قسمت نهم: ساختار جدید خودمختاری زاپاتیستی

نوامبر ۲۰۲۳

خواهران، برادران و رفقا:

سعی خواهم کرد برایتان شرح دهم که چگونه خودمختاری، یعنی ساختار جدید خودمختاری زاپاتیستی را سازماندهی مجدد کردیم. بعداً با جزئیات بیشتری توضیح خواهم داد. شاید هم بیشتر توضیح ندهم، چون مهم این است که به آن جامه‌ی عمل بپوشانیم. و البته شما می‌تو‌انید به مراسم سالگرد هم بیایید و نمایش‌ها، ترانه‌ها، شعرها و هنر و فرهنگ این مرحله جدید از مبارزه‌ی ما را تماشا کنید. اگر هم نشد، رفقای ارتباط همگانی برای شما عکس و فیلم می‌فرستند. در فرصتی دیگر به شما خواهم گفت که در ارزیابی انتقادی از بخشداری‌های خودمختار شورشی زاپاتیستی و شوراهای دولت خوب چه نقاط قوت و ضعفی در آنها دیدیم. فعلا فقط برایتان می‌گویم به چه شکلی در آمده. خدمت شما:

نخست - شالوده‌ی اصلی که خودمختاری بر آن استوار است و بدون آن سایر ساختارها نمی‌توانند کار کنند، دولت خودمختار محلی (GAL) است. در هر یک از همبودها که پایه‌های کمک‌رسانیِ زاپاتیستی در آن زندگی می‌کنند یک  GAL وجود دارد. دولت‌های خودمختار محلی زاپاتیست، هسته‌ی اصلی تمام خودمختاری هستند. آنها توسط مسئولین و کارگزاران خودمختار، هماهنگ شده و تابع مجمع [عمومی] روستا، آبادی، همبود، منطقه، محله، مناطق مشاع، ناحیه یا هر نام دیگری که مردم به جامعه‌ی خود داده باشند، هستند. هر GAL منابع سازمانی خودمختار خود (از جمله مدرسه و کلینیک‌) و روابطش را با روستاهایِ خواهران و برادرانِ غیر زاپاتیستِ همسایه کنترل می‌کند؛ و نیز استفاده صحیح از منابع مالی را. همچنین سوء‌مدیریت، فساد و خطاهایی که ممکن است وجود داشته باشد را شناسایی و گزارش می‌کند، و حواسش به کسانی‌ست که قصد دارند خود را به‌عنوان مقامات زاپاتیستی معرفی کنند تا از آنها حمایت یا کمکی بخواهند و سپس به نفع خود استفاده کنند.

بنابراین، اگر قبلاً چند ده MAREZ، یعنی بخشداری‌ خودمختار شورشی زاپاتیستی وجود داشت، اکنون هزاران GAL زاپاتیستی وجود دارد.

دوم - GALهای مختلف با توجه به نیازها، مشکلات و پیشرفت‌هایشان، در مجامع دولت‌های خودمختار زاپاتیستی (CGAZ) گردهم می‌آیند. در این مجامع در مورد موضوعات مورد نظرGAL های فراخوان‌دهنده بحث می‌شود و توافقاتی صورت می‌گیرد. مجامع دولت‌های خودمختار هرگاه اراده کنند می‌توانند مقامات همبود‌های خود را به جلسه فرا‌بخوانند. در این جلسات طرح‌ها و نیازهای بهداشتی، آموزشی، کشاورزی و زیست‌محیطی، دادگستری، تجاری و یا هر مسئله‌ی لازم دیگر، ارائه شده، پس از اینکه مورد بحث قرار گرفتند، تصویب و یا رد می‌شوند. در سطح مجامع دولت‌های خودمختار زاپاتیستی  CGAZهر بخشی مسئولیت هماهنگی منطقه‌ی خودش را دارد. این افراد صاحب مقام نیستند. وظيفه آنها اين است كه از به انجام رسیدن كارهای مورد نظر دولت خودمختار محلی GAL يا هر امر دیگری كه برای زندگي جمعی ضروری تشخيص داده می‌شود، اطمينان حاصل كنند. به‌عنوان مثال: کارزارهای پیشگیرانه‌ی پزشکی و واکسیناسیون، کارزارهای درمان بیماری‌های بومی، دوره‌های آموزشی و تعلیم تخصصی (تکنسین‌های آزمایشگاه، رادیولوژی، سونوگرافی، ماموگرافی و هر علم دیگری که به‌تدریج بیاموزیم)، کارزارهای سوادآموزی و آموزش در سطوح بالاتر، رویدادهای ورزشی و فرهنگی، جشن‌های سنتی و غیره. هر منطقه یا CGAZ مدیران خود را دارد که در صورت بروز مشکل فوری یا مشکلی که چندین همبود را تحت تأثیر قرار بدهد، برای تشکیل جلسه فراخوان می‌دهند.

یعنی اگر قبلاً ۱۲ شورای دولت خوب وجود داشت، حالا صدها وجود خواهد داشت.

سوم – سپس نوبت شوراهای جمع‌های دولت‌های خودمختار زاپاتیستی (ACGAZ) است، که قبلاً به‌عنوان مناطق شناخته می‌شدند. این شوراها از خود اختیاری ندارند و تابع CGAZها هستند؛ و CGAZها هم به نوبه خود تابع GALها می‌باشند. ACGAZها طبق درخواست GALها و CGAZها، مجامع‌عمومی منطقه‌ را فرا‌می‌خوانند و ریاست آنها را برعهده می‌گیرد. این شوراها در حلزون‌ها مستقر هستند، اما بین مناطق [مختلف] حرکت می‌کنند. به عبارت دیگر با توجه به مطالبات و نیازهای مردم روستاها متحرک هستند.

چهارم – همان‌طور که در عمل مشاهده خواهد شد، فرماندهی و هماهنگی خودمختاری از شورای دولت خوب JBG و بخشداری‌های خودمختار زاپاتیستی MAREZ به روستاها و همبودها، به GALها منتقل شده است. مناطق (ACGAZ)  و نواحی (CGAZ) توسط خود مردم اداره می‌شوند، آنها باید در برابر مردم پاسخگو بوده و راهی برای رفع نیازهای آنها بیابند مثل نیاز به بهداشت، آموزش، عدالت، غذا و مواردی که به‌دلیل شرایط اضطراری ناشی از بلایا به وجود می‌آید: بلایای طبیعی، بیماری‌های همه‌گیر، جنایات، تهاجمات، جنگ‌ها و سایر بدبختی‌هایی که نظام سرمایه‌داری به ارمغان می‌آورد.

پنجم – به‌منظور افزایش دفاع از روستاها و مادر- زمین و حفظ امنیت آنها در صورت تجاوز، حمله، بیماری‌های همه‌گیر، تهاجم شرکت‌های طبیعت‌خوار، اشغال نظامی جزئی یا کلی، بلایای طبیعی و جنگ‌های هسته‌ای، ساختار و شکل ارتش زاپاتیستی آزادیبخش ملی EZLN بازسازماندهی شده است. ما خودمان را آماده کرده‌ایم تا مردم‌مان حتی در انزوا از یکدیگر زنده بمانند.

ششم - درک می‌کنیم که ممکن است فهم این همه برای شما مشکل باشد و برای درک آن مدتی به زحمت خواهید افتاد. تأمل و تعقل درباره‌ آن برای خود ما ۱۰ سال طول کشید و از این ۱۰ سال، ۳ سال به آماده‌سازی آن به‌منظور عملی شدن اختصاص یافت.

همچنین درک می‌کنیم که افکارتان ممکن است به‌نظر خودتان درهم‌ریخته بیاید. به‌همین‌دلیل لازم است کانال درک خود را عوض کنید. تنها با نگاه کردن به دوردست، هم پشت‌ سر و هم جلو‌ی رو، می‌توان گام کنونی را درک کرد.

امیدواریم متوجه شده باشید که این ساختار جدیدی از خودمختاری است، ما تازه در حال یادگیری هستیم و مدتی طول می‌کشد تا خوب پیش برویم.

در‌واقع، این بیانیه فقط قصد دارد به شما بگوید که خودمختاری زاپاتیستی ادامه دارد و پیش می‌رود؛ فکر می‌کنیم که این ساختار جدید برای روستاها، همبودها، آبادی‌ها، محله‌ها، مناطق مشاع و دهکده‌ها که پایه‌های کمک‌رسانی زاپاتیستی در آن زندگی، یعنی مبارزه می‌کنند، بهتر خواهد بود. و این تصمیم خود آنها بوده است، تصمیمی بر اساس ایده‌ها و پیشنهادات، انتقادات و انتقادهای از خود.

