد، در مذاكرات آينده اخلال ايجاد كرده و عملا راه حل دو دولت را غير ممكن سازد، ابراز نگرانى كرد [توجه شود كه مقاومت مبارزان فلسطينى همه تروريسم است و بايد محكوم شود؛ اما تروريسم دولتى اسرائيل كه تمام حقوق و معيشت و حتى هستى يك ملت را دارد به نابودى مى كشد فقط ابراز نگرانى «جامعهء بين المللى را بر مى انگيزد. م.]. مجمع عمومى از اسرائيل خواست تا كارهاى مربوط به ساختمان ديوار را متوقف كرده و نسبت به انهدام اين ديوار كه از خط ترك مخاصمه ۱۹۴۹ فاصله گرفته و با حقوق بين المللى در تناقض است، اقدام كند [البته اسرائيل به اين توصيه نيز مثل همهء توصيه هاى ديگر كوچكترين اعتنائى نكرده است و همه اينها بدون كوچكترين مجازات و حتى سرزنشى. م.].
نظر مشورتى ديوان داورى بين المللى
در نوامبر ۲۰۰۳، مجمع عمومى سازمان ملل از ديوان داورى بين المللى (دادگاه لاهه) خواست در مورد پى آمدهاى كشيدن ديوار از منظر حقوق بين المللى نظر مشورتى فورى بدهد.
اين دادگاه در ۹ ژوئيه ۲۰۰۴ اعلام كرد:
ساختمان ديوارى كه اسرائيل، نيروى اشغالگر در سرزمين هاى اشغالى فلسطين مى سازد و از جمله در داخل و پيرامون بيت المقدس شرقى، ووضعيتى كه ساختمان اين ديوار به وجود مى آورد، خلاف قانون بين المللى است.
ديوان مزبور سپس ادامه مى دهد:
«اسرائيل موظف است كليه خسارت هائى كه ساختمان ديوار در سرزمين هاى اشغالى فلسطين و از جمله در داخل و پيرامون بيت المقدس شرقى وارد آورده، جبران كند.» [معلوم نيست چرا رأى دادگاه لاهه وقتى به اسرائيل مربوط مى شود معناى توصيه به خود مى گيرد. چرا درباره ميلوزويچ لازم الاجرا بود ولى براى اسرائيل چنين نيست. «سياست يك بام و دو هوا» هر مفهومى را از عدالت بين المللى بى اعتبار كرده است. م.]
اتى ين باليبار (فيلسوف و استاد داتشگاه پاريس) و هانرى كورن (زيست شناس و عضو آكادمى علوم فرانسه) در بيانيه اى با عنوان «بايد ديوار آپارتايد را در فلسطين نابود ساخت» (لوموند، ۹ اوت ۲۰۰۲) مى نويسند:
...
«اين ديوار، يا مستقيما جمعيت را جا بجا مى كند يا بطور غيرمستقيم با جلوگيرى از دسترسى مردم به امكانات زندگى، آنان را از سرزمين شان بيرون مى راند، بطورى كه اهالى مجبور به ترك روستاها و نهايتا كشورشان شوند، چنان كه برخى در اسرائيل علنا آن را بر زبان مى آورند.
براى فراهم كردن زمينه ساخت اين ديوار و براى ساختن آن، خانه ها را ويران، جاده ها را بسته، درختان را قطع و زمين ها و منابع آب را غصب مى كنند. با ساختمان ديوار، كودكان نمى توانند به مدرسه بروند، مردم بيكار مى شوند و خانواده ها بى خانمان مى گردند. تخمين زده مى شود كه بين نود تا دويست و ده هزار تن از اهالى كرانه باخترى هم اكنون از ديوار صدمه ديده اند....
اين ديوار، وجود مستعمره ها را هميشگى مى كند . يادآورى كنيم كه اين شهرك ها از نگاه حقوق بين المللى غيرقانونى اند... با منزوى ساختن بيت المقدس شرقى، ديوار الحاق آن را به اسرائيل تدارك مى بيند.... با وجود ديوار ارتباط ميان فلسطينيان غير ممكن مى گردد....
اين ديوار بتونى با تمام تجهيزات، برج هاى ديده بانى، نگهبانان و لوازم الكترونيكى مراقبت، فلسطينى ها را زندانى مى كند، فلسطينيانى كه دوام آورده و موفق شده اند تا بر روى تكه زمين ناچيزى در سرزمين خودشان ، مقاومت كنند. ديوار باعث اسارت يك خلق است. از پيامدهاى آن، كه طعنه تلخى است زاييدهء طرح فتوحات و سيطره اسرائيل، اين است كه مردم اسرائيل را با همه «نيروهاى دفاعى» اش ، به زندانبانان يك اردوگاه تبديل مى كند. به همين جهت درك اين موضوع ساده است كه چرا شمار قابل توجهى از جوانان اسرائيل زندان را بر خدمت سربازى ترجيح مى دهند. ...
با دوره جديدى از فاجعهء فلسطين، يعنى با «النكبه» جديدى روبرو هستيم. بجاى «دولت فلسطنيى پايدار» كه جامعه بين المللى وعده اش را داده بود .... وصله پينه هائى از بانتوستان و اردوگاه هاى پناهندگان خواهيم داشت. نه تنها چنين «دولتى» از نظر اقتصادى، فرهنگى و ادارى قابل دوام نمى باشد، بلكه از نظر انسانى نيز قابل زندگى نخواهد بود. ضربه اى كه از نقطه نظر موجوديت به خلق عرب فلسطين وارد مى شود، با ابعاد اخراج سال ۱۹۴۸ و اشغال ۱۹۶۷ قابل مقايسه است. لابد، براى از پا درآوردن خلقى كه نمى خواهد از ميان برود، بايد به شديدترين شيوه ها متوسل شد...
شاهديم كه چه براى حال و چه آينده، ديوار آبستن چيزى نيست جز فقر و اخراج فلسطينى ها از ميهنشان، وحشت وترور و جنگ بى پايان.
در مقابل اين فاجعه چه خواهيم كرد؟ به بهانه اصل عدم مداخله، تماشاگر بى عملى خواهيم ماند تا بعد ها بگوئيم كه شاهد عينى جنايت عليه بشريت بوديم.. اين ننگ است...
... بايد سياست تخريب و الحاقى كه اسرائيل دنبال مى كند، متوقف شود... سياست هاى دولت شارون وضع را وخيم تر نيز كرده است»
پاپ و «ديوار جداسازى»
پاپ بنديكت شانردهم، در سفر به سرزمين هاى اشغالى فلسطين (ماه مه ۲۰۰۹) ، از ديوار آپارتايدى كه اسرائيل در فلسطين مى كشد، ديدن كرد و با اهالى اردوگاه «عيده» گفتگو كرد و گفت «روايت انان از شرايط زندگى شان در كرانه باخترى و غزه، تكان دهنده است.» او افزود «با نگرانى خاطر شاهد زندگى پناهندگانى بودم كه چون خاندان مقدس مجبور به فرار از خانه و كاشانه شان شدند.» . ... «نزديك اردوگاه و در بخشى برآمده از بيت لحم، من همچنين ديوار را ديدم كه به سرزمين هاى شما تجاوز كرده، همسايگان را از هم جدا و خانواده ها را از هم رانده است»
پاپ پس از بازديد ازديوار، ضمن پشتيبانى از ايجاد دولت مستقل فلسطين، گفت «مى توان ديوار ها را ويران ساخت» و از جمله «اين ديوار تراژيك را».
«ديوار» و اسرائيلى ها
گوشه اى از گفته هاى اسرائيليان طرفدار صلح
اورى آونرى، ۲۵ اوت ۲۰۰۷
... سال هاست كه سازمان ملل متحد طرح تقسيم فلسطين را تصويب كرده است. در اولين طرح سال ۱۹۴۷ ، بخش بزرگترى براى فلسطينى ها در نظر گرفته شده بود كه در طرح هاى بعدى بين المللى كمتر و كمتر شد.. راه حل دو دولت كه در اوايل سال هاى دهه ۱۹۹۰ مورد توافق واقع شد تا كنون به جائى نرسيده است... آخرين فصل از غصب فلسطين به دست اسرائيل كشيدن ديوارى است كه در مناطقى از كرانه غربى رود اردن در اعماق سرزمين هاى فلسطينى پيش مى رود و بيت المقدس شرقى را كاملا از فلسطين جدا مى كند.
در چنين شرايطى نه امكان دارد يك دولت فلسطينى با برخوردارى از حقوق برابر در كنار اسرائيل ايجاد شود و نه زمينه هاى مذهبى اختلاف در اين منطقه از بين خواهد رقت.
اگر روزى دولت مستقل فلسطين در بخشى از سرزمين تاريخى فلسطين ايجاد شود، اين دولت كوچك دقيقا در ميان ديوار ها محصور خواهد بود و از لحاظ اقتصادى به هيچ وجه دوام نخواهد يافت و زندانى اسرائيل و كشور هاى عربى مجاورخواهد بود. ...
و از مقاله اى تحت عنوان ديوار شيطان، ۳ مه ۲۰۰۳:
«افكار عمومى بدون اين كه بدانند، از «ديوار جداسازى» پشتيبانى مى كنند.... بايد بدون هيچ ابهامى گفت كه اين ديوار هيچ ربطى به امنيت ندارد.
ديوار شيطان تنها وسيله اى براى پراكنده ساختن فلسطينى هاست... اين ديوار، بيش از همه، مانعى براى اسرائيل است. ديوارى در مقابل صلح آينده، امنيت و رفاه. »
بخش هائى از مقاله ديوار ننگ،
نوشته ماتيو بروباچر (لوموند دپيماتيك، نوامبر ۲۰۰۲)
«ديوار امنيتى» كه دولت اسرائيل گرداگرد سرزمين هاى كرانه باخترى رود اردن و بيت المقدس مى كشد چشم انداز جغرافيائى و سياسى خاورميانه را از اساس تغيير خواهد داد. اسرائيل با كشيدن حصارى كه ارتفاعش سه برابر ديوار برلين و پهنايش دو برابر آن است (ديوار برلين را آلمان شرقى «ديوارصلح» مى ناميد و آلمان غربى ديوار ننگ) به طور يك جانبه بخش قابل توجهى از ساحل غربى را به خود ملحق كرده و موانع نظامى دور شهرهاى فلسطينى را تنگ تر ساخته و در نتيجه اهالى را كاملا محبوس كرده است.
فلسطينيان كرانه باخترى به سرنوشت فلسطينى هاى غزه دچار خواهند شد. هدف اولين مرحلهء اين طرح جدا سازى اسرائيل از بخش اعظم شمال سرزمين هاى كرانه باخترى ست... [با اين ديوار مناطق متعددى از همين ۲۲ در صد از خاك فلسطين تاريخى را ــ كه گفته اند قرار است «دولت فلسطين» در آن برپا شود ــ غصب مى شود] نواحى فلسطينى مانند دهكدهء كفين از ٦٠ درصد از اراضى كشاورزى خود محروم شده و نواحى ديگرى مانند شهر قلقيليا نه تنها زمين هاى كشاورزى خود را از دست ميدهد، بلكه به خاطر وجود اين حصارها ارتباطش هم از سرزمين هاى ساحل غربى و هم از اسرائيل قطع مى گردد. هر كيلومتر از ديوار اين بخش، براى دولت اسرائيل يك ميليون دلار تمام مى شود. اين ديوار توسط جدارهاى بتونى ٨ مترى و برج هاى ديدبانى در فاصلهء هر ٣٠٠ متر و نيز با خندق هايى با عمق ٢ متر، سيم هاى خاردار و جاده هاى انشعابى (كه محلات فلسطينى را دور مى زند) تقويت مى گردد.
اولين قسمت ديوار (ازشمال) به طول ٩٥ كيلومتر از سلم تا كفرقاسم كشيده شده و ٦/١ درصد از اراضى كرانه باخترى را عملا به اسرائيل الحاق مى كند كه شامل ١١ مستعمره (كولونى) اسرائيلى ست و ١٠ هزار فلسطينى. دولت يهود در نظر دارد اين ناحيه را به گونه اى به اسرائيل ملحق كند كه هنگام از سرگيرى مذاكرات بر سر وضعيت نهائى فلسطين، بازگشت به عقب آن چنان از نظر سياسى گران تمام شود كه اين الحاق غيرقابل برگشت تلقى گردد. اينجاست كه با استراتژى تغيير مكان خط سبز (مرزهاى ١٩٦٧) روبرو هستيم.
دولت يهود براى تحكيم كنترل بيت المقدس بزرگ برنامهء ساختمان سازى را در اين منطقه متمركز ساخته است. در «نقشهءتوسعهء اورشليم» كه در آغاز سال به تأييد شارون رسيده است، ديوار بر اساس محدوده اى از بيت المقدس كشيده ميشود كه اسرائيلى ها آن را پس از الحاق بيت المقدس شرقى در ١٩٦٧ تعيين كرده اند و علاوه بر آن دو ناحيهء بزرگ مجتمع استعمارى گيوون و معال آدوميم را بيرون از منطقه الحاقى قرار دارند دربر مى گيرد.
آن چه را كه ساخته شده براى خود حفظ خواهيم كرد
در حال حاضر، توجه اسرائيل متمركز است بر ساختن موانعى كه مناطق اسرائيلى را از اهالى فلسطينى جدا مى كند. در شمال، اسرائيل ديوارى ساخته است كه از منقطهء قلنديه مى گذرد، به منظور آن كه بيت المقدس را از رام الله جدا سازد. در شرق، به موازات جبل الزيتون يك ديوارهء بتونى ساخته شده تا مناطق فلسطينى ابوديس و عزاريه را از بيت المقدس جدا سازد. در جنوب، يك ديوار و خندق، بيت اللحم را از بيت المقدس جدا مى كند و علاوه بر آن بخش قابل ملاحظه اى از زمين هاى شهرى فلسطينى را به اسرائيل ملحق مى سازد. بدين ترتيب، اسرائيل محوطه اى را كه به مقبرهء راشل معروف است – و هم براى يهوديان و هم براى مسلمانان مقدس به شمار مى رود – به خود الحاق مى كند، در حالى كه اين ناحيه كاملا در داخل بيت اللحم و در حاشيهء اردوگاه پناهندگان قرار دارد.
با پايان ساختمان ديوار از شمال ساحل غربى تا بيت المقدس، دولت يهود ٧ درصد از اراضى ساحل غربى را به خود ملحق مى سازد كه ٣٩ مستعمره (كولونى) و تقريبا ٢٩٠ هزار فلسطينى را دربر مى گيرد. از اين عده هفتاد هزار نفر به طور رسمى، حق اقامت در اسرائيل نداشته و لذا حق سفر يا استفاده از خدمات اجتماعى اسرائيلى را ندارند. آن هم در حالى كه اسرائيل امكان زيست آنان را در سرزمين هاى كرانه باخترى به كلى از بين برده است. شرايطى كه اين ٧٠ هزار نفر در آن بسر مى برند فوق العاده آسيب پذير است و شك نيست كه آنان به تدريج مجبور به مهاجرت خواهند شد. اگر ديوار به سمت جنوب تا الخليل (هبرون) ادامه يابد، تخمين زده مى شود كه اسرائيل ٣ درصد ديگر از اراضى را نيز به خود ضميمه كند.
دولت اسرائيل بنا بر اين اصل كه مى گويد :« هرآنچه را كه امروز ساخته شود، فردا براى خود حفظ خواهيم كرد » ساختمان ديوار و گسترش كولونى ها را عملى مى سازد. هر چند اين اعمال برخلاف قوانين بين المللى و از جمله ده ها قطعنامهء سازمان ملل متحد است، اما در قطعنامه ها هيچگونه ساز و كارى براى جلوگيرى از اين خلاف قانون ها وجود ندارد. اگر پارامترهاى پيشنهادى پرزيدنت كلينتون را در دسامبر ٢٠٠٠ به خاطر بياوريم كه مى گفت «هر آن چه در بيت المقدس يهودى ست اسرائيلى خواهد شد و آن چه عربى ست فلسطينى»، خواهيم ديد كه چرا گسترش و تقويت مستعمره ها موجب مى شود كه برچيدن آن ها گران تر و بازهم دشوارتر گردد.
گرد آورى و ترجمه : بهروز عارفى
اسناد و مراجعى در مورد ديوار آپارتايد:
نقشه ها:
نقشه ديوار جداسازى ميان اسرائيل و فلسطين (از سازمان حقوق بشرى اسرائيل بت سلم)
http://www.populationdata.net/images/cartes/asie/proche-orient/israel/palestine_israel_mur_octobre_2003.jpg
نقشه ديوار جدائى در بيت المقدس شرقى (لوموند ديپلماتيك)
http://www.populationdata.net/images/cartes/actus/palestine-jerusalem-est-fev07.jpg
فلسطين: مظهر تمام عيار بى عدالتى غرب و اسرائيل
مصاحبهى مجله آرش با آلن گرش
عضو تحريريه ماهنامهء لوموند ديپلماتيك
- ميخواستم نظر شما را در مورد تحولات اوضاع فلسطين و بويژه در رابطه با «ديوار امنيتى» به گفتهء اسرائيل يا «ديوار تبعيض نژادى» به گفتهء فلسطينى ها كه در سرزمين هاى اشغالى كشيده شده بدانم. آيا هدف اصلى اسرائيل اين نيست كه نخستين بار مرزى براى خودش درست كند؟
* بايد در ابتدا گفت كه ديوار بر روى «مرزى» كه منطبق بر خط آتش بس ۴ ژوئن ۱۹۶۷ باشد، قرار ندارد. طول اين «مرز» ۳۵۰ كيلومتر است در حالى كه طول ديوار به ۷۰۰ كيلومتر مى رسد. ديوار كاملا در داخل خاك فلسطين قرار دارد و بخشى از سرزمين هاى فلسطينى را در بر مى گيرد. به عقيده من خط جديد مرزى را ترسيم نمى كند. بنظر من اين ايده كه گويا اسرائيل مى خواهد بر سر مرز جديدى مذاكره كند، درست نيست. براى اسرائيل، ديوار يكى از راه هاى كنترل سرزمين هاى فلسطين و تقسيم آن سرزمين هاست. اصلا به اين معنى نيست كه آن چه در شرق ديوار قرار دارد از كنترل اسرائيل خارج است. زيرا در اين منطقه، اسرائيل به ساختمان شهرك هاى استعمارى ادامه مى دهد، ايجاد جاده ها و شبكه بندى استراتژيكى سرزمين ها ادامه دارد. در ساختارى قرار داريم كه عمل انجام شده را تثبيت و هرگونه ايجاد دولت فلسطين مستقل، منسجم و پايدار را بيش از اندازه غيرقابل تصور مى كند.
- نخستين هدف اسرائيل در ساختمان ديوار، زير سوال بردن ايجاد فلسطين نبود؟
* ابتدا استدلال امنيتى را بكار بردند يعنى ديوار مانع گذر به اسرائيل مى شود. اسرائيل مى گويد، خوب نگاه كنيد سوءقصدها كمتر شده است. ولى اين ادعا درست نيست، دليل اين امر، نابودى سازمان هاى فلسطينى در كرانه باخترى است. نقش ديوار، اعمال سياست سركوب است . و يكى از دلايل هم سياست تشكيلات خودمختار است كه كم كم منسجم مى شود و براى كنترل سرزمين ها، با كمك آمريكاا، و نيز اسرائيل و اردن نيروى پليس ايجاد مى كند. اسرائيل هميشه استدلال امنيتى را بزرگ جلوه داده است. استدلال امنيتى يك استدلال تبليغاتى است. مردم اسرائيل آن را باور دارند به اين معنى كه معتقدند از آنان حفاظت مى كند. اگر ديوار بر روى مرز قرار داشت، اين استدلال منطقى بود ولى بر روى مرز [۴ ژوئن ۱۹۶۷] نيست. اثر عينى كشيدن ديوار نفوذ در عمق سرزمين هاى فلسطينى و دشوار تر كردن ايجاد دولت فلسطين است. موضع اسرائيل نسبت به فلسطينى ها دو پهلو و اساسا گنگ است . از يك طرف الحاق همه سرزمين هاى فلسطينى را در مد نظر دارد، كرانه باخترى رود اردن را «ارض اسرائيل» مى داند، و از سوى ديگر نمى تواند جمعيت فلسطين را به خود ضميمه كند. زيرا از به هم خوردن تناسب جمعيت هراس دارد كه به سود اعراب است. اين تضاد، از يك طرف از ايجاد دولت فلسطين جلوگيرى مى كند و از طرف ديگر مى خواهد از دست فلسطينى ها خلاص شود. چند امكان وجود دارد. تا قبل از تشكيل دولت فعلى نتانياهو، حكومت هاى پى در پى اسرائيل، ايجاد دولت فلسطين را مى پذيرفتند، گرچه هيچ اثر مشخصى در عمل نداشت. مى خواستند از دست مردم فلسطين خلاص شوند ولى هيچ قدمى در راه ايجاد دولت فلسطين بر نمى داشتند. امروز گفتمان تغيير يافته است و منسجم تر است. نتانياهو مى گويد كه ايجاد دولت فلسطين را نمى پذيرد و ساختمان شهرك هاى استعمارى را ادامه مى دهد. البته در گذشته هم ديده ايم كه نتانياهو موضعش را تغيير داده است. الان مى گويد كه در شرايطى مشخص، ايجاد دولت كاملا غير نظامى را مى پذيرد. اما اساسا اين پذيرش صورى هيچ مفهومى ندارد. اگر امروز صحبت از شناسائى دولت فلسطين بدون مرز هاى معين است، به اين دليل است كه وضعى ايجاد كنند كه فلسطينى ها نتوانند درخواست مليت اسرائيلى بكنند، يعنى اگر بگويند، خوب، امكان تشكيل دولت فلسطين وجود ندارد، پس ايجاد دولتى دموكراتيك مورد نظر است كه مسلمانان، يهوديان و مسيحيان بتوانند در كنار هم زندگى كنند.
- آيا اين نظر شانسى دارد كه عملى شود؟
* ببينيد، شانسى ندارد زيرا كه نه در ميان فلسطينى ها و نه در ميان اسرائيلى ها انعكاسى ندارد. در محل، هيچ حركت واقعى ومعينى براى تحقق آن وجود ندارد. اين ديدگاه بخت زيادى ندارد. نظريه اى كه روشنفكران فلسطينى نيز طرح كرده اند، اگر دولتى دموكراتيك نظير آن چه در افريقاى جنوبى رخ داد، مى خواهيد، به مبارزره مشترك يهوديان، مسلمانان و مسيحيان نياز است. آن چه «كنگره ملى آفريقا» موفق شد در آفريقاى جنوبى عملى كند، نبرد سياهان عليه سفيدپوستان نبود، با اين كه تناسب جمعيت سياهان نسبت به سفيد پوستان، ۶ يا ۷ بر يك بود، بلكه نبرد مشترك سياهان و سفيد پوستان نفش اساسى را ايفا كرد كه سفيدپوستان نيز نقشى به عهده گرفتند . امروزه اين امر امكان پذير نيست، يعنى براى ايجاد دولتى دموكراتيك، نبرد مشترك يهودى، مسيحى و مسلمان ضرورى است. شايد سؤال ابلهانه اى باشد، ولى اين مسئله پيش مى آيد كه آيا اين دولت مى تواند عضو جامعه عرب گردد يا نه؟ ايده جذابى است. اينجا در اروپا، ايده يك كشور با همه شهروندانش، جذاب است ولى بطور روشن، ايده اى نيست كه بتوان پياده اش كرد. كسانى كه از ديدگاه دولت واحد دفاع مى كنند، مى گويند كه نظريه دو دولت نيز قانع كننده نيست. گرايش من اين است كه فكر كنم كه ايجاد دولت فلسطينى بيش از پيش دشوار شده است. ولى ، استدلال برخى اين است كه شايد وجود دولت اوباما آخرين بخت باشد. و شايد هنوز بتوان دولت فلسطين را ايجاد كرد. وزراى پيشين امورخارجه آمريكا چنين عقيده اى دارند و وزراى خارجه پيشين اروپائى نظير اوبر ودرين، (وزير خارجه پيشين فرانسه) نيز از آن حمايت مى كنند . آنان مى گويند كه اين آخرين فرصت است است ولى به هر حال اگر اوباما سريعا به راه حلى نرسد، با بن بست مواجه خواهيم شد، آن هم براى مدتى طولانى و حتى بر روى بخشى از سرزمين تاريخى فلسطين نيز دولت فلسطين تشكيل نخواهد شد.
- براى اجراى چنين طرحى نظر مساعد اسرائيلى ها ضرورى است، آيا فكر مى كنيد در شرايط موجود چنين امكانى وجود دارد؟
* فكر مى كنم كه بزرگترين اشتباه استراتژيكى رهبران فلسطين در سى سال گذشته اين بود كه ارزيابى نادرست كردند. آنان درك نكردند كه كليد حل مسئله در دست مردم اسرائيل است و نه در واشينگتن بجز زمان كنفرانس اسلو، تلاش واقعى وجود نداشت كه مسئولان فلسطينى بجاى مذاكره مستقيم با دولت اسرائيل، مستقيما مردم اسرائيل را خطاب قرار دهند. يعنى اكثر فلسطينى ها كه به صلح تمايل داشتند مى بايست تلاش مى كردند كه روى چند دستگى جامعه اسرائيل حساب كنند.مطلبى كه ويتنامى ها زود درك كردند. پيروزى ويتنامى ها به اين دليل نبود كه از نظر نظامى نيرومند تر بودند بلكه انان توانستند ميان امريكائيان شكاف بيندازند.اين امر در مورد الجزاير هم صادق است. آنان نيز به همين دليل پيروز شدند. در سال ۱۹۶۰، الجزايرى ها از نقطه نظر نظامى در درون كشورنابود شده بودند و فقط در طول مزرهاى مراكش و تونس حضور داشتند. آنان از نظر نظامى فروپاشيدند. براى حفظ موقعيت، فرانسه مجبور بود نيم ميليون نظامى را بسيج كند ولى بدلايل مسائل داخلى فرانسه، قادر به اين كار نبود. البته شرايط يكسان نيست، بشرطى به راه حلى خواهيم رسيد كه فلسطينى ها بتوانند گفتمان وعملكرد ديگرى در قبال اسرائيلى ها داشته باشند كه اين اتحاد را تقويت كند. درست است كه سوءقصدها اسرائيلى ها را يك پارچه كرد و آنان را حول دولت اسرائيل متحد كرد. هنگامى كه «كنگره ملى آفريقا» مبارزه مسلحانه را شروع كرد، خواستند از سلاح تروريسم هم استفاده كنند، ولى ديدند كه بر ضد هدف هاى خودشان عمل خواهد كرد كه مى خواستند بخشى از اهالى سفيد پوست آفريقاى جنوبى را با خود همراه كنند.
- به عقيده شما اگر فلسطينى ها يك جانبه دولت فلسطين را اعلام مى كردند، به رغم مخالفت اسرائيل و آمريكا مى توانستند تاييد مردم اسرائيل را بدست آورند و نتيجه اى بدهد؟ آيا اين عمل درست بود يا آن كه جرات نكردند؟
* آن ها جرات نكردند. اين يك حركت سياسى قوى بود. در سال ۲۰۰۰ - ۱۹۹۹ مى توانست اهميت داشته باشد. ولى امروز بى معنى است. يكى اين كه تشكيلات خود مختار را تغيير شكل خواهد داد كه هم اكنون نيز چندان قدرتى ندارد. اگر اين تشكيلات به يك دولت در تبعيد تبديل شود و دولت فلسطين بدون مرزهاى معين اعلام شود، خطرناك است. دولت بدون مرز و ارجاع تعيين آن به آينده نامعلوم بى معنى است. آنچه اهميت دارد و تعيين كننده است، مسئله مستعمره سازى و گسترش آن است. هم اكنون نيم ميليون مهاجر يهودى در اين شهرك ها ساكنند، ۲۰۰ هزار در بيت المقدس، ۳۰۰ هزار در كرانه باخترى و بر تعداد آنان دائما افزوده مى شود. اين مشكل غير قابل برگشت بنظر مى رسد. در غزه كه ۶ هزار مهاجر زندگى مى كرد، اين كار را كردند ولى در بعضى جاها نميتوان اين كار را كرد. هيچ دولت اسرائيلى ۳۰۰ هزار كولونى كرانه باخترى را اخراج نخواهد كرد تازه صحبتى از ۲۰۰ هزار مهاجر مقيم بيت المقدس نمى كنيم.
- تخريب ديوار، توقف مستعمره سازى،مسئله پناهندگان و پذيرفتن بيت المقدس شرقى به عنوان پايتخت از شرايط اوليه تشكيل دولت فلسطين است، سران اسرائيل هميشه گفته اند، آنچه را مى سازيم، حفظ مى كنيم. بنظر شما اين وضع برگشت پذير است؟ اسرائيل با زمان بازى نمى كند؟
* بايد اذعان كنم كه با انتخاب اوباما شرايط ويژه اى ايجاد شده است. پس از مدت ها، براى نخستين بار دولتى در امريكا بر سر كار است كه به بيانيه هاى دولت اسرائيل اكتفا نكرده و عمل مى خواهد. از مدت هاى مديد، چنين فشارى واقعى بر روى اسرائيل نيامده بود. دولت آمريكا معتقد است كه مناقشه اسرائيل- فلسطين مسئله مركزى خاورميانه است و از نگاه كل سياست آمريكا، حل اين مناقشه حتى نسبت به ايران و سوريه و غيره اهميت بسيارى دارد. پيش بينى تحولات اوضاع دشوار است. آنچه را مى خواهند واقعا نشان نمى دهند. آيا براى نيل به صلح كفايت خواهد كرد. دولت اسرائيل وضعيت محكمى ندارد، اكثريت شكننده اى دارند، آلترناتيو هم وجود دارد كه يكى، ائتلاف كاديما – حزب كار است. شايد. نميدانم در ماه هاى آينده چه پيش آيد. هيچ نيروى سياسى مايل نيست در مقابل اوباما بايستد. دولت او در داخل آمريكا محبوبيت زيادى دارد . فشار هاى لابى طرفدار اسرائيل كمى سبك تر شده است.او در منطقه هم محبوب است زيرا گفتار جديدى دارد.
- با اين كه دولت اسرائيل، از زمان روى كارآمدن اوباما، با پيش كشيدن خطر ايران و طرح هسته اى اين كشور، مى خواهد مسئله فلسطين را در درجه دوم اهميت قرار دهد.
* بله، بله، اما اين گفتمان كارائى ندارد، شايد مسئله انتخابات ايران تغييرى بوجود آورد. ولى عمدتا اين گفتمان بى اثر است حتى در امريكا، جريان بسيار محدودى آن را مى پذيرند. و از بمباران ايران توسط اسرائيل حمايت نمى كنند. جان بولتن (سفير پيپشين امريكا در سازمان ملل) از اسرائيل خواسته بود تا ايران را بمباران كند ولى اين نظريه بسيار محدود است. اين همان خط استراتژيكى است كه به آمريكا بقبولاند كه فلسطين اهميت زيادى ندارد و بايد به ايران حمله كرد. خط اروپا و امريكا اين است كه اگر ميخواهيم در مواجهه با ايران موضع بهترى داشته باشيم بايد در مسئله فلسطين-اسرائيل به پيشرفت هائى برسيم. در آنصورت دولت احمدى نژاد نمى تواند به عنوان مدافع فلسطين ظاهر شود اگر روند صلح در جريان باشد.
- تغييرات دولت اسرائيل چه تاثيرى در اوضاع به نفع يكى از دو طرف مخاصمه مى تواند داشته باشد؟
* به نفع كى، ايران؟
- نه اسرائيل
* دولت اسرائيل مخالف صلح است، راست ترين حكومت اسرائيل را در تاريخ آن كشور داريم.
- با وجود شكاف درجامعه اسرائيل، اكثريت جمعيت با فلسطينى ها مخالف است
.
* مشكل اينجاست كه نه فلسطينى ها و نه اسرائيلى ها، البته نه به دليل مشابه، به صلح اعتقادى ندارند. عملا هيچ نتيجه اى نمى بينند. ميگويند كه هيچ راهى وجود ندارد. به همين جهت استراتژى اوباما مبنى است بر لزوم تغيير وضع در صحنهء واقعيت. از جمله رفع محاصره غزه، حذف پاسگاه هاى كنترل (چك پوينت ها) و توقف مستعمره سازى. و نيز تشكيلات خود مختار نشان بدهد كه قادر به تامين امنيت شهرها و جلوگيرى از سوءقصد هاست . ايجاد جوى جديد براى ايجاد پويائى (ديناميك) صلح نيز از همين شروط است.
- آن چه «جامعه بين المللى» ناميده مى شود، همواره به سود اسرائيل عمل كرده، شايد تهاجم به غزه وضع را تغيير داده باشد، ولى فكر نمى كنيد كه «جامعه بين المللى» در وخيم تر شدن وضع مسئوليتى دارد؟
* البته، به يقين. بطور كلى، از يك تا دو سال پس از انتقاضه دوم، «جامعه بين المللى» و عمدتا اتحاديه اروپا و ايالات متحده، نه چين و نه روسيه، از دولت اسرائيل پشتيبانى كرده و دولت بوش با پشتيبانى از شارون، سياست نابودى فلسطين و انزواى ياسر عرفات و عدم مذاكره با وى را در پيش گرفت. در ادامه سياست شارون در منزوى كردن ابو مازن و قطع مذاكرات، «جامعه بين المللى» مسئوليت مهمى دارد. چيزى كه تغيير يافت موضع اروپا بود و گرنه آمريكا همان سياست پيشين را ادامه داد. قبلا، اروپا در مورد خاورميانه، موضع سنتى حفظ توازن ميان اعراب و اسرائيل را داشت. به دو دليل اين سياست به سود طرفدارى از اسرائيل تغيير كرد. ورود كشورهاى اروپاى شرقى در اتحاديه اروپا موجب اتخاذ سياستى نزديك تر به اسرائيل شد. قبلا سياست مشابه در مورد ايران داشتند. آنان گفتند كه چون دولت هاى قبلى كه ما درقدرت شريك نبوديم، طرفدار فلسطين بودند ما از اسرائيل طرفدارى مى كنيم. سياست فرانسه هم تغيير كرد. غزه چيز مهمى را تغيير داد. اين تغيير در افكار عمومى بيشتر از دولت هاست. آن چه در مورد دولت ها تغيير كرده است، دولت اوباماست. آن چه حيرت آور است ، نقشى است كه دولت هاى اروپائى پشت سر اوباما قرار گرفته اند، بويژه در مورد فلسطينى ها.
در مورد ديوار، اقليتى از اسرائيلى ها در كنار فلسطينى ها قرار دارند. در صحنه سياسى كدام يك از دو حالت زير مى تواند وضع را بطور موثر تغيير دهد: افزايش همبستگى اسرائيلى ها يا سياست هاى بين المللى؟
* هر دو باهم، آنها را نمى توان از هم جدا كرد. آنهائى كه فكر مى كنند صلح را مى شود تحميل كرد، تا حدودى حق داشتند . بايد بر اسرائيل فشار آورد و حتى مجازات هائى عليه سياستش تعيين كرد. ديديم كه گزارش عفو بين المللى در مورد غزه اسرائيل را بخاطر تجاوز متعدد به حقوق بشرمحكوم كرد و اين كشور بايد بخاطر اين اعمال مجازات شود. اما اين فشار ها بايد با درون جامعه هم آهنگ باشند.
بار ديگراشاره كنم كه نمونه آفريقاى جنوبى اهميت بسيار دارد. مواضع بين المللى مهم بودند ولى اگر از درون كشور تقويت نمى شد، نمى توانست اثربخش باشد. بايد بصورتى قرارداهاى اسلو را ورق زد و شكست ها را فراموش كرد. و همچنين آن چه را كه بر مردم سنگينى كرد، براى ساختن چيزى از نو تغيير داد. فكر مى كنم كه بايد در اين زمينه جنبشى ايجاد شود. كار مشترك اسرائيلى ها و فلسطينى ها بر روى موارد مشخص، اهميت بسيار دارد.
نقش مخرب ديوار را همه مى دانيم. بنظر شما پشتيبانان فلسطين بايد مسئله ديوار را جداگانه طرح كرده و نابودى آن را بخواهند يا اين كه مسئله در روند صلحى كلى حل خواهد شد؟
* نه با دو مسأله روبروئيم. يكى همبستگى با فلسطينى ها در مورد تجاوزى كه به حقوقشان به عنوان بشر صورت مى گيرد و ديگرى مسئله ديوار. بايد به مبارزه براى نابودى ديوار مستقلا و بموازات تلاش هاى ديگر ادامه داد. بايد مبارزه سياسى را ادامه داد. مبارزه عليه ديوار اهميت بسيارى دارد. بوِيژه با توجه به نظر ديوان داورى بين المللى (دادگاه لاهه) كه ارگان قضائى سازمان ملل متحد است و دال بر اين است كه ديوار غير قانونى است، بايد اين حكم را به اجرا درآورد.
- مطلب ديگرى داريد بيفزاييد ؟
* اگر مناقشه اسرائيل- فلسطين را از نظر تعداد كشته ها (در مقايسه با عراق و افغانستان) بررسى كنيم، منافشه كوچكى است، پايگاهى وجود ندارد، نفت وجود ندارد ولى در عين حال اين مناقشه، كشمكش نمادين بسيار مهمى است كه نه تنها براى جهان عرب و اسلامى اهميت دارد بلكه امروز، سرخ پوستان آمريكاى مركزى يا نقاط ديگر تظاهرات مى كنند در پشتيبانى از فلسطين، در اروپا به حمايت از فلسطين تظاهرات مى كنند. فلسطين مناقشه اى است كه مظهر تمام عيار بى عدالتى در اين منطقه است. نظير آفريقاى جنوبى و ويتنام در گذشته . مسأله اى است نمادين از بسيارى جهات و بويژه كه در برابرش، گفتمان يك بام و دوهواى غرب را داريم . اگر گفته مى شود كه اسرائيل وجود دارد، ولى به هر حال بر بى عدالتى ايجاد شده است با غصب زمين هاى ديگرى و استعمار به معنى سنتى واژه. امروز اين امر نمادين شده است. حل آن اوضاع منطقه را تغيير خواهد داد. وضعى كه پنجاه سال است دچار بن بست است. در جهان عرب، همان حكومت ها راداريم . رؤساى جمهورى داريم كه پسرشان جايگزين شان مى شود يا پادشاهانى كه پسرانشان قدرت را در دست مى گيرند. و همه در نظام هاى مسدود حكومت مى كنند. هيچ منطقه اى مثل جهان عرب مسدود نيست. و اثرات اين ها نقش منفى دارد.
بايد سياست جهانى دنبال راه حلى كلى با دربرگرفتن سوريه و كشورهاى ديگر عربى، چيزى شبيه طرح پادشاه عربستان يا راه جداگانه بگردد. واقعا بهتر است راه حلى كلى يافت. فلسطين است و سوريه، در مورد لبنان اختلاف اساسى وجود ندارد، جز مسئله كوچك مزارع شبعا. بايد همزمان مسئله فلسطين –اسرائيل و سوريه –اسرائيل را حل كرد. علاوه بر آن، براى مردم اسرائيل اهميت دارد كه در مقابل صلح با فلسطين، صلح با كشورهاى ديگر عربى تامين شود. در آن صورت همسايه در حال جنگ وجود نداشته و تضمينى روانى وجود خواهد داشت.
- شما فكر نمى كنيد كه دولت اسرائيل خواهان صلح نيست. حتى بن گوريون مى گفت، كه قرادادهاى آتش بس براى ما كافى است...
* آرى، ولى من ميان دولت هاى اسرائيل و مردم اسرائيل تفاوت قائلم. دولت ها از يك ترس واقعى مردم اسرائيل براى پيشبرد سياست ماجراجويانه خودشان سود مى برند. فكر مى كنم بيشتر مردم اسرائيل تمايل به صلح دارند و اين تمايل را بايد عليه دولت اسرائيل بكار برد.
- با ديوار، دولت اسرائيل، اسرائيلى ها را نيز محبوس كرده است.
* البته، البته!
- بسيار سپاسگزارم
مصاحبه كننده بهروز عارفى - دوم ژوئيه ۲۰۰۹
بايكوت فرآورده هاى اسرائيلى
نمونه هايى از اقدامات مبارزاتى جهانى
عليه رژيم نژادپرست و اشغالگر اسرائيل
پيش از اين ليستى از اين اقدام مردمى و جهانى تهيه شده كه همزمان روى سايت راه كارگر و انديشه و پيكار منتشر شده است.
http://www.rahekargar.de/temp/۲۰۰۹۰۳۱۶-۰۱-temp.htm
http://www.peykarandeesh.org/jonbesh/Akhbare-Boyxott-e-Israel.html
ليست زير ادامهء آن ليست است براى درج در آرش ۱۰۳.
۱۷ مارس ۲۰۰۹ـ شومن معروف كانال يك تلويزيون فرانسه، آرتور، با بى اعتنايى تماشاگران روبرو شد
وى كه به حمايت از اسرائيل معروف است و هرسال براى كمك به ارتش اسرائيل با اجراى «شو» كمك جمع آورى مى كند، بنا به نوشتهء روزنامهء La Voix du Nord (صداى شمال) مورخ ۱۶ مارس ۲۰۰۹ آرتور ديروز نتوانست بيش از ۳۰۰ نفر در سالن Loos-Haubourdin تماشاچى داشته باشد، حال آنكه نمايش هاى او معمولا تا ۱۰۰ هزار نفر را به خود جلب مى كرد. روزنامهء ياد شده نوشته است كه طرفداران بايكوت اسرائيل تراكت هايى در جلوى محل نمايش پخش كرده بودند كه حمايت آرتور را از اسرائيل نشان مى داد.
http://www.europalestine.com/spip.php?article۳۹۲۴
۱۸ مارس ۲۰۰۹ـ نامه به مارتين اوبرى، دبير كل حزب سوسياليست فرانسه و شهردار شهر ليل در اعتراض به همكارى بين شهر ليل و حيفا (اسرائيل)
http://www.europalestine.com/spip.php?article۳۹۲۵
۲۱ مارس ۲۰۰۹ـ اسرائيل جشن هاى فرهنگى فلسطينى را ممنوع كرد. بازهم براى بايكوت اسرائيل دليل ديگرى مى جوييد؟
http://www.europalestine.com/spip.php?article۳۹۳۵
۲۱ مارس ۲۰۰۹ـ بر «تى شرت» سربازان اسرائيل عكس اجساد فلسطينى ها نقش بسته است
عكس هايى از اجساد بچه هاى فلسطينى، از مادرانى كه بر گور فرزندان از دست رفته شان مى گريند، از مسجدهايى كه به خاكستر بدل شده «دكور» تى شرت هاى سربازان ارتش اسرائيل است كه يك شركت توليد تى شرت در تل آويو با فروش آنها پول به جيب مى زند.
http://www.europalestine.com/spip.php?article۳۹۳۷
۲۴ مارس ۲۰۰۹ـ شركت اسرائيلى TEVA داروهاى ژنريك توليد مى كند. اسرائيل با بمب هاى فسفرى فلسطينى ها را بمباران كرده است. به داروخانه اى كه اين داروها را عرضه كند مى توانيد بگوييد: TEVA نمى خواهم.
http://www.europalestine.com/spip.php?article۳۹۴۲
۲۵ مارس ۲۰۰۹ـ قرار بود در چارچوب همكارى شهر فرانسوى ليل و شهر حيفا در اسرائيل هىأتى اسرائيلى از ليل ديدن كنند. در پى اعتراض به شهردار ليل (از حزب سوسياليست) اين ديدار لغو شد.
http://www.europalestine.com/spip.php?article۳۹۴۵
۲۶ مارس ۲۰۰۹ـ شركت فرانسوى آلستوم از يك صندوق بازنشستگى سوئدى اخراج شد، زيرا در اشغال سرزمين هاى فلسطينى با اشغالگران همكارى دارد.
كارزار خوددارى از سرمايه گذارى در اسرائيل در اروپا شدت پيدا كرده است. صندوق بازنشستگى سوئدى AP۷ آخرين مؤسسه اى ست كه...
http://www.europalestine.com/spip.php?article۳۹۴۷
۲۷ مارس ۲۰۰۹ ـ ليست تظاهرات فردا ۲۸ مارس در شهرهاى مختلف فرانسه براى پخش تراكت هاى بايكوت.
http://www.europalestine.com/spip.php?article۳۹۵۰
۳۰ مارس ۲۰۰۹ ـ نامهء دو اسرائيلى كه از اقدام بايكوت پشتيبانى كرده اند
http://www.europalestine.com/spip.php?article۳۹۵۷
۳۰ مارس ۲۰۰۹ ـ آرى، بايكوت اسرائيل كارآيى دارد.
تارنماى اتاق بازرگانى فرانسه ـ اسرائيل در ستون «بايكوت» (آرى!) خود روز سه شنبه تيتر زده است: «اسرائيل، بايكوت و كسب و كار: در سال ۲۰۰۹ صادرات اسرائيل ۱۰ درصد كاهش مى يابد. صادر كنندگان بايد خود را آماده كنند تا با كارزار بين المللى ضد اسرائيلى مقابله كنند».
http://www.europalestine.com/spip.php?article۳۹۵۹
۳۱ مارس ۲۰۰۹ ـ رم (ايتاليا) بايكوت فرآورده هاى اسرائيلى
بايكوت گسترش مى يابد: كسانى كه در چارچوب فوروم فلسطين مبارزه مى كنند روز شنبه عليه فروشگاه بزرگ زنجيره اى Auchan كه شعبه اى در حومهء شرقى رم دارد دست به آكسيون زدند...
http://www.europalestine.com/spip.php?article۳۹۶۰
۳۱ مارس ۲۰۰۹ ـ مديريت فروشگاه هاى زنجيره اى تقريباً در سراسر فرانسه بايد مسؤوليت خود را بر عهده بگيرند.
در شهرهاى بوردو، مونتروى، ليون... و در بسيارى از نقاط فرانسه مبارزانى كه براى تأمين حقوق فلسطينيان و اجراى عدالت فعاليت مى كنند مديريت فروشگاه هاى بزرگ را به پرسش گرفته اند تا در رابطه با كالاهايى كه از كشورى مى آيد كه ۶۰ سال است مردم فلسطين را از خانه و سرزمين شان طرد مى كند توضيح بخواهند...
http://www.europalestine.com/spip.php?article۳۹۶۱
۱ آوريل ۲۰۰۹ ـ شهر بيل بائو (ايالت باسك اسپانيا): بزرگداشت «روز زمين» (در فلسطين ۳۰ مارس) با شعار بايكوت:
كارگران باسك مدتها است كه در جنبش هميستگى با آرمان فلسطين پيشگام هستند. در زير برخى از آكسيون هايى كه سندكاى LAB در بيل بائو در رابطهبا فراخوان بايكوت انجام داده مى يابيد
http://www.europalestine.com/spip.php?article۳۹۶۶
۲ آوريل ۲۰۰۹ ـ ويدئوى تظاهرات ۲۸ مارس در پاريس را براى بايكوت ببينيد
http://www.europalestine.com/spip.php?article۳۹۶۴
۲ آوريل ۲۰۰۹ ـ ويدئوى جديد بايكوت در شهر ميلان ايتاليا: تلاش براى آگاه كردن خريداران يك فروشگاه بزرگ كه خريد كالاهاى اسرائيلى كمك مالى به جنگ با مردم فلسطين است....
http://www.europalestine.com/spip.php?article۳۹۷۰
۴ آوريل ۲۰۰۹ ـ در دفاع از Hermann Dierkes سنديكاليست آلمانى كه به خاطر حمايت از بايكوت اسرائيل، متهم به يهود ستيزى شده جمعى از مبارزان يهودى تبار با كسانى كه مدعى سخن گفتن به نام تمام يهوديان هستند مخالفت كرده تأكيد نموده اند كه اين كسان از اتهام يهودستيزى سوء استفاده مى كنند تا صداى اعتراض هاى مشروع و محقانه را خفه كنند.
http://www.europalestine.com/spip.php?article۳۹۷۱
۶ آوريل ۲۰۰۹ ـ پژوهشگر اسرائيلى راحله ميزراهى، كارشناس امور فرهنگى خواستار بايكوت اسرائيل و اخراج آن از عضويت يونسكو شده است. يك متن نمونه...
http://www.europalestine.com/spip.php?article۳۹۷۴
۷ آوريل ۲۰۰۹ ـ فروشگاه كورا رميرمون عليه يك مشترى كه طى نامه اى مؤدبانه از او خواسته بود محصولات اسرائيلى در مغازهء خود عرضه نكند به پليس شكايت كرد
http://www.europalestine.com/spip.php?article۳۹۷۶
۹ آوريل ۲۰۰۹ ـ بايكوت بانك دكسيا Dexia به علت دست داشتن در تأمين مالى مستعمره سازى در سرزمين هاى فلسطينى.
۹ آوريل در حالى كه نمايندگان منتخب شهردارى هاى استان پاريس در پارك فلورال ونسن اجتماع كرده بودند تا تأمين مالى پروژه هاى شهردارى ها را بررسى كنند. از آنجا كه از نمايندگان بانك دكسيا هم براى مشاركت در اين امر دعوت شده بود، فعالان كارزار بايكوت اسرائيل دست به يك آكسيون افشاگرى عليه بانك دكسيا زدند.
http://www.europalestine.com/spip.php?article۳۹۸۲
۱۱ آوريل ۲۰۰۹ ـ نامه اى به مارتين اوبرى، شهردار شهر ليل در شمال فرانسه و خواست الغاء همكارى بين اين شهر و شهر حيفا در اسرائيل. نامه را در زير مى خوانيد...
۱۳ آوريل ۲۰۰۹ ـ روشنفكر اسرائيلى آبراهام يهوشوا كه در خدمت تبليغات جنايتكارانهء اسزائيل قلم مى زند روز ۴ آوريل در شهر تورن ايتاليا سخنرانى داشت. دوستان ما در فوروم فلسطين دست به افشاگرى عليه وى زدند و در نتيجه استقبال از وى به هم خورد (ويدئو را تماشا كنيد). اين مبارزان همچنين خواستار شده اند كه در نمايشگاه كتاب اين شهر در ماه مه، كه مصر به عنوان مهمان ويژه دعوت شده است، عليه همكارى مصر و اسرائيل دست به افشاگرى بزنند.
http://www.europalestine.com/spip.php?article۳۹۹۳
۱۵ آوريل ۲۰۰۹ ـ شركت فرانسوى وئوليا كه براى ساختن يك ترامواى كه بيت المقدس را به مستعمرات اسرائيلى وصل مى كند با اسرائيل همكارى دارد، به خاطر افشاگرى هايى كه عليه آن صورت گرفته يك مناقصهء مهم ۷۵۰ ميليون يورويى را در شهر بوردو (فرانسه) از دست داد و قرارداد با شركت كئوليس بسته شد...
http://www.europalestine.com/spip.php?article۳۹۹۹
(مقالهء لوموند ۵ ژوئن ۲۰۰۹ را در اين باره در همين شمارهء آرش مى خوانيد)
۱۷ آوريل ۲۰۰۹ ـ
دو روز پيش از تشكيل كنفرانس ضد تبعيض نژادى ملل متحد در سويس، كنفرانس ديگرى برپا مى شود تا معافيت اسرائيل از مجازات در قبال جناياتى كه مرتكب مى شود مورد بررسى قرار گيرد.
http://www.europalestine.com/spip.php?article۴۰۲۶
۲۰ آوريل ۲۰۰۹ ـ ارتش اسرائيل مى خواست در لندن برقصد.
روزنامهء گاردين خبر مى دهد كه برنامهء رقص و آواز ارتش اسرائيل كه قرار بود در لندن برپا شود به دليل اعتراضات فراوانى كه صورت گرفت لغو شد...
http://www.europalestine.com/spip.php?article۴۰۳۹
۲۲ آوريل ۲۰۰۹ ـ رائول ژنار كانديداى انتخابات پارلمان اروپا از «حزب نوين ضد سرمايه دارى» (NPA) در ناحيهء جنوب شرقى پاريس در كارزار انتخاباتى خود موضع خويش را به نفع فلسطين صريحاً بيان كرد. مصاحبه اى را با او در زير ملاحظه مى كنيد...
http://www.europalestine.com/spip.php?article۴۰۴۸
۲۲ آوريل ۲۰۰۹ ـ كنگرهء سنديكاهاى اسكاتلند منعقد در شهر Perth بايكوت اسرائيل، خوددارى از سرمايه گذارى، و مجازات آن را تصويب كرد...
http://www.europalestine.com/spip.php?article۴۰۴۹
۲۵ آوريل ۲۰۰۹ ـ عجيب ولى راست!
شهردار وين ـ اتريش به اتاق تجارت اسرائيل اجازه داده است كه در ساحل دانوب، به مناسبت صدمين سال تل آويو، يك پلاژ به نام «تل آويو بيچ» برپا كند.
http://www.europalestine.com/spip.php?article۴۰۵۱
۸ مه ۲۰۰۹ ـ فروشگاه زنجيره اى كارفور به خاطر ۲۵۰۰ مورد نقض قانون و فريب خريداران كه در شش شعبهء آن در ناحيهء پاريس صورت گرفته دربرابر دادگاه پليس اِورى (Evry) حاضر شد.
http://www.europalestine.com/spip.php?article۴۰۷۸
۹ مه ۲۰۰۹ ـ شركت وئوليا در جستجوى كسى كه مديريت ترامواى قدس را برعهده بگيرد.
در مجمع عمومى سالانهء شركت، رئيس هيئت مديره، هانرى پروگليو براى تعيين مدير آيندهء تراموايى كه بايد قدس را به مستعمرات اسرائيلى وصل كند كاملاٌ در مخمصه قرار داشت...
http://www.europalestine.com/spip.php?article۴۰۸۳
۱۱ مه ۲۰۰۹ ـ بايكوت كالاهاى اسرائيلى در وال دواز (استان پاريس).
در زير مقاله اى از روزنامهء پاريزين مورخ ۱۱ مه را ملاحظه مى كنيد كه گزارشى از افشاگرى و بسيج جهت بايكوت محصولات اسرائيلى را چاپ كرده است.
http://www.europalestine.com/spip.php?article۴۰۹۰
۱۳ مه ۲۰۰۹ ـ نيس، اسرائيل، كنيسه: همدستى با تروريسم دولتى اسرائيل و خَلط مبحث هاى زيانبار
«كريستيان استروزى وكيل مجلس و شهردار نيس و نيز اريك سيوتى وكيل مجلس و رئيس استاندارى آلپ ماريتيم جشن ملى اسرائيل را فردا پنجشنبه ۱۴ مه برگزار مى كنند و كنيسهء بزرگ خيابان دولوا سرود ملى اسرائيل و سپس سرود ملى فرانسه را خواهد نواخت».
http://www.europalestine.com/spip.php?article۴۰۹۲
۱۵ مه ۲۰۰۹ ـ سازمانهاى اسرائيلى كه از نروژ مى خواهند در اسرائيل سرمايه گذارى نكند.
بيست سازمان اسرائيلى از مردم نروژ خواسته اند كه صندوق هاى بازنشستگى ملى نروژ خود را از كليهء شركت هاى اسرائيلى كه در اشغال سرزمين هاى فلسطينى دست دارند كنار بكشند.
http://www.europalestine.com/spip.php?article۴۱۰۰
۱۵ مه ۲۰۰۹ ـ بايكوت اسرائيل پيش مى رود!
در پى كارزارى كه در آمريكا براى بايكوت اسرائيل جريان دارد، شركت موتورولا خود را از اسرائيل رها كرد. مقالهء PAJU «اتحاد فلسطينى و يهودى ـ مونتريال» را در زير بخوانيد...
http://www.europalestine.com/spip.php?article۴۱۰۲
۱۵ مه ۲۰۰۹ ـ مديريت جشنوارهء فيلم ادينبورگ (انگلستان) وجهى را كه سفارت اسرائيل به عنوان كمك به اين جشنواره كرده بود برگرداند زيرا اعتراضات فراوانى به اين رابطهء ناسالم برپا http://www.europalestine.com/spip.php?article۴۱۰۳
۱۵ مه ۲۰۰۹ ـ ششمين كنگرهء ملى سنديكاى سراسرى مديريت مدارس، دانشگاهها و كتابخانه ها ـ فدراسيون سنديكايى متحد (SNASUB-FSU) كه در تمام اين هفته اجلاس داشت، به كار خود پايان داد و پيشنهاد بايكوت اسرائيل را تصويب كرد.
http://www.europalestine.com/spip.php?article۴۱۰۴
۱۵ مه ۲۰۰۹ ـ بانك دكسيا اعلام كرد كه ديگر به مستعمرات اسرائيلى وام نخواهد داد
پس از آنكه دوستان بلژيكى ما، در بروكسل، از بانك فرانسوى ـ بلژيكى دكسيا خواسته بودند دربارهء تأمين مالى شهرك سازى هاى اسرائيلى در سرزمين هاى اشغالى حساب پس بدهد، ديروز دهها نفر از فعالين كارزار بايكوت به «لادفانس»، محلى كه مجمع عمومى سهامداران بانك در آنجا برپا بود، رفتند تا در آنجا دست به اعتراض بزنند... (ويدئو و اطلاعيهء مربوطه را ملاحظه كنيد).
http://www.europalestine.com/spip.php?article۴۱۰۵
۲۲ مه ۲۰۰۹ ـ دولت هاى عرب همدست اسرائيل!
نه جديد است، نه شگفت انگيز، اما تكان دهنده است كه دولت هاى عرب كه ادعا مى كنند رابطه اى با اسرائيل ندارند، بگذارند الماس فروش اسرائيلى، Leviev، از موقعيت مرفه و كاملاً ممتازى برخوردار باشد:
http://www.europalestine.com/spip.php?article۴۱۲۱
۲۴ مه ۲۰۰۹ ـ بايكوت محصولات اسرائيلى: وزير كشور [فرانسه] لابى اسرائيل را سرجاى خود نشاند
ميشل آليو مارى پاسخى مفصل و رضايت بخش به اريك رائو و دوستانش در حزب UMP داد. آنها از وى در مجلس ملى خواستند كه عليه شهروندانى كه براى بايكوت كالاهاى اسرائيلى در فروشگاه هاى بزرگ فعاليت مى كنند اقدام نمايد:
http://www.europalestine.com/spip.php?article۴۱۲۷
۲۵ مه ۲۰۰۹ ـ جورج فرِش قصد دارد يك شركت اسرائيلى صادرات ـ واردات را در Agrexco ايجاد كند.
دوستان ما در شهر مون پوليه (فرانسه) شوراى استاندارى «لانگدوك روسيون» را برحذر داشته اند كه مبادا به يك شركت صادرات ـ واردات اسرائيلى ميوه و سبزيجات در بندر سِت (Sète) پروانهء كار بدهد. استاندارى براى اين شركت تبليغات مى كند كه ۲۰۰ شغل ايجاد خواهد كرد. اما اين شركت «آگركسكو» كيست و چه كاسه اى زير نيم كاسه پنهان است؟
http://www.europalestine.com/spip.php?article۴۱۳۳
۲۵ مه ۲۰۰۹ ـ بس كنيد! اسرائيل ما را ابداً به خنده نمى اندازد!
همان طور كه همه مى دانند اسرائيل در اروپا ست. به اين دليل است كه ژان ميشل برانكار، مدير «مركز اروپايى هنرهاى تفريحى اروپا» امسال از يك گروه سيرك اسرائيلى دعوت كرده است:
http://www.europalestine.com/spip.php?article۴۱۳۵
[براى تظاهرات اعتراضى روز ۲۹ مه جلوى تئاتر تعيين شده است]
۲۵ مه ۲۰۰۹ ـ تبليغات براى توريسم اسرائيل دئر متروهاى لندن بايد برچيده شود
كارزار اعتراضى براى برچيدن تبليغات توريستى اسرائيل در متروهاى لندن باعث شده كه مديريت مترو اين تبليعات را حذف كند. فعالين بايكوت با ارسال نامه، با تلفن مراتب اعتراض خود را نشان دادند. در فرانسه هم بايد همين كار كرد. در متروى پاريس تبليغات توريستى براى كشورى صورت مى گيرد كه تروريسم را در گسترده ترين سطح اعمال مى كند:
http://www.europalestine.com/spip.php?article۴۱۳۷
۲۹ مه ۲۰۰۹ ـ گاردين مقالهء «دكتر امجد برهم» رئيس اتحاديهء فلسطينى استادان شاغل در دانشگاه را چاپ كرده است. نامهء او بر پايهء تصميمى ست كه كنگرهء دانشگاهيان انگليسى در اين هفته گرفته كه اسرائيل بايد مشمول بايكوت شود:
http://www.europalestine.com/spip.php?article۴۱۴۴
۳۰ مه ۲۰۰۹ ـ هشتمين كنگرهء ناحيه اى سنديكاى ث. ژ. ت. كاركنان آموزش و پرورش شمال فرانسه كه در روزهاى ۲۵ و ۲۶ جلسه داشت به بايكوت اسرائيل در زمينه هاى اقتصادى، دانشگاهى، فرهنگى ورزشى و سرمايه گذارى رأى موافق داد. كنگره از ث. ژ. ت. مى خواهد تا زمانى كه سنديكاى كارگران اسرائيلى (هستدروت) سياست استعمارى اسرائيل را محكوم نكرده رابطهء خود را با آن قطع كند و با سنديكاهاى فلسطينى رابطه برقرار نمايد.
http://www.europalestine.com/spip.php?article۴۱۴۹
۲ ژوئن ۲۰۰۹ ـ عمر برغوثى: «بايكوت بيش از پيش توجه مردم را به خود جلب مى كند»
عمر برغوثى يكى از بنيانگذاران كارزار بايكوت آكادميك و فرهنگى اسرائيل در يك مصاحبه به سخنانى از اين گونه كه گاه شنيده مى شود: «سياست را نبايد با فرهنگ قاطى كرد» يا «ورزش و سياست با هم ربطى ندارند پاسخ مى گويد:
http://www.europalestine.com/spip.php?article۴۱۵۰
۳ ژوئن ۲۰۰۹ ـ شركت متروى پاريس دربرابر اعتراضات حساس است.
به اعتراضات با نامه، تلفن ادامه دهيد:
http://www.europalestine.com/spip.php?article۴۱۵۶
۵ ژوئن ۲۰۰۹ ـ مصاحبه با ليزا تراكى استاد دانشگاه در بيرزيت (فلسطين):«اگر توليدكنندگان گوجه فرنگى اسرائيلى نبايد از بايكوت معاف باشند چرا دانشگاهيان اسرائيلى بايد استثنا بمانند؟
http://www.europalestine.com/spip.php?article۴۱۶۳
كارزار بايكوت عليه رژيم نژادپرست، تروريست و اشغالگر اسرائيل ادامه دارد...