به‌علاوه، همان‌طور که مشاهده خواهید کرد، این مرحله جدید خودمختاری برای مقابله با بدترین کنش‌های هیدرا [هیدرا-‌سرمایه‌داری]، بی‌شرمانه‌ترین وحشیگری‌ها و جنون ویرانگرش به وجود آمده است: برای مقابله با جنگ‌ها و تهاجمات تجاری و نظامی‌اش.

برای ما مرزها و جغرافیاهای دور وجود ندارد. هر آنچه در هر گوشه‌ای از کره زمین اتفاق می‌افتد، ما را تحت تاثیر قرار داده و به خود مشغول می‌کند، نگران‌مان می‌کند و دلمان را به درد می‌آورد. ما در حد توان بسیار اندک خود، از انسان‌های در تنگنا صرف‌نظر از رنگ، نژاد، ملیت، عقیده، ایدئولوژی و زبان‌شان حمایت خواهیم کرد. اگرچه ممکن است ما خیلی زبان‌ها را ندانیم یا فرهنگ‌ها و شیوه‌های زیادی را درک نکنیم، اما قادریم رنج، درد، اندوه و خشم شرافتمندانه‌ای را که سیستم برمی‌انگیزد درک کنیم.

ما بلدیم قلب خواهران و برادرانمان را بخوانیم و به آنها گوش دهیم. ما تلاش برای یادگیری از آنها، داستان‌ها و مبارزات‌شان را ادامه خواهیم داد. نه تنها به‌این‌دلیل که قرن‌ها از این موضوع رنج برده‌ایم و از ماهیت آن آگاهیم؛ همچنین و مهم‌تر از همه، به‌این‌دلیل که ۳۰ سال است برای زندگی مبارزه می‌کنیم.

مطمئنا در این سال‌ها اشتباهات زیادی مرتکب شده‌ایم و مطمئناً در ۱۲۰ سال آینده اشتباهات بیشتری هم مرتکب خواهیم شد. اما تسلیم نمی‌شویم، مسیرمان را تغییر نمی‌دهیم، خودمان را نمی‌فروشیم. ما همیشه مبارزات خود، زمان‌ها و شیوه‌های آن را با دیدی انتقادی مرور خواهیم کرد.

چشم‌ها، گوش‌ها، مغز و قلب‌های ما همیشه آماده‌اند تا از دیگران بیاموزیم، کسانی که اگرچه در بسیاری چیزها با ما متفاوت هستند، اما دغدغه‌های مشابه ما را دارند و همچون ما خواستار دموکراسی، آزادی و عدالت هستند.

و ما همیشه به دنبال بهترین‌ها برای مردم خود و برای جوامعی که خواهران و برادران ما هستند خواهیم بود.

آخر ما زاپاتیست هستیم!

تا زمانی که در گوشه‌ای از کره زمین حتی یک مرد، یک زن یا یک دیگرگونه‌ی زاپاتیست وجود داشته باشد، ما در شورش، مقاومت خواهیم کرد، یعنی مبارزه خواهیم کرد.

هم دوستان وهم دشمنان این را به چشم خواهند دید؛ و نیز آنهایی که نه دوست هستند و نه دشمن.

فعلا همین.

از کوهستان‌های جنوب شرقی مکزیک

معاون فرمانده شورشی مویسس

مکزیک، نوامبر ۲۰۲۳

بیش از ۵۰۰، ۴۰، ۳۰، ۲۰، ۱۰ سال بعد.زاپاها.png

بعدالتحریر:

- در اینجا یک طرح برایتان می‌گذارم تا شاید بهتر بشود فهمید.

امثال و حِکمَADAGIOS.jpg

 

بیایید با چند کلام قصار از چند دهه پیش شروع کنیم. آن وقت شما ببینید آیا آنچه در آن زمان مورد اشاره واقع شده به درک آنچه اکنون اتفاق می‌افتد کمک می‌کند یا نه.

 

۱

هدفِ تفکر انتقادی، یافتن حقیقت (و در نتیجه ابداع یک محمل جدید برای بوالهوسی‌های تازه ظهور) نیست، بلکه زیر سوال بردن «حقایق»، مقابله با آنها، عریان ساختن و نشان دادن ماهیت واقعی‌شان است: عقاید احمقانه‌ی یک یا چند احمق (البته این یک یا چند احمق هم مرد هستند و هم زن: برابری جنسیتی فراموش نشود!) با تعداد زیادی فالوور. تفکر انتقادی فقط یک موضع نظری نیست؛ بیش از هر چیز، یک موضع اخلاقی در رابطه با شناخت و واقعیت است.

۲

آنچه «تاریخ» نامیده می‌شود (همین‌طوری با فونت بولد) فقط جسدی است که توسط سیاستمداران و کاتبان آنها به طرز ناشیانه‌ای بزک شده است. با این حال، سر سفره سیاستمداری که در قدرت است، اسکلت‌ نمی‌نشیند. شاید تنها آینه‌ای. قابش را می توان زیبا کرد، اما آینه همچنان روند تخریب واقعیت را منعکس می‌کند. تفاوت بین تابوت‌ها از شباهت محتویات آنها نمی‌کاهد. وقتی دولت‌ها آینه را به دلیل مقعر بودنش، به تغییر شکل و زشت جلوه دادن واقعیت متهم می‌کنند، سعی ‌دارند این امر را که دیدگاهشان منکر واقعیت این زشتی‌هاست پنهان کنند. همان دیدگاهی که از منظر آن تنها «دولت» است که همه چیز را روشن و رنگ‌آمیزی می‌کند.

تاریخ گذشته، که با فونت بولد نوشته نمی‌شود، چیزی نیست جز پیشینه‌ی کابوس کنونی. مرگ و ویرانی فردا همین امروز رقم می‌خورد.

۳

ایده بر ماده مقدم نیست؛ بلکه برعکس. مبدأ سرمایه‌داری و مراحل مختلف آن به‌عنوان یک سیستم مسلط، یک نظریه اجتماعی یا فلسفی نیست. نظریه اجتماعی قفسه عظیمی از ایده‌هاست که پیشنهادهای سیاسی مختلف در جستجوی دلایلی برای معنا بخشدین به آنچه بی‌معنی‌ست، به سمت آن می‌روند. نظام‌های مسلط چیزی جز یک بدن با لباس‌های در ظاهر متفاوت نیستند، لباس‌هایی که همگی در ماهیت ریاکارانه‌شان یکسانند.

یک نظریه اجتماعی مد روز در لحظه‌ای خاص یک کالای پرفروش است در سطح تئوری های خوددرمانی و دوست یابی (که امروزه به آن «فالوور» گفته می‌شود) که در کنار استدلال‌هایی قرار می‌گیرد که در آنها، بسته به محافظه‌کاری یا ترقی‌گرایی (که چیزی جز محافظه‌کاری نرم نیست)، هدف به گونه‌های مختلف وسیله را توجیه می‌کند.

آنچه سرمایه‌داری را به‌وجود می‌آورد جنایت است. و هر مرحله از پیشرفت آن شبیه به اقدامات یک قاتل زنجیره‌ای است که هر بار تجربیات بیشتری کسب می‌کند. کار نظریه‌پردازان حکومتی این است که این جنایت را با کمی رمانتیسم، ماجراجویی و البته سبکسری بزک کنند.

در تئوری اجتماعی، بیشتر اوقات هدف این نیست که چیزی را بفهمیم تا انقلاب کنیم، یعنی مبانی مادی یک سیستم را تغییر دهیم. آنچه «تئوریسین‌ها»ی سابقاً در اپوزیسیون و امروز حامی دولت به دنبال آن هستند، جایگزینی افراد در حلقه قدرت است. به همین دلیل است که به ظاهر حامیان دیروز، کاریکاتوریست‌های امروزهستند. نام‌ها و مشاغل تغییر می‌کند، اما تملق‌گویی‌ها همان است که بود و البته دستمزد هم. عکس‌العمل روشنفکران راستگرا، عکس‌العمل معشوقی فریب‌خورده است، خشمگین از اینکه اشخاص دیگری جایش را گرفته‌اند. و این دیگران، آرزویشان اشغال کردن جای متنعمان دیروزاست. همگی آنها کم‌خونی فکری یکسانی دارند، بنابراین مشکلی نیست.

مورخ امروزی تاریخ‌نگاری را طبق سلیقه‌ی حاکم تنظیم می‌کند. به قفسه ایده‌ها می‌رود تا به دنبال شخصیت‌ها بگردد، چه برای ساختن شخصیت‌های شرور و چه برای ساختن قهرمانان. اینکه اکنون زنان شرور و قهرمان نیز در تاریخ گنجانده شده‌اند، به مثابه امتیاز دادنی خیرخواهانه به فمینیسمی است که به کم یا حتی هیچ رضایت می‌دهد. امروزه بزرگ‌ترین ترس یک مورخ این است که دریابد مسئولیت رویدادهای یک دوره تاریخی بر گردن گروه‌ها، جمع‌ها یا کل مردم آن دوره است. آخر زندگی‌نامه‌‌ای را که فردی نیست چه کسی می‌خرد؟ چون این به معنای در نظر گرفتن جامعه است.

مورخ امروزی محمل می‌فروشد، آنچه را که پشتوانه‌ی تبلیغاتی تاریخ مقوایی قدرت است. تاریخ برای او فقط پس‌زمینه‌ای است که اکنونِ درخشان او را مزین می‌کند. معادل ادبی میزان‌سن‌های فاخر درباره مردم بومی، زندگی‌نامه‌ها و تحقیقاتی است که در محافل قدرت پرورانده می‌شود. بدین ترتیب، تقویم‌ها به دلخواه تنظیم شده و شکست‌های یک امپراتوری در برابر امپراتوری دیگر به پیروزی تبدیل می‌شود.

سردرگمی به‌حدی است که کسانی فکر، پافشاری و استدلال می‌کنند که امپراتوری آزتک، درمان درد مردم بومی قبل از تسخیرمکزیک توسط اسپانیا بود، که روسیه همان اتحاد جماهیر شوروی است و چین جغرافیایی است که نظام کمونیسم بر آن مسلط است؛ که اگر مردم به لولا، کیرشنر، PSOE [حزب سوسیالیست کارگران اسپانیا]، مکرون و هریس رأی دهند، عاقل هستند، و نادان اگر به بولسونارو، لوپن، میلی یا ترامپ رای دهند. کمتر چیزی به اندازه «دموکراسی» به فحشا کشانده شده، اما هیچ چیز به اندازه‌ی آن پرهزینه‌ نیست.

در تاریخ ناشناخته‌ی تسلیم، کسانی که سکوت می‌کنند تا بالغ شوند (در مدرسه کادر حزب، اینگونه به ایشان آموزش داده می‌شود)، به قفسه ایده‌ها می‌روند تا چیزی بخرند که برایشان مفید باشد. بی‌فایده است: خیانت به اصول و اعتقادات عین وادادن است، حتی اگر خود را زیر عقاید پولانزاس پنهان کند. نام مستعار «چپ‌گرا» جوهر یک واقعیت را تغییر نمی‌دهد: این همدستی با بدترین جنایت‌ها است: جنایت یک سیستم علیه بشریت.

۴

در سیاست مرده وجود ندارد، تنها با اجسادی روبرو هستیم که به تکرار جرم مشغولند.

همان‌طور که پدرو اینفانته [خواننده‌ی پر آوازه مکزیکی-ـ م] می‌گفت: PRI [حزب انقلاب نهادینه شده قدیمی‌ترین حزب مکزیک که هفتاد سال در قدرت بود. م] نمرده است، بلکه در قلب همه احزاب سیاسی زندگی می‌کند. به همین دلیل است که سیاستمداران حرفه‌ای کلمات اختصاری احزابشان را مثل زیرشلواری، بدون مشکل عوض می‌کنند. هر چند که حتی لباس زیرشان را هم به زور می‌شویند... یا شاید هم نمی‌شویند!

هیچ تفاوتی بین سیاستمداران ترقی‌گرا و راستگرا وجود ندارد، همان‌طور که هیچ تفاوت اساسی بین اربابان خوب و بد وجود ندارد. کار هر دو، مدیریت اموال سلب مالکیت شده است.

گزینه‌های سیاسی نه در اهداف خود (داشتن دولت) تفاوت دارند و نه در وظایفشان (خدمت به قدرت اقتصادی). فقط از محمل‌های متفاوتی استفاده می‌کنند.

۵

این سیستم در مرحله کنونی خود، جنگ جدیدی را برای فتح سرزمین‌ها انجام می‌دهد و هدف آن تخریب/بازسازی، کوچاندن اجباری جمعیت/استقرارجمعیت جدید است. نابودی/کاهش جمعیت و بازسازی/سازماندهی مجدد یک منطقه، مقصد این جنگ است.

دولت اسرائیل انتقام حملات حماس در ۷ اکتبر ۲۰۲۳ را نمی‌گیرد، بلکه در حال ویران کردن یک سرزمین و خالی کردن آن از سکنه است. پول‌ فقط از تخریب و کشتار جمعی به دست نمی‌آید، بلکه بازسازی و سازماندهی مجدد نیز درآمدزاست. همدستی آشکار دولت‌های ملی جهان نیز از همین روست. وقتی «ملت‌ها» تدارکات نظامی به اسرائیل می‌فرستند، نه تنها از نسل‌کشی علیه مردم فلسطین حمایت می‌کنند، بلکه روی این جنایت سرمایه‌گذاری نیز می‌کنند. سود حاصل از این تجارت بعدها به دست خواهد آمد.

۶

 تخریب «خوب» یا «بد» وجود ندارد. بهانه‌ها و رنگ‌های تخریب تغییر می‌کند، اما نتیجه یکسان است. بین قطار گلوگاه خاکی پورفیریو دیاز[1]، طرح پوئبلا-پانامای فوکس[2] و کریدور ترانس ایستمیکو[3] مورنا[4] هیچ تفاوت اساسی وجود ندارد. برخی شکست خوردند و برخی دیگر نیز شکست خواهند خورد. هدف آنها نه رفاه است (مگر رفاه سرمایه‌های بزرگ)، و نه نوسازی سلب مالکیت به سبک پورفیریو: تنها به‌مثابه مرزی دیگرند در میان مرزهایی که در حال حاضر وجود دارد. و مانند همنوعان خود، آنها نیز نفوذپذیر خواهند بود. نه به خاطر هزاران مهاجری که از آنها خواهند گذشت، بلکه به دلیل فساد و بی‌شرمی برده‌داران نوین امروزی که قرن‌ها بعد فاش خواهد شد: قاچاق انسان تجارتی است دارای منبع عظیمی از مواد خام (که از طریق جنگ‌ها و سیاست‌های دولت‌های مختلف به دست می‌آید)، که محتاج سرمایه‌گذاری بسیار ناچیزی است: فقط به بوروکراسی، ظلم و بی‌شرمی نیاز دارد. و البته این چیزها در صاحبان سرمایه‌ و دولت به‌وفور یافت می‌شود.

آنچه به‌اصطلاح کلان‌پروژه می‌نامند، منجر به توسعه نمی‌شود. این پروژه‌ها تنها به‌مثابه کریدورهای تجارت آزاد هستند برای اینکه جرایم سازمان‌یافته، بازارهای جدیدی داشته باشند. مناقشه بین کارتل‌های رقیب تنها بر سر قاچاق انسان و مواد مخدر نیست، بلکه بیش از هر چیز بر سر انحصار باجگیری‌هایی است که به اشتباه «قطار مایا» و «کریدور ترانس‌ایستمیکو​» نامیده می‌شود. از درختان و حیوانات نمی‌توان باج گرفت، اما از همبودها و شرکت‌هایی که در این مرزِ بی‌فایده‌ی دیگر، در جنوب شرقی مکزیک مستقر می‌شوند، چرا.

بدین ترتیب، رشد جنگ برسر کنترل سرزمین تضمین می‌شود، جنگ‌هایی که در آن هولوگرام دولت-ملت حضور ندارد.

این فرضیه که خشونت به‌اصطلاح «جرایم سازمان‌یافته» از ناهنجاری‌های سیستم است، نه تنها نادرست است، بلکه ما را از درک آنچه در حال وقوع است (و عمل کردن براساس آن) باز می‌دارد. خشونت یک پدیده‌ی غیرطبیعی نیست، بلکه نتیجه وجود این سیستم است.

بر سر هدف توافق شده است: دولت خواهان یک بازار آزاد (عاری از مزاحمین، یعنی مردم بومی) و بقیه، خواهان کنترل یک سرزمین هستند.

درست شبیه آنچه سرمایه‌داری انحصاری دولتی نامیده می‌شد، که در آن سرمایه از دولت انتظار دارد که شرایط را برای اجرا و توسعه‌ی سرمایه ایجاد کند، اکنون صحبت از چیزی است که ارتش آن را «مانور انحصاری» می‌نامد: هم دولت و هم جرایم سازمان‌یافته، یک سرزمین را تصرف، تخریب و از سکنه خالی می‌کنند و سپس سرمایه بزرگ برای بازسازی و نظم دادن مجدد به آن وارد می‌شود.