شركت فرانسوى وئوليا
و تاوان مداخله اش در ترامواى اورشليم
كارزار جنبش هاى جانبدار فلسطين براى بايكوت اسرائيل گسترش مى ياب
از لوموند ۵ ژوئن ۲۰۰۹
درحالى كه ساختمان ترامواى بيت المقدس با نصب ريل در خيابان ها ادامه دارد فشار بر دو شركت فرانسوى سازندهء اين خط يعنى آلستوم و وئوليا تشديد شده است. هستند كسانى كه با اين طرح به مخالفت برخاسته اند. ۱۵ آوريل گذشته دادگاه شهرستان نانتر (حومهء پاريس) خود را براى رسيدگى به پروندهء شكايتى كه انجمن همبستگى فرانسه ـ فلسطين (AFPS) به اين دادگاه ارائه كرده صالح اعلام كرد. انجمن مزبور قرارداد ساختن اين ترامواى را «مخالف قانون» دانسته و خواستار لغو آن شده است زيرا هدف از اين خط، وصل كردن مركز بيت المقدس به كلونى هاى يهودى ست كه در محله هاى فلسطينى اشغال شده توسط اسرائيل برپا شده است. انجمن همبستگى فرانسه ـ فلسطين شكايت خود را برپايهء مصوبات چهارمين كنفرانس ژنو تنظيم كرده كه ساختن مستعمرات (شهرك هاى مسكونى) در يك سرزمين اشغال شده را امرى غير قانونى به شمار مى آورد.
آلستوم و وئوليا به ترتيب، تأمين واگون هاى ترامواى و سپس بهره بردارى از آن را بر عهده دارند. وئوليا روى سايت اينترنتى خود ابراز تأسف مى كند كه تشكيلات خودمختار فلسطين مخالفت خود را با اين طرح چهار سال پس از آنكه قرارداد واگذار شده ارائه كرده است. نظر دادگاه اين است كه اسرائيل به عنوان كشورى بيگانه نمى تواند از شموليت حكم دادگاه معاف باشد «زيرا واقعيت اين است كه اسرائيل قدرتى ست كه بخشى از ساحل غربى را كه ترامواى مورد اختلاف از آن مى گذرد در اشغال خود دارد». آلستوم و وئوليا خواستار تجديد نظر شده اند.
اين تصميم دادگاه كه عواقب سنگينى را بالقوه با خود به همراه مى آورد در حالى رخ مى دهد كه جنبش بايكوت آلستوم و وئوليا تحت تأثير ائتلافى از جنبش هاى جانبدار فلسطين گسترش مى يابد. وئوليا كه در ساحل غربى يك خط اتوبوس و جمع آورى آشغال را اداره مى كند ــ كه دو سرمايه گذارى به سود شهرك هاى يهودى ست ــ به صورت هدف سرزنش ها و حملات مبارزان درآمده است. آنها شعار مى دهند «وئوليا را از خط خارج كنيم». در آغاز امسال اين شركت چند مليتى فرانسوى قرارداد آب و نان دارمديريت متروى استكهلم را كه تا آن زمان برعهده داشت و بالغ بر يك ميليارد و ۹۰۰ ميليون يورو مى شد از دست داد. هرچند نمايندگان مجلس (سوئد) اطمينان مى دهند كه تصميم شان ناشى از ملاحظات تجارى ست، اما تأثير گروه فشار NGO ى سوئدى Diakonia حتماً تأثير جدى داشته است.
در نيمهء ماه مارس، شهر ساندويل در انگلستان (با ۳۰۰ هزار جمعيت) نام وئوليا را از مناقصهء جمع آورى آشغال كه مبلغ اش به يك ميليارد و ۶۰۰ ميليونى مى رسيد حذف كرد. يك ماه بعد، شوراى شهردارى مالواى، سومين شهر بزرگ ايرلند توصيه كرد كه قرارداد توزيع آب را كه تا آن زمان در اختيار وئوليا بود تمديد نكنند. بازهم در آوريل گذشته، شعبهء حمل و نقل اين شركت فرانسوى يك بازار ۶۵۰ ميليون يورويى را از دست داد. در تماسى تلفنى كه با يكى از مسؤولين وئوليا گرفته شد، وى تأثير فعاليت طرفداران بايكوت را در اين مورد كم اهميت تلقى كرد و گفت: «در جريان فعاليت يك شركت، امرى عادى ست كه بازارى را از دست بدهد. در بوردو مقامات محلى فقط كوشيده اند با تأمين كنندهء ديگرى معامله كنند.» وى اعتراف كرد كه در «اسكانديناوى و انگلستان، فعاليت طرفداران بايكوت براى ما گران تمام شده است». اين اعتراف براى عمر برغوثى كه يكى از گردانندگان كارزار بايكوت عليه وئوليا است تعجب آور نيست. وى مى گويد: «از آغاز امسال، وئوليا ۷ ميليارد دلار [چهار و نه دهم ميليارد يورو] از بازار بالقوهء خود را از دست داده است. چنين نيست كه مديران وئوليا ناگهان تبديل به مديران بد شده باشند، بلكه بديهى ست كه قضيهء ترامواى بيت المقدس چهرهء اين شركت را لكه دار كرده است.
وئوليا كه مى داند اين استدلال ها چندان بردى ندارد روى تارنماى خود ستونى باز كرده است براى پاسخگويى به انتقادات. مسأله به صورت امرى عاجل درآمده است. برخى مؤسسات مالى به گردونهء كارزار بايكوت پيوسته اند مانند بانك هولندى ASN و صندوق بازنشستگى سوئد AP۷ كه يكى از مهمترين سرمايه گزاران اين كشور است. انجمن هاى جانبدار فلسطين كه به خاطر اين پيروزى هاى نخستين به شور و شوق آمده اند بر گسترهء حملات خود را افزوده اند. شركت مهندسى Egis Rail ليون (فرانسه) هدف بعدى آنها است. عمر برغوثى مى گويد: «كارزار ما با شتابى كه پيش بينى نكرده بوديم گسترش مى يابد. حال كه كشورهاى غربى ترجيح مى دهند چشمان خود را ببندند بر ما، جامعهء مدنى، است كه كارى كنيم كه اسرائيل قوانين بين المللى را رعايت كند». (نويسندهء مقاله: بنيامين بارت)
- توضیحات
- نوشته شده توسط Administrator
- دسته: جنبش زاپاتیستی
طوفان در درون و بیرون سنکریستوبال، چیاپاس، مکزیک- آوریل ۲۰۲۶
- توضیحات
- نوشته شده توسط Administrator
- دسته: جنبش زاپاتیستی
گزارش از بذرگاه (چیاپاس)
طوفان در درون و بیرون به روایت همبودها و خلقهای زاپاتیست
سنکریستوبال، چیاپاس، مکزیک- آوریل ۲۰۲۶
روز اول، ۱۳ فروردین ۱۴۰۵
برای ثبتنام به محل برنامه رفتیم؛ کمی جلوتر از در ورودی، پارچهی بزرگی نصب شده که بر آن میخوانیم: «به یاد ۱۶۸ دختربچهای که در دبستان دخترانه در میناب در ایران توسط آمریکا و اسراییل به قتل رسیدند». این تنها پیامی است ک امسال در محوطهی سیدسی- دانشگاه زمین به چشم میخورد؛ پیامی که گرچه اشک به چشمهایمان میآورد، دل پردردمان را کمی آرام میکند. حس میکنیم به فضایی امن آمدهایم، به خانه، جایی که دور از بحثهای بیهوده میتوان احساسات را به کمال حس کرد و افکار را بدون هراس به اشتراک گذاشت، با یقین به اینکه درک میشوی و نه قضاوت.
فضای جلسات سخنرانی نیز همین حس را قویتر میکند. آنها که پشت میز سخنرانی نشستهاند، زنان و مردان اکثرا جوانی هستند دردآشنا، اما مصمم به ساختن آیندهای که برایش بیوقفه تلاش میکنند. افرادی که نگاهشان تو را که زخمی هستی در آغوش میگیرد، زیرا آنها نیز از همان هیولای مخوف زخم خوردهاند: از اژدهای چندسر نظام سرمایهداری که علت تمام جنگها، ویرانیها، فقر و فلاکت و بدبختی و مرگ انسان و حیوان و گیاه و زمین-مادر است. سر میز سخنرانان معاون فرمانده شورشی مویسس و کاپیتان مارکوس نشستهاند و در میانشان دختربچهای ده دوازده ساله، با لباس بومی: ورونیکا، فرماندهی «تکاوران چسفیل» که سمبل آیندهی مبارزات این جوامع بومی است.
ابتدا کاپیتان مارکوس صحبت میکند، و تاریخچهای ارائه میدهد از گامهای مبارزات زاپاتیستی از ابتدای قیام در سال ۱۹۹۴ تا کنون. گامهایی که همواره با تهدید مرگ و نیستی همراه بودند: از جانب دولتها، جرایم سازمانیافته و حتی از جانب کلیسا که با دریغ کردن مناسک مذهبی از بومیان زاپاتیست میخواست حتی نجات روحشان در آخرت را برایشان منوط به فاصله گرفتن از زاپاتیسم کند. در این تاریخچه بهوضوح دیده میشود که زاپاتیستها چگونه در حالی که گام برمیداشتند مدام درحال پالودن نگاهشان و تیزبینتر شدن بودهاند. موضوع این سخنان نخست همین نگاههاست، نگاههایی که از دیدگاههای فردی همواره فراتر رفته و مبدل به دیدگاهی جمعی شدهاند؛ این نقطهنظر جمعی که در ابتدا تنها به بومیان و حقوق ایشان مینگریست، از سال ۲۰۱۳ با یقین به لزوم اینکه سرنوشت بومیان تنها باید در دست خود ایشان باشد، موجب تغییر فرماندهی از مارکوس به معاون فرمانده شورشی مویسس شد، در طول راه گشودهتر گشت تا به همهی انسانها نگاه کند، چراکه این فهم به وجود آمد که آنچه زندگی بومیان را به خطر انداخته همان نظامی است که تمامی انسانها را به اشکال مختلف مورد ستم قرار میدهد. اینگونه است که زاپاتیستها در سال ۲۰۲۱ برای نخستین بار با دیگرانی که در گوشهوکنار کرهی زمین مبارزه میکنند، «بیانیه برای زندگی» را صادر میکنند؛ بیانیهای که درک از دشمن مشترک که همان هیدرای مرگبار سرمایهداری است، و لزوم مبارزه مشترک برای زندگی در آن متبلور شده است. بازتر شدن افق نگاه جمعی زاپاتیستها پس از سفرشان به اروپا ایشان را واداشت در کل ساختار سازمانیافتگیشان تجدید نظر کنند زیرا دریافتند که طوفانی که سالها قبل پیشبینی کرده بودند مخربتر از آنچه تصور میکردند در حال بلعیدن تمام گونههای حیاتی است و اگر در چگونگی سازماندهی خود تغییر اساسی ایجاد نکنند قادر نخواهند بود به درستی با این طوفان مواجه شوند و برای دنیای پس از آن خود را آماده کنند.
سخنان معاون فرمانده مویسس نیز بیش از هرچیز بر همین دیدگاهی متمرکز بود که انسانها را در رابطهای ارگانیک و در وابستگی به دیگر موجودات زنده، خصوصا به سیارهی مادر، زمین میبیند. او همچون دهقانی که خود زبان آب و خاک و گیاه و حیوانات را میداند، همچون بزرگری که دستهایش با رنج پیش از گنج خوشههای ذرت آشناست، مثالهای بسیاری از تغییرات اقلیمی، تجسم آن و تاثیرش بر جوامع بومی ارائه داد تا در نهایت از ما بپرسد: آیا زمین خانهی شما هم نیست؟ آیا برایتان مهم نیست خانهتان ویران شود؟ برای نجاتش، برای نجات دادن خودتان، برای بازایستانیدن طوفان ویرانی که معلول نظام سرمایهداری است، چگونه خود را سازماندهی میکنید؟
با طنین این سوال در قلبها و ذهنمان برای ناهار رفتیم.
جلسه بعد ازظهر در ادامهی سخنان قبل پر از موارد خاص و مثالهایی از مشکلات منتج از تغییرات اقلیمی بود. و در آخر کاپیتان داستانی تعریف کرد، قصهای با عنوان «عشق و شکست عشقی به روایت نظام پزشکی خودگردان زاپاتیستی» که ماجرایی عاشقانه است بین دو جوان بومی که برای به هم رسیدن تمارض میکنند تا به اتاق جراحی اشتراکی در دست ساختمان ببرندشان تا آنجا با هم ملاقات عاشقانه داشته باشند. قصه با زبان طنز ویژهی مارکوس علاوه بر به نمایش گذاشتن ساختار و برخی چالشهای نظام بهداشت کمون، نتیجه میگیرد که بسیاری از عشقهای بزرگ بر پایهی تفاوتهای بزرگ بین انسانها و تمایل آنها به کامل شدن همراه با هم شکل میگیرند.
روز دوم، ۱۴ فروردین ۱۴۰۵
کاپیتان مارکوس نخستین سخنران بود و موضوع بحث او بحران دولت-ملت ها و جنگ. در ابتدا مانند روز قبل چند کتاب مرتبط با موضوعات بحث معرفی کرد و سپس صحبت آغاز شد.
او در آغاز جنگها را به دو دسته تقسیم کرد: جنگهای پرسروصدا و رسانهای، یعنی درگیریهای نظامی بین دولتها و جنگهای خاموش یعنی ستم سیستماتیکی که بر بومیان، مهاجران، زنان، کارگران و زحمتکشان، دگرباشان و دیگر گروههای به حاشیه رانده شده اعمال میشود.
سپس به تحلیلی پرداخت راجع به اینکه چگونه میتوان در تمییز دوست و دشمن به دام سیاستهای هویتی نیفتاد؛ تحلیلی که در شرایط کنونی دنیا بسیار جسورانه است. در این زمینه مارکوس با ارایه چندین مثال نتیجه گرفت که زن بودن، یا بومی بودن، یا دگرباش بودن به خودی خود فضیلت محسوب نمیشود، چراکه زنانی هستند که وقتی در قدرتاند به اندازه خشنترین و مردسالارترین مردان خشونت و زورگویی به خرج میدهند؛ یا بومیانی که با کلاهچهرهپوش صورتهایشان را میپوشانند تا وقتی در همکاری با پلیسهای مرزی بومیان دیگر را سرکوب میکنند، مورد تعقیب و آزار و تحقیر و شکنجه قرار میدهند، کسی متوجه نشود که پوستشان همرنگ پوست قربانیانشان است. پس آنچه اتحادها را میسازد و دوست و دشمن را از هم جدا میکند، جایگاه طبقاتی افراد، جایگاهشان در مبارزه و رویکردشان به مسائل اجتماعی و سیاسی است، نه رنگ پوست، جنسیت، ملیت و غیره.
در ادامه، مارکوس تحلیلی از بحران دولتهای ملی در برهه جدید سرمایهداری ارائه داد، در روزگاری که نظام سرمایهداری دارد بورژوازی ملی را میبلعد و دولت-ملتها را، که یکی از نتایج اولیه خود کاپیتالیسم بودند، از بین میبرد، چراکه دیگر نه تنها برایش کاربردی نیستند، بلکه حتی مانع تلقی میشوند. او در آغاز تاکید کرد که دنیا آنگونه که میشناختیمش دیگر وجود ندارد و دیگر نمیتوان وقایع را با همان معیارها و ابزار تحلیل نظری پیشین توضیح داد؛ و چنانچه از این امر آگاه نباشیم، به دام تحلیلهای دوقطبی میافتیم، مثلا از این دست که در جنگ میان ایران، آمریکا و اسرائیل فکر کنیم باید یا جانب ترامپ و نتانیاهو را بگیریم و یا مانند چپ سنتی از رژیم دیکتاتوری آیتاللهها طرفداری کنیم.
پس اولین قدم این است که ابزار تحلیلمان را به روز کنیم و فرای قطببندیها، شرایط بحرانی کنونی را درک کنیم. شرایطی که در آن دولت-ملتها که در خطر نابودی هستند تلاش میکنند موقعیت و ویژگیهای قبلیشان را دوباره به دست بیاورند:
۱.انحصار خشونت که توسط جرایم سازمانیافته از ایشان گرفته شده است.
۲.بازارهای ملی و پول ملی که زیر سلطه بازارهای بینالمللی و ارزهای پرقدرت به حاشیه رانده شده است.
۳.انحصار ظلم به مهاجرین و سوءاستفاده سودجویانه از آنها (قاچاق و باجگیری و غیره) که جرایم سازمانیافته در آن با دولتها رقابت میکنند.
۴.انحصار طرح برنامهیکار اجتماعی در سطح عمومی که اکنون برخی گروههای مبارز مدنی در آن مداخله کرده و موجب تغییرش میشوند.
۵.انحصار نشر اخبار دروغین، که اکنون شبکههای اجتماعی و هوش مصنوعی نقش اساسی را در آن ایفا میکنند.
۶.انحصار تحریف، فاسد کردن و خریدن رهبران جنبشهای اجتماعی، که اکنون احزاب سیاسی که در قدرت نیستند نیز دستاندرکار آن شدهاند و بدین ترتیب، با جذب افراد خوش نیت و مبارز به کار حزبی انتخاباتی، نیروی مبارزاتی ایشان را تضعیف و منحرف میکنند.
اینگونه است که دولت-ملتها قربانیان اصلی این مرحلهی جدید از نظام سرمایهداری هستند و غیرممکن است بتوانند خود را بازسازی کنند چراکه بنیادشان بر باد رفته است. دیگر چیزی به عنوان دولتهای ملی مستقل وجود ندارد و این سرمایهداران بزرگ و اتحادهای اقتصادی-سیاسی پرقدرت هستند که تمام تصمیمات را در سطح جهانی میگیرند.
در انتهای این بخش مارکوس این سوال را مطرح میکند که چه چیزی در وجود و خمیرمایه خلقهای مبارز فلسطین، کوبا و ونزوئلا هست که حاضرند با وجود این شرایط جهانی تا پای جان ایستادگی کنند و با اینکه در کشورهایشان حکومتهای دیکتاتوری هست، به خیابانها نمیآیند تا از ترامپ و نتانیاهو تشکر کنند؟ گویی با این سوال مارکوس در لفافه ایرانیانی را مورد انتقاد قرار میدهد که در خارج از کشور با پرچم اسرائیل و آمریکا راهپیمایی، رقص و پایکوبی و از سران این کشورها بابت جنگ تشکر کردند. اما اینکه در داخل ایران چنین چیزی رخ نداد امیدوار کننده است، امید به اینکه طرفداری کلامی بعضیها از جنگ در داخل ایران تنها از سر استیصال بوده باشد و مردم ما نیز روحیه مبارزاتیشان را از دست نداده باشند. شاید هم آنگونه که رفیق یونانیمان که اخیرا برای بردن کمکهای بشردوستانه به کوبا رفته بود، از آنجا تعریف میکرد، حتی آنها که خیال میکنند ترامپ برایشان آزادی و رفاه فراهم میکند، در شرایط تهاجم خارجی به مخالفت عملی با آن برخیزند.
مارکوس سپس کلیدی را نشان میدهد که یک زن فلسطینی به اوهدیه داده است و میگوید دولت اسرائیل نمیفهمد که فلسطین خانهی فلسطینیان است و همیشه خواهد ماند و میافزاید: آنها که در جنگها فقط علیه ترامپ و نتانیاهو حرف میزنند، دنبال یک رئیس خوب میگردند: یعنی خودشان را رعیت میدانند. اما خلقهای مبارز رئیس نمیخواهند.
سخنرانی معاون فرمانده شورشی مویسس بر این سوال متمرکز بود که چگونه آنها که در پایین هرم هستند، از طوفانی که در بالا ایجاد میشود رنج میبرند. او ابتدا درباره این صحبت میکند که چگونه مفهوم «همبود» به پوستهای توخالی مبدل شده است و علت آن مالکیت خصوصی و تکهتکه کردن زمینهاست برای فروش. مویسس تاکید میکند که برنامههای مختلف دولتی از جمله «کاشت زندگی» و «جوانان سازندهی آینده» که تمرکز آنها بر زمینهای کشاورزی است، دهقانان را به کارگران مزدی تبدیل میکند و حتی محتاج میشوند خوراک خود را که قبلا خودشان تولید میکردند، از جایی دیگر بخرند. این موارد برای ما یادآور شنیدههایمان از جنگ آمریکا علیه عراق است: پیش از جنگ، عراق به لحاظ مواد غذایی خودکفا بود اما پس از جنگ با کمکهای بهاصطلاح «بشردوستانه» بسیاری دهقانان از کشت و کار دست کشیدند و واردات مواد غذایی لازم شد.
اثبات مالکیت خصوصی زمینها برای دریافت بودجهی دولتی لازم است. چنانچه روستائیان بتوانند ثابت کنند مالک یک هکتار زمین هستند، به آنها مبلغی پول پرداخته میشود تا محصولاتی که دولت میخواهد را تولید کنند؛ محصولاتی که بسیاری اوقات وجودشان با هم در تضاد است و کنار هم رشد نمیکنند. لزوم اثبات مالکیت خصوصی به معنای ایجاد درگیری در خانوادهها بر سر تکهتکه کردن اراضی و فروش آنها بوده است. بهعلاوه، موجب به وجود آمدن مالکین خرد، متوسط و بزرگ شده است و همین امر مفهوم جمع و همبود را در جوامع روستایی از بین برده. به علاوه، از آنجاکه برخی از خریداران زمینها از شهرها و روستاهای دیگری میآیند، همبودها کمکم از افراد عضو همبود تهی و با افراد غریبه پر میشود و همین موجب از بین رفتن بافت اجتماعی و عدم امکان زیست همبودی و جمعی میگردد.
مویسس بهعلاوه به مشکلاتی از جمله اعتیاد به الکل و موارد مخدر در روستاها اشاره کرد و گفت تبدیل دهقانان به کارگر مزدی هم موجب فقر شده است و هم مردم را برای زندگی به دولت وابسته کرده است؛ و از آنجا که پول دولتی برای امرار معاش کافی نیست و خانوادهها دچار مشکل هستند، در بسیاری اوقات پول دریافتی در ازای کار کشاورزی و یا کمک هزینههای آموزشی فرزندان این خانوادهها در میخانهها صرف نوشیدنیهای الکلی و مواد مخدر میشود. اینگونه بنیاد اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی خانوادهها دچار اختلال میگردد. این مشکلات روستاهای غیر زاپاتیستی، همبودهای زاپاتیستی را نیز تحت تاثیر قرار میدهد؛ برای مثال مواردی از دزدی ابزار اشتراکی کشاورزی در زمینهای کمون اتفاق افتاده است که سارقین آن جوانان معتاد غیر زاپاتیست بودهاند. مویسس بهعلاوه خاطرنشان کرد که وابستگی به پول و برنامههای دولتی موجب میشود که روستاییان از دزدیها و فسادهای کارمندان دولت که مسئول پیاده کردن این برنامهها هستند نیز رنج ببرند. در آخر، چند موردی هم از فرستادگان نفوذی دولت ذکر کرد که به بهانهی گردشگری وارد میشوند تا سروگوشی آب دهند و وضع زمینها را بررسی و گزارش کنند.
در انتها، کاپیتان مارکوس مجددا رشته کلام را به دست گرفت و در ادامهی بحث ظهر، گفت که دشمن اصلی دولت ملتها مبارزات جمعی است، چرا که روند این مبارزات، منطق هرمی را به چالش میکشد. پس تهدید اصلی برای دولتها، ارتشهای خارجی و مداخلات نظامی نیستند بلکه مردمی هستند که روندهای مبارزاتی جمعی را ایجاد کرده و پیش میبرند.
مارکوس افزود که در دنیای کنونی، تفکر انتقادی نیز یکی از قربانیان خاموش این مرحله جدید از سرمایهداری است، چرا که جنگها جنبشهای اجتماعی را میکشند. در اینجا مارکوس ایران را مثال زد که پیش از جنگ مملو از جنبشها و مبارزات گوناگون علیه حکومت دیکتاتوری داخلیاش بود و آغاز درگیری نظامی موجب شد این مبارزات و جنبشها امکان وجود خود را از دست بدهند و تنها تبلیغات حماسی جنگ و وحدت ملی باقی بماند. او خاطرنشان کرد که دولت-ملتها در تلاش برای بازسازی خود جنگافروزی میکنند و سوال اصلی باید این باشد که این جنگها دقیقا به نفع چه گروهی از سرمایهداران است.
دولتها بهعلاوه تاریخ را دستاویز قرار میدهند: تاریخ قدرتمندان را که فردمحور و قهرمانپرور و به دنبال موزهها و آثار باستانی است و این تاریخ در مقابل تاریخ خلقها قرار دارد که تجربهی مبارزات جمعی است. فردی کردن تاریخ برای مشروعیت بخشیدن به حاکمان کنونی و از طریق آن به فراموشی سپردن قدرت جمعی است.
در آخر مارکوس صحبتهایش را با داستانی دیگر به اتمام رساند که «عشق و شکست عشقی به روایت نظام آموزشی خودگردان زاپاتیستی» نام داشت و علاوه بر توضیح چهارچوب و ساختار نظام آموزشی زاپاتیستی به مسالهای کنونی که مورد بحث است میپردازد: لزوم یا عدم لزوم لحاظ کردن آموزش مسائل جنسی در برنامه آموزشی همبودهای زاپاتیستی.
روز سوم، ۱۵ فروردین ۱۴۰۵
در آغاز جلسه، کاپیتان مارکوس مجددا درباره داستانی که در آخر جلسهی دیروز تعریف کرده بود صحبت کرد و چیزهایی به آن اضافه کرد تا از دستاندرکاران محل اجرای برنامه تشکر کند و دوباره موضوع لزوم آموزش جنسی را پیش بکشد.
سپس جلسه با موضوع روز شروع شد: «میراث». مارکوس حرفهایش را با اشاره به سخنانی که معاون فرمانده شورشی مویسس خطاب به ارتش زاپاتیستی گفته بود شروع کرد، از این سوال که برای بازماندگانمان چه چیز به میراث میگذاریم؟ و پاسخ آن: «نمونهای از شورش و مقاومت، یعنی اینکه تسلیم نمیشویم، خودمان را نمیفروشیم و کوتاه نمیآییم». پس برای اینکه چنین میراثی به جا بماند، باید متشکل شویم تا شرایط لازم برای زندگی را در خلال طوفان و پس از آن فراهم کنیم.
مارکوس تاکید کرد که آنها که برای زندگی مبارزه میکنند، دیر یا زود باید با موانع نظام سرمایهداری مواجه شوند و این موانع شکلهای متفاوتی میتواند داشته باشد. نظام سرمایهداری، با داستانهای خودش راجع به خطر شکست در مبارزه، راجعبه آنها که تسلیم و ناامید شدهاند و دست از کار کشیدهاند، و راجع به همه مشکلات و موانعی که در راه وجود دارد، سعی خواهد کرد باعث شود ناامید، خسته و تسلیم شویم و نیز ممکن است سعی کند با قصهی لزوم اتحاد و کار همهباهمی فریبمان دهد و بگوید تنها اگر همگی متحد شویم به هدف خواهیم رسید؛ اما دعوت به اتحاد بیقید و شرط، در واقع تلاشی است برای جذب کردن افراد و حل کردنشان در مجموعهای که رهبران خودش و اهداف خودش را دارد و تا چشم بر هم بزنی میفهمی داری تحت فرمان کس یا کسانی و برای اهداف آنها کار میکنی و از آنچه مورد نظر مبارزه خودت بود فرسنگها دور افتادهای. پس برای نیفتادن در دام فریب، ترس و ناامیدی هرکدام از ما باید در گروههای کوچک خودمان سازماندهی و مبارزه کنیم و نگران تعداد کم افراد و اعضامان نباشیم؛ مهم این است که راجع به باورها و آرمانهایمان مطمئن باشیم و از آنها منحرف نشویم؛ و چنانچه افراد و گروههای دیگری یافتیم که با ما اهداف مشترکی دارند، دوشادوش آنها مبارزه کنیم؛ اما هرکس در جای خودش و به شیوهی خودش. شاید اینگونه بتوانیم «وطن» را که از اصلیترین ناپدیدشدگان قهری تاریخ است و جایی در میان ظلم و فساد گم شده، دوباره بیابیم. در آخر، مارکوس با توصیف دنیایی آرمانی و نام بردن خلقهای مبارز جغرافیاهای مختلف، از جمله ایران، به همه آنها که با وجود همه سختیها و در شرایط جنگ و بحران تسلیم نشدهاند، برای ادامه راه امید میدهد: مقاومت خواهیم کرد و دنیایی دیگر خواهیم ساخت، دنیایی آزاد، چندصدایی و پر از احترام به همه صداها، که حتما دنیای کامل و بیعیب و نقصی نخواهد بود، اما در آن بذر آزادی در قلبها خواهد رویید و هرکس بدون اینکه بترسد، خودش خواهد بود.
سپس معاون فرمانده شورشی مویسس صحبت کرد و در ادامهی موضوع میراث گفت که زاپاتیستها تلاش میکنند میراثی که از خود به جا میگذارند نه فقط برای نسلهای آینده همبودهای خودشان بلکه برای تمام مردم دنیا باشد، و در تجربه مبارزاتی خود مدام به دیدگاهها و تجربیات دیگرانی که در حال مبارزه هستند نیز نگاه میکنند. وی با تاکید بر لزوم به اشتراک گذاردن تجارب و دانستهها، نه برای رقابت یا قانع کردن دیگری، بلکه برای آموختن از یکدیگر، تکرار کرد که مفهوم «کمون» تنها کار جمعی روی زمینهای کشاورزی نیست، بلکه به اشتراک گذاشتن زندگی، مبارزه، دانش و هنر است؛ یعنی از میان برداشتن کامل مالکیت خصوصی بر همه چیز.
در ادامه، مویسس به ذکر دوبارهی ساختار جدید دولت خودمختار زاپاتیستی پرداخت و به چندی از مشکلات ساختار هرمی پیشین اشارهای مجدد نمود. در این راستا تاکید کرد که حکومت کردن به شیوه اشتراکی با به اشتراک گذاردن جنبههای مختلف زندگی (آموزش، بهداشت و درمان و غیره) متفاوت است و اینکه زاپاتیستها هنوز دارند تلاش میکنند شکلی از حکومت کمون را پیش ببرند که کاملا افقی باشد و به دام ساختار هرمی نیفتد، یعنی در آن کسی در بالا و کسی در پایین نباشد، و این کار بسیار دشواری است. او علاوه بر ذکر عناصر ساختار کنونی (GAL، دولت خودمختار محلی، در سطح همبودهای روستایی؛ CGAZ، جمع دولتهای خودمختار زاپاتیستی، در سطح ناحیهای؛ و ACGAZ، مجمع عمومی جمع دولتهای خودمختار زاپاتیستی در سطح منطقهای) با جزئیات بیشتری راجع به «مجمع عالی دولت کمون» صحبت کرد که متشکل از نمایندگان منتخب تمامی GALهاست و در آن موضوعات مربوط به کل جوامع زاپاتیستی مورد بررسی، مشورت و تصمیم گیری قرار میگیرد. او بهعلاوه توضیح داد که «کومیسیون دائم کمون» نیز بهعنوان هیات یاریرسان به هریک از سطوح دولت کمون وجود دارد و کار آن نظارت و پیگیری به انجام رسیدن تصمیمات مجمع عالی، اطلاعرسانی و دادن فراخوان است و نیز فضایی است برای طرح ایدههای جدیدی که سپس در مجمع عالی به بحث گذاشته خواهند شد.