کسانی که می‌گویند دولت‌ها و جرایم سازمان‌یافته متحد یکدیگرند، دروغ می‌گویند. همان‌طور که هیچ اتحادی بین یک شرکت و مشتریانش وجود ندارد. مسأله، یک عملیات تجاری ساده - هرچند پرهزینه - است: دولت غیبت خود را به فروش می‌گذارد و کارتل مورد نظر این غیبت را «می‌خرد» و جای خالی حضور دولت را در یک محله، منطقه، روستا یا کشور پر می‌کند. فروشنده و خریدار هر دو سودی یکسان می‌برند و ضرر متوجه کسانی می‌شود که در آن سرزمین‌ها به‌سختی به گذران زندگی مشغولند. «آن که پول یا وام می‌دهد، حکومت می‌کند»؛ این همان جمله قصاری است که تحلیل‌گران و «دانشمندان علوم اجتماعی» فراموش می‌کنند.

در مورد آنچه «جرایم سازمان‌یافته» نامیده می‌شود، دولت و سرمایه (مثل همیشه) یک محاسبه اشتباه انجام می‌دهند: آنها فرض می‌کنند که کارگران به آنچه توافق شده پایبند خواهند بود و قرار نیست مستقلا عمل کنند.

این همان اتفاقی است که در مورد تشویق و ایجاد گروه‌های شبه‌نظامی افتاد: آنها چون از افراد بومی تشکیل شده بودند، تصور می‌شد که می‌توان کنترلشان کرد، زیرا به‌هرحال بومیان افرادی نادان و قابل فریفتن هستند. و آن وقت کشتار آکته‌آل اتفاق افتاد. گروه «زنبورها»[5] درست می‌گوید، قتل‌عام آکته‌آل در سال ۱۹۹۷، با آن همه ظلم و معافیت از مجازات، تنها مقدمه‌ای برای کابوس فعلی بود. دولت فکر می‌کند که آدم‌های به‌اصطلاح جرایم سازمان‌یافته نوکران او هستند، و طبق آنچه به آنها گفته یا تحمیل ‌شود، می‌آیند و می‌روند. به دلیل همین باور غلط است که دولت‌ها اینگونه غافلگیر می‌شوند.

حالا سعی کنید به این سوال پاسخ دهید: چرا در یک دولت فدرال که ۳۰ سال است نظامی شده، کارتل‌ها و درگیری‌های آنها اکنون با تایید دولت شکوفا می‌شود و کسانی که به ایالت چیاپاس در جنوب شرقی مکزیک حمله کردند، ادعا می‌کنند که از این طریق از «بالکانیزه» شدن کشور جلوگیری می‌کنند؟ بله، به نظر می‌رسد که سرزمین مکزیک بیش از هر زمان دیگری تکه تکه شده است.

(ادامه دارد)

از کوهستان‌های جنوب شرقی مکزیک

کاپیتان -آگوست ۲۰۲۴

[1]  از رئیس جمهورهای مکزیک که دوره حکومتی‌اش بسیار به رضاشاه شباهت دارد. م

[2]  اشاره به ویسنته فوکس، یکی از رئیس جمهورهای مکزیک. م

[3] Tren Maya قطار مایا  -کریدور بین خلیج مکزیک و اقیانوس اطلس  Corredor Transístmico

[4]  حزب رؤسای جمهور کنونی مکزیک، آندرس مانوئل لوپز اوبرادور. م

[5]  جامعه مدنی زنبورها، گروهی از بومیان مایا-تسوتسیل است که هدف آنها ترویج صلح، عدالت و مبارزه با نئولیبرالیسم است. م

cintilloequipo2-800x392.jpeg

پس از ۱۷ سالگی

(گروه میلیشایی ایشچِل رامونا)

سپتامبر ۲۰۲۱

به‌عنوان بخشی از "نابهنگام"، گروهی از میلیشیا سفر می‌کند. آنها علاوه بر تشکیل دادن بخشی از گروه‌های "شنیدن و گفتن"، امنیت هیئت هوابرد را بر عهده خواهند داشت و یک یا چند بازی فوتبال نیز با تیم‌های زنان جغرافیای اروپا برگزار خواهند کرد.

۱۹۶ میلیشیای زن برای سفر ثبت نام کردند، حدود بیست نفر از آنها کمتر از ۱۸ سال سن داشتند که خودشان را برای سفرهای بعدی و برای قاره‌های آسیا، اقیانوسیه، آفریقا و آمریکا آماده کرده‌اند، با این پیش‌بینی که تا آن‌موقع به سن قانونی برسند تا پاسپورت دریافت کنند.

مشکلاتی که برای اخذ مدارکشان متحمل شدند (همه‌ی آنها نابهنگام هستند) و رفت و آمد‌های مداوم که حاصلِ هوا و هوس‌های "کارمندان دولتی" بود، آنها را مجبور به دست‌کشیدن از تلاش‌هایشان کرد. برخی از آنها مادران مجرد هستند و باید برای نگهداری از بچه‌هایشان کار کنند. اکثر آنها برای کمک به معاش و گذران زندگی مادر، خواهران و برادران کوچک‌ترشان کار می‌کنند. آماده‌سازی آنها نیز مشکل بود، زیرا قرار نبود سفر برای گردش باشد بلکه باید خودشان را برای به انجام رساندن امر "شنیدن و گفتن" آماده می‌کردند. آنچه برایشان از هر چیز سخت‌تر بود، این بود که یاد بگیرند به دیگران گوش فرادهند.

از آنها ۳۷ نفر باقی ماندند که بعد دو نفر زیر سن بلوغ به آنها اضافه شدند: دِفنزا (۱۵ ساله) و اسپرانزا (۱۲ ساله). بدین ترتیب در مجموع ۳۹ میلیشیا شدند. آنها سه ماه برای تمرین در "بذرگاه" مستقر بودند تا بیاموزند و منتظر این باشند که امکان سفر فراهم شود: مکانی در اروپا که بتوانند به آنجا سفر کنند. همۀ آنها از تبار مایا هستند و به زبان‌های تسلتال، تسوتسیل، چول، تخولابال و اسپانیایی صحبت می‌کنند. تعداد کمی از آنها بیش از ۲۵ سال سن دارند؛ اکثرشان بین ۱۸ تا ۲۱ ساله هستند. قابلیت‌هایشان در بازی فوتبال از اسرار حکومتی‌ست، اما آمادگیشان برای مبارزه مشهود است.

هیچ مرد بالغی نمی‌توانست بدون اجازه به محلی که در آن مستقر بودند وارد شود. چنانچه مردِ ره گم‌کرده‌ای وارد می‌شد، بلافاصله گروهی از میلیشیاها او را محاصره می‌کرد و با دلایلِ قاطعِ چوبدستی و تیرکمان به ترک بی‌درنگ محل "ترغیب" می‌شد.

روزهای اول دوران آماده‌سازی و تطبیق‌شان دشوار بود و روزهای پس از آن حتی دشوارتر: دور از خانواده، عشق و غذا‌های [محلی] روستاهایشان؛ تردید را تحمل کردند و گرسنگی، بیماری، تغییرات آب و هوایی، آشفتگی حاصل از همزیستی با دیگرانِ متفاوت را؛ غافلگیر شدن از آموختن چیزهای جدید و شگفت‌زدگی از توان انجام آنچه برایشان غیر قابل تصور بود. برای مثال: گوش فرادادن به دیگران. ببخشید اگر دائم بر گوش فرادادن اصرار می‌کنم؛ آخر وقتی به آن بیرون نگاه می‌کنم، می‌شنوم که همه می‌خواهند حرف بزنند - یا بهتر است بگویم داد بزنند - و هیچ‌کس و یا تقریباً هیچ‌کس حاضر نیست به دیگری گوش کند.

این رفقای زنِ رزمنده‌ی من هفده سالگی‌شان را کم و بیش در تقویم پشت سر گذاشته‌اند. درباره‌ی هویت‌شان هیچ شکی نیست: آنها زاپاتیست هستند.