مویسس در ادامه برخی تجربیات و چالشهای کمون را با شنوندگان به اشتراک گذاشت. از بیمارستان و اتاق جراحی که در دست ساخت است صحبت کرد و از اینکه همه تصمیمات مربوط به آن در مشورت با ساکنین زاپاتیست و غیرزاپاتیست روستاها گرفته میشود که کاری بسیار دشوار است؛ راجع به مشکلاتی از قبیل اینکه در کار مشترک بر زمینها بعضی بهتر و برخی بدتر کار میکنند و از آنجا که محصول یکسان تقسیم میشود، برای اینکه عادلانه باشد، تصمیم گرفته شده که هرکس در زمین کمون قطعهی خودش را داشته باشد و نتیجه دسترنج خودش را برداشت کند. او بهعلاوه از درگیریهایی صحبت کرد که با آنها که ادعای مالکیت زمینهای کمون را دارند به وجود آمده؛ کسانی که زاپاتیستها را به «کاستریست» بودن و «کمونیست» بودن متهم میکنند بیآنکه مفهوم این اتهامات را بدانند و در حقیقت ترسشان از این شایعه بیاساس است که کمون به معنای اشتراکی بودن زنان نیز هست. مویسس در ادامه صحبتهایش در جلسه عصر، خاطرنشان کرد که زاپاتیستها مدام در حال پالودن کمون از ایدههای به درد نخور و بررسی هرروزهی مشکلات و طرح راه حل هستند. سپس توضیح داد که اگر در ساختار قبلی، جوانان تنها میتوانستند شورشی، میلیشیا یا پایه مردمی باشند، اکنون گزینههای بسیاری پیش رو دارند چراکه میتوانند در بخش آموزش و بهداشت و درمان حرفههای مختلف را بیاموزند و اینگونه به رشد ساختار خودمختاری کمک کنند؛ انتخاب گزینههای موجود، اکنون اختیاری است و پس از اطلاع رسانی راجع به وظایف، مدت آموزش و چالشهای حرفه تصمیم گرفته میشود تا جوانان با تعهد بیشتر کار کنند. معاون فرمانده مویسس در ادامه گفت که هم در داخل همبودهای زاپاتیستی و هم با روستائیان غیر زاپاتیست مدام گفتگو در جریان است: درباره ماهیت و سازوکارهای کمون، درباره مشکلاتی که الکل و مواد مخدر ایجاد میکند، درباره خطرات جرایم سازمانیافته، درباره تهدید کلیساها که میخواهند زاپاتیستها را قانع کنند تا دست از باورهایشان بردارند و اینگونه زمینهایشان را که در آن منابع آبی یا فلزات ارزشمند، از جمله اورانیوم وجود دارد، و یا برای پروژههای سدسازی و غیره در نظر گرفته شدهاند، از آنها بگیرند؛ و البته درباره تاریخ مبارزاتی بومیان و دستاوردهایشان، تا جوانان ببینند که با وجود سختیها مبارزه ثمرات بسیاری داشته و امیدوار شوند.
در پایان آخرین جلسه، کاپیتان مارکوس به جمع بندی پرداخت و گفت که کاپیتالیسم یک نظام قابل اصلاح نیست و نواقص و مشکلات آن بخشی از استراتژی جنگ و تخریب است. در مواجهه با آن یا میشود در کابوس غرق شد، یعنی تسلیم و نامید شد، و یا رویا پرورانید: رویای دنیایی دیگر را که با سازمانیابی و مبارزه همراه با دیگران ساخته میشود.
او سپس داستانی قرائت کرد با عنوان «نیشگون مورچهها»؛ داستان مادربزرگی به نام گرابیلا که از شکست خود در عشق سخن میگوید و از اینکه چگونه توانست پس از دلشکستگی دوباره سرپا بلند شود. در آخر قصه، راوی نتیجه میگیرد: «اگر عاشق شدی و شکست خوردی، اگر از درون شکستی، ناامید نشو؛ سرت را بالا بگیر و به روبهرو نگاه کن، همواره رفقا و دوستانی هستند که دستت را بگیرند تا دوباره بلند شوی؛ و بیگمان عشقهای دیگری در راه است».
و این است آخرین پیام این جلسات: تشکل، ادامه دادن مبارزه و تسلیم نشدن، با وجود همه سختیها!
- توضیحات
- نوشته شده توسط Administrator
- دسته: جنبش زاپاتیستی
هرمی در آتش!
تاملی بر همایش مقاومت و شورشگری: بخشهایی از یک کل
۲ تا ۱۷ اوت ۲۰۲۵ بذرگاه فرمانده رامونا، چیاپاس، مکزیک
بهرام قدیمی
زاپاتیستها یک سال و نیم پیش، در سیامین سالگرد قیام ارتش زاپاتیستی آزادیبخش ملی علیه فراموشی و به طبع آن دولت مکزیک، اعلام کردند که هزاران هکتار اراضی بازپس گرفته شده طی قیامْ دیگر نه به آنان تعلق دارد و نه به هیچ مرجع دیگری از قبیل مشاع و غیره. این اراضی را آنان سرزمین هیچکس نامیدند.
زاپاتیستها طی یک سال و نیم گذشته عملاً تمام ساختار اجتماعی اداری و مدنی خود را تغییر دادند. ارتش زاپاتیستی آزادیبخش ملی از ۲ تا ۱۷ اوت ۲۰۲۵ میزبان یک همایش سراسری بود. مضمون این همایش شریک شدن در تجربیات عملی جمعها، گروهها و سازمانهای گوناگون در کشورها و مناطق مختلف بود که در آن گروههای مختلف، بهخصوص هواداران جنبش زاپاتیستی از سراسر جهان و پایههای کمکرسانی زاپاتیستی شرکت داشتند (۸۰۰ نفر از بیرون از مناطق آنان و ۲۷۴۸ نفر از پایههای زاپاتیست). همه میتوانستند در این همایش فعالیتهای خود را برای دیگر شرکتکنندگان تعریف کنند. در هیچ موردی، هیچ محدودیتی در نوع ارائه و محتوای سخنان اعمال نشد. از کسانی که همه را به پیوستن به عیسی مسیح دعوت میکردند تا کسانی که به زاپاتیستها به خاطر مصرف گوشت شدیداً انتقاد داشتند، همگی حضور داشتند.
بررسی تجربیات عملی گروههایی که بیانیهی «برای زندگی» را امضا کرده بودند، بیشک در جای خود ارزشمند و چه بسا ضروری استُ، اما در این نوشته موضوع دیگری را مد نظر داریم.
در روز ۳ اوت، نیروهای میلیشای زاپاتیست، هر یک مزین به یک پرچم فلسطین، همبستگی تمامعیار خود را با خلق فلسطین به نمایش گذاشتند و برای آنکه جای هیچ ابهامی باقی نماند، در سخنان کوتاه خود، معاون فرمانده شورشی مویسس فریاد برآورد: «ما همه فلسطینی هستیم!» از فردای آن روز زاپاتیستها در سه نوبت با نمایش یک تئاتر به انتقاد از انحرافها و ضعفهای اعضای شوراهای «دولت خوب» پرداخته، دست آخر با به آتش کشیدن هرم قدرتْ آغاز مرحلهای ناشناخته در تاریخشان را به شکلی نمادین آشکار ساختند.
در تمام این روزها، زاپاتیستها انتقاد میکردند که با وجود تمام پرنسیپهایشان، آنان شاهد رشد فساد مالی، سوءاستفاده از قدرت (چه به شکل نادیدهانگاشتن نظر همبودها و چه در پاسخگویی به آنان) و استفاده از امکانات به نفع افراد مرتبط با خود بودهاند. حتی اگر نسبت این موارد در سطوح گستردهای نبود، با این حال باید جلوی آن گرفته میشد. رائول سیبچی، نویسنده و روزنامهنگار اروگوئهای به مقولهی انتقاد از خود زاپاتیستی میپردازد: «میدانیم که انتقاد از خود از صفوف چپ جهانی، حتی آنها که خود را چپ رادیکال مینامند، رخت بر بسته است… آنچه بیش از همه توجه حضار را جلب میکرد، به تصویر کشیدن اشتباهات شورای دولت خوب بود… این انتقاد از خود به شکلی علنی، در برابر گروههای حامی زاپاتیستها، شرکتکنندگان مکزیکی و بینالمللی، حتی در شبکههای اجتماعی انجام شد.»[1]
اما ما با عمل انتقاد از خود به شکل علنی، از سوی برخی سازمانها در خاورمیانه آشنا هستیم. پس چه چیزی در این همایش و انتقاد از خود بیمحابای زاپاتیستها نظرمان را به خود جلب کرد؟ انتقادات زاپاتیستها را میتوان در دو محور بررسی کرد:
۱. ساختار قدرت، شوراها و آنچیزی که زاپاتیستها هرم مینامند.
۲. کوشش برای تقسیم عادلانهتر ثروت و پیشگیری از بازتولید یک طبقهی مرفه جدید.
روشن کنیم که ما این مطلب را برای درس دادن به رفقای زاپاتیستمان نمینویسیم، هر جنبشی خودش به اندازهی کافی میداند که چگونه در جغرافیای خودشان عمل کند. هدف ما فقط درک بهترِ اتفاقی است که در حال رخ دادن است و درسگرفتن از عمل زاپاتیستها در این دوران. به خصوص اصرار زاپاتیستها به این امر که هر کس باید به تاریخ خودش رجوع کند، ما را وامیدارد به گذشتهی خودمان، که از جمله با انقلاب اکتبر عجین شده، توجه داشته باشیم. این امر حتی برای فهم امروزین تصمیم زاپاتیستها تقریباً اجتنابناپذیر است.
۱. ساختار قدرت، شوراها و آن چیزی که زاپاتیستها هرم مینامند
تا اول ژانویهی ۲۰۲۴ همبودهای زاپاتیست اینگونه سازماندهی میشد:
- شورای متشکل از ساکنین هر روستا
- مجموعهای از این روستاها، بخشداری خودمختار شورشی زاپاتیستی را تشکیل میداد.
- مجموعهای از بخشداریهای خودمختار یک منطقه شورای دولت خوب را تشکیل میداد.
- ساختار هماهنگکنندهی تمام ۱۲شورای دولت خوب، بینالمنطقهای نام داشت.
منتخبین هر سطحی در این ساختار میبایست در ارتباط با تودههای پایه، پروژهها و طرحهای مصوبه را پیش میبردند، ابتکار عمل پیشنهاد کردن بحث پیرامون طرحهای جدید نیز به عهدهی مسئولین شوراها بود. وجود یک ساختار هرمی از پایین به بالا که بنا به تجربهی زاپاتیستها، ساختار قدرت را بازسازی میکرد، اجازه میداد افراد به فساد اقتصادی و اداری مبتلا شوند؛ و دست آخر به ضعف در انتقال نتایج پیشنهادها و تصمیمگیریها، ناکارآمدی در انتقال تجربه و به نابرابری در سطح آگاهی ختم میشد. تشکیل ساختار جدید قرار است جلوی بازتولید هرم قدرت را بگیرد.
ساختار مدنی نوین زاپاتیستها، شاید ظاهراً به ساختار شورایی شباهت داشته باشد، اما ویژگیهای خود را دارد.
– در هر همبود زاپاتیستی یک دولت خودمختار محلی GAL (یعنی شورای روستا) تمام تصمیمهایی را که به روستا مرتبط میشود، مستقلاً اتخاذ میکند.
– نمایندگانی برای تصمیمگیری دربارهی مواردی که به روستاهای مختلف مرتبط میشود تعیین میشوند و مسئولین آن روستاها را (که میتواند در سطح همان بخشداریها باشد) به یک مجمع عمومی فرامیخوانند. جمع دولتهای خودمختار محلی (CGAZ) ارگانی است که مسئولیت فراخواندن این مجامع عمومی را عهدهدار است.
– در سطح یک منطقه، یعنی منطقهای که در گذشته کاراکول (حلزونهای ۱۲ گانه) را تشکیل میداد، تصمیمات نیز در مجمع عمومی هماهنگی دولتهای خودمختار زاپاتیستی (ACGAZ) اتخاذ میشود.
یک ارگان هماهنگی، که هنوز نام مشخصی ندارد، به عنوان ارگان بینالمنطقهای (Inter zona) عمل میکند. وظیفهی ارگان بینالمنطقهای همانا فراخواندن نمایندگان تمامی همبودهای زاپاتیستی به یک مجمع عمومی است. تصمیمات لازم دربارهی هماهنگی تمام مناطق زاپاتیستی در این مجامع اتخاذ خواهد شد.
تفاوت اساسی این ساختار با ساختار قبلی در این است که در گذشته حق تصمیمگیری در حیطهی عمل نمایندگانی بود که شورای دولت خوب را تشکیل میدادند؛ یعنی شورای دولت خوب در امور اجتماعی، از الزامات مدنی تا اجرای عدالت، قدرت تصمیمگیری داشت. ولی در ساختار فعلی، هر سطحی دربارهی مسائل مربوط به خودْ مستقلاً تصمیم میگیرد و بنابراین پاسخگوست. نمایندگانی که در سطوح دیگری به غیر از همبود خود عمل میکنند، درواقع پیکهایی هستند که وظیفهی آنان فراخواندن مجامع عمومیای است که در آن مسئولین همبودها گردهم میآیند و در موارد مختلف به توافق میرسند.
چنین تجربهای را در اروپا در جنبش جلیقهزردها نیز شاهد بودهایم. اگر در هفتههای اول این جنبشْ نمایندگانی که به سطح وسیعتر از حوزهی خود اعزام میشدند، به نوعی حق تصمیمگیری داشتند، بعدها برای اطمینان از مشارکت جمع، این نمایندگان از حق تصمیمگیری برخوردار نبودهاند و میبایستی هر تصمیمی را که جمع میگیرد، به سطوح دیگری منتقل کنند.
میدانیم که زاپاتیستها همواره تأکید کردهاند که اعمالشان را بر اساس نسخهبرداری از متون سیاسی گذشتگان مشخص نمیکنند، بلکه بر اساس تجربیات عملی خودشان گام برمیدارند. در عین حال آنان بارها به دستاوردهای «سفر برای زندگی»، یعنی سفر هیئت زاپاتیستی به اروپا در ۲۰۲۱ و به استفاده از تجربههای گروههای فعال اروپایی در تصمیم به تغییر ساختار تشکیلات مدنیشان اشاره کردهاند. اگرچه آنان دربارهی این موضوعها در اطلاعیههای پی در پی سخن گفتند، اما در همایش اخیر نیز بارها دربارهی این تجربهها و تأثیرشان بر تصمیم به تغییر ساختار حرف زدهاند.
در عین حال آگاهیم که هر فعالیت عملی، به خودی خود تئوریساز است. و برای انتقال هر تجربهای، الزاماً باید آن را به زبانی تعریف کرد که برای کسانی که در جغرافیایی دیگر و در نوع دیگری از واقعیتهای اجتماعی زیست میکنند قابل درک باشد. نه برای آنکه از آن نسخهبرداری کنند، بلکه به آن علت که نکاتی را که مناسب فعالیتشان است، برگزینند. اینجاست که نگاه انتقادی به ما کمک میکند از بدفهمی فاصله بگیریم.
شارل بتلهایم میگفت: «نقطه عزیمت کار ما تهاجم و اشغال چکسلواکی توسط ارتش شوروی بود؛ آنهایی که خود را مارکسیست میدانند نمیتوانند صرفاً به یک محکومیت و تأسف بسنده کنند؛ آنها باید این تهاجم را توضیح دهند؛ تأسف خوردن و آرزو کردن صرفاً به خلقها امکان میدهد که بدبختی خود را تحمل کنند ولی به آنها کمک نمیکند که دلایل آن را فهمیده و برای از میان بردن آن مبارزه کرده تا دوباره به وقوع نپیوندد».[2] ما نمیدانیم آیا زاپاتیستها چنین مقالاتی را مطالعه کردهاند یا نه (خودشان بارها گفتهاند که نه و ما همین را اساس کارمان قرار میدهیم). اما زاپاتیستها دقیقاً دارند همان کاری را انجام میدهند که بتلهایم روی آن تاکید میکند یعنی جستوجوی راهی برای بازتولید نکردن گذشته. سوال آنارکوسندیکالیستهای روسیه را نقل میکنیم: «پیروزی شوراها اگر چنانچه واقع شود، یک بار دیگر سازماندهی قدرتی است که پس از آن میآید. آیا این فیالواقع به معنای پیروزی کار، پیروزی نیروهای متشکل شدهی زحمتکشان و آغاز بازسازی حقیقی سوسیالیستی خواهد بود؟»[3] زاپاتیستها طی سی سال گذشته در موقعیتهای مختلف در این باره سخن گفتهاند. میبایستی برای شناخت آنان، با نگاهی عمیقتر و انتقادیتر به متون آنان رجوع کرد. اما مهمتر از این متون، عملکرد آنان و ساختمان خودمختاری است که از ۱۹۹۴ بنا کردهند.
آنان با آتش زدن نمادین هرم، دقیقاً به علل شکست انقلابهای سدهی گذشته پاسخ میدهند. هرمی که به قول معاون فرمانده شورشی، مویسس، علت بازسازی سرمایهداری و تبعات آن در نیکاراگوئه و کشورهایی است که انقلاب در آن به نتیجهی نخست خود، یعنی به دست گرفتن قدرت سیاسی، رسیده است. کافیست به تاریخ انقلابهای قرن بیستم رجوع کنیم: از انقلاب کبیر اکتبر تا چین و ویتنام و کامبوج و کوبا: همه جا آسمان همین رنگ است، این امر هیچ ربطی به خوب یا بد بودن رهبران انقلاب و یا خیانت این و آن رهبر ندارد. امیلکار کابرال میگفت خردهبورژوازی انقلابی اگر واقعاً بخواهد با مردم همراه شود، باید دست به «خودکشی طبقاتی» بزند.[4] زاپاتیستها دقیقاً با چنین نگاه انتقادی به هرم قدرت نگاه کردهاند و با از میان برداشتن آن، میخواهند جلوی تبدیل شدن نیروهای خودشان را به اهرام بازسازی قدرت در مناطق خودمختار بگیرند.
۲. کوشش برای تقسیم عادلانهی ثروت و پیشگیری از بازتولید یک طبقهی مرفه جدید
کسانی که از ۱۹۹۴ به مناطق خودمختار زاپاتیستی سفر کردهاند، شاهد تفاوت سطح آزادی، بهخصوص آزادی و فعالیت زنان در امور اجتماعی بودهاند. از سوی دیگر همین اختلاف سطح در زمینهی اقتصادی نیز چشمگیر بود. چه اتفاقی افتاده است که زنان پایههای کمکرسانی را به سطوح رهبری این جریان کشانده است؟ چه تصمیمی قرار است تقسیم عادلانهی ثروت را در مناطق زاپاتیستی تضمین کند؟
اگر کسی ادعا کند که برابری مطلق بین زنان و مردان زاپاتیست برقرار است، بیشک اشتباه میکند. اما مگر در تاریخ بشر هرگز تغییرات اجتماعی یک شبه نتیجه دادهاند؟ تفاوت سطح آگاهی و فعالیت زنان چه در مسایل اجتماعی در شوراها و چه در ساختارهای خودمختار دیگر آنقدر روشن است که تنها عامدانه میتوان آن را نادیده انگاشت. در نظر گرفتن این روندْ کارنامهی موفق زاپاتیستها را عیان میکند.
متون بسیاری دربارهی اقتصاد در مناطق زاپاتیستی وجود دارد. چند ده سال پیش زاپاتیستها برای یاری رساندن به اقتصاد روستاییان با ایجاد شرکت های تعاونی گوناگون پاسخ دادند. تعاونیهای صنایع دستی زنان به آنان اجازه میداد همراه با استقلال اقتصادی، به فعالیتهای اجتماعی و سیاسی نیز بپردازند. تعاونیهای گوناگون دیگری هم تاسیس شد. از بقالی تا رستوران، از صنایع دستی تا قهوه که احتمالاً یکی از مهمترین منابع برای پاسخ دادن به نیازهای اقتصادی پایههای کمکرسانی است.
روشن است که این امر را نمیتوان با سیاست اقتصادی نوین در اتحاد شوروی یکی دانست. نه از نظر شکل کار و نه از نظر حجم آن. اما دست آخر محصول این سیاستها یکی است: ایجاد یک قشر از کسانی که بیش از دیگران درآمد دارند. از میان برداشتن هرمْ در عین حال به معنی از میان برداشتن این تفاوت درآمد نیز هست. به زبان دیگر: در انتقادات زاپاتیستها میتوان به روشنی مسیر لغو سیاست یاری رساندن به اقتصاد فردی را دید. اقتصادی که شاید میشد در آن چیزی شبیه به «نپ» را شاهد بود (حتی اگر زاپاتیستها هیچ اطلاعی از این شباهت نداشته باشند).
یک نکتهی قابل تأمل دیگر
زاپاتیستها در سحرگاه اول ژانویهی ۲۰۲۳ اعلام کردند که بخشی از اراضی بازپسگرفتهشده طی قیام ۱۹۹۴را که هنوز تحت تصرف دارند، در اختیار افرادی قرار خواهند داد که خواهان کار روی آن هستند. آنان شروط اولیهای هم برای اینکار مشخص کردند: نمیتوان هیچ نوع مخدر در آن کشت کرد؛ این اراضی تنها در اختیار افراد قرار میگیرد و متعلق به آنان نخواهد بود؛ افراد غیر زاپاتیست، بدون در نظر گرفتن رنگ پوست، زبان، مذهب و تعلق یا عدمتعلق سیاسی به احزاب گوناگون میتوانند بخشی از این پروژه باشند، به شرط آنکه از این اراضی دفاع کنند و آن را در اختیار شرکتهای چندملیتی و غیره قرار ندهند؛ تمام کسانی که در کار جمعی روی این اراضی کار میکنند، صاحب سهمی از محصول هستند که به دست میآورند و فقط خودشان تصمیم میگیرند با آن چه کنند؛ سهم هر فرد با هر فرد دیگری که در این کار مشترک شریک است کاملاً برابر است و ربطی به وابستگی سازمانی و مذهبی و غیره ندارد؛ استفاده از اراضی شامل کسانی که زمینهای خودشان را فروختهاند و رهبران گروههای شبهنطامی نمیشود. زاپاتیستها این اراضی را اراضی هیچکس مینامند. به نظر نگارنده استفادهی اشتراکی از این اراضی (که شامل مزارع خانوادگی ساکنان منطقه نمیشود) نه تنها میتواند گامی علیه مهاجرت بومیان بدون زمین به شهرها و تبدیلشدنشان به نیروی کار ارزان باشد، بلکه همچنین میتواند بدیلی باشد علیه جذبشدن آنان به گروههای جنایی و شبهنظامی. طبیعیست در شرایط کنونی، عملی کردن چنین سیاستی نیازمند فرصت و آزمایش عملی چگونگی پیشبُرد آن است. اما خود این تصمیم نشاندهندهی نگاه زاپاتیستها در خصوص تقسیم ثروت و رابطهی مستقیم انسانهاست. طبیعی است که خود کار جمعیْ در عین حال فضای آموزش و بحث مناسبی بوجود میآورد برای همفکری بین کسانی که در این کار سهیم هستند.
هنوز زمان برای دیدن نتیجهی کار بسیار زود است، اما به روشنی میتوان جسارت زاپاتیستها را در بوتهی آزمایش نهادن چنین ایدهای مشاهده کرد. اما از میان برداشتن واسطهها در ارتباط با ساکنین بومی، تاثیرگذاری متقابل را امکانپذیر میکند. زاپاتیستها حتی به این بخش بسنده نکردهاند، بلکه ارتباطات خود را با نیروهای حامیشان در اروپا و احتمالاً کشورهای دیگر گسترش دادهاند، یعنی اینکه نمیخواهند از طریق واسطهها با حامیانشان در ارتباط باشند، واسطههایی که میتوانند با تفسیرهای خودْ علیه این روند عمل کنند.
رفقای زاپاتیست در همین همایش چند بار اذعان داشتهاند که سرنوشت این جنبش نامعلوم است. آنچه میدانیم این است که کوششهای تاکنونی به بازسازی نظمی ختم شده که قرار بود از میان برداشته شود. تنها با تجربه کردن این گام میتوان به صحت و یا عدم صحت آن پی برد.
مسئولانه و بیدریغ رفقای زاپاتیست را در این مسیر پرچالش همراهی و حمایت کنیم!
برگرفته از:
https://naghd.com/2025/09/01/%d9%87%d9%90%d8%b1%d9%85%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d8%a2%d8%aa%d8%b4/
[1]. بنگرید به: La autocrítica zapatista, Raúl Zibechi, 11 august 2025
[2]. مبارزهی طبقاتی در شوروی، شارل بتلهایم.
[3]. «آیا این پایان راه است؟» منتشر شده در هفتهنامهی گولوس ترودا، شماره ۱۱-۲۰ اکتبر ۱۹۱۷.
[4]. امیلکار کابرال، سلاح طبقاتی، سخنرانی در کنفرانس سهقارهای، هاوانا ۱۹۶۶، همچنین در:
Die Theorie als Waffe, Schriften zur Befreiung in Afrika, Edition CON
- توضیحات
- نوشته شده توسط Administrator
- دسته: جنبش زاپاتیستی
در میعادگاه نور و آیینه
گزارش از همایش زاپاتیستی
"بذرگاه: از هرمها، از داستانها، از عشقها و البته، از دلشکستگیها"
بذرگاه،
روز اول، ۲۶ دسامبر ۲۰۲۵
حدود ساعت ۲ بعدازطهر بهCIDECI رفتیم. جز چند نفری که برای ثبتنام آمده بودند و تیم
پشتیبانی، تقریبا تمام افراد دیگر حاضر در بومی بودند. در جای جای محل، افرادی، اکثرا مردها، به چشم میخوردند که دایرهوار دور هم جمع شده بودند. زنان مشغول پهن کردن بساط صنایع دستی و دیگر اقلام فروشی بودند.
روند ثبتنام هم مانند برنامهی جلسات با تمام دفعات دیگر متفاوت بود و امنیتیتر. افراد باید از قبل کدی دریافت میکردند و در محل ثبتنام کد را از آنها میپرسیدند و میبایست کارت شناسایی نشان دهند. پیش از این نه کد لازم بود و نه کارت شناسایی. پس از ثبتنام هم به جای گردنآویز همیشگی، یک دستبند کاغذی (شبیه آنچه گردشگران در مناطق حفاظت شده یا در هتلهای آل اینکلوسیو میپوشند) به مچ ما بستند و اسممان را رویش نوشتند. حالا نمیدانم این اتفاقی بود، یا برای صرفهجویی؛ شاید هم طعنه و کنایهای بود به توریسم سیاسی شرکت کنندگان. با توجه به محتویات سخنرانیهای روز اول، این تعبیر آخری محتملتر است.
۱.سخنرانی کاپیتان مارکوس، مثل همیشه پر از پیچیدگی، استعاره، طنز، کنایه و البته زبان شاعرانه بود. از سال پبش وضع سلامتیاش بهتر است: چهرهاش ورم نداشت و سرحال صحبت میکرد.
اشارههای مختصری کرد به موضوعاتی که در تمام روزها قرار است مورد خطاب قرار گیرد: مسئله تجربهی کمون، مسئله زبان مادری و مسئله روابط اجتماعی چه در درون و چه در بیرون زاپاتیسم (عشق و شکستِ عشقی).
در مورد موضوع اول، تاکید بر لزوم پیوند تجربه عملی و تفکر انتقادی بود و نیز جداساختن بحث ایدئولوژیک (کاری که نظریه پردازان و آکادمیسینهایی میکنند که خبر از دنیای واقعی ندارند) از تفکر انتقادی. کنایههای همیشگی به روشنفکران پای شومینه، به آنها که میخواهند زاپاتیسم را برای زاپاتیستها توضیح بدهند و بهطور خاص به کردها که میگویند زاپاتیستها از آنها کپیبرداری کردهاند. مارکوس تاکید کرد که از بسیاری تجربیات خصوصا تجارب بومیان دیگر جغرافیاها و از مردم بالکان آموختهاند، و برای تمام مقاومتها، خصوصا مقاومت مردم فلسطین ارزش قائلند، اما هر مورد با دیگری متفاوت است و مبارزه اینان نیز شرایط و ویژگیهای خودش را دارد. مارکوس لازم دید خلاصهای ارائه دهد از آنچه در دو سال اخیر حول ایدهی کمون بیان کرده و به اشتراک گذاشتهاند. سپس به تلخی گفت که به نظر میآید "شماها" بلد نیستید درست ببینید و درک کنید.
بههرحال، مارکوس از جایگاه یک روشنفکر صحبت میکند؛ تحلیل او از شرایط اقتصادی و سیاسی جهان، اشارهاش به بحران مفهموم دولت-ملت، نقد او به قدرتمندان شرق و غرب و به روشنفکران خودی حاکی از همین جایگاه است. در بخش نقد اقتصادی سیاسی، مارکوس نظام سرمایهداری را فنری تلقی میکند که تا حد ممکن جمع شده و به زودی منبسط خواهد شد و این انبساط را مساوی با جنگ و نابودی میداند، و کلانپروژهها را بخشی از تجسم این نابودی؛ همچنین با طرح این ایده که در حال حاضر باید مناطق جغرافیایی را که طبق منطق سرمایه تشکیل شدهاند جایگزین مفهوم دولت-ملت کرد، در مقابل "اتحادهای" شکل گرفته حول سرمایه، به همبستگی و مبارزه متحد علیه نظام سرمایهداری اشاره میکند: اژدهایی مخوف که دهها سر دارد (تفکر پدرسالارانه و مردسالاری، خودکامگیهای از هر نوع، نژادپرستی، دگرستیزی، استثمار و غیره) و هرکدام از سرها را که ببری به هر حال به خود اژدها صدمه زدهای. در انتها نتیجه میگیرد که "تنها بر خاکستر ریشههای پیشین است که دنیایی جدید میتواند ریشه بدواند".
در مورد زبان مادری، به تنوع زبانها در مناطق زاپاتیست اشاره کرد و گفت که به یمن همزیستی در کمون، بسیاری از بچهها چهارزبانه هستند، یعنی سه زبان بومی و اسپانیایی را یاد میگیرند. اما به نظر من تاکید مارکوس بر دو موضوع عمیقتر بود؛ اول، تلاش زاپاتیستها برای یافتن زبانی که بتوانند از طریق آن افکار و تجربیاتشان را با ما، غیر زاپاتیستها، در میان بگذارند و دوم، یافتن زبان مشترکی در میان خود زاپاتیستها برای تبیین مشترک کمون. مورد دوم، مسئله یافتن زبان مشترک بین بومیان همبودهای زاپاتیستی، در حقیقت یافتن توافق است راجعبه چهارچوب کمون و کارکرد آن. در این زمینه، معاون فرمانده مویسس بیشتر صحبت کرد.
مورد نخست، نقدی صریح بود به "زبان نفهم بودن" بسیاری غیر زاپاتیستها، یعنی عدم توانایی آنها در درک زاپاتیسم و احترام به آن بهعنوان تجربهای یگانه …
۲.با زبان ساده همیشگی، معاون فرمانده شورشی مویسس پیشینهای ارائه داد از روند دستیابی به ایدهی کمون؛ روندی که به نظر میآید سفرشان به اروپا تاثیر مهمی بر آن داشته است. نه از این نظر که افکار، تجارب و مبارزات اروپاییها برایشان سرمشق بوده باشد، بلکه از این منظر که پی بردهاند اوضاع در این "جهان اول" چقدر خراب است و اگر وضع این دنیای مثلا پیشرفته چنین است، دیگر فاتحه آنهای دیگر حسابی خوانده است؛ پس راه حل، ایجاد تغییر اساسی است، تغییری عملی و نه نظری. در اینجا مویسس به مسئلهای کلیدی اشاره میکند: اولین گام مبارزه برای اروپاییها آگاهی یافتن است نسبت به اینکه زیستن در جهان اول بیش از هرچیز زندگی تحت نظامی است که از نظر سرکوب، کنترل و خودکامگی دارای مقام اول است. فکر میکنم گفتن این حرف میتواند به برخی رفقای اروپایی که در حسرت مبارزه زاپاتیستها هستند، نقطهی شروعی بدهد برای اینکه بتوانند مبارزه و تجربه زیستیشان را بهتر مرتبط کنند و از اکتیویسم، بهنوعی به زندگی توامان با مبارزه روزمره تغییر جهت دهند.
با تاکید بر ضرورت بررسی مشکلات، راه حلها و دستاوردهای گذشتگان، مویسس از درس گرفتن برای حال و آینده انگشت گذاشت، خصوصا در دو مورد: امکان زندگی بدون پول، که احتمالا به نوعی استعارهای است از امکان زیست بیرون از نظام سرمایهداری و مناسبات آن، و اهمیت همبستگی، اتحاد و عمل اشتراکی بهعنوان تنها راه گریز از این مناسبات. با انتقاد مجدد از ساختار هرمی، که با وجود نیت خیر ایجاد یک "دولت خوب"، همانا تکرار ساختار قدرت عمودی و بازتولید مناسبات سرمایهداری است و درعینحال امکان مقاومت در برابر طوفان (نظام سرمایهداری و نابودی مادرزمین) را ایجاد نمیکند، مویسس به امکان سازمانیابی دیگری در چهارچوب ایدهی کمون اشاره کرد. ساختاری که قوانین خود را دارد؛ قوانینی که هنوز در دست بررسی هستند و برای تبیین آنها وقت بسیار و توافق همگانی لازم است، یعنی، همانچه مارکوس زبان مشترک بین بومیان مینامد. آنچه در مورد کمون جدید بود همین تاکید چندبارهی مویسس بر وضع قوانین خودی است: او با انتقادی شدید از دستگاه قضایی و دادگستری، قانونگذاران را به عدم عدالت متهم میکند و بهدرستی میگوید که قوانین را بالادستها برای کنترل فرودستها وضع کردهاند و خودشان از آنها سرپیچی کرده و درعینحال از هرگونه مجازات مصون هستند. در ادامه تاکید میکند که زاپاتیستها باید قوانین خودشان را برای ساختار خودشان داشته باشند. قضیه تبیین چهارچوبی مشخص و واضح است برای سازماندهی و کارکرد عملی کمون که مشغول تکوین آن هستند. درعینحال، به نظر میرسد تا این "قوانین" تبیین نشود، خبری از دعوت همگان به شرکت در کمون نخواهد بود.
همچنین، شالودهی اصلی کمون را رد مالکیت خصوصی میداند؛ با اینکه از دو سال پیش در این رابطه بسیار صحبت کردهاند، جالب است که این دفعه، مالکیت خصوصی تنها در رابطه با زمین مطرح نمیشود، بلکه معنای گسترهتری مییابد و مالکیت خصوصی عقاید، تجارب زیستی و دانش زندگی را نیز در برمیگیرد. هم زمان مویسس از جایگاه یک بومی، از این سخن میگوید که انسان برای زیستن جز به مادرزمین که منشأ مایحتاج او برای زنده ماندن و نیز درمان بیماریهاست به هیچ چیز دیگری احتیاج ندارد، خصوصا به پول. و اینجا احتمالا اشاره به مسئله پولی است که از مالکیت زمین به دست میآید و منشا درگیری و خشونت و درعینحال، آغاز مناسبات سرمایهدارانه (ایجاد مالکین خرد، متوسط و بزرگ) درمیان اقوام بومی و روستاییان بوده.
روز دوم، ۲۷ دسامبر ۲۰۲۵
جلسات سروقت، ساعت ۶ شروع شد. دو سخنران مدعو رائول رومرو و کارلوس آگیره روخاس بودند، که در دانشگاه ملی خودمختار مکزیک در زمینه علوم اجتماعی تدریس و تحقیق میکنند. و پس از آنها مارکوس و مویسس صحبت کردند. موضوع سخنرانیها بر تاریخ متمرکز بود.
۱.رائول رومرو راجعبه استفاده و سوءاستفادهی از تاریخ صحبت کرد؛ از اینکه تاریخ برای قدرتمندان ابزاری است برای توجیه و زمینهسازی برای جایگاه خودشان در قدرت، در راس هرم، و سوءاستفاده از آن به معنی حکایت تحریف شده تاریخ و فراموش کردن و به یادآوردن وقایع به دلخواه؛ و هم زمان نسخهای از تاریخ ارائه میدهند که بر افراد مشخص یا شخصیتهای تاریخی خاص متمرکز است و نه بر مردم. از طرف دیگر، رومرو تاریخ را برای خلقهای مبارز بسیار مهم میداند: بهعنوان حافظه تاریخی جمعی و سرچشمه هویت. او همچنین درباره مفهوم "فرسایش اعتماد" (erosión de confianza) بهعنوان یکی از استراتژیهای تاریخی قدرتمندان صحبت کرد: دخالت در آینده در زمان حال با تحریف گذشته، با این هدف که فرد یا گروهی که بهلحاظ تاریخی اهمیتی انقلابی داشته را تخریب کنند و گذشتهی جدید و البته دروغینی برایشان بسازند تا آیندگان دیگر آنها را بهعنوان عناصر انقلابی بازنشناسند. این درست همان کاری است که جمهوری اسلامی دارد با جنبش چپ ایران انجام میدهد.
۲.کارلوس آگیره نیز به طریق دیگری راجعبه همین موضوعات صحبت کرد و نقطه آغاز تمایز میان دو مفهوم کلمهی "historia" بود: تاریخ و روایت. تاریخ به معنای رویدادهای واقعی و روایت (تاریخی) به معنای تفسیر دلخواه آن رویدادها. اما نکات دیگری در حرفهای او جالب و انگیزاننده بود. آگیره در نقد از نظریات پسااستعماری (postcolonial) و ضداستمعاری (descolonial) که هرگونه تفکری را که ریشه در اروپا دارد به بهانه "استعماری" بودن منسوخ میدانند گفت که تفکر انتقادی وطن ندارد و تفکر سلطه نیز؛ یعنی نمیتوان تفکری را تنها به دلیل خاستگاه ملی یا فرهنگیاش کنار گذاشت یا ستایش کرد. با اشاره به این که دیدگاه ضداستعماری مبارزه طبقاتی را فراموش میکند، افزود که دولتهای به اصطلاح "ترقیخواه" آمریکای لاتین به اشاعهی این دیدگاهها پرداختهاند تا تقصیر همه مشکلات را به گردن یک دشمن خارجی استعماری بیاندازند و برای بورژوازی ملی خود فرصت هرگونه چپاول و سرکوب را فراهم نمایند. در انتها با بازگشت به بحث تاریخ گفت که برای خلقها، حقیقت تاریخی سرچشمه در تجربهی عملی دارد، دانش زادهی عمل است و تاریخ، بهعنوان رویدادهای واقعی، همانا واقعیت تجربه زیستی است.
۳.در ادامه، کاپیتان مارکوس قصهای خواند دربارهی عشق از نظر دختربچهای هشت ساله به نام دنی (که از بیانیهها او را میشناسیم) و به نوعی سمبل نسل آینده زاپاتیستهاست. موضوع داستان، اصرار دنی است به اینکه یکی از رفقای زن را که سی سال است مجرد است قانع کند ابتدا با یک راننده و بعد با یک پزشک ازدواج کند، زیرا بدین ترتیب میتواند از او پزشکی بیاموزد و این دانش به درد همبود خواهد خورد. داستان سرنخی ارائه میدهد از مفهوم عشق برای زاپاتیستها با نگاه به آینده: فرصتی برای ایجاد روابط عاطفی سازنده که هم برای فرد و هم برای جامعه سودمند باشد.
۴.در پایان معاون فرمانده مویسس اعلام کرد که در روزهای آینده راجعبه این صحبت خواهد شد که در چهارچوب کمون چه چیزهایی اشتراکی است و چه چیزهایی خیر. و نیز درباره اینکه بعد از طوفان، وقتی که هرم سرمایهداری نابود شده باشد، قرار است جامعه چگونه اداره شود، او برای این منظور از فعل «gobernar» استفاده کرد؛ در روز اول هم گفته بود که با اینکه زاپاتیستها ساختار هرمی را کنار گذاشتهاند، همچنان از این کلمه استفاده خواهند کرد. پس منظور باید اداره و گرداندن جامعه باشد و نه حکومت کردن به معنای به دست گرفتن قدرت. مویسس بهعلاوه به درگیریای درونی اشاره کرد راجعبه مزایا و معایب مبارزه صلحآمیز و مبارزه همراه با خشونت و گفت که با توجه به خشونت فزاینده از جانب دولت، بحث داغی درباره لزوم دست بردن مجدد به اسلحه درون زاپاتیستها درگرفته است. خود مویسس عقیده دارد که ادامه مبارزه مدنی صلحآمیز بهتر است چرا که همه شمول است و همه امکان دارند در آن شرکت کنند و درعینحال اگر نبرد مسلحانه باشد فرصت اعمال خشونت بیشتر را برای دولت فراهم میکند. بحثی مشابه چند سال پیش (۲۰۱۹) در میان مبارزین صحرای غربی در گرفته بود: نسل جوان، پس از چهل و پنج سال، خسته از معاهدات اجرا نشده و قول و وعدههای توخالی سازمانهای بینالمللی راجعبه حق بازگشت به سرزمین برای مردم صحرا، معتقد به ازسرگرفتن مبارزه مسلحانه بود و در نهایت موفق شد عقیده خود را مسلط کند. متاسفانه، نتیجه شکستی سنگین بود چراکه مراکش، به یمن پشتیبانی فرانسه و اسراییل، بهلحاظ تکنولوژی نظامی بسیار قویتر است. تعداد زیادی کشته شدند و شرایط بههیچوجه عوض نشد.
روز سوم، ۲۸ نوامبر
تمرکز جلسه امروز بر روی حقوق و قوانین بود. سه سخنران مدعو، ادواردو آلمیدا و تامارا سن میگل از گروه نودو (گره حقوقبشر) پوئبلا، و باربارا زامورای حقوقدان بودند و سپس مارکوس و مویسس صحبت کردند. بحث هر سه سخنران مدعو شباهتهای بسیاری با بحث آلتوسر راجعبه قوانین داشت.
۱.ادواردو آلمیدا
ادواردو بازتاب سالها کار در حوزهٔ حقوقبشر در کنار جوامع در حال مبارزه را به اشتراک گذاشت. او تأکید کرد که قصد ارائهٔ نظریه ندارد، بلکه از دلِ عمل و تجربه سخن میگوید؛ تجربههایی که اغلب متناقض و ناتمامند. به گفتهٔ او، سخن گفتن از حقوقبشر دشوار است، زیرا این حقوق از معنای اولیهی خود تهی شده، دستکاری شده و حتی علیه همان مردمانی به کار رفتهاند که زمانی برای بهدست آوردنشان مبارزه کردند.
محور اصلی سخنرانی او پارادوکس حقوقبشر بود: حقوقبشر گاه میتواند ابزاری برای توقف بیعدالتی یا آشکار کردن ظلم باشد، اما همزمان به مشروعیتبخشی و پنهانسازی خشونت نیز کمک میکند. جوامع، خانوادههای ناپدیدشدگان قهری و قربانیان قدرت ممکن است در دادگاهها پیروز شوند یا توجه جهانی را جلب کنند، اما در عمل میبینند که بهرهکشی، سرکوب و تحقیر ادامه مییابد یا حتی شدت میگیرد. در چنین وضعی، عدالت و بیعدالتی به یک زبان سخن میگویند.
ادواردو توضیح داد که حقوقبشر از دل خیزشها و مبارزات جمعی زاده شد، اما بهتدریج درون نظام جذب گردید. امروزه دولتها آشکارا از زبان حقوقبشر برای توجیه سرکوب، نظامیسازی، سلب مالکیت و حتی نسلکشی استفاده میکنند. قدرت با نامگذاری خشونت در قالب حقوق، آموخت چگونه با مصونیت بیشتری عمل کند.
او نمونههای متعددی آورد از اینکه چگونه مفاهیم کلیدی به بهانههایی برای سلطه بدل میشوند: صلح برای انکار آزادی و کرامت به کار میرود؛ توسعه برای توجیه تخریب و آوارگی؛ حقوقِ کار برای بهرهکشی بیشتر استفاده میشود؛ حقوق بومیان به فولکلور تقلیل مییابد درحالیکه خودمختاری و سرزمینشان مورد حمله قرار میگیرد؛ از حقوق زنان سخن گفته میشود اما خود قربانیان مقصر شمرده میشوند؛ و حقوق محیطزیست و آب برای جرمانگاری فقرا استفاده میشود، در حالی که شرکتها زمین و منابع را ویران میکنند.
به گفتهٔ ادواردو، همهی اینها در درون چیزی عمل میکند که او آن را "هرم" نامید: نظمی اجتماعی که در همهجا بازتولید میشود و بر سرمایهداری، استعمار و پدرسالاری بنا شده است؛ نظمی که انسانها را بر اساس طبقه، کاست و جنسیت دستهبندی میکند و تعیین میکند چه کسانی سزاوار زندگی، حقوق و کرامتاند و چه کسانی قابلحذف تلقی میشوند.
در مکزیک، این منطق به شکل "غربالگری اجتماعی" ظاهر میشود: برخی بهعنوان شهروندان کامل به رسمیت شناخته میشوند، برخی دیگر بهعنوان جمعیتهایی که باید کنترل و مدیریت شوند، و برخی کاملاً قابل دورریختناند. در چنین سیستمی، حقوق بهراستی وجود ندارد؛ آنچه هست امتیازهایی است که باید در برابر اطاعت بازپرداخت شوند و تهدیدهایی که برای تحمیل فرمانبرداری به کار میروند.
ادواردو پذیرفت که حقوقبشر گاه میتواند ابزارهای دفاعی باشد: ممکن است سلب مالکیت را به تعویق اندازد، رفقای زندانی را آزاد کند یا بیعدالتی را آشکار سازد. اما او هشدار داد که نباید این را با رهایی اشتباه گرفت. حتی زمانی که حقوقبشر "کار میکند"، مبارزه را درون همان هرم نگه میدارد.
او در پایان گفت که مقاومت واقعی از سازمانیابی جمعی، خودمختاری، دفاع از زندگی، سرزمین و کرامت بدون درخواست اجازه از قدرت میروید. حقوقبشر میتواند بهطور تاکتیکی به کار گرفته شود، اما نباید هرگز به دام تبدیل شود.
۲.تامارا سن میگل
تامارا سن میگل این پرسش را مطرح میکند که آیا زبان "حقوقبشر" هنوز میتواند جهانی را توضیح دهد که با جنگ دائمی، نابودی، و عادیسازی خشونت شکل گرفته است یا نه؟ پرسشی که از این بحث برمیخیزد آن است که آیا ما شاهد فروپاشی چارچوب حقوقبشر هستیم، یا آنچه بهعنوان بحران دیده میشود در واقع برملا شدن ماهیت واقعی حقوقبشر است: زبانی هژمونیک، غربمحور و دولتمحور که هرگز برای مواجهه با جنایتهای قدرت، خشونت استعماری یا سرمایهداری طراحی نشده بود. حقوقبشر تنها در جایی وجود دارد که دولت آن را به رسمیت بشناسد، حال آنکه همین دولت از طریق قانون و نهادهایی که برای حفاظت از قدرت و نه از زندگی طراحی شدهاند، خشونت ساختاری را مرتکب میشود، ممکن میسازد و پنهان میکند.
او استدلال میکند که خشونت در فلسطین، مکزیک و دیگر نقاط جهان مجموعهای از نقضهای پراکنده نیست، بلکه بخشی از یک نظام جهانیِ جنایتهای قدرت است که بهوسیلهی سرمایهداری، دولتها و شرکتها هدایت میشود. فلسطین بهعنوان یک "آزمایشگاه نابودی" توصیف میشود؛ جایی که فناوریهای جنگ و کنترل آزموده و سپس به سراسر جهان صادر میشوند.
سن میگل بر این باور است که نهادهای حقوقی و بشردوستانه عمداً در حال فروپاشیاند: شدیدترین آسیبها- جنایتهای دولتی، سلب مالکیت توسط شرکتها، خشونت پدرسالارانه و نابودی زیستمحیطی- از حوزهٔ قانون کنار گذاشته میشوند، زیرا خود قانون پشتیبان نظمی است که این خشونتها را تولید میکند.
او از منظری الغاگرایانه (abolitionist) این ایده را رد میکند که عدالت میتواند از سوی دولت تأمین شود و دولتها و شرکتها را جرمزاترین کنشگران میداند؛ در حالی که کسانی که مقاومت میکنند، مجرمسازی میشوند.
سن میگل شیوههای خودمختار و جمعی برای نامگذاری آسیب، جلوگیری از عادیسازی خشونت، دفاع از مشترکات و اجرای عدالت مبتنی بر اجتماع را راهحلهایی کوچک برای مقابله با این شرایط میداند و معتقد است پیوندها باید نه تنها بین افراد بلکه بین افراد و محیط زیست نیز شکل گیرند.
سخنرانی با تأکید بر این نکته پایان مییابد که عشق، مهربانی، تخیل و همبستگی فرامرزی، نیروهایی مادیاند که توان درهم شکستن هرم قدرت و مقابله با نظامی سازمانیافته حول ویرانگری را دارند. عشقی که در مادران جستجوگر، عشق به طبیعت، زمین و آب تبلور مییابد.
در پایان صحبتهای تامارا، کاپیتان مارکوس رو به دو سخنران گفت که مبارزه قضایی و حقوقی را نباید کنار گذاشت و باید آن را توأم با مبارزه تشکیلاتی پیش برد.
۳.باربارا زامورا
باربارا سخنانش را با تأکید بر این آغاز کرد که قوانین خنثی نیستند: همهی قوانین ابزار قدرتاند و بنابراین ذاتاً تبعیضآمیز. هرچند قانون اساسی مدعی بهرسمیتشناختن حقوق فردی و جمعی است، این حقوق تنها تا زمانی وجود دارند که قدرت اجازه دهد. وقتی دیگر بهصرفه نباشند، اصلاح یا حذف میشوند.
او توضیح داد که قانون اساسی عالیترین چارچوب حقوقی است و همهی قوانین دیگر از آن مشتق میشوند، اما بارها اصلاح شده است نه برای گسترش حقوق واقعی، بلکه برای تمرکز قدرت و برچیدن حمایتهایی که پیشتر بهرسمیت شناخته شده بودند. حاکمان از قانون اطاعت نمیکنند؛ بلکه آن را مطابق منافع خود تغییر میدهند.
باربارا بهویژه بر قوانینی تمرکز کرد که بر زمین و سرزمین اثر میگذارند. او شرح داد که چگونه اصلاحات مادهی بیستوهفتم، بنیانهای حقوق اراضی دهقانی و بومی را که از دل انقلاب پدید آمده بودند، درهم شکست. این اصلاحات پایان توزیع ارضی را اعلام کردند، حمایت از زمینهای مشاع و کمونال را برداشتند و امکان فروش، تصرف یا رهن آنها را فراهم کردند (تا قبل از اول ژانویه ۱۹۹۴ و ورود مکزیک به بازار آزاد امریکای شمالی- نفتا، این اراضی قابل فروش نبودهاند). همزمان، حدود مالکیت خصوصی گسترش یافت و بانکها و شرکتها مجاز به تملک زمین شدند. مالکیت اجتماعی و اشتراکی به مالکیت خصوصی فروکاسته شد و این امر به تمرکز عظیم زمین، سلب مالکیت و تداوم منازعه انجامید. وعدهی "امنیت حقوقی" در روستاها، به گفتهٔ او، دروغین بود و مبارزهی ارضی همچنان ادامه دارد.
سپس به اصلاحات قانون اساسی مرتبط با نظامیسازی پرداخت. آنچه زمانی ممنوع بود- بهکارگیری ارتش در امنیت عمومی- ابتدا بهطور موقت مجاز شد و سپس دائمی گردید. نیروهای مسلح اختیارات تحقیقاتی یافتند و گارد ملی زیر فرماندهی نظامی قرار گرفت. باربارا هشدار داد که این روند خطر سلب مالکیت را تشدید میکند، زندگی اجتماعی را تضعیف میسازد و گارد ملی را به نیرویی ارعابآمیز در زمان تخلیهها و تصرف زمین بدل میکند. حضور نظامی، با وجود شواهد تاریخی از خطراتش، در هشت سال اخیر عمیقاً به فضاهای غیرنظامی گسترش یافته است؛ در حال حاضر ۵۰۰ پایگاه گارد ملی درون روستاها و شهرهای کوچک ایجاد شده است.
باربارا سپس قانون کشاورزی را تحلیل کرد و نشان داد که تبصرهی "منفعت عمومی" بر این قانون، منافع دولتی را بر استفادهی جمعی از زمین اولویت میدهد. بر اساس این قانون، زمین میتواند برای کلانپروژههایی مانند قطارها، بزرگراهها و گردشگری مصادره شود، حتی زمانی که این پروژهها در خدمت منافع خصوصیاند. غرامت اغلب پرداخت نمیشود و دهقانان به نبردهای حقوقی طولانی و نابرابر کشانده میشوند. او تأکید کرد که ایخیداتاریوها (اعضا و ساکنان اراضی مشاع) و کومونِروها (دهقانان و کشاورزانی که روی یک ملک کمونال کار میکنند و در حقیقت یکی از مالکان جمعی آن به حساب میآیند) از حق برگزاری مجامع خود بدون مجوز دولتی محروماند، گویی فاقد توان خودتعیینگری هستند. هرچند خودمختاری بومی روی کاغذ بهرسمیت شناخته شده، قانون کشاورزی آن را در عمل خنثی میکند.
او همچنین به قانون هیدروکربنها و قانون معدن پرداخت. قانون هیدروکربنها اشغال زمین برای پروژههای انرژی را مجاز میکند و این فعالیتها را بر همهی کاربریهای دیگر زمین- حتی بالاتر از حمایتهای قانون اساسی و معاهدات بینالمللی مانند کنوانسیون ۱۶۹ سازمان بینالمللی کار- قرار میدهد. قانون معدن اعطای امتیاز بدون مشورت را مجاز میسازد، سرزمین را ویران میکند، آب را آلوده میسازد، جوامع را آواره میکند و ارزش مواد معدنی را بالاتر از جان انسان مینشاند.
باربارا توضیح داد که "آمپارو" (چیزی شبیه به درخواست تجدیدنظر)، که بهطور تاریخی ابزار کلیدی دفاع از حقوق قانون اساسی بوده، تضعیف شده است. اصلاحات بر قانون "آمپارو" اعمال آن بر پروندههای مربوط به اراضی را حذف کرده، مهلتهای سختگیرانهای برای طرح دعاوی زمینی وضع کرده و صدور تعلیقهای موقت را محدود به تصمیم قاضی ساخته است. در نتیجه، کلانپروژهها حتی در صورت نقض حقوق دهقانان و بومیان میتوانند پیش بروند و این امر با ادعاهای مبهم "منفعت اجتماعی" توجیه میشود.
او در ادامه به حقوق عرفی پرداخت و تأکید کرد که نظامهای عدالت بومی واقعاً از سوی دادگاهها بهرسمیت شناخته نمیشوند. در عوض، یک الگوی حقوقی خصوصی و هژمونیک بر آنها تحمیل میشود که واقعیتهای بومی را نادیده میگیرد و تبعیض تولید میکند. برابری واقعی در برابر قانون، بهگفتهٔ او، مستلزم بهرسمیتشناختن نظامهای گوناگون عدالت است، نه تحمیل یکنواختی.
در تأملات پایانی، باربارا پیشنهاد کرد که اگر قرار است قوانین تازه معنا داشته باشند، به قانون اساسی تازهای نیاز است که خودِ مردم آن را بسازند؛ چیزی که روزگاری در گفتوگوهای سنآندرس روزنههایی از آن دیده شد. او پا را فراتر گذاشت و دعوت کرد بیندیشیم که آیا میتوان زندگیای را بدون قانونها، دادگاهها، قضات و اطاعت تحمیلی تصور کرد یا نه. او نتیجه گرفت که افراط در قانونگرایی به افراط در خشونت میانجامد. قانون از زندگی محافظت نمیکند؛ اغلب آن را نابود میسازد. وظیفهٔ مبارزین پیشِرو، رویارویی جمعی با توفانهای حقوقی، برچیدن ساختارهای قدرت، و تصور زندگی فراتر از قفس قانون و منطق مرگ سرمایهداری است.
۴.مارکوس
کاپیتان سخنانش را با پاسخی به بخشی از صحبتهای دیروز کارلوس آگیره شروع کرد که گفته بود زاپاتیستها بعضیها را به خاطر شیوهی توهین آمیزشان دیگر به مناطق خود راه نمیدهند. اشاره کرد که "بعضی"ها بر اساس ترسها و وسواسهای شخصی حرف میزنند و توضیح داد که این نظر افراد است، نه جمع زاپاتیستها. به گفتهی او، مسیر زاپاتیستی تقریباً هرگز به روی کسی بسته نبوده است؛ از جمله فیلسوفان و اندیشمندانی که بسیاری از آنان را با احترام و محبت نام برد. گفت که تفاوتها، اختلافنظرها و حتی گسستها امری طبیعی و ضروریاند. آنچه زاپاتیستها به دنبالش هستند، نه اجماع، بلکه تفاوتِ مبتنی بر استدلال است؛ آنها نه به دنبال پیرو، بلکه به دنبال رفیق هستند. او توضیح داد که گوشدادن به معنای موافقت، همدستی یا داوری نیست. زاپاتیستها فضای خود را به روی کلمات، ایدهها و بیانهای هنری میگشایند، زیرا اینها شیوههایی هستند که جهان از طریق آنها خود را بازنمایی میکند. ارزش یک اندیشه نه در نشستها و سمینارها، بلکه در عمل سنجیده میشود. این فضا بذرگاه است، نه مدرسهای برای کادرسازی یا مکانی برای انضباطدهی. حتی ایدههایی که پوچ، متناقض یا سادهلوحانه به نظر میرسند نیز شنیده میشوند. با مهمانان با احترام برخورد میشود، زیرا در جریان مبارزه آموختهاند که کسی را به خانهی خود دعوت نمیکنند تا او را پاک یا محو کنند.
مارکوس تأکید کرد که دعوتها هرگز برای گردآوردن هواداران یا کسانی که یکسان میاندیشند نبوده است و حتی اساساً دربارهی خودِ زاپاتیستها هم نبوده. این دعوتها خطاب به شنوندگان بوده: کسانی که نظام سرمایهداری را مسئله میدانند و به شیوههای متفاوت، در زمانها و مکانهای خود، در برابر هیولای مرگ و ویرانی با آن مقابله میکنند. تفاوتها، به گفتهٔ او، مانند اختلافات خانوادگیاند که هر سال در گردهمآییهای سال نو تکرار میشوند و با امیدی سرسختانه ادامه مییابند؛ امید به روزی که بتوان بدون توهین سخن گفت و بدون احساسِ مورد حمله واقع شدن گوش داد. تفاوت، غنیمان میکند و مشکلی نیست که باید ریشهکناش کرد.
مارکوس یادآور شد که سرزمین زاپاتیستی به ندرت به روی دیگران بسته شده است، اما هرگاه بسته شده، دلیل محکمی داشته است؛ برای مثال به طرد چند خبرنگار آژانسهای دولتی در سال ۲۰۱۲ اشاره کرد که دروغ و افترا را به جای حقیقت برگزیدند، آن هم پس از قتل رفیق گالیانو. خشم آنها در این مورد از خیانت میآمد، زیرا گالیانو همان افراد را پذیرفته بود، به آنان غذا داده، در سفر یاریشان کرده و از آنان محافظت کرده بود.
مارکوس ادامه که داد که با وجود همهی این چیزها، زاپاتیستها باقی ماندهاند، زیرا خود را نمیفروشند، تسلیم نمیشوند و از مبارزه دست نمیکشند. آنچه آنان را سر پا نگه میدارد چیزی است کهنتر از دولتها و نظریهها، چیزی ریشهدار در مقاومت و شورش بومی.
سپس تاکید کرد که داستانها ابزار آموزشی یا استعارههای ساده نیستند: داستانها بهصورت داستان روایت میشوند، زیرا توضیحات مستقیم میتوانند خوب فهمیده نشوند. در اشاره به قصهی دیروز، او از دِنی گفت و از زنانی که در سکوت راههای گریز از خشونت کلامی روزمره، فرسودگی، تسلیم و افقهای بسته را تصور میکنند.
مارکوس سپس داستان چومپیراس و لوسِسیتا را تعریف کرد. داستانی راجعبه عشق بین دو رفیق زاپاتیست که وجه جدیدی از مفهوم عشق برای زاپاتیستها را بیان میکند: "کمپارتیسیون" یا به اشتراک گذاری؛ عشق شبیه اشتراک است، فضایی که در آن نه کسی میبرد و نه میبازد؛ جایی که تجربهها، ایدهها و دانش در دسترس همگانند. بدینگونه است که در انتهای داستان، چومپیراس خجالتی برای ابراز عشق به لوسِسیتا میگوید: "بیا یکدیگر را با هم سهیم شویم".
۵.مویسس
معاون فرمانده مویسس با رجوع به تجربهی زاپاتیستی توضیح میدهد که مبارزه جمعی، خودمختاری و "کمون" نه از دل نظریه، بلکه از راه عمل ساخته میشوند. او سخنانش را با تأکید بر "کمپارتیسیون" - یعنی به اشتراکگذاری تجربهها- بهعنوان روشی برای یادگیری، اصلاح خطاها و تقویت سازمانیابی جمعی آغاز میکند. این اشتراک نه رقابت است و نه داوری اخلاقی؛ بلکه راهیست برای تبادل راهحلهای عینیِ مسائل واقعی میان جوامع، بهگونهای که ایدهها بهصورت افقی گردش کنند و در عمل بهبود یابند.
در مرکز سخن او، ردِ مالکیت خصوصی و فردگرایی تحمیلیِ سرمایهداری قرار دارد. برای مردمان بومی، زمین "مالکیت" نیست؛ با آن زندگی میکنند. زمین پایهی مادیِ تخیل، زندگی و مبارزه است. زاپاتیستها از پیش میدانستند که ردِ منطق مالکیت و نولیبرالیسم نفرت، حمله و تلاش برای تفرقهافکنی را برمیانگیزد. آنان این را بخشی از مبارزه پذیرفتند و متعهد شدند شیوهی اندیشیدن، تصمیمگیری و سازماندهی خود را دگرگون کنند.