-*-

 

اما نه

در مجمع عمومی نابهنگام، وقتی که دستاوردها یا عدم دستاوردهای دوره‌ی آموزشی "شنیدن و گفتن" ارزیابی می‌شود، یکی از زنانِ میلیشیا رشته‌ی کلام را به دست می‌گیرد:

"من از این چیزهایی که می‌گویید هیچ نمی‌دانستم. فکر می‌کردم که همیشه همه چیز همین‌طوری بوده، اینکه می‌توانم به مدرسه بروم، دوست پسر داشته باشم بی‌اینکه مجبور باشم با او ازدواج کنم، اگر خواستم ازدواج کنم و اگر نخواستم نکنم. هرطور که دلم می‌خواهد لباس بپوشم، مشارکت کنم، یاد بگیرم و یاد بدهم. من فکر می‌کردم که همیشه همه چیز همین‌طوری بوده که الان هست، یعنی این امر که به جز اجبار وظیفه، حق و حقوقی هم داریم. اما با گوش‌کردن به حرف‌های رفیق متوجه شدم که در زمان خان‌ها، زندگی چطور بوده. گوش دادم به اینکه آماده شدن برای مبارزه دشوار بوده. گوش دادم به اینکه بهای جنگ چقدر بوده. گوش دادم که خودمختاری چگونه به‌دست آمده. بنابراین، من فکر می‌کنم وظیفه‌ام این است که خودم را برای دفاع کردن آماده کنم تا این دورانی که گذشت هرگز دوباره برنگردد. من فکر می‌کردم که آدم همین‌طوری آزاد به دنیا می‌آید، اما معلوم شد که نه: لازم بوده برای آزادی مبارزه بشود و باید به مبارزه ادامه داد. این یعنی "استراحت بی استراحت"".

-*-

 

در دفاع از ۱۷ سالگی

خیلی مطمئن نیستم اما گمان کنم سال ۲۰۱۸ بود.

به مناسبت نخستین گردهم‌آیی زنانی که مبارزه می‌کنند، تصمیم بر این شد که زنان میلیشیا حفظ امنیت را به‌عهده بگیرند. قانع‌شان کردند که تمرین کنند. در رژه‌ها حتی یک قدم را هم درست برنمی‌داشتند. گام‌هایشان مانند تنوع زبان‌هایی که مبدأ و مقصدشان را تعیین می‌کنند، نامنظم بود و ناهماهنگ. هرچه تمرین می‌کردند هیچ بهبودی حاصل نمی‌شد. مأیوس شدم؛ برآن شدم که شاید با یک ریتم موسیقیایی بتوانند گام‌هایشان را هماهنگ کنند. یک سومی‌ها داشتند دستگاه‌های صوتی را امتحان می‌کردند. از آنها پرسیدم که آیا با خودشان موسیقی آورده‌اند؟. پاسخ دادند: "فقط کومبیا و رِگِتون". به اصرار گفتم: "نه، یک‌چیز دیگری به جز اینها". در‌حالی‌که می‌خندیدند جواب دادند: "چنین چیزی وجود ندارد". از میلیشیاها سوال کردم، که شاید یکی از آنها در تلفن همراهش ترانه‌ای داشته باشد و بتوانم از آن استفاده کنم. بین خودشان پچ‌پچ کردند و خندیدند. طولش دادند. دست آخر یکی از آنها گفت: "فقط کومبیا". تسلیم شده و به خود گفتم: "خیلی خب". پرسیدم: "خب حالا کدام کومبیاها را دارید؟ نشنوم که بگویید "دختر روبان قرمزی" را، وگرنه همه‌تان مفلوکانه خواهید مُرد". خنده‌ها و پچ‌پچ‌های دوباره به چهار گویش مختلف زبان مایا. پس از مدتی: "فقط یکی، کومبیای هفده سالگی". "یعنی همه‌تان فقط یک ترانه‌ی کومبیا دارید آن هم همین یکی است؟" "بله! کومبیای هفده سالگی". "خب پس، همین را بدهید به یک سومی‌ها تا از بلندگوی اصلی پخش کنند. خودتان هم بایستید سرجاهای‌تان تا دوباره تمرین کنیم".

با آغاز نخستین آکوردها، چوب دستی‌هایشان را بلند می‌کنند، به حالت ضربدری قرار می‌دهند و انگار خود آلاکازم [شخصیتی در بازی پوکمون که ویژگی‌اش هماهنگی و همزمانی است- مترجم] آنجا حاضر شده باشد، شروع به رژه رفتنی هماهنگ می‌کنند بی‌آنکه کوچک‌ترین خطایی از آنها سربزند. بعداً از آنها پرسیدم: "آیا واقعاً فقط همان یک کومبیا را همراه داشته‌اند؟". گفتند: "بله! وقتی آنتن داشته باشیم یا رفقای دیگر بیایند، ترانه‌های بیشتری خواهیم داشت، مثل “چطور فراموشت کنم”".

سپس فهرستی از میلیشیاهای هر حلزون با سن و سالشان درخواست کردم تا طبق زبان و سنشان آنها را دسته بندی کنم. اکثر قریب به اتفاقشان بین ۱۵ تا ۱۷ سال سن داشتند.

حالا بین ۱۸ تا ۲۱ سال دارند، کسی مجبورشان نکرده ازدواج کنند، دوست پسر دارند یا ندارند -برایشان اهمیتی هم ندارد-، عاشق و فارغ می‌شوند، قلب کسی را می‌شکنند یا قلبشان را کسی می‌شکند. می‌دانند که هیچ‌کس نمی‌تواند وادارشان کند آنچه نمی‌خواهند را انجام بدهند و بلدند از خودشان دفاع کنند. برای مواقعی که لازم باشد از دفاع جسمی استفاده می‌کنند، راجع‌به نقاط ضعف مردها هم چیزهایی آموخته‌اند؛ همچنین آموخته‌اند اگر لازم شد دفاع روانی را به کارگیرند و چه به مردسالارها بگویند تا حسابی دردشان بیاید. از من نپرسید این "رازها"ی مردانه را چه کسی به آنها آموخته است.

وقتی از آنها پرسیده شد آیا دوست پسر دارند، اکثرشان پاسخ دادند که بله. یکی‌شان گفت: "چب" (به زبان خودش یعنی “دوتا”). آن یکی که کنار او ایستاده بود زیر لب چیزی گفت و آن وقت، رفیق تصحیح کرد که: "نه، اوچب" (یعنی “سه تا”). و یکی دیگر: "بایال" (“خیلی”). یکی دیگر هم در پاسخ دادن درنگ کرد چرا که، آنطور که خودش گفت، حساب دوست پسرهایش از دستش در رفته بود. هرسه‌شان از ته دل خندیدند.

خلاصه‌ی کلام اینکه: هفده ساله شدند و در این سن و سال، این کومبیا -که گمان کنم کار گروه "فرشته‌های آبی" باشد- در عاشقی و فراغت از عشق همراهی‌شان کرد. آنها که این کومبیا را مورد انتقاد قرار می‌دهند یا می‌خواهند سانسورش کنند، شاید یادشان رفته هفده ساله بودن چگونه است. شاید فراموش کرده‌اند که یک رابطه ممکن است -در هر سن و سالی- مانند حیوانی وحشی باشد در حال مکیدن خون طعمه‌اش. اما همچنین می‌تواند [به شکل] شوروشوق و آزادی عشق ورزیدن و دست کشیدن از عشق باشد؛ و اینگونه کشف کردن که می‌توان دلی داشت همچون گلی ترش‌وشیرین، و در عین حال، زخمی که بسته نمی‌شود. و البته آنوقت باید خواست که ترانه‌ی "بازگشت در هفده سالگی" ویولتا پاررا [آوازخوان فقید شلیایی- مترجم] را هم سانسور کنند. اکنون، پس از هفده سالگی، ممکن است که میلیشیاها ترانه‌ی "چگونه فراموشت کنم" را به عشق گذشته یا حالشان تقدیم کنند.

-*-

 

پنلوپهی از راه به درشده

از آنها پرسیدم که به دوست‌پسرهایشان چه گفته‌اند. اینگونه پاسخ دادند: "اگر واقعاً دوستم داری و دروغ نیست، منتظرم بمان؛ وگرنه، چاره چیست، همینه که هست، دنبال دوست‌پسر دیگری می‌گردم". به عبارت دیگر، بی‌خیالِ بافتن و شکافتن پارچه‌ی ابدی انتظاری بیهوده [اشاره به کاری که پنلوپه همسر اولیس در حماسه‌ی اودیسه انجام می‌دهد-مترجم]. این‌هم گواه دیگری بر "گَهی پشت به زین و گهی زین به پشت".