مویسس توضیح میدهد که همهٔ تصمیمهای مهم باید از مجامع عمومی بگذرد. کسانی که نقش هماهنگی دارند، آزاد نیستند بهجای دیگران تصمیم بگیرند؛ باید با جوامع خود مشورت کنند و با توافقهای جمعی بازگردند. معنای اقتدار خدمتکردن است، نه فرماندادن. این اصل هر روز از طریق "کمون" آزموده میشود، بهویژه در کار جمعیِ زمین، سلامت و آموزش؛ جایی که پیوسته مشکلاتی پیش میآید و باید بهصورت جمعی حل شود.
او چند نمونهی دقیق میآورد که نشان میدهد مسائلی که پیشتر توسط چند رهبر حل میشد، اکنون بهدست صدها نفر و از راه مجامع و مسئولیت مشترک حل میگردد.
در یک مورد، دو مسئول زاپاتیست بهدلیل شرکت در یک مجمع منطقهای بزرگ، یک روز از کار جمعی غیبت میکنند. در میان برخی برادرانِ غیرزاپاتیست زمزمههایی شکل میگیرد که "کمون به درد نمیخورد" و زاپاتیستها از دسترنج ما سوءاستفاده میکنند. مسئله همانجا، در مزرعه، حل میشود: یک رفیق زاپاتیست بهطور علنی دلیل غیبت را توضیح میدهد و تعهد میدهد رفقای زاپاتیست حاضرند روزهای کارِ از دسترفته را جبران کنند؛ اعتماد بازمیگردد و کار ادامه مییابد.
در نمونهای دیگر، چهار برادر غیرزاپاتیست در کار مشترک حاضر نمیشوند و این موجب شکایت رفقای زاپاتیست میشود. پیشنهادی برای جریمهی مالی مطرح میگردد، اما مجمع جمعی استدلال میکند که پول نابرابری را حل نمیکند و از سوءاستفاده جلوگیری نمیکند. در عوض، رفقای زاپاتیست پیشنهاد میکنند که برادران غیرزاپاتیست کارِ آن دیگران را جبران کنند؛ اما چون یکی بهدلیل مستی و دیگری بهدلیل تنبلی نیامده بودند برادران نمیپذیرند و در نهایت قرار بر این میشود که در روزهای آینده خود آنها کمکاریشان را جبران کنند. بدینسان منطق سرمایهداری رد و پاسخگویی جمعی تأیید میشود.
مویسس همچنین از شکاف داخلی در جامعهی زاپاتیستی میگوید که حدود نیمی از اعضا از کار جمعی حمایت میکنند و نیمی دیگر آن را رد میکنند. بهجای تحمیل انضباط، موافقان پیشنهاد میدهند زمینها بهروشنی علامتگذاری شود و در صورت لزوم اختلافها به نهادهای جمعی بالاتر برده شود. بدون اجبار، استدلال سیاسی گروه مخالف را قانع میکند؛ آنان در نهایت، پس از تأمل، نخستین کسانی هستند که در روز بعدِ کار جمعی حاضر میشوند.
نمونهٔ چهارم نشان میدهد که اشتراک چگونه فراتر از زمین، راهحلهای عملی میآفریند. وقتی رادیوی محلی بسیار پرهزینه و نگهداریاش دشوار میشود، مجامع به یاد ایدههایی از دیدارهای دیگر میافتند و تصمیم میگیرند از بلندگوهای ساده برای پخش پیامها استفاده کنند. این راهحل کمهزینه و با مدیریت جمعی، از دل تجربهی مشترک بیرون میآید، نه از کارشناسان یا برنامهریزی متمرکز.
مویسس با این نمونهها نشان میدهد که عملی کردن کمون به مردم میآموزد چگونه با فردگرایی مقابله کنند، بیاعتمادی را حل کنند، از کینهتوزی جلوگیری نمایند و زندگی جمعی را از راه گفتوگو و پاسخگویی فوری- نه تنبیه- پایدار نگه دارند.
"کمون" همچنین نیرویی برای حفاظت از زندگی است. جوامع از آن برای پذیرش خانوادههایی که بهدست جرایم سازمانیافته آواره شدهاند استفاده میکنند و به آنان زمینِ کارِ جمعی و جایی برای زندگی میدهند. مویسس توضیح میدهد که چگونه دهها خانواده- صدها نفر- از راه زمین مشترک پشتیبانی میشوند؛ و حتی چگونه یک مالکِ سابقِ زمین که بهسبب سیل آواره شده، اجازه مییابد بدون مالکیت، بر زمین مشترک زندگی کند. در این موارد، کمون بهطور انتزاعی با خشونت مخالفت نمیکند؛ بهطور مادی جانها را نجات میدهد.
از دل این عمل زیسته، نیاز به بازسازماندهی ساختار سازماندهی زاپاتیستی پدید آمد تا از بازتولیدِ قدرت هرمی جلوگیری شود. مویسس توضیح میدهد که ساختارهای پیشین زمانی شکست خوردند که نمایندگان بهجای انتقال ارادهی مردم، نظرهای شخصی خود را وارد کردند و حتی درون خودمختاری نیز سلسلهمراتب را بازآفریدند. راهحل حذفِ دولت زاپاتیستی نبود، بلکه تبدیل آن به هماهنگیِ مبتنی بر تصمیمگیری جمعی بود.
ساختار جدید با "دولت خودمختار محلی (GAL) " آغاز میشود که زندگی روزمره جوامع را هماهنگ میکند اما بهتنهایی تصمیم سیاسی نمیگیرد؛ تصمیمها باید به مجمع بازگردند . GALها در سطح منطقهای گرد هم میآیند و "جمعهای دولتهای خودمختار زاپاتیستی (CGAZ) " را میسازند؛ پیکرههایی بزرگ و جمعی، نه گروههای کوچک رهبری. در سطح منطقه/کاراکول، این جمعها در "مجمع جمعهای دولتهای خودمختار زاپاتیستی (ACGAZ) " دیدار میکنند.
دو نهاد تازه از تمرکز دوبارهی قدرت جلوگیری میکند. "کمیسیون دائمیِ خلقهای خودمختار زاپاتیست"
(comisión permanente de pueblos autónomas zapatistas) ارتباطات را تسهیل میکند، پیشنهادها را آماده میسازد و مجامع را فرا میخواند، بیآنکه اختیار تصمیمگیری داشته باشد. "مجمع عالیِ دولت کمون"
(Asamblea Máxima del Gobierno Común) بالاترین نهاد تصمیمگیری است که از هزاران نماینده از همهی مناطق و کاراکولها تشکیل شده است. هرچند تصمیمها ممکن است هفتهها زمان ببرد، قدرت بهجای بالا رفتن، به صورت افقی گسترش مییابد و تضمین میکند که اقتدار جمعی باقی بماند.
با این بازسازماندهی، دولت به یک فرایند بدل میشود نه یک جایگاه؛ نقشها چرخشی است و هیچ نهادی نمیتواند مستقل از پایه فرمان براند. همانگونه که مویسس تأکید میکند، این ساختار از ایدئولوژی یا کتابها نیامده است، بلکه از بحث، خطا، اصلاح و تجربه زیسته برآمده است.
سخنرانی با این تأکید پایان مییابد که این تازه آغاز راه است. "کمون" :همهچیز را جاروب میکند" (این چیزی است شبیه روبیدن طویلهی آوگیاس. آوگیاس اصطبلی بزرگ با سه هزار گاو داشت که سی سال تمیز نشده بود، تا اینکه هرکول بهعنوان پنجمین شاهکار خود درطی یک روز با منحرف کردن آب دو رودخانه آن را شستوشو داد و تمیز کرد. اصطلاح طویله اوژیاس برای اشاره به مراکز و ادارات دولتی در بعضی کشورها که پر از فساد هستند نیز بهکار میرود) و مسئولیت سیاسی را مستقیماً بر دوش خودِ مردم میگذارد. از راه مجامع، کار مشترک و یادگیری پیوسته، زاپاتیستها اصلِ "مردم حکومت میکنند" را واقعی میسازند، نه نمادین، بلکه در عملِ هر روزه.
روز چهارم، ۲۹ دسامبر ۲۰۲۵
دو سخنران مدعو امروز کارلوس تورنل و آرتورو آنگیانو بودند؛ اولی راجعبه محیط زیست و دومی راجعبه هرم سیاسی صحبت کرد. گرچه صحبتهایشان چیز جدیدی نداشت، به نظر میآمد روی صحبت به بومیان است و این اطلاعات برای آنها اهمیت دارد؛ و مارکوس بهطور مستقیم گفت که از سخنرانان خواسته در بارهی این مسائل و اینگونه صحبت کنند تا رفقای خودشان بیشتر این موضوعات را درک کنند. پس از آنها کاپیتان مارکوس و معاون فرمانده مویسس صحبت کردند.
۱. کارلوس تورنل
آنچه در رابطه با طبیعت و محیط زیست اتفاق افتاده را به شکل یک صحنهی جرم بررسی کرد که در آن، مجرم نظام سرمایهداری است، و جرم کلیت صدماتی است که به کره زمین، محیط زیست و طبیعت زده شده است. او در ابتدا با ارائهی آمار و ارقام از این صدمات وارده صحبت کرد و در هر مورد علت خرابیها را به یکی از فعالیتهای منتج از نظام سرمایهداری مربوط نمود. سپس از زبان وکیل مدافع فرضی کاپیتالیسم به ارائهی استدلالاتی پرداخت که نظام سرمایهداری در توجیه فعالیتهای تخریبیاش رو میکند؛ استدلالهایی که "انرژیهای پاک" و "پیشرفت" و "نفع عمومی" در مرکز آن قرار دارند و همگی دروغی بیش نیستند برای حفظ هرم قدرت سرمایهداری و منافع افرادی که در راس آن قرار دارند. او کلیت این استدلالها را به "زدن رنگ سبز به هرم" تشبیه کرد و در ادامه توضیح داد که این رنگ سبز (در اشاره به توجیهات اکولوژیستی فعالیتهای تخریبی سرمایهداری در زمینه محیط زیست) در حقیقت طیف خاصی دارد: رنگ سبز زیتونی، همان رنگی که در یونیفرمهای نظامی استفاده میشود؛ چراکه اکثر این فعالیتها در عین حال به نفع صنایع نظامی است. کارلوس بهعلاوه اشاره کرد به اینکه میگویند اکنون عصر بشر است (antropoceno) پس بشر مسئول تخریب محیط زیست است درست نیست؛ همهی انسانها بهطور مشابه در این رابطه مسئول نیستند: ما همه در یک کشتی ننشستهایم، در قایقهای مختلفیم اما در معرض طوفانهای مشابه؛ پس تاثیرپذیری ما از این تخریب هم درجات مختلفی دارد و مثل همیشه فرودستان، دهقانان و بومیان بیشتر از همه رنج میبرند. تورنل معتقد بود که تصمیماتی که افراد در جهت کنترل تخریب میگیرند (نخوردن گوشت، نخریدن ماشین یا تلفن هوشمند و غیره) بیهوده و درعینحال تبلور فردگرایی آنهاست. او پیشنهاد میکند که هر یک از ما باید کاپیتالیستی را که درونمان زندگی میکند بکشیم تا بتوانیم تغییر اساسی ایجاد کنیم؛ تغییری که از کنش جمعی میگذرد برای سازماندهی علیه مجرمان اصلی و هم زمان دستیابی به انرژی به شکل خودگردان و با احترام نسبت به محیط زیست.
۲.آرتورو آنگیانو
صحبتهای آرتورو مانند کلاس درسی بود راجعبه تاریخ سیاسی مکزیک در صد سال اخیر و هدف بررسی پیشنههای سیاسی حزب مورنا بود، حزبی که توسط آندرس مانوئل لوپز اوبرادور، رییس جمهور پیشین مکزیک، تشکیل شده و کلودیا شینبام، رییس جمهور کنونی نیز از همان حزب است. آنگیانو در توضیح حزب مورنا که خود را چپ معرفی میکند، آن را از نوع "راست نوین" خواند و توضیح داد که مخلوطی از تفکر نولیبرال و ترقیخواهانه (desarrollista) را اشاعه میدهد؛ او مورنا را حزبی عاری از فعالان حزبی خواند؛ حزبی متشکل از افراد حقوقبگیر که درعینحال قدرت بسیج دارد.
آنگیانو، اوبرادور را یک "شخصیت" داستانی معرفی کرد که در ابتدا رفتار سردمدارانه داشته، سپس بهعنوان یک مبلغ بدل شده و در نهایت، پس از تقلب در انتخابات، به یک قربانی. پس از برنده شدن در انتخابات سال ٢٠١٨، اوبرادور خود را تبلور مردم در قدرت میداند و رای آنها را چک سفیدی تلقی میکند که به او اجازه میدهد هرچه میخواهد انجام دهد و تمامی صداهای مخالف را به اسم "دشمن مردم" خفه کند. او بدون اینکه برنامه مشخصی برای مبارزه با فساد داشته باشد، فساد ریشهای در مکزیک را علت وجودی تمام مشکلات در مکزیک معرفی میکند. درعینحال دست به بازیهای مذهبی با افکار عمومی میزند و بدین ترتیب سابقه دولتهای لاییک در مکزیک را خدشهدار میکند. آنگیانو مورنا را حزب شخصی اوبرادور مینامد، حزبی بدون ایدئولوژی و به راست کشیده شده که یک جمهوری خیالی را ایجاد و تمام قدرت و اختیارات سه قوا را در شخص اوبرادور و نزدیکان او متمرکز میکند: پس در بهترین حالت یک دموکراسی است از نوع اولیگارشیک. در پایان، او به این نکته اشاره کرد که اوبرادور با نظامی کردن شدید کشور به بهانه مبارزه با فساد، نه تنها نظامیان را در پروژههای بزرگ اقتصادی دخیل نموده، بلکه پروژهی نظامی منسجمی برای سرکوب مخالفین را به پیش میبرد؛ پروژهای که برقراری امنیت مثلا در مبارزه با کارتلها و جرائم سازمانیافته در برنامهی کاریش نیست.
۳.مارکوس
کاپیتان به مناسبت سالروز تولد گالیانو (معلم خلقی و از پایههای کمکرسانی زاپاتیست) که در سال ۲۰۱۴ کشته شد، داستانی خواند که دوباره به مفهموم عشق میپرداخت. این بار به عشقی که به دنبال تساوی است و نه به دنبال برنده شدن. عشقی عریان از همهی صورتکها و در کمال صداقت. با اشاره به داستان دیروزش بهعلاوه، به اهمیتِ ساختن موقعیتها برای عشق اشاره کرد، یعنی در انتظار موقعیت مناسب ننشستن و ایجاد آن موقعیت به دست خود؛ یعنی ایجاد شرایط برای اینکه چیزی که میخواهیم امکان بیابد حتی وقتی همه میگویند غیرممکن است. سپس در همین راستا از امکان عملی کردن کمون صحبت کرد، با وجود ناباوری خیلیها.
سپس در مقدمه چینی برای سخنان معاون فرمانده مویسس گفت که ما زاپاتیستها به شما با امیدی واقعگرایانه نگاه میکنیم: امید به اینکه هریک به شیوه خودش مبارزه خواهد کرد. سپس از حمایت بینالمللی به مثابه یکی از پایههای نگهدارندهی جنبش زاپاتیستی اسم برد اما نتیجه گرفت که اگر جنبش را یک میز در نظر بگیریم، همهی پایهها مهم هستند، اما یک پایهی نامرئی پنجم هم وجود دارد که حتی اگر آن چهارتای دیگر نباشند، از افتادن میز جلوگیری میکند و آن پایه تاریخ و هویت مشترک اقوام بومی زاپاتیست است.
او درادامه گفت باید نسبت به عشقها و ترسهایی که با پول اطعام میشود بیاهمیت بود و تاریخ خود را ساخت، در عین حالی که باید گذشته را مطالعه و نه قضاوت نمود، تا بتوان از آن آموخت. برای پاسخ به این سوال که آیا میتوان شیوهی جدیدی از روابط بین موجودات زنده را متصور شد یا نه، دو پیشنهاد ارائه داد: صادر کردن روحیه شورش و مقاومت و از بین بردن آنچه منطق سرمایه میخواهد صادر کند.
مارکوس در انتها گفت که زاپاتیسم دیگر مد نیست چون زندگی دیگر لایک و فالوور چندانی ندارد؛ در این راستا نسل جدید را نسلی نادان و گیج خواند که برای اینکه به زندگی خود معنا دهند و احساس تعلق بکنند تنها راه حل را چسبیدن به یکی از انواع هرمها میدانند.
۴.مویسس
معاون فرمانده شورشی مویسس در ابتدا مثالهایی ارائه داد از اینکه زاپاتیستها تغییرات آب و هوایی را در زندگی روزمره خود بهوضوح تجربه میکنند و تاثیر بسیاری بر زندگیشان بهعنوان دهقان داشته است.
سپس گفت که بسیاری افراد از آنها پرسیدهاند که چگونه میتوانند از جنبش زاپاتیستی برای سازماندهیهای خودشان الهام بگیرند. مویسس در پاسخ گفت: "شما مدام از سازماندهی حرف میزنید، اما اصلا سازماندهی یعنی چه؟ مثل این است که من مدام بگویم میخواهم چیزی بخورم، اما این میکروفون را که نمیتوانم بخورم! باید اول ببینم چه چیزی را میتوانم بخورم و چگونه به دست بیاورمش. در مورد سازماندهی هم همینطور است. باید دید چه چیز را و چگونه میتوان سازماندهی کرد" سپس افزود که کاپیتالیسم در همهشان و همه جنبههای زندگی رخنه کرده است: در مدارس، کارخانهها، محلات و غیره. پس اول باید کارکرد آن در هر مورد را بررسی کرد و سپس به سازماندهی پرداخت و تمام این فضاها را از نظام سرمایهداری پس گرفت تا دوباره متعلق به خودمان باشند.
مویسس در ادامه از پدرش که فوت کرده صحبت کرد و گفت نمیدانم که بهشت یا جهنمی که میگویند او به آنجا رفته وجود دارد یا نه، چون کسی را نمیشناسم که آنجا را دیده باشد و بتواند مرا ببرد که ببینم. اما آنچه در واقع میبینم و میدانم این است که دنیایی که اکنون در آن زندگی میکنیم، دنیایی که نظام سرمایهداری برایمان ساخته، جهنم است؛ و بهشتی وجود ندارد، مگر اینکه خودمان آن را در واقع بسازیم. مویسس مجددا دربارهی ایدهی گستردهتر کمون صحبت کرد و گفت فقط شامل کار بر روی زمین نمیشود بلکه به معنای به اشتراکگذاشتن همه تواناییها و دانستهها نیز هست، یعنی کنارگذاشتن فردگرایی در تمام موارد. در انتها خطاب به آنها که به دنبال پیاده کردن کمون در جغرافیای خود هستند گفت که میتوانند بررسی کنند چه چیزهایی را میتوانند با هم به اشتراک بگذارند.
روز پنجم، ۳۰ دسامبر ۲۰۲۶
امروز، روز آخر جلسهها بود. سخنرانان لوییس دتاویرا، کارگردان تئاتر، و رائول سیبچی، روزنامهنگار بودند. سپس معاون فرمانده مویسس و کاپیتان مارکوس صحبت کردند.
١.لوییس دِتاویرا
سخنران اول به دلایل سلامتی حاضر نشده بود و کاپیتان متن او را روخوانی کرد. متن راجعبه رابطهی هنر و زندگی بود؛ دتاویرا بر این باور است که در ابتدا تمام هنرها رابطهای تنگاتنگ با تجربه زیستی بشری داشته و بخش جدانشدنی از زندگی، افکار و احساسات انسانها بوده است. اما اکنون در جوامع صنعتی، هنرها نیز بدل به صنعتی شدهاند که در چهارچوب نظام سرمایهداری مفاهیم را تولید میکند و بخشی از بازار جهانی است. دتاویرا بهطور خاص هنرهای نمایشی در جوامع مدرن را نقد و از تجربیات کوچک هنر مستقل که در تلاش برای بازسازی رابطهی تنگاتنگ بین هنر و زندگی هستند یاد میکند. در پایان و در اشاره به انواع هنرها که در جوامع زاپاتیستی در حال شکلگیری است، خاطرنشان میکند که هنر دنیای پس از طوفان باید هنری از این دست باشد.
بهطور کلی در رابطه با صحبت دتاویرا، به نظر رسید که از این دفعه هنرها علاوه بر جنبه عملی و تجربی (کنسرتها، نمایشها و غیره) که از چند سال پیش شروع شده است، حضوری تئوریک نیز داشتند، هرچند خیلی کوچک. به نوعی موضوعاتی که در اعلامیههای دو سال پیش درباره "روز پس از طوفان" درباره هنر و هنرمند مطرح شدند، امسال به میزهای گفتوگو نیز راه یافتهاند تا فقط به مثابه یک سرگرمی برای مهمانان در نظر گرفته نشوند.
۲.رائول سیبچی
رائول صحبتهایش را خطاب به مارکوس و مویسس آغاز کرد تا در مدح برنامههای هنری ماه اوت امسال و در ستایش شجاعت زاپاتیستها در نقد عریان و مستقیم و عمومی از خود سخن بگوید. به علاوه از شنیدههای روزهای گذشتهاش صحبت کرد و گفت بسیار برایش جالب است بداند اینکه زاپاتیستها میگویند نوک هرم قدرت را نیز درهم مچاله کردهاند دقیقا چگونه اتفاق افتاده است؛ سوال سیبچی راجعبه امکان این بود که در ساختار نظامی ارتش زاپاتیستی نیز سلسلهمراتب هرمی کنار گذاشته شده باشد. قابل ذکر است که نه مویسس و نه مارکوس در این جلسه به این سوال او پاسخی ندادند.
در ادامه سیبچی از سابقه فعالیتهای سیاسی خود در اروگوئه و اسپانیا صحبت کرد تا به نقد شیوهی مبارزاتی چپ در آن سالها (دهه شصت و هفتاد میلادی) بپردازد، خصوصا در رابطه با ساختار هرمی سازمانها و تشکیلات موجود (موضوعی که تحت عنوان "هرمهای پایین" بررسی کرد) و دربارهی رابطهی بالا به پایین با کارگران و زحمتکشان بهعنوان افرادی آگاه که باید مبارزه و چگونگی سازماندهی را برای کارگران توضیح دهند. بعد به دو مورد از جنبشهای آمریکای لاتین (السالوادور و گواتمالا) اشاره کرد تا توضیح دهد تشکیلات هرمی انقلابی چگونه پس از پیروزی یا به قدرت رسیدن همان ساختار هرمی پیشین را که علیه آن قیام کرده بودند با شدت بیشتر بازتولید میکند و علت این شدت، اعتباری است که در طول مبارزه به لطف حمایت مردمی به دست آوردهاند و دستشان را برای افراط بازمیگذارد؛ بدین ترتیب، قدرت از هرم نظامی تشکیلات مسلحانه به هرم قدرت سیاسی انتقال مییابد. سیبچی اعتقاد دارد یکی از علل اساسی این رویکرد این است که جنبشها تسخیر قدرت سیاسی را هدف اصلی خود قرار میدادند تا سپس به مردم "شکل و فرم" مورد نظر خودشان را بدهند. او افزود که در مورد جنبش زاپاتیستی، این بومیان بودند که به ارتش زاپاتیستی شکل و فرم بخشیدند و نه برعکس.
او در همین راستا به نقد دولتهای چپ و "ترقیخواه" چند دهه اخیر در آمریکای لاتین پرداخت و آنها را مسئول خاموشی جنبشهای واقعی انقلابی و سرکار آمدن دولتهای راست افرادی بهدلیل سوءاستفاده از اعتماد مردم دانست. به علاوه دو جنبش بومی کنونی را نیز مورد نقد قرار داد: کنفدراسیون ملتهای بومی اکوادور (CONAIE)، که ایجاد یک دولت چند ملیتی را هدف اصلی خود قرار داده است، و جنبش کارگران روستایی بدون زمین (MST) در برزیل که مصرانه میخواهد ایدئولوژی خود را از بالا به کارگران روستایی تحمیل کند، ایدئولوژیای آنقدر کوتهبین که از جمهوری اسلامی دفاع میکند، مبارزه کردها را بیارزش میداند و معتقد است ونزوئلای مادورو انقلابی است.
در ادامه، به پنج مورد از مقاومتهای خودگردانی اشاره کرد (علاوه بر زاپاتیستها) که در حال حاضر در آمریکای لاتین وجود دارند، علیه هرمها مبارزه میکنند و خود هنوز ساختار هرمی ندارند:
۱) جنبش بومیهای اوامپی (Huampica) و آواخون (Awajún) در جنگلهای آمازون در پرو که در کنار دیگر اقوام بومی آن منطقه پانزده اوتونومی ساختهاند؛ سیبچی یکی از شانسهای آنها را برای موفقیت دورافتاده بودن منطقهشان میداند، جایی که دست چپهای اروپامحور به آنها نمیرسد؛ بههرحال آنچه مبارزاتشان را تهدید میکند، حضور فزایندهی NGO هاست.
۲) جنبش اقوام بومی گاریفونا (garífuna) در هندوراس که اصل و نسبشان به سیاهان آفریقایی میرسد، متشکل از ۴۸ همبود هستند و جوامعشان ساختاری زنسالارانه دارد. آنها برای دفاع از فرهنگ و سرزمینهایشان خود را در قالب تشکیلات خواهرانه/برادرانهی سیاهان هندوراس (OFRANEH) سازماندهی نمودهاند و نظام آموزشی خودمختار خویش را نیز دارند.
۳) بومیان گوارانی مبیا (Guaraní Mbya) در برزیل که یک هیات رهبری متشکل از زنان دارند.
۴) مجموعهای از اقوام بومی در منطقه آمازون برزیل که نیروهای دفاعی خودمختاری را برای دفاع از جنگلها و سرزمینهایشان تشکیل دادهاند
۵) شبکه تعاونیهای ونزوئلا که با نام مرکز تعاونی خدمات اجتماعی لارا (CECOSESOLA) شناخته میشود و یکی از درخشانترین دستاوردهایش ساختن یک مرکز درمانی بسیار بزرگ و با مدیریت کاملا خودگردان است.
سیبچی در ادامه تاکید کرد که وقتی نوک یک هرم ایستاده باشی، از آنجا فقط میتوانی هرمهای دیگر را ببینی و نه خلقها را؛ اما همین خلقها مدام مشغول بحث و تجربه کردن شیوههایی برای یافتن جایگزینی برای اهرام هستند. رائول سخنانش را با این هشدار پایان داد که ساختار هرمی مدام همه جنبشها و تشکیلات را، حتی اگر چپ، خوش نیت و مردمی باشند تهدید میکند.
معاون فرمانده شورشی مویسس این بخش آخر را که با نشان دادن نقشه و عکسهای مختلف همراه بود، با دقت و توجه بسیار گوش داد و بعد به شوخی به سیبچی گفت چرا در منطقه نمیماند تا بیشتر در این باره صحبت کنند.
۳.مویسس
معاون فرمانده مویسس سخنانش را با توضیح تجربهی کمون آغاز کرد، تجربهای بر پایهی دیدهها، شنیدهها و سپس تخیل و تصور گزینهها و جایگزینها و برای اینکه ببینیم آیا واقعا در ساختار سازماندهی زاپاتیستی از دو سال پیش تا کنون تغییری رخ داده یا نه باید از جوانها پرسید. او افزود که در ساختار قبلی، فقط شورشیان، میلیسانوها و پایههای خلقی وجود داشت اما در ساختار کنونی بهعلاوه هنرمندان، مروجین بهداشت و آموزش و غیره وجود دارند. یعنی در ساختار کمون، تنوع بسیاری از افرادی هستند با قابلیتهای متفاوت که در جاهای مختلف خودشان به انجام فعالیتهای مختلف مورد علاقه و نظرشان در جهت نیازهای کمون مشغولند و همگی باید در مقابل کمون پاسخگو باشند. او حتی مثالی آورد از افراد مسنی که توان همکاری با کمون را ندارند اما لزوم آن را حس میکنند و پیشنهاد دادهاند که افرادی را از بیرون برای انجام کاری که مورد نظرشان است بیاورند و دستمزدی به ایشان بپردازند. مویسس تاکید کرد که "از طریق کمون یاد میگیریم
زندگی و از خود دفاع کنیم. "
با تاکید بر لزوم به اشتراک گذاردن تجارب و افکار، تکرار کرد که در مجمع عالی دولت کمون هزاران نفر به تبادل عقاید و تجارب میپردازند و نیز افراد از تمام همبودهای زاپاتیستی راجعبه تمام مشکلات به وجود آمده در سطوح همبودی، محلی یا منطقهای و راهحلهایی که یافتهاند به یکدیگر گزارش میدهند؛ جلسات ممکن است هفتهها طول بکشد اما باید صبر داشت تا به راهحلها و تصمیمات مشترک رسید.
در ادامه مثالهایی از این مشکلات و راهحلهای مطرح شده در مجمع عالی ارائه داد. از جمله دربارهی این صحبت کرد که یکی از قوانین کمون این است که افرادی که در گذشته زمینی داشته و آن را فروختهاند، اجازه ندارند بر زمین اشتراکی کار کنند زیرا زمین، مادر ماست و آنها مادر خود را فروختهاند؛ اما فرزندان آنها که در این تصمیم نقشی نداشتهاند میتوانند بر زمین اشتراکی کار کنند. البته این مشکل نیز پیش آمده که این فرزندان بخشی از محصولاتی را که از زمینهای کمون برداشت کردهاند به پدر خود میدهند. اما زاپاتیستها معتقدند این تصمیم و ارادهی افراد است درباره محصولاتشان، پس نباید دخالتی در آن کرد.
بهعلاوه گفت در حال حاضر وقتی زمینی را بهطور اشتراکی در اختیار کسی قرار میدهند، میگویند زمین را به او "قرض میدهند" و لازم است در این زمینه تجدیدنظر کنند، چرا که قرض دادن خود به صورت تلویحی ایدهی تملک را دربردارد، زیرا تا چیزی مال تو نباشد نمیتوانی به کسی قرضش بدهی.
همچنین از ایدهی ایجاد یک صندوق اشتراکی صحبت کرد که در مجامع عمومی مطرح شده بوده و پس از مشورت به این نتیجه رسیدهاند که بهتر است هر GAL صندوق خودش را داشته باشد تا چنانچه پول گم یا دزدیده شد، در سطح گستردهتر افراد را تحتالشعاع قرار ندهد.
از طرف دیگر به شیوهی انتخاب افراد برای شرکت در کارهای مختلف کمون صحبت کرد و گفت پیش از این، بسته به نیازهای هر روستا، مسئولیتها تقسیم میشد، یعنی افراد دارای اوتوریته در روستا، افراد را برای کارهای مختلف انتخاب میکردند؛ گرچه از آنها میپرسیدند آیا میپذیرند یا نه، باز بهنوعی اجباری در کار بود چون در رودربایستی قرار میگرفتتد و غیره. اکنون تصمیم گرفتهاند کارهای لازم در هر روستا مطرح شود و خود افراد برای انجام آنها داوطلب شوند. نیز یاد گرفتهاند که به داوطلبان توضیح دهند مفهوم وظیفهای که میپذیرند چیست و چه نوع و چه مدت کار میبرد و از آنها بخواهند متعهد شوند که در نیمه راه کار را رها نمیکنند.
یکی از سوالاتی که به ذهن میرسید، چگونگی انتخاب افراد برای شرکت در مجمع عالی دولت کمون بود، چرا که مویسس چندبار گفت که آنها که در این مجمع شرکت میکنند اوتوریته هستند و این به نظر با همان ساختار هرمی پیشین خوانایی داشت؛ سوال دیگر این بود که وظیفه و کارکرد این مجمع عمومی و کومیسیون دائمی که برای نخستین بار به آنها اشاره کردهاند دقیقا چیست؟ بعد از جلسه، فرصت طرح سوالات پیش آمد و مویسس توضیح داد که این مجمع عمومی بزرگترین همایش مشورتی زاپاتیستی است که هرگاه لازم باشد برگزار میشود (از ابتدای طرح کمون تا به حال، یک بار) و چون امکان این وجود ندارد که همگی افراد همبودها در آن شرکت داشته باشند، هیاتهایی برای حضور در این مجمع انتخاب میشوند که بهصورت گردشی هر سه سال اعضایشان تغییر میکند. کومیسیون دائم هم وظیفهاش پیگیری تصمیمات اتخاذ شده در این مجمع عمومی و تضمین اجرای آنهاست. اینکه اعضای این کومیسیون چه کسانی هستند و چطور انتخاب میشوند را هنوز نمیدانیم. از طرف دیگر روشن شد که اینترزوتا (مجمع بین منطقهای) اساسا متشکل از اعضای ارتش زاپاتیستی است.
۴.مارکوس
کاپیتان در ابتدای صحبتش به کودکان اشاره کرد؛ به دختربچهای که پاتریسیا نام داشت و در اثر بیماری و تبی که خانوادهاش قادر به درمانش نبودند در بازوان او جان داد؛ همین اتفاق و ارادهی اینکه دوباره تکرار نشود یکی از جرقههای قیام زاپاتیستها بود. سپس از بچههایی که در سالهای نخست پس از قیام بزرگ میشدند سخن گفت، آنهایی که بازیهایشان تقلید جنگ بود چرا که تمرینهای نظامی مادران و پدرانشان را میدیدند. و در آخر؛ بچههای اکنون، مثل آنها که از "تکاوران چسفیل" هستند، بچههایی سرزنده و آگاه و درعینحال شیطان و نافرمان که معنی خودگردانی را میفهمند و همراه با بزرگترها به دنبال راهحلی برای مشکلات هستند. مثل ورونیکا که سعی داشت آن رفیق زن را به یک راننده یا پزشک شوهر بدهد تا موجبات رهایی او را فراهم سازد.
کاپیتان به علاوه راجعبه زنان زاپاتیست صحبت کرد که زمانی بزرگترین آرزویشان این بود که، به قول ورونیکا، "شوفرشناس" شوند، یعنی بتوانند رانندگی کنند؛ زیرا این تنها کاری بود که به آنها اجازه میداد از روستای خود خارج شوند و دنیا را بشناسند، حتی اگر این دنیا محدود به مرزهای محله یا منطقه باشد. زنانی که درگیر مشکلات فراوانی برای داشتن بهداشت در زمان عادت ماهانهشان بودند یا نمیدانستند در مقابل مردها چگونه از خود مراقبت کنند. زنانی که اکنون با وجود همه مشکلاتی که هست، دست کم حق انتخاب بیشتری دارند: حق اینکه انتخاب کنند با چه کسی میخواهند ازدواج کنند و حتی در انتخابشان اشتباه کنند؛ حق اینکه فکر کنند میخواهند چهکاره بشوند حتی اگر این ندانستن خواب را از ایشان برباید. اکنون مشکلات زنان به زندگی مربوط است و نه به مرگ، آنچنان که در گذشته بود.
در انتها، کاپیتان داستان آخر را خواند "عشق و دلشکستگی عشقی به روایت مارکوس"، قصهای که در قلب آن اولین عشق نوجوانی مرحوم معاون فرمانده مارکوس ۱۷ ساله قرار دارد به یکی از همکلاسیهایش که دختری است که به او برای جبران تجدیدی ریاضی درس میداد؛ مارکوس میگوید وقتی عاشق او شد، دلش میخواست نه ماه و خورشید و ستارگان، بلکه دنیا را به او هدیه بدهد؛ اما متوجه شد دنیایی که در آن زندگی میکند پر از درد و رنج و خشونت و مرگومیر است؛ پس به این نتیجه رسید که اول باید دنیای دیگری بسازد، دنیایی سزاوار که مملو از عشق و زندگی و زیبایی باشد. آنگاه فهمید که برای ساختن این دنیا، باید دختری را که دوست میدارد رها کند و به مبارزه بپیوندد. آری، دردناکترین شکست عشقیاش لازمهی عمیقترین عشق زندگیاش بود.
حلزون اوونتیک
روز ششم، ۳۱ دسامبر ۲۰۲۵
حدود ساعت ۱۲ ظهر به اوونتیک رسیدیم. مه غلیظی که تمام روز و تمام شب همراهیمان کرد همه جا را فرا گرفته بود و به سختی میشد چیزی دید. رفیق زنی ما را به محل خواب رهنمون شد. وسایل را جابجا کردیم، گشتی در حلزون زدیم و بعد، در جستجوی گرما وارد غذاخوری کمون شدیم، جایی که دستپخت آشنا، لبخند رفیقانه و مهماننوازی سرآشپز مانوئل در انتظارمان بود. کمی بعد، اعلام کردند که نمایش به زودی آغاز میشود؛ نزدیک صحنه، جایی برای نشستن پیدا کردیم تا شاید بتوانیم چیزی ببینیم. نمایش در شش پرده تدارک دیده شده و پرده غلیظ مه، بازیگران و بساط صحنه را در فضایی مرموز فرو برده بود.
پرده اول و دوم به بحث کمون قبل و بعد از سفر زاپاتیستها به اروپا میپرداخت و به چیزهای الهامبخشی که در اروپا دیده بودند: حضور بیپروا و همهجانبه نظام سرمایهداری در همه سطوح و تجربه "زمین هیچکس» در قبرس که آن را بسیار نزدیک به ایدهی خودشان از کمون یافته بودند. پردههای بعدی همه در نقد ساختار قبلی خودگردانی زاپاتیستها بود با تمرکز خاص بر معایب شورای دولت خوب. پردهی سوم مشکلات روند سلسلهمراتبی انتقال اطلاعات، تصمیمها و مشکلات از پایین به بالا و از بالا به پایین بود؛ روندی که در آن همبودها برای هر کاری به مراجع بالاتر وابسته بودند و اطلاعات همیشه ناقص میرسید و انجام هر کاری زمان بسیاری میبرد. سه پرده آخر به وجود فساد، دزدی و شرب الکل در ارتباط با برخی اعضای شورای دولت خوب پرداخت. گرچه کاملا مشهود است که این نقدها اکنون که ساختار جدید جایگزین قبلی شده فضای ابراز شدن یافتهاند، عمق و جزئیات نقد و نیز صداقت آن بسیار نظر را جلب میکرد. مثل همیشه در طراحی لباس و دیالوگها هم رگهای از طنز وجود داشت و هم سادگی در اجرای ایدهها.
بعد از نمایش، موسیقی و رقص به راه بود تا اینکه حدود ساعت ۱۰:۳۰ شب، برنامهای که برای جشن آخر سال تدارک دیده بودند آغاز شد. ابتدا خوشآمدگویی توسط یک رفیق (عضو کمیته مخفی؟) و سپس سخنرانی مویسس که حدودا چهل دقیقهای طول کشید.
معاون فرمانده شورشی مویسس در صحبتهایش بر روی مفهوم گستردهتر کمون تاکید کرد، مفهومی که نه تنها کار اشتراکی بر زمینهای اشتراکی را در بر میگیرد، بلکه به معنای اشتراک دانستهها و عقاید نیز هست. مورد کلیدی دوم در سخنرانی مویسس اصرار او بر ماهیت صلحآمیز مبارزه زاپاتیستی بود. او گفت که در سال ۱۹۹۴، خیزش مسلحانه بود چون هیچ راه دیگری وجود نداشت، اما اکنون خواست و ارادهی زاپاتیستها ادامهی مبارزه صلحآمیز است؛ اما اگر خشونتهای دولتی که بر آنها اعمال شده شدت بیشتر و ادامه پیدا کند، چارهای جز دفاع از خود نخواهند داشت. مویسس افزود که مبارزه زاپاتیستها فقط برای خودشان نیست، بلکه برای همه مردم مکزیک و جهان است، چراکه همگی دشمنی مشترک دارند، پس زاپاتیسم میتواند برای همهی آنها که در دفاع از زندگی مبارزه میکنند، "نوری باشد و آینهای" او همبستگان جنبش و رفقای انترناسیونالیست را به سازماندهی خود دعوت و اعلام کرد که در سال آینده هم در نظر دارند دو همایش برگزار کنند و از همگان دعوت کرد در آنها شرکت کنند.
حدود ساعت ۱۱:۴۰ دقیقه، رفیق دیگری چندین شعار داد و جمع پاسخ گفت. در بین هر شعار موسیقی پخش شد و آتشبازی بود. در نهایت ده دقیقهای پیش از ساعت ۱۲ شب، گروه موسیقی مانند سالهای گذشته ترانهی "مانیانیتاس" را نواخت تا به سال ۲۰۲۶ خوشآمد بگوییم. سپس جشن آغاز شد که تا ساعت ۳ صبح ادامه داشت.
بهطور کلی همه برنامههای امسال به نوعی حول دو اتفاق اصلی سال ۲۰۲۵ چیده شده بود: برگزاری نخستین همایش مجمع عالی دولت کمون و حملات خشونتبار دولت به زمینهای کمون. با وجود همه مشکلات احتمالا امنیتی و تفاوتهای اینبار با دفعات پیش، روحیهی خوبی بر رفقای زاپاتیست حاکم بود و از جو سال ۲۰۲۴ که به نوعی از احساس تنهایی رفقا خبر میداد، امسال دیگر خبری نبود. احتمالا برگزاری مجمع عالی مذکور بسیار امیدبخش بوده است.
- توضیحات
- نوشته شده توسط Administrator
- دسته: جنبش زاپاتیستی
اطلاعیههای ارتش زاپاتیستی آزادیبخش ملی در ارتباط با سیامین سالگرد جنگ علیه فراموشی
۱۹۹۴-۲۰۲۳
به مناسبت سیامین سالگرد قیام بومیان مکزیک، ارتش زاپاتیستی آزادیبخش ملی پس از تحلیل شرایط جهانی، مکزیک و چیاپاس در بیانههایی که منتشر کرده خبر تغییر ساختار شوراها و سازمانهای مدنی در جوامع خودمختار خود را به اطلاع عموم میرساند.
این بیانیهها که همگی در پایگاه اینترنتی ارتش زاپاتیستی آزادیبخش ملی به زبانهای مختلف در دسترس قرار دارند، از جمله به نکات و تحلیلهای اساسی این تشکل میپردازند و تغییر ساختار بخش نظامی ارتش زاپاتیستی را نیز شامل میشود.
جمع اندیشه و پیکار در راستای معرفی این جنبش، در حد توان خود، میکوشد دیدگاههای آن را معرفی کرده و بحث حول آن را دامن بزند. مجموعهای از این اطلاعیهها را در پروندهای با عنوان: "سری اطلاعیههای ارتش زاپاتیستی آزادیبخش ملی در ارتباط با سیامین سالگرد جنگ علیه فراموشی" در اختیار افکار عمومی فارسی زبان قرار میدهیم.
انتخاب چهاردهمین اطلاعیه، به دلیل همهجانبه بودن بحثهای مطرح شده در آن، موضع روشن زاپاتیستها در مورد جنبشهای رهايبخش ملی و جنگ غزه است. این اطلاعیهها را میتوانید در پروندهی مربوطه مطالعه کنید.
جمع اندیشه و پیکار
|
|
|
|
|
![]() ![]() |
|
|
![]() ![]() |
![]() ![]() |
|
|
|
|
|
![]() |
بیانیه شماره چهاردهم:
هشدار دوم درباره آنچه قریب الوقوع است: اصل (دیگر) طرد شق ثالث |
![]() |
| بیانیه شماره هفده:
دیگر هرگز... دسامبر 2023 |
بیانیه شماره هجده: | ![]() |
بیانیه شماره بیست و آخر: |
- توضیحات
- نوشته شده توسط Administrator
- دسته: جنبش زاپاتیستی
قسمت بیستم و آخر: مرام اشتراکی و عدم مالکیت
"پسرم چشمانت را خوب باز کن و به دنبال پرندهی سِتَبرنُک برو. او اشتباه نمیکند.
سرنوشت او هم مانند تقدیر ماست: راه میگشاید تا دیگران گم نشوند".
کانک. ارمیلو آبرو گومز
در برخی مناسبتهای گذشته، چند سال پیش، خلقهای زاپاتیست که مبارزه خود را از دیدگاه «زنانی که هستیم» توضیح میدادند، خاطرنشان کردند که آنچه این تغییر را ممکن کرد، نه صرفاً اراده ایشان، تمایل یا مطالعاتشان، بلکه مبنایی مادی نیز بود: استقلال اقتصادی زنان زاپاتیست. و منظورشان داشتن شغل و حقوق یا دریافت صدقه مالیای نبود که دولتهای برخاسته از همه طیفهای سیاسی با آن رای و عضویت میخرند. آنها به کار جمعی بهعنوان خاکی حاصلخیز برای این تغییر اشاره کردند. یعنی کار سازماندهی شدهای که هدف آن نه رفاه فردی، بلکه رفاه جمعی بود. منظورشان تنها دور هم جمعشدن برای صنایع دستی، کسبوکار، پرورش دام، یا کاشتوبرداشت ذرت، قهوه و سبزیجات نبود؛ بلکه شاید، بیش از هرچیز، به فضاهای خودشان بدون حضور مردان اشاره میکردند. تصور کنید در این زمانها و مکانها بین خودشان از چه صحبت میکردند و میکنند: دردهایشان، خشمشان، ایدههایشان، پیشنهادهایشان و رویاهایشان.
من به جزئیات بیشتر در مورد آن نمی پردازم. رفقای زن صدا، تاریخ و سرنوشت خود را دارند. من فقط به آن اشاره میکنم زیرا میخواهیم معلوم کنیم که این مرحله جدیدی که جوامع زاپاتیست تصمیم گرفتهاند بسازند بر کدام پایه مادی استوار است؛ یعنی همانچه بیرونیها ابتکار جدید زاپاتیستها نامیدهاند.
من مفتخرم به این نکته اشاره کنم که نه تنها کل طرح از نطفهاش محصول مجمع رهبری سازمانی زاپاتیستی بود، که همگی خون بومی و ریشه مایا دارند، بلکه به علاوه، کار من محدود به ارائه اطلاعات بود تا زنان و مردانی که روسای من هستند با اطلاعاتی که خودشان داشتند مقایسهاش کنند و بعد به دنبال انتقادات وارده و شکستهای احتمالی آینده و استدلالهای مربوطه بگردند (یعنی همان فرضیهای که در متن قبلی به آن اشاره کردم). دست آخرهنگامی که آنها بحث خود را به پایان رساندند و ایده اصلی را مشخص کردند تا درباره آن با همه روستاها مشورت کنند، من همانقدر متعجب شدم که احتمالا شمایی که اکنون میخواهید آن را بشناسید شگفتزده خواهید
در بخش دیگری از مصاحبه با معاون فرمانده شورشی مویسس که در زیر میآوریم، او برای ما توضیح میدهد که آنها چگونه به این ایدهی «مرام اشتراکی» رسیدند. شاید برخی از شما بتوانید ابعاد عمیقاً شورشی و عصیانگرانهی این چیزی را که به خاطر آن هستی خود را به خطر میاندازیم، درک کنید.
کاپیتان
-*******-
عدم مالکیت
خب، بهطور خلاصه پیشنهاد ما این است: تبیین زمینهای بازپسگرفته شده به صورت اشتراکی. یعنی بدون مالکیت. نه خصوصی، نه مشاع، نه شراکتی، نه فدرال، نه ایالتی، نه تجاری و نه هیچچیز دیگر. عدم مالکیت زمین یعنی همان که میگویند: «زمین بدون سند و مدرک». پس در این شیوه تعریف از اراضی، اگر کسی بپرسد این زمین مال کیست یا مالک آن چه کسی است، جواب داده میشود: «هیچکس» یعنی متعلق است به «کمون».
اگر بپرسند که آیا این زمین زاپاتیستها یا طرفداران احزاب و یا متعلق به کس دیگری است، خب، جواب این است که نه، هیچکدام. یا اینکه متعلق به همه است. هیچ مامور یا نمایندهای وجود ندارد که بتوان او را خرید، کُشت یا ناپدید کرد. تنها خلقهایی وجود دارند که روی این زمینها کار و از آنها مراقبت میکنند؛ و البته از آنها دفاع میکنند.
یک بخش مهم این است که برای تحقق این امر، باید بین ساکنان توافقی وجود داشته باشد، صرفنظر از اینکه آنها طرفدار احزاب هستند یا زاپاتیست. به عبارت دیگر، آنها باید با یکدیگر صحبت کنند، نه با دولتهای بد. اجازه گرفتن از دولتهای بد تنها باعث ایجاد تفرقه و حتی مرگ در میان خود دهقانان شده است.
پس با احترام به اراضیای که ملک شخصی یا-خانوادگی است و آنهایی که برای کار دسته جمعی است، این عدم مالکیت به زمینهای بازپسگرفتهشده طی این سالهای مبارزه اعمال میشود. و پیشنهاد میشود که مردم بدون توجه به اینکه از چه حزبی هستند، چه مذهب، چه رنگ، چه اندازه و چه جنسیتی دارند، به صورت نوبتی با هم کار کنند.
قوانین ساده است: باید توافقی بین ساکنان یک منطقه وجود داشته باشد: مواد مخدر کشت نکنند، زمین را نفروشند، اجازه ورود هیچ شرکت و صنعتی را ندهند. شبه نظامیان هم بیرون از این حلقهاند. محصول آن زمینها متعلق به کسانی است که در مدت زمان مورد توافق روی آن کار میکنند. نه مالیات وجود دارد و نه پرداخت عشر. هر تاسیساتی که ساخته میشود برای گروه بعدی باقی میماند. هرکس فقط محصول کار خود را با خود میبرد. اما بعداً در مورد همه اینها بیشتر صحبت خواهیم کرد.
بهطور خلاصه، این همان چیزی است که به تمام روستاهای زاپاتیستی ارائه و درباره آن با ایشان مشورت شد. و معلوم شد که اکثریت قریب به اتفاق موافق بودند و همچنین در برخی از مناطق زاپاتیستی، این شیوه سالها بود که پیاده میشد.
و کاری که ما انجام دادیم این بود که راهی برای عبور از طوفان و رسیدن سالم به طرف دیگر پیشنهاد دهیم؛ و نه تنها برای زاپاتیستها، بلکه برای تمام مردم بومی تا همگی این مسیر را به سلامت طی کنیم. و البته در این راستا پیشنهادات بیشتری هم در راه است: در زمینه بهداشت، آموزش، عدالت، حکومت، و در مورد زندگی. میتوان گفت که ما برای مقابله با طوفان این را لازم میبینیم.
اندیشدن به مسیر و گامها
حالا این ایده چطور به ذهن ما خطور کرد؟ خب برایتان تعریف میکنم. چند موضوع را مد نظر داشتیم؛ بنابراین این ایده به یکباره مطرح نشد. افکار مختلفی جمع شد و این ایده را ابتدا پاره پاره و سپس به مثابه یک کل مشاهده کردیم.
یکی از این موضوعات، طوفان بود: هر آن چیزی که به عدم رضایت طبیعت اشاره دارد؛ و شیوه اعتراض طبیعت هربار شدیدتر و وحشتناکترمیشود. ما به آن میگوییم تخریب، اما خیلی وقتها اتفاقی که میافتد این است که طبیعت جایی را که از آن اوست بازپس میگیرد. یا این که به تهاجمات سیستم حمله میکند: برای مثال سدها؛ یا مکانهای توریستی که ساخت آنها به معنای مرگ سواحل است، و یا پروژههای بزرگی که به زمین آسیب میزند. پس طبیعت واکنش نشان میدهد. گاهی اوقات سریع پاسخ میدهد، گاهی اوقات کمی طول میکشد. و انسان، خب، انگار نظام انسان را دچار بهت کرده است. عکسالعمل نشان نمیدهد. با اینکه میبیند بدبختی در راه است و علیرغم هشدارها و تَنَبُهها، طوری ادامه میدهد که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است و خب، نتیجهاش هم معلوم است. بعد میگویند که فلان بلا غافلگیرکننده بود. اما معلوم میشود که چندین سال است که دارند هشدار میدهند که طبیعت تاوان نابودی و آسیبهای خود را خواهد گرفت. علم اینها را تحلیل و اثبات میکند، نه ما. و ما بهعنوان مردم زمین آن را میبینیم. همه چیز بیفایده است.
بلایا ناگهان در خانه شما ظاهر نمیشوند، نه. ابتدا نزدیک میآیند، سروصدا ایجاد میکنند تا بدانید که دارند میآیند. در خانهتان را میزنند. همه چیز را میشکنند نه تنها خانه شما، خویشان شما، زندگی شما، بلکه قلب شما را نیز. دیگر آرامش ندارید.
موضوع دیگر آن چیزیست که به آن ازهمگسیختگی اجتماعی میگویند، یعنی اینکه بافت اجتماعی بهدلیل خشونت میگسلد. به عبارت دیگر، و به قول خود ما، هر جامعهای از مردم با قواعد یا هنجارها یا توافقات خاصی مرتبط است. گاهی قوانین مکتوب وضع میشود و گاهی چیزی نوشته نمیشود، اما مردم خودشان میدانند. در بسیاری از جوامع به آن «عمل توافق» میگویند، یعنی قرار کلامی. «این را میتوان انجام داد، این را نمیتوان انجام داد، این باید انجام شود» و غیره. مثلاً اینکه هرکس کار کند، پیشرفت میکند. هرکس کار نکند، مفلوک میماند. یا اینکه مثلاً مردی یک زن را مجبور به کاری کند که نمیخواهد، این عمل اشتباه است. اینکه زور گفتن به ضعیفان اشتباه است. اینکه کشتن، دزدی، تجاوز جنسی اشتباه است. اما اگر اینها برعکس باشد چه اتفاقی میافتد؟ اگر به بدی پاداش داده شود و نیکی مورد آزار و عقوبت قرار گیرد؟ مثلاً وقتی یک کشاورز بومی میبیند تخریب یک جنگل اشتباه است، نگهبان آن میشود. بنابراین از جنگل در برابر کسانی که برای کسب سود آن را تخریب میکنند محافظت میکند. دفاع کردن چیز خوبی است، زیرا آن برادر یا خواهر ما مراقب زندگی است. این یک مسئله انسانی است، نه مذهبی. اما اتفاق میافتد که این محافظ، تحت تعقیب قرار میگیرد، زندانی میشود و گاهی به قتل میرسد. و اگر بپرسید جرم او چیست، چرا او را کشتند، میشنوید که جرم او دفاع از زندگی بود، مانند برادر سامیر فلورس سوبرانس؛ پس معلوم است که سیستم بیمار است، دیگر چارهای ندارد، و باید راهحل را در جای دیگری جستجو کرد.
برای درک این بیماری، این پوسیدگی بشریت چه چیزی لازم است؟ نیازی به دین، علم و ایدئولوژی نیست. فقط کافی است نگاه کنیم، گوش دهیم و احساس کنیم.
و بعد میبینیم که فرمانروایان، سرمایهداران، اهمیتی نمیدهند که فردا چه میشود. آنها میخواهند امروز پول به جیب بزنند. هرچه بیشتر و زودتر، بهتر. برایشان مهم هم نیست که به آنها بگویید: «هی، این کاری که انجام میدهی موجب نابودی میشود، و ویرانی گسترش مییابد، رشد میکند، غیرقابل کنترل میشود و به خودت بازمیگردد. مثل تف سربالا یا شاشیدن در خلاف جهت باد میماند. به خودت برمیگردد». و آن وقت در دلت میگویی که چقدر خوب میشود اگر بدبختی این آدم بیشرم را باخودش ببرد. اما بعد معلوم میشود که قبل از او، افراد زیاد دیگری را که حتی نمیدانند چرا، با خودش میبرد. مثلاً بچهها را. یک کودک در مورد ادیان، ایدئولوژیها، احزاب سیاسی یا هر چیز دیگری چه میداند. اما سیستم بچهها را هم مسئول میکند و آنها نیز باید تاوان بپردازند. به نام کودکان تخریب میکنند، آدم میکشند و دروغ میگویند؛ و مرگ و هلاکت برایشان به ارث میگذارند.
بنابراین، بهنظر نمیرسد که وضع بهبود یابد. میدانیم که بدتر خواهد شد. و اینکه هرطور شده باید از طوفان عبور کنیم و به طرف دیگر برسیم. باید زنده بمانیم.
موضوع دیگر چیزیست که در خلال "سفر برای زندگی" دیدیم. در آن مکانهایی که قرار است پیشرفتهتر باشند، یا به قول خودشان توسعهیافتهترند. ما دیدیم که این همه صحبت از «تمدن غرب»، «پیشرفت» و چیزهایی از این قبیل دروغ است. دیدیم که آنجا هر آنچه برای جنگ و جنایت لازم است وجود دارد. پس درواقع دو چیز را دیدیم: یکی اینکه اگر کاری نکنیم طوفان به کجا خواهد رفت؛ و دیگر اینکه شورشهای سازمان یافتهی دیگر در آن جغرافیا چه میسازند. به عبارت دیگر، آن افراد به همان چیزی نگاه میکنند که ما. یعنی طوفان.
به لطف این خلقهای برادر ما توانستیم دید خود را گستردهتر کنیم. یعنی نه تنها به دورتر نگاه کنیم، بلکه چیزهای بیشتری هم ببینیم. یعنی دنیاهای بیشتری را.
بنابراین ما، بهعنوان خلقهای بومی، از خود میپرسیم که داریم چه کار میکنیم، و اگر نابودی حتمی است آیا درد دیگران برای ما اهمیت دارد یا نه. اما درعینحال برادرانی را میبینیم که طوری رفتار میکنند که انگار برایشان مهم نیست چه اتفاقی برای دیگران میافتد، که فقط مراقب خودشان هستند؛ و البته بعد نوبت خود آنهاست. آنها معتقدند که اگر خودشان را در خود محبوس کنند نجات مییابند. اما زهی خیال باطل.
مسیر حافظه
بنابراین فکر کردیم تا به یاد آوریم که قبلا چگونه بود. در مورد آن با پیشینیان خود صحبت کردیم. از آنها پرسیدیم که آیا قبلا هم اینطور بود؟ از آنها خواستیم به ما بگویند که آیا همیشه تاریکی، مرگ و ویرانی وجود داشته است؟ این تصور از جهان از کجا آمده است؟ چطور همه چیز خراب شد؟ ما فکر میکنیم که اگر بدانیم نور، اندیشهی نیک، شناخت درست خوب و بد چه زمانی و چگونه از بین رفت، شاید بتوانیم آن را پیدا کنیم و با کمک آن مبارزه کنیم تا همه چیز دوباره و آنطور که باید کامل شود، با احترام گذاشتن به زندگی.
پس دیدیم که چطور اتفاق افتاده بود و متوجه شدیم که همه چیز با مالکیت خصوصی آغاز شده است. و این که اسمش را عوض کنیم و بگوییم مالکیت مشاع یا مالکیت خرد یا ملک فدرال چیزی را عوض نمیکند. زیرا در همه موارد این دولت بد است که اوراق و اسناد را صادر میکند. به عبارت دیگر، این دولت بد است که میگوید چیزی وجود دارد و با ترفندی، دیگر وجود ندارد. همانطور که با اصلاحات سالیناس دگورتاری [رئیس جمهور اسبق مکزیک] اتفاق افتاد و با ضربات وارده به اموال اشتراکی، که فقط در صورتی وجود داشت که ثبت شده باشد؛ و با همان قوانین آن را بی ارزش میکنند تا زمانی که کاملا از بین برود. و اموال اشتراکی فرضاً ثبت شده نیز باعث تفرقه و تقابل میشود. زیرا آن اراضی قانوناً متعلق به عدهای است، اما در تقابل با برخی دیگر. در اسناد ملکی نوشته نشده است "این زمین مال شماست"، آنچه که این اسناد میگویند این است: "این زمین مال فلان شخص نیست، به او حمله کنید".
و آن وقت دهقانانی را داریم که به هر دری میزنند تا به آنها کاغذی بدهند که بگوید زمینی که مدتهاست روی آن کار میکنند و مال آنهاست، مال آنهاست. و دهقانانی که با دهقانان دیگر درگیر میشوند، اما نه بر سر یک تکه زمین، نه، بر سر یک تکه کاغذ که میگوید مالک آن زمین کیست. و هر کس اسناد و اوراق بیشتری داشته باشد، حمایت مالی بیشتر، یعنی فریب بیشتری نصیبش میشود. چون معلوم میشود که اگر سند داشته باشی برنامههای اجتماعی شامل تو میشود، اما از تو میخواهند که مثلاً از فلان نامزد انتخاباتی حمایت کنی چون او قرار است سند و پول به تو بدهد. اما بعد همان دولت، شما را فریب میدهد زیرا با آن سند زمین را به یک شرکت میفروشد. بعد شرکت میآید و به شما میگوید که باید از آنجا بروید چون آن زمین مال شما نیست و حالا صاحب شرکت لعنتی صاحب این اوراق است. و مجبوری با پای خودت یا به زور بروی. و آنجا ارتش، پلیس و شبه نظامیها هم حضور دارند تا شما را متقاعد کنند که باید محل را ترک کنید.
کافی است شرکت بگوید فلان زمین را میخواهد تا دولت حکم خلع ید از آن زمینها را صادر کند و به شرکت بگوید میتواند برای «مدتی» کارش را در آنجا انجام بدهد. این همان کاری است که با کلان پروژهها میکنند.
و همه اینها به خاطر یک تکه کاغذ لعنتی. حتی اگر قدمت سند به دوران استعماری اسپانیا بازگردد هم برای قدرتمندان معتبر نیست. این فریبی بیش نیست تا اعتماد کنی و آرام باشی، تا زمانی که سیستم متوجه شود که در زیر فقر شما، نفت، طلا، اورانیوم یا نقره وجود دارد. یا اینکه چشمه آب پاکی هست و حالا معلوم میشود که آب از قبیل کالاهایی است که خرید و فروش میشود.
کالایی مثل پدر و مادرتان، پدربزرگ و مادربزرگتان، جد و جدهتان. کالایی مثل شما و فرزندانتان، نوهها و نتیجههایتان… نسل اندر نسل.