-*-

 

اجازه

به این رفقای زن گفته شده که کسی بدون اجازه‌ی صریحشان حق ندارد به آنها دست بزند: نه دستشان را بگیرد، نه دست روی شانه‌شان بگذارد، هیچ‌کدام. به آنها تعلیم داده شده که برای مثال، چگونه یک دست مردانه را از شانه‌ی خود کنار بزنند، فرقی هم ندارد دست یک فرمانده باشد یا نه. درباره‌ی تصویرشان هم همین‌طور: کسی حق ندارد بدون اجازه از آنها عکس یا فیلم بگیرد، منتشر کردنش که جای خود دارد. ویدیویی که در پایان این متن است به آنها نشان داده شده و از آنها پرسیده شده: آیا با نشر آن‌موافق هستند یا خیر. در گروه‌های حلزون‌و زبان‌هایشان گردهم آمدند، بحث کردند و به اتفاق تصمیم گرفتند که منتشر بشود. نگویید خبر نداشتیم!

 

-*-

 

هرکس به شیوهی خودش

اینجانب به نوبه‌ی خودم از سال ۲۰۱۸ در فریب زندگی می‌کردم. گمان کرده بودم که گروه کُر کومبیای "هفده سالگی" می‌گوید: "عشق چه اندوهگین است، عشق چه اندوهگین است"، اما زنان گروهبان مرا از اشتباه درآوردند: "نه بابا، معاون [فرمانده] جان، می‌گوید: “آیا عشق این است” ، یعنی دخترها نمی‌دانند که عشق چیست، تازه دارند یاد می‌گیرند"، و می‌خندند.

بعد در تمرین‌های رژه، همنوا با ترانه "فقدان" گروه پانتئونس، "دریاچه قو" و "کومبیای بچه وزغ" معلوم شد که رقص، همانند زندگی، می‌تواند از نفوذناپذیرترین دیوارها عبور کند. نمی‌دانم، اما من می‌گویم که کومبیاها مثل تی‌شرت‌های یونیفرم بازیکنان فوتبال هستند: با قیچی و نخ و سوزن دُرستشان می‌کنی تا مطابق سلیقه‌ات بشوند: تنگِ تنگ یا گشاد.

نتیجه اینکه: هرکس به شیوه‌ی خودش، با کومبیای خودش، با گام گربه (یا گربه-سگ) خودش [گام گربه "Pas de chat"، از حرکات رقص باله. مترجم]…هر کس اِسکای خودش…وقت بپر بپره، بروبچ!!

گواهی میدهم.

معاون فرمانده گالئانو، درحال تمرین کردن با "چونتارو استایل"

(بله خب، هرکسی را بهر کاری ساخته‌اند…)

مکزیک، سپتامبر سال ۵۰۱

زنده باد اشتراک!zapa.jpg

گزارش جمعی از مراسم سی‌امین سالگرد قیام زاپاتیست‌ها در چیاپاس

(قیام ارتش زاپاتیستی آزادیبخش ملی در اول ژانویه ۱۹۹۴)

اکتبر ۲۰۲۳، ارتش زاپاتیستی آزادیبخش ملی با شعر «انگیزه‌های گرگ» از شاعر نیکاراگوئه‌ای، روبن داریو آغاز به نشر بیست اطلاعیه [1]کرد که در آنها نه تنها از مرگ شوراهای دولت خوب صحبت به میان آمده بلکه تغییر ساختار تشکیلات مدنی مناطق زاپاتیستی نیز شرح داده شده. در یکی از این اطلاعیه‌ها، زاپاتیست‌ها از تمامی افراد و تشکل‌هایی که بیانیه‌ی «برای زندگی» را امضاء کرده‌اند دعوت می‌کند تا با وجود خطرات موجود در چیاپاس، برای شرکت در جشن سی‌امین سالگرد «جنگ علیه فراموشی» (اول ژانویه ۱۹۹۴) به چیاپاس بروند.

از همان نخستین روز انتشار دعوتنامه، گروه‌هایی که در سازماندهی سفر زاپایست‌ها به اروپا (۲۰۲۱) فعالیت داشتند، هماهنگی کاروانی از اروپاییان را به منظور شرکت در این جشن در دستور کار خود قرار دادند.

در روز ۱۷ دسامبر ۲۰۲۳، اولین گروه کاروان وارد شهر مکزیکو شد تا در ساختمانی متعلق به ارتش زاپاتیستی، میهمان «گروه کمک رسانی» باشد که در فرودگاه این شهر در انتظار رفقا بودند.

در روز ۲۵ دسامبر اولین اتوبوس از جمله با ۲۶ نفر از دوستان و رفقای اروپایی، به سوی سن کریستوبال د لاس کازاس به راه افتاد . رفقا در یکی از مراکز متلق به ارتش زاپاتیستی (CIDECI) اسکان گزیدند تا سپس با در نظر گرفتن شرایط امنیتی عازم محل برگزاری مراسم بشوند.

۲۷ دسامبر، اتوبوس ما پس از شش ساعت که توسط موتورسواران زاپاتیست اسکورت می‌شد به روستای «دولورِس ایدالگو و سپس به «حلزون نئووا خِروزالِن» (اورشلیم نو) رسیدیم. رفقای زاپاتیست که در انتظار ما بودند، بعد از تعیین محل خواب، از ما با لوبیا و ترتیا (نان ذرت) پذیرایی کردند.

روز ۲۹ دسامبر در میان تشویق حاضرینی که هم میلیشیا و هم پایه‌های مردمی زاپاتیست‌ها بودند، وارد «حلزون دولورِس ایدالگو» شدیم. همه چیز بوی جشن می‌داد، اما نه جشنی برای سی سال گذشته، که جشنی برای آینده. در گوشه و کنار محل تجمع، رفقایی از چیاپاس و دیگر مناطق مکزیک دور هم جمع بودند و با والیبال، بسکتبال و فوتبال شادی و انتظار را با هم شریک می‌شدند. بعد، موسیقی و سپس یک غذای گرم و خوشمزه.zapa1.jpg

۳۰ دسامبر باز با وانت‌هایی که رفقای زاپاتیست در اختیارمان قرارداده بودند به دولورس ایدالگو بازگشتیم. آنجا گروه‌های مختلف جوانان در حال اجرای تئاتر بودند. تدارکات جشن عبارت بود از چهار قطعه نمایشی که توسط رفقای جوان از حلزون‌های مختلف اجرا شد، نمایشنامه را جوانان روستاهای مختلف زاپاتیستی در باره‌ی تاریخچه‌ی رنج‌ها و مبارزات بومیان از زمان فئودالی تا امروز نوشته بودند، موسیقی و مراسم آیینی که توسط شرکت‌کنندگان به اجرا درآمد و نیز حضور گروه‌های محلی که موسیقی مخصوص رقص می‌نواختند. همزمان، بازی‌های دوستانه ورزشی (والیبال، فوتبال و بسکتبال) بین تیم‌های رفقای جوان زاپاتیست و رفقای شرکت کننده‌ی غیرزاپاتیست در تمام طول روز در جریان بود.

دور تا دور میدان، دوچرخه‌هایی که روی آنها پلاستیک مشکی کشیده بودند نظرها را جلب می‌کرد، این دوچرخه‌ها را در کارگاه‌های زاپاتیستی برقی کرده بودند تا به گفته‌ی خود زاپاتیست‌ها به گوشه و کنار همبودها برسند.

۳۱ دسامبر، جشن و سرور همچنان ادامه داشت. آسمان رو به تاریکی می‌رفت که مراسم شکل دیگری به خود گرفت: گروهی از زنان میلیشا در حال شکل‌گیری و ایستادن در موضع خود بودند که گروه بزرگتری از مردان در انتهای پشتی میدان پدیدار گشت .اولین رژه نظامی توسط زنان میلیشیا همراه با ضرب‌آهنگ ترانه‌ای با ریتم کومبیا انجام شد که موضوع آن عشق اول میان زن و مردی جوان است. وقتی زنان در میانه میدان متوقف شدند، رژه مردان با ترانه دیگری شروع شد که ریتمی مشابه داشت اما بدون خواننده. زنان و مردان میلیشیا چوب‌های بلند یکی از سلاح‌های خود را بر هم می‌کوبیدند تا آن را به سازی بدل کنند که نوایش، همراه با صدای چکمه‌های‌شان بر زمین، پژواک تپش قلب مبارزی است که به ضرب‌آهنگ عشق و زندگی گام برمی‌دارد.