پس این کاغذ مانند برچسب روی کالاهای در بازار است؛ بهای زمین، قیمت کار شما، بهای اولاد شماست. و شما بی آنکه خودتان متوجه باشید در صف صندوق هستید تا نوبتتان برسد. و معلوم میشود که نه تنها باید پول پرداخت کنید، بلکه وقتی فروشگاه را ترک کنید، متوجه خواهید شد که آنها اجناس را هم از شما گرفتهاند، و حتی آن تکه کاغذی را که شما و اجدادتان برای آن سخت جنگیدید دیگر ندارید. و شاید سندی را برای فرزندانتان به ارث بگذارید، شاید هم نه. اوراق دولتی بهای جان شماست، شما باید این قیمت را با جان خود بپردازید. بنابراین شما یک کالای قانونی هستید. این تنها تفاوت موجود با بردهداری است.
بعد بزرگترها به شما میگویند که مشکلات، تفرقه، مشاجره و دعوا با رواج اوراق مالکیت پیش آمد. نه اینکه قبلاً مشکلی وجود نداشت، چرا داشت اما با توافق حل میشد.
و مشکل این است که میتوان کاغذهای زیادی نوشت که زمین را چندین بار تقسیم کنند، اما زمین مانند کاغذها رشد نمیکند. یک هکتار همچنان یک هکتار میماند، حتی اگر تعداد کاغذها زیاد باشد.
آنوقت همان چیزی اتفاق میافتد که اکنون با آنچه دولت «تحول چهارم» مینامندش و برنامه «کاشت بذر زندگی» آن در حال روی دادن است: در اراضی مشاع، از یک طرف ذیحقان را داریم- یعنی صاحبان اراضیای که اوراق فوقالذکر گواهی کشاورزی را دارند؛ و از طرف دیگر متقاضیانی که اگرچه در همبود شرکت میکنند، کاغذی ندارند، زیرا زمین قبلا تقسیم شده است. متقاضیان قرار است کسانی باشند که درخواست یک قطعه زمین میکنند، اما درواقع یک تکه کاغذ میخواهند که گواهی دهد آنها کشاورزانی هستند که روی این زمینها کار میکنند. پس اینطور نیست که دولت بیاید و به آنها بگوید که فلان زمین مال آنهاست. خیر. او به آنها میگوید که اگر ثابت کنند مالک ۲ هکتار زمین هستند، از آنها حمایت مالی میشود. اما این دو هکتار از کجا آمده است؟ خوب، از ذیحقان.
به عبارت دیگر، زمینی که طبق سند، مِلک یک شخص است باید برای متقاضیان تکهتکه شود. باید خرد شود تا از یک کاغذ چندین سند به وجود بیاید. توزیع ارضی در کار نیست، مسئله تکهتکه شدن اموال است. و اگر فرد ذیحق نخواهد یا نتواند این را بپذیرد چه اتفاقی میافتد؟ پسران او حمایت مالی میخواهند، اما به کاغذ نیاز دارند. پس با پدر دعوا میکنند. دختران چه؟ به آنها اصلا توجهی نمیشود، زنان در تکهتکه کردن اسناد به حساب نمیآیند. و پسران تا پای جان با پدران میجنگند؛ و پسرها برنده میشوند. زمین به همان شکلی که بود باقی میماند و در همان جایی که بود میماند، و پسران با آن تکه کاغذ، پول خود را دریافت میکنند. با این پرداخت، آنها بدهی بالا میآورند، چیزی میخرند، یا پولهایشان را جمع میکنند تا بتوانند برای مهاجرت به ایالات متحده به یک قاچاقچی پول بدهند. از آنجایی که پولشان کافی نیست، کاغذ را به شخص دیگری میفروشند. آنها برای کار به خارج از کشور میروند و آن وقت درآمدشان فقط صرف پرداخت بدهیشان به کسانی میشود که به آنها وام دادهاند. بله، آنها برای اقوام خود حواله ارسال میکنند، اما خانوادههای آنها از آن برای پرداخت بدهی استفاده میکنند. بعد از مدتی آن پسر برمیگردد یا برش میگردانند. البته اگر او را نکشند یا نربایند. اما او دیگر زمینی ندارد، زیرا کاغذ را فروخته و اکنون آن زمین متعلق به صاحب کاغذ است. بنابراین او پدرش را برای سندی که دیگر ندارد به قتل رسانده است. پس حالا باید پول جور کند تا آن کاغذ را دوباره بخرد.
جمعیت افزایش مییابد، اما زمین رشد نمیکند. کاغذهای بیشتری وجود دارد، اما مساحت زمین همان است. چه اتفاقی خواهد افتاد؟ الان این ذیحقان و متقاضیان هستند که همدیگر را میکشند، اما بعداً متقاضیان بین خودشان یکدیگر را خواهند کشت. فرزندان آنها قرار است بین خودشان دعوا کنند، همانطور که خود ایشان با پدر و مادرشان دعوا کردند.
بهعنوان مثال: شما یک ذیحق هستید صاحب ۲۰ هکتار زمین و مثلاً ۴ فرزند که نسل اول هستند. شما زمین را، یا بهتر است بگویم کاغذ را، تقسیم میکنید و برای هر کدام از فرزندان یک کاغذ ۵ هکتاری وجود دارد. بعد آن ۴ فرزند هر کدام صاحب چهار بچه دیگر میشوند( نسل دوم) و ۵ هکتارشان را تقسیم میکنند و به هر کدام از بچهها کمی بیشتر از یک هکتار میرسد. بعد آن ۴ نوه هر کدام ۴ فرزند خواهند داشت (نسل سوم) و کاغذ را تقسیم میکنند و سهم هر کدام حدود یک چهارم هکتار میشود. بعد آن نوهها هر کدام صاحب ۴ فرزند میشوند (نسل چهارم) و کاغذ را تقسیم میکنند و به هر کدام یک دهم هکتار تعلق میگیرد. و دیگر ادامه نمیدهم زیرا تنها در ۴۰ سال آینده در نسل دوم قرار است یکدیگر را بکشند. این همان کاری است که دولتهای بد انجام میدهند: بذر مرگ میکارند.
قدیمْراه جدید
آنچه «پایه مادی» مینامند در تاریخ مبارزات ما چگونه بوده است؟
خب مسئله اول تغذیه بود. با بازپسگرفتن زمینهایی که در دست اربابان بود، رژیم غذایی بهبود یافت. گرسنگی دیگر مهمان خانههای ما نبود. سپس، به لطف خودمختاری و حمایت افرادی که به آنها «آدمهای خوب» میگوییم، مسئله سلامتی مورد توجه قرار گرفت. در اینجا حمایت خواهران و برادرانِ پزشک بسیار مهم بوده و هست، ما آنها را اینگونه مینامیم زیرا آنها مانند خواهران و برادران ما هستند که نه تنها در بیماریهای سخت به ما کمک میکنند بلکه همچنین و بالاتر از همه با دانش بهداشت و سلامت، افراد را آماده میکنند. بعد مسئله آموزش بود؛ و سپس کار روی زمین. پس از آن هم حکومت و اداره خود مردم زاپاتیست. و سپس حکومت و همزیستی مسالمتآمیز با کسانی که زاپاتیست نیستند.
پایه مادی این امر، یعنی شکل تولید، همزیستی کار فردی ـ خانوادگی با کار جمعی است. کار جمعی این امکان را برای رفقا فراهم کرد که برخیزند و در خودمختاری شرکت کنند.
میتوان گفت که ۱۰ سال اول خودمختاری، یعنی از قیام تا تولد شوراهای دولت خوب در سال ۲۰۰۳، در حال یادگیری بودیم. ۱۰ سال بعد، تا سال ۲۰۱۳، تمرکز بر یادگیری اهمیت انتقال میراث به نسلهای بعدی بود. و از سال ۲۰۱۳ تا به امروز بررسی، انتقاد و خودانتقادی اشتباهات در عملکرد، مدیریت و اخلاق مدنظر بوده است.
در ادامه هم اکنون مرحله یادگیری و انطباق را در پیش خواهیم داشت. به عبارت دیگر، ما خطاها و مشکلات زیادی خواهیم داشت، زیرا هیچ کتابچه راهنما یا کتابی وجود ندارد که به شما بگوید چگونه این کار را انجام دهید. ما سقوطهای زیادی خواهیم داشت، بله، اما بارها و بارها بر خواهیم خاست تا به راه رفتن ادامه دهیم. آخر ما زاپاتیست هستیم.
مبنای مادی یا تولیدی این مرحله، ترکیبی از کار فردی ـ خانوادگی و کار جمعی است و این چیز جدیدی خواهد بود که به آن «کار اشتراکی» یا «عدم مالکیت» میگوییم.
کار فردی ـ خانوادگی مبتنی بر اموال کوچک و شخصی است. یک نفر و خانوادهاش روی یک قطعه زمین، در یک فروشگاه کوچک، با تلفن همراه، یا در پرورش دامهایشان کار میکنند. سود یا منفعت حاصله متعلق به آن خانواده است.
کار جمعی براساس توافق بین رفقای زن و مرد برای انجام کار در زمینهای جمعی است (که پیش از جنگ علیه فراموشی هم وجود داشت و پس از آن گسترش یافت). کارها براساس وقت، ظرفیت و آمادگی افراد توزیع میشود. سود یا منفعت آن برای جمع است. معمولاً از این درآمد برای مهمانیها، بسیجنیرو، تهیه تجهیزات بهداشتی، آموزش مروجین بهداشت و آموزش و برای مخارج جابجایی و خورد و خوراک مقامات و کمیسیونهای خودمختار استفاده میشود.
کار اشتراکی، اکنون، در رابطه با مالکیت زمین آغاز میشود. بخشی از زمینهای بازپسگرفتهشده به «کار اشتراکی» اختصاص داده شده است. یعنی قطعهبندی نشده و متعلق به هیچکس نیست، نه مالکین کوچک، نه متوسط و نه بزرگ. آن زمین مال کسی نیست، مالکی ندارد. و با توافق با همبودهای مجاور، آن زمین را به یکدیگر «قرض میدهند» تا روی آن کار کنند. نه میتوان آن را فروخت و نه خرید. نمیتوان از آن برای تولید، انتقال یا مصرف مواد مخدر استفاده کرد. کار در «شیفتهایی» انجام میشود که بین GALها و برادران غیرزاپاتیست توافق شده است. منفعت یا درآمد حاصل از این کار برای کسانی است که کار میکنند، اما زمینها ملک کسی نیست، غیرِملکی است که بهطور مشترک استفاده میشود. فرقی نمیکند که زاپاتیست، طرفدار احزاب، کاتولیک، مسیحی، پروتستان، آتئیست، یهودی، مسلمان، سیاه، سفید، تیره، زرد، قرمز، زن، مرد و دگرباش باشید. میتوانید بسته به روستا، ناحیه یا منطقهتان، با توافق GAL،CGAL و ACGALها که بر اجرای قوانین استفاده اشتراکی نظارت میکنند، بر روی زمین به صورت اشتراکی کار کنید. هر کاری که در خدمت خیر عمومی باشد و با منافع عمومی در تضاد نباشد.
به اشتراکگذاری اراضی در سراسر جهان: «سفر برای زندگی»
چند هکتار از این غیرملک به کشورهای خواهرمان در سایر جغرافیاهای جهان پیشنهاد میشود. ما از آنها دعوت میکنیم که بیایند و با دست و دانش خودشان روی این زمینها کار کنند. اگر آنها ندانند که چگونه روی زمین کار کنند چه اتفاقی میافتد؟ خب، رفقای زاپاتیست زمانهای زمین و مراقبت از آن را به آنها یاد میدهند. ما معتقدیم که دانش کار کردن روی زمین، یعنی اینکه بدانیم چگونه به آن احترام بگذاریم مهم است. فکر نمیکنم یاد گرفتن کار روی زمین به کسی صدمهای بزند؛ همانطور که در آزمایشگاهها و مراکز تحقیقاتی درس میخوانند و یاد میگیرند، میتوانند کار روی زمین را هم مطالعه کنند و بیاموزند. و چنانچه این خلقهای برادر علم و روش خود را برای کار روی زمین داشته باشند چه بهتر: میتوانند دانش و شیوه کارشان را برای ما بیاورند تا بدین ترتیب ما نیز از آنها بیاموزیم. این نوعی به اشتراک گذاشتن است، اما نه فقط در حرف، بلکه در عمل.
نیازی نداریم که کسی مفهوم استثمار را برای ما توضیح دهد، زیرا آن را برای قرنها تجربه کردهایم. لازم هم نیست که بیایند و به ما بگویند که برای رسیدن به آزادی باید بمیریم. ما این را میدانیم و صدها سال است که هر روز آن را تمرین کردهایم. از آنچه استقبال میکنیم دانش و عملی است که به درد زندگی بخورد.
ببینید هیئتی که به اروپا رفت چیزهای زیادی یاد گرفت، اما مهمترین چیزی که ما یاد گرفتیم این است که افراد، جمعها، گروهها و سازمانهای زیادی هستند که به دنبال راهی برای مبارزه برای زندگی هستند. آنها رنگ دیگری دارند، زبان دیگری دارند، رسم دیگری دارند، فرهنگ دیگری دارند، راه دیگری دارند. اما مانند ما قلبی دارند که برای مبارزه میتپد.
آنها به دنبال این نیستند که برتری خود را اثبات کنند یا در دولتهای بد سمت و جایگاهی به دست آورند. آنها به دنبال شفا بخشیدن به دنیا هستند. و بله، آنها بسیار متفاوت از یکدیگر هستند. اما برابرند یا بهتر است بگوییم همه ما برابریم. زیرا ما واقعاً میخواهیم چیز دیگری بسازیم و آن چیز آزادی است. یا یعنی زندگی.
و ما جوامع زاپاتیست میگوییم که همه این افراد خانواده ما هستند. مهم نیست که خیلی دور باشند. و در این خانواده خواهر بزرگتر، برادر بزرگتر، خواهر کوچک و برادر کوچکتر وجود دارد. و هیچکس بهتر از دیگری نیست. یک خانواده است و بس. و ما بهعنوان یک خانواده در صورت امکان از یکدیگر حمایت میکنیم و آنچه را که میدانیم به یکدیگر میآموزیم.
و همه این زنان، مردان و دگرباشان افرادی از پایین هستند. چرا؟ زیرا کسانی که در راس قرار دارند، مرگ را اشاعه میدهند، چرا که به سودشان است. آنهایی که در راس قرار دارند میخواهند همه چیز تغییر کند، اما به نفع آنها، اگرچه مدام بدتر شود. به همین دلیل است که این پایینیها هستند که میخواهند مبارزه کنند و مدتهاست برای زندگی میجنگند. اگر نظام، نظام مرگ است، پس مبارزه برای زندگی، مبارزه با نظام است.
بعدش چه پیش میاد؟ خب، هر کس ایده خود، تفکر خود، برنامه خود را راجعبه اینکه چه چیز بهتر است میسازد. و هر فردی شاید فکری متفاوت و روشی متفاوت داشته باشد. و باید به آن احترام گذاشت. زیرا در کار سازمان یافته است که همه میبینند چه چیزی کار میکند و چه چیزی نه. به عبارت دیگر، هیچ دستورالعمل یا خودآموزی وجود ندارد، زیرا چیزی که برای یکی به درد میخورد ممکن است برای دیگری جواب ندهد. معنای «کمونِ» جهانی، به اشتراک گذاشتن تاریخچهها، دانشها و مبارزات است.
به عبارت دیگر، سفر برای زندگی ادامه دارد. سفر برای مبارزه.
از کوهستان های جنوب شرقی مکزیک
معاون فرمانده شورشی مویسس
مکزیک، دسامبر ۲۰۲۳
بعد از ۵۰۰، ۴۰، ۳۰، ۲۰، ۱۰، ۳، یک سال، چند ماه، چند هفته، چند روز، همین چند وقت پیش.
-بعدالتحریر:
در پایان مصاحبه و پس از بررسی اینکه آیا معنای کامل توضیحاتش مفهموم است یا خیر، معاون فرمانده شورشی مویسس که ۱۰ سال پیش در سال ۲۰۱۳ فرماندهی و سخنگویی زاپاتیستها را به عهده گرفت، چندمین سیگار را روشن کرد. من هم پیپم را روشن کردم. ایستادیم و به لنگه در کومه نگاه کردیم. پگاه جای خود را به سپیده میداد و اولین نور روز صداهایی را در کوهستانهای جنوب شرقی مکزیک بیدار میکرد. دیگر چیزی نگفتیم، اما شاید هر دو فکر میکردیم: «شب دراز است و قلندر بیدار».
-بعدالتحریری که تحت سوگند اعلام میکند:
در هیچ لحظه یا مرحله از مشورتی که منجر به تصمیمگیری خلقهای زاپاتیست شد، از مارکس، انگلس، لنین، تروتسکی، استالین، مائو، باکونین، چه گوارا، فیدل کاسترو، کروپوتکین، فلورس ماگون، انجیل، قرآن، میلتون فریدمن، میلی، ترقیگرایی (اگر مرجع کتابشناختی غیر از چرندیات خودش داشته باشد)، الهیات آزادیبخش، لومباردو، روولتاس، فروید، لاکان، فوکو، دلوز، و هر آنچه در سمت چپ مد یا روش روز است، یا هر منبعی از چپ، راست یا از مراکز ناموجود، هیچ نقل قولی نشد، هیچ پاورقی و ارجاعی هرچند دور هم به آنها داده نشد. و نه تنها این، بلکه میدانم که هیچ یک از آثار پایهگذاران ایسمهایی را که به رویاها و شکستهای چپ دامن میزند، نخواندهاند. من به نوبه خود به کسانی که این سطور را میخوانند توصیه ناخواستهای میکنم: همه مختارند که خودشان را مسخره کنند، اما توصیه میکنم قبل از شروع به گفتن مزخرفاتی مانند "آزمایشگاه لاکاندونا"، "آزمایش زاپاتیستی" و یا دستهبندی این افکار به هر شکلی، کمی در مورد آن فکر کنید. زیرا، حالا که حرف از مضحک بودن شد، باید بگویم بعضیها تقریباً ۳۰ سال است که با سعی در "توضیح" زاپاتیسم دارند خودشان را حسابی مسخره میکنند. شاید الان یادتان رفته باشد اما اینجا علاوه بر عزت و ِگل، چیزی که زیاد است یاد و حافظه است. چاره چیست.
گواهی میدهم
کاپیتان
- توضیحات
- نوشته شده توسط Administrator
- دسته: جنبش زاپاتیستی
سه بعدالتحریر
پنجم. اندر حکایت گربهها و اهرام
بیایید به تصور جهانهای موازی ادامه دهیم.
ممکن است همین وضعیت برای هرمهای اجتماعی هم رخ دهد. در یکی از جهانها، قسمت بالای هرم توسط افرادی با پوست روشن اشغال شده و در قسمت پایین، افراد دارای پوست تیره قرار دارند. در جهان موازی دیگر، شرایط برعکس است: در قسمت بالا افراد با پوست تیره قرار دارند و در پایین افرادِ پوست روشن.
میتوانید گزینههای دیگری را نیز به دلخواه خود امتحان کنید: بالا مردان، پایین زنان؛ کاشلانها بالا [در زبان مایا به غیربومیان یا بومیانی که نژادشان با سفیدها مخلوط شده و اکثرا از پول و قدرت بسیاری برخوردارند گفته میشود. م ]، بومیان پایین؛ دگرجنسگرایان بالا، افراد LGBTQI+ پایین؛ بالا ثروتمندان، پایین فقرا؛ مالکین بالا، ندارها پایین و بالعکس. به این ترتیب میتوانید گزینههای مختلف تئوریک و پیشنهادهای سیاسی را بررسی کنید.
حال، اگر کسی از یکی از این جهانها به جهان موازی دیگری (که بالعکس و تناقضآمیز است) نگاه کند، نتیجه میگیرد که در آن دنیا هرم معکوس شده است. در آن جهان دیگر، بومیان در بالا قرار دارند و کاشلانها در پایین؛ زنان بر مردان حکومت میکنند؛ "لوبیاخورها" [کنایه نژادپرستانه به مهاجران آمریکای لاتین در ایالات متحده آمریکا. م] بر انگلیسی زبانهای آمریکایی تبعیض روا میدارند؛ لاتینوها اروپاییها را فتح و تحت سلطه قرار میدهند؛ افراد متعلق به گروه LGBTQI+، هتروسکسوالها را مورد تمسخر و حمله قرار داده و حتی آنها را به قتل میرسانند؛ کارگران، کارفرمایان را استثمار میکنند؛ سیاستمداران به وعدههایشان عمل میکنند (باشه، قبول، ممکنه چنین دنیایی وجود نداشته باشد)؛ مجرمان محکوم میشوند و بیگناهان آزاد هستند و غیره.
برای بسیاری از نظریهها یا "علوم اجتماعی"، هرم دنیای آنها "طبیعی" و "انسانی" است. "طبیعی است کسانی ثروت داشته باشند و کسانی نداشته باشند"؛ "طبیعی است آنها که میدانند فرمان دهند و نادانها اطاعت کنند"؛ "طبیعی است ارتشی که تجهیزات بهتر دارد، ارتش ضعیفتر را شکست دهد"؛ "طبیعی است افراد زیبا فرمان برانند و زشتها اطاعت کنند"؛ "طبیعی است مرد بر زن تسلط داشته باشد"؛ "طبیعی است هتروها به دگرباشان خشونت روا دارند"؛ "طبیعی است کاشلانها دیگر نژادها را تبعیض کنند". البته میتوانید مثالهایی بیاورید که این "طبیعی بودن" را نقض میکند، اما من در اینجا سادهسازی میکنم.
حول این "طبیعی بودن"، نهتنها یک نظام سیاسی شکل میگیرد، بلکه مجموعهای از "شواهد" در تمام اجتماع پدیدار میشود: در خانواده، مدرسه، کار، ثروت، فقر، جرم، نابهنجاری، زبان، آداب و رسوم، ارتباط با دیگری و طبیعت… و فعالیت سیاسی.
به این ترتیب چیزی شبیه "الگوریتم" اجتماعی شکل میگیرد: مجموعهای از باورها و معیارها برای خوب و بد، زیبا و زشت، مردانه و زنانه، و بسیار چیزهای دیگر. "شواهدی" که توسط رسانهها و تعاملات اجتماعی در شبکهها و فضاهای مطالعه، کار، حملونقل، سیاست، فعالیت، استراحت و سرگرمی تقویت میشود.
خلاصه، الگوریتمی برای زندگی، مرگ… و ناپدید شدن. زیرا سیستم، وضعیت وجودی جدیدی برای انسانها خلق کرده است: زنده، مرده، و ناپدیدشده قهری (نه زنده و نه مرده). به همین راحتی، بدون نیاز به شرودینگر و گربهاش [اشاره به نظریه ارائه شده توسط شرودینگر در فیزیک کوانتوم است که در آن احتمال مرده و زنده بودن یک گربه فرضی در آن واحد مطرح میشود. م]
*******
هرم معکوس اساس پیشنهادهای جبهههای پیشگام، تحولات، تکاملها و انقلابهاست. در هرم، افراد بالایی کماند اما ثروت زیادی دارند، در حالیکه پایینیها فقیرند. پیشنهاد این است: هرم را "برعکس کنیم": کسانی که ثروت ندارند و در پایین هستند، به نوک هرم بیایند و ثروتمندان را به پایین برانند.
در نگاه اول، این "معکوس کردن" عالی به نظر میرسد. کسانی که همیشه پایین بودهاند، فرصت رسیدن به بالا را پیدا میکنند و کسانی که بالا هستند، باید شرایط پایین را تحمل کنند.
مشکل این است که چون پایینیها زیادند، تصمیمگیری دشوار میشود، پس نمایندگی لازم است و بههمیندلیل یک جبهه پیشگام یا حزب سیاسی شکل میگیرد. در عمل ممکن است هرم "معکوس نشود" بلکه تنها با نامی جدید بازتولید شود: بوروکراسیهایی که به احزاب سیاسی خوب، بد یا بدتر تبدیل شدهاند.
علاوهبراین، قدرتهای "جایگزین" (سرمایه بزرگ و جرایم سازمانیافته) موقعیت خود را حفظ میکنند و توافقها و روابط خود را با بخش "جدید" بالایی هرم تجدید میکنند.
تمام جبهههای پیشگام سیاسی پیشنهاد مشترکی دارند: چون بالاییها ثروت دارند و پایینیها ندارند، پس باید هرم را معکوس کنیم.
برای چنین "معکوسشدن"ی — که در واقع جابهجایی اربابان است — لازم است هولوگرام "دولت ملی" ایجاد شود. اگر عدالت، امنیت، صداقت و توانایی موجود نباشد، به جایش یک تیم ملی ورزشی داریم که پیچیده در پرچم رسمی خود را به پرتگاه واقعیت میاندازد. اما تماشاگران دیگر کف نمیزنند یا سوت نمیکشند؛ حالا به جای آن میم اینترنتی میسازند.[تصویر یا ویدیویی همرا ه با یک پیام متنی کوتاه که بیشتر در شبکههای اجتماعی منتشر میشود و اغلب لحنی طنزآلود دارد. م]
در این تلاشها برای "دموکراتیزه کردن" وقاحت و ناتوانی، با پیشنهادهای سیاسی به ایجاد دشمنان مجازی روی میآورند: پوست تیره علیه پوست روشن، لیبرال علیه محافظهکار، میاندسته علیه بالا و پایین، پیرامون علیه مرکز، بومی علیه نژاد مختلط، زن علیه مرد، دگرباش علیه هترو، جوان علیه بزرگسال، بزرگسال علیه پیر، لاتینو علیه آنگلو، کشوری علیه کشور دیگر، اهالی هر نقطهای از جهان علیه امریکاییها — و بالعکس.
*******
زاپاتیسم برای سیستم، توانایی تخریب کافی قائل است، آنقدر که یک سیاره یعنی یک جهان را با جایگزینی یک سازمان اجتماعی با سازمان دیگر از بین ببرد. درواقع، سرمایهداری از یک انقلاب زاده شده است. این انقلابها نیستند که سیستم را نگران میکنند، بلکه تضمین این امر که انقلابها نیز همان منطق هرم را حفظ کنند: کسانی فرمان دهند و کسانی اطاعت کنند.
در مرحله کنونی، سیستم در حال اجرای یک تحول است. اما این به معنای نابودی آن نیست. بلکه یک بازچینش است، یعنی تطبیق با شرایط تازهای که به "نظام جهانی" معروف است.
اینکه سرمایهداری تازه دارد به این درک میرسد که تخریبی که اعمال کرده غیرقابل بازگشت است، موضوع ما نیست... اما در برابر آن، راههای گوناگونی را آزموده و امتحان میکند. یکی از آنها، بازگشت به گذشته است.
منظورمان فقط فرآیند انباشت اولیه نیست که به لطف آن سیستم از طریق غارت و جنگ شکل میگیرد (چیزی که نظریهپردازان و تاریخدانان اغلب آن را فراموش میکنند)، بلکه نوعی پرش ناممکن به عقب برای بازسازی "دولتِ خیّر" یا "دولت رفاه" است، دولتی که همچنان سرکوبگر و واپسگراست اما در ظاهر رنگوبوی عدالت اجتماعی دارد، با بهتر است بگوییم برنامههای اجتماعی، تا بار بخش پایه هرم را سبکتر کنند. اما واقعیت لعنتی این است که همان سرکوبگر قدیمی است که دیر یا زود دیوارهای هرم را میشکند. بنابراین "تجدد حیات" [اشاره به شعار حزب مورنا و دو دولت آن. م ] به یک بازیافت درجه چهارم تبدیل میشود.
راه دیگر، تلاش برای بزرگتر کردن یا "چاقکردن" طبقهی متوسط است که میان بالای هرم و پایه جای دارد. این میانهایها با تلاش برای بالا رفتن و ترس از انفجار پایه هرم زندگی میکنند. برای کنترل، ایجاد وقفه یا سرکوب شورشها، یا برای ارتقاء سطح اجتماعی از طریق ترفیع و کسب امتیاز، به حزب پیشگام پناه میبرند. افراطیهای گذشته، امروز کارگزاران "واقعگرا" هستند. طبقه متوسط معدن فرمانروایان است.
بههمیندلیل است ترسِ سخنگویان آنها از شیشههای شکسته، اعتصابات، راهبندانها، اعتراضات، هکرها، تظاهرات، اقدامات خشن و آن چیزهای زشتی که "کثیف"ها و "بد"های تاریخ انجام میدهند؛ چیزهایی که در کتابهای آموزش عمومی نیستند. پس قابلیتی که برای "تحت تاثیر قرار گرفتن" در برابر جنگهای دوردست دارند چه؟ خب، شاید دلیلش این است که فکر میکنند این فقط در هرمهای دیگر اتفاق میافتد.
اما بر خلاف شواهد رسانهای، نقدها و تحلیلهای ژئوپلیتیکی عمیق، مدتهاست سرمایه بزرگ دیگر ملی نیست. یعنی دیگر مرتبط به هیچ جغرافیای خاصی نیست. بلکه با موقعیتش در اقتصاد جهان مربوط است. سرمایه بزرگ، فرمانروای هرم، سؤال نمیکند که باید در خاورمیانه، اروپای شرقی یا در میان پرچمها، نشانها و سرودها و تیمهای ملی چه کاری انجام دهد. بلکه میپرسد باید در سراسر سیاره چه کند و چگونه.
سرمایه بزرگ هنوز هم در مورد اینکه چه کند تردید دارد، اما برنامهریزهایش پیشبینی میکنند آنچه که در راه است اجتنابناپذیر است و باید حداکثر غارت صورت گیرد. برای این هدف سازمانهای بینالمللی، قوانین... و ملل اهمیتی ندارند.
گروههای راستگرا، از جمله پروگرسیسم، برای جلب نظر سرمایه بزرگ رقابت میکنند. مانند دو برادر که برای اینکه ارباب دست نوازش به سرشان بکشد با هم میجنگند. یکی از کمونیسم قریبالوقوع هشدار میدهد؛ دیگری از بازگشت فاشیسم. هردو قول میدهند که پایه هرم را تحت کنترل نگه دارند — با خشونت یا بدون خشونت.
یکی فخرفروشی میکند و دیگری ژست این را میگیرد که "این میراث گذشتهای است که دیگر بازنمیگردد" اما هر دو با حالت انزجار صدقههایی را به سوی پایه هرم میافکنند. صدقههایی که به جرایم سازمانیافته منتقل میشود تا توسط آن از مقامات مسئول کنترل و مدیریت برنامههای اجتماعی که به دنبال رأی هستند، اخاذی کنند.
*******
در این میان واژهای که خلاصهی بسیاری از چیزهایی است که میبایست موجب شرمساری وجدان بخش بالایی هرم میبود، همچنان همت خود برای آزاد زیستن را به یادمان میآورد: فلسطین. امروز فلسطین اهداف واقعی هرم را تبیین کرده و به مثابه آن جعبه مرگباری است که به تمام مردم جهان وعده داده شده است.
واژههایی وجود دارند که علیرغم سکونشان زلزله ایجاد میکنند، طوفان به پا میکنند و سهمگینترین گردبادها را برمیانگیزند. تنها در نیمهشب شنیده میشوند، زمانیکه در خوابآلودگی، همهچیز دردناک است. آنگاه میآیند و نجوایشان پوست حافظه را میدراند. زخمی هنوز خونآلود، تنها چیزی است که باقی میماند. "غزه" یکی از آن واژههاست: واژهای که خشم میآورد، شورش ایجاد میکند، و پردهها را میدرد.
از کوهستانهای جنوبشرقی مکزیک
کاپیتان، ژوئیه ۲۰۲۵
گزارش از بذرگاه (چیاپاس)