پس از برداشتن کلاه از سر و سلام دادن، ترانه‌ی عاشقانه دیگری با مضمون "عشقی که هرگز فراموش نمی‌شود" با رقص زنان میلیشیا همراه شد و بعد، به فرمان معاون فرمانده مویسس زنان و مردان میلیشیا سپری انسانی در اطراف میدان درست کردند تا همه شرکت‌کنندگان در پناه آن بایستند –به سان کمونی که همه را دربرمی‌گیرد- و به سخنان او گوش فرا دهند.

زنده باد اشتراک!zapa2.jpg

مویسس ابتدا به زبان بومیان منطقه یعنی به زبان تسلتال و بعد به اسپانیایی رو به پایه‌های کمک رسانی زاپاتیستی سخن می‌گوید.

جلوی صحنه، پیش از صف فرماندهان زاپاتیست، چند صندلی خالی برای «غایبین» گذاشته شده است: «مفقودالاثر شدگان»، «زندانیان سیاسی»، «مادران جستجوگر»، «کودکان، زنان و مردان به قتل رسیده» که همزمان مبارزان همیشه حاضر برای زندگی هستند. وجود همین صندلی‌های خالی گویای این امر است که زاپاتیست‌ها برای غایبین، فاعلیت قائلند و آنان را در مبارزه‌ی روزمره‌ی خود دخیل می‌دانند..

سخنرانی با اشاره به همین غایبین حاضر آغاز می‌شود.

فرمانده مویسس می‌گوید: اینجا نیامده‌ایم تا یاد به خاک افتادگان‌مان را در موزها به فراموشی بسپاریم و نیز نیامده‌ایم سی سال گذشته را جشن بگیریم. اگر اینجا هستیم، معنایش این است که مبارزه در جریان است و باید راه آنان را ادامه بدهیم. هرچند که در تنهایی مطلق باشد.

پس از اشاره‌ی مویسس به «اشتراکی کردن ابزار تولید» و تغییر ساختار خودمختاری، زاپاتیست‌ها کلامشان را تنها با یک شعار به آخر رساندند: «زنده باد اشتراک!».

این شعار، نشانگر این است که ایده‌ی اشتراک زائیده‌ی بحث‌های درونی پایه‌های مردمی زاپاتیست است.zapa3.jpg

روز اول ژانویه  ۲۰۲۴

مراسم با اجرای برنامه‌های هنری و مسابقات دوستانه‌ی ورزشی ادامه یافت. گروهی از طرفداران جنبش کردستان و روژاوا به‌عنوان همبستگی، یک رقص کردی اجرا کردند. از بلندگو اعلام شد: رژه‌ی شبِ پیشِ میلیشیا دوباره تکرار خواهد شد. بخشی از فرماندهی زاپاتیست‌ها، از جمله کاپیتان مارکوس، به روی سن آمدند و با پخش موسیقی کومبیا رژه آغاز شد.

در تمام طول رژه، دختر بچه‌ای هفت - هشت ساله، در روی سن، مقابل فرماندهان دایره‌وار دوچرخه می‌راند. دختر بچه‌ای که یادآور  دِنی‌ست، سمبل نسل‌های آینده که قرار است ۱۲۰ سال دیگر به دنیا بیاید و پس از بارها زمین خوردن و برخاستن، در آزادی تصمیم بگیرد که چه می‌خواهد و مسئولیت آن را نیز به عهده بگیرد.[2] و دایره‌ای که نماد چرخش زمان، ادامه‌ی زندگی و انتقال مبارزه از نسلی به نسل دیگر است.

بعدازظهر، در گوشه‌ای دنج، گروه کوچکی از ما زیر سایه‌ی درختی روی نیمکت‌های چوبی می‌نشینیم تا در میان طعم چای، دود سیگار و خنده‌های گاه و بیگاه و رفیقانه درباره‌ی برداشتمان از مراسم سال نو گفت‌و‌گو کنیم..

سخن از سمبلیسم زاپاتیست‌ها به میان می‌آید و از این که در این منطقه، مبارزه همان زندگی روزمره است. یکی از رفقا معتقد بود، در حالی که دولت کنونی مکزیک با پروژه‌ی «کاشت زندگی» دهقانان را از زمین جدا کرده و آنان را به کارگر تبدیل می‌کند، زاپاتیست‌ها با اشتراکی کردن اراضی تحت کنترل خود، باعث می‌شوند دهقانی که با «زمینش» تعریف می‌شود، از چهارچوب مفهوم دهقان پا را فراتر بگذارد. کار اشتراکی حتی دهقانی را که زاپاتیست نیست، به یک فرد مبارز بدل می‌کند. بدین ترتیب، اگر سلب مالکیت از طرف دولت موجب از خودبیگانگی دهقان می‌شود، اشتراکی کردن اراضی با ایجاد فضای همکاری جمعی، دهقان را به بافت اجتماعی و سیاسی جدید و وسیعتری پیوند می‌زند؛ با «کاشت زندگی» دهقان هرچه بیشتر به سوی ایزوله شدن و وابستگی رانده می‌شود در حالی که با سازماندهی کاراشتراکی در «نامِلک»، افراد در جمع تعریف شده، استقلال و قدرت بیشتری را تجربه خواهند کرد. بومی غیرزاپاتیست دیگر حاضر نخواهد بود تحت فرمان شبه‌نظامیان، به خاطر کار روی یک تکه زمین، به برادران خود حمله کند. بدین ترتیب دفاع از «مادر-زمین» کاری خواهد بود همگانی، فراتر از گرایش‌های سیاسی.zapa4.jpg

در بحث‌ها صحبت از این شد که با توجه به بیست اطلاعیه‌ی اخیر زاپاتیست‌ها، به نظر می‌رسد که آنها با ایجاد «دولت خودمختار محلی » GAL، همان‌طور که تمام قدرت تصمیم‌گیری را به پایه‌های مردمی منتقل کرده‌اند، مسئولیت دفاع از اراضی را نیز به دوش آنها گذاشته‌اند  و چه‌بسا دعوت از رفقایی از نقاط دیگر جهان برای کار در «نامِلک»های اشتراکی، می‌تواند به نوعی برای کمک به تضمین امنیت بیشتر همبودها باشد. بدین ترتیب نیروهای نظامی زاپاتیست (شورشگران) می‌توانند در پایگاه‌های‌شان، خود را بازسازی و احتمالا برای درگیری‌های آینده آماده کنند. از اینجاست که تغییر درجه نظامی مارکوس به کاپیتان، می‌تواند سمبل بازگشت به سال‌های قبل از قیام ۱۹۹۴ باشد که در آن آماده‌سازی نظامی اهمیت به‌سزایی داشت.

دوم ژانویه  ۲۰۲۴

در حلزون «اورشلیم نو»، بیش از پنجاه نفر از اعضای کاروان اروپایی و تنی چند از انترناسیونالیست‌های دیگر که از پیش اجازه گرفته بودیم تا مدت بیشتری در روستاهای زاپاتیست بمانیم و با نمایندگان «دولت خودمختار محلی» به گفت‌و‌شنود بنشینیم، گرد هم حلقه زدیم تا راجع‌به چندوچون سوال‌های‌مان تصمیم بگیریم.

سوم ژانویه  ۲۰۲۴

بعدازظهر گروه‌های کوچک در مورد تجربیات روزهای گذشته به بحث و گفت‌وگو نشستند.

چهارم ژانویه  ۲۰۲۴

صبح زود خبر دادند برای حرکت به سوی «حلزون دولورس ایدالگو» آماده شویم.

دقایقی چند پس از رسیدن به محل به سالن اجتماعات فراخوانده شدیم. ده‌ها نفر از اعضای «کمیته‌ی مخفی انقلابی بومیان» در انتظار نشسته بودند. در مقابل آنان برای ما نیز نیمکت‌هایی چیده بودندم. مویسس، که در کنار دیواری بین آنها و ما ایستاده بود، خوش‌آمد گفت و از ما دعوت کرد تا هر سوالی داریم، بپرسیم. سوال‌ها را گاهی خود او و گاهی اعضای دیگر کمیته، اما همیشه با سخاوت و بردباری پاسخ می‌دادند تا آنجا که دیگر سوالی باقی نماند.

در بحث و گفت‌و‌گویی که بیش از شش ساعت به طول انجامید، از جمله نکات زیر مطرح شد:

۱- چه امری موجب فکر کردن به لزوم تغییر شد؟

با روی کار آمدن آندرس مانوئل لوپز ابرادور (رئیس جمهور کنونی مکزیک) و ادعای تغییر جامعه توسط او، زاپاتیست‌ها با توجه به این ادعای توخالی، از خودشان پرسیدند که آیا ایده‌شان برای تغییر به همان اندازه تو خالیست یا سخن از تغییری واقعی در میان است؟ در پاسخ به این سوال در همبودهای مختلف زاپاتیستی بحث و گفت‌وگو درگرفت و به تشکیل ساختاری جدید انجامید که در آینده کارکردش را نشان خواهد داد.

۲- مشکلات ساختار قدیمی «شوراهای دولت خوب» و عللی که منجر به تغییرات کنونی شد: دور شدن مسئولین و مقامات از توده‌های مردم که خود محصول آموزش تنها تعدادی از رفقا بود که در نتیجه‌ی آن دانش در انحصار یک عده‌ی محدود باقی می‌ماند؛ ایجاد بوروکراسی؛ تصمیم‌گیری‌های خودسرانه‌ مقامات شوراها؛ ایجاد خلل در روند انتقال اطلاعات در جامعه.

۳- در ساختار شوراهای دولت خوب، ما به نوعی همان ساختارهای دولتی را کپی کرده بودیم. بعد متوجه شدیم که در چنین ساختاری باز هم مردم به‌تدریج کنار گذاشته می‌شوند. با برعکس کردن هرم، روشن شد که باز هم بخشی از همان مشکلات قدیمی تکرار خواهد شد، اطلاعاتی که می‌بایست از مجمع عمومی روستاها به شوراها انتقال می‌یافت و اطلاعاتی که از شوراها به روستاها بر می‌گشت هم به همین ترتیب.

۴- بعد از بازگشت هیئت زاپاتیستی از اروپا، کار بازبینی انتقادی از خودمان را آغاز کردیم و متوجه شدیم که ساختاری که داشتیم، تنها در برهه‌های خاص زمانی نتایج مثبتی داشته است و نکات منفی در آن می‌چربیده است. تغییر کنونی که محصول یک روند تاریخی است، فقط در لحظه کنونی امکانپذیر بود، زیرا تنها محصول آموزه‌های همین روند تاریخی است.zapa5.jpg

۵- در ساختار جدید خودمختاری، تمام قدرت حکومتی به دست «دولت خودمختار محلی» GAL است. یعنی در سطح مناطق و نواحی، حکومتی وجود ندارد. کار «شوراهای دولت خودمختار زاپاتیستی» CGAZ و «مجمع شوراهای خودمختار زاپاتیستی» ACGAZ تنها هماهنگی شوراها با هم است. به غیر از این آنان هیچ مسئولیتی ندارند. همه مردم باید یاد بگیرند که خودشان حکومت کنند. «هر گندی که خود مردم بزنند، باید خودشان تمیز کنند!» به عبارت دیگر هر آزادیِ‌عملی با مسئولیت همراه است.

در هر GAL زنان و مردانی هستند که «کمیسرها» Comisariados و «کاردارها» Agentes نام دارند و تعدادشان می‌تواند تا ده نفر برسد. اگر در روستایی مشکلی بوجود بیاید، کوشش بر این است که مقامات خود شوراهای روستا این مشکلات را حل کنند و چنانچه موفق نشوند، «شوراهای دولت خودمختار زاپاتیستی» مجامع عمومی محلی را فرا می‌خوانند و در صورتی که آنها نیز نتوانند پاسخی بدهند، «مجمع شوراهای خودمختار زاپاتیستی» تشکیل می‌شود.

اگر در دوران گذشته ابتکار عملی قرار بود پیشنهاد شود، از طریق شوراهای دولت خوب به روستاها مطرح می‌شد. حال آنکه در ساختار جدید، هر فردی می‌تواند آن را به «دولت خودمختار محلی» پیشنهاد بدهد و بعد از بحث به مراجع بالاتر برده می‌شود.  بنابراین ابتکارعمل‌ها از پایین و از طریق پایه‌های مردمی آغاز می‌شود و به بالا می‌رسد. به‌عبارتی، دمکراسی به تصمیم‌گیری در مورد پیشنهادات خلاصه نمی‌شود، بلکه طرح ابتکار عمل‌ها را نیز دربرمی‌گیرد.

۶- در مورد کار مشترک در اراضی «هیچکس» یا «کمون» یا در «نامِلک‌ها» ابتدا جوامع زاپاتیست تصمیم می‌گیرند و بعد آن را با «برادران و خواهران» غیرزاپاتیست در میان می‌گذارند. اگر آنان پیشنهاد سازنده‌ای داشته باشند و ما را در بحث قانع کنند، طبیعی‌ست که آن را می‌پذیریم.

۷- درباره تغییر نسل و انتقال تجربیات به جوان‌ترها:

مبارزه هر نسلی محصول شرایط اجتماعی، سیاسی و تاریخی خاص خود است. تجربه مبارزات در چارچوب سه اصل به نسل بعدی منتقل می‌شود: «خودت را نفروش، تسلیم نشو و به بیراهه نرو!» یعنی هر نسلی مبارزه خاص خودش را دارد، اما از نسل پیش این سه پرنسیپ را می‌آموزد.

انتقال تجربیات به نسل‌های جوان‌تر به شیوه‌های مختلفی صورت می‌پذیرد: در خانواده‌ها، در حین کار اشتراکی، در جلسات آموزشی با کمیته‌های جوانان در سطوح منطقه‌ای.

۸- در پاسخ به این پرسش که چگونه می‌توان از خارج از منطقه زاپاتیستی برای کار در اراضی اشتراکی آمد، گفته شد که مهمترین موضوع درک این مسئله است که همه چیز زنده است (خود زمین، گیاهان و موجودات رو و زیر زمین) و زنده بودن فقط به انسان‌ها خلاصه نمی‌شود. بعد از درک این اصل و اطمینان از اینکه مصمم هستید از تمام اشکال حیات دفاع کنید متشکل شوید.

۹- در مورد این که زمین متعلق به هیچکس نیست، رفقای زاپاتیست اذعان کردند که «نامِلک» بودن زمین امری بدیهی‌ست، زیرا هیچ فردی عمری به درازای میلیون‌ها سال نداشته است که بتواند مدعی باشد که مالک این زمینی‌ست که این همه عمر دارد.zapa6.jpg

۱۰- کسانی که حق کار در اراضی اشتراکی را ندارند عبارتند از: شبه‌نظامیان، افرادی که به نوعی با مواد مخدر سروکار دارند (کشت، فروش، انتقال و مصرف) و کسانی که پیش از این زمین‌های خودشان را فروخته باشند. محصول اراضی و کار مشترک، به تساوی بین کسانی که در کار شرکت داشته‌اند، تقسیم می‌شود.

۱۱- ما قصد نداریم کسی را قانع کنیم که زاپاتیست بشود، می‌خواهیم در عمل دانسته‌های‌مان را با آنان شریک شویم. نه تنها در سطح تئوریک بلکه در عمل و با حل مشکلات و پرداختن به علل رنج مشترکمان.

۱۲- درباره مشارکت زنان در مبارزات، زاپاتیست‌ها معتقدند که باید زن و مرد دوشادوش علیه سرمایه‌داری مبارزه کنند و راه این مشارکت گفت‌وگوی بسیار بین زن و مرد است تا هم مردان در کارهای خانگی شرکت کنند و هم زنان در فعالیت‌های اجتماعی. زنان از همان چهل سال پیش شرکت در فعالیت‌های «سنتاً مردانه» را آغاز کرده‌اند.

پنجم ژانویه  ۲۰۲۴

گروهی که در «حلزون اورشلیم نو» سکونت داشت به چند دسته تقسیم شد تا در روستاهای مختلف با مردم و «دولت خودمختار محلی» گفت‌وگو کند.

در قسمت عقب چند وانت، در روی جادهای سخت و ناهموار، کاروان ما راهی بازدید از دو روستا شد تا با پایه‌های مردمی مشارکت‌کننده در تصمیمات و مدیریت امور یعنی «دولت خودمختار محلی» دیدار کند.

رفقایی که در حلزون/کاراکل، محل اقامتمان میزبان‌مان بودند این بار با سخاوت همیشگی و خستگی‌ناپذیرشان همراه و راهنمای ما شدند.

آنچه در این ساختار جدید برجسته و آشکار بود اداره‌ی جمعی امور آموزش و سلامت و حل اختلاف و ساماندهی امور توسط همبودهای محلی بود.

در GAL نه با «مسئولین» سلامت و آموزش بلکه با «ترویج‌گران» سلامت و آموزش برخورد داریم و البته با شوراهای متشکل از این ترویج‌گران که همبسته و پیوسته با یک‌دیگر در این نشست حاضر بودند و از کار خود سخن می‌گفتند.

مسئله منطقه‌ای حائل با حفظ حمایت و برادری/خواهری بین روستاهای زاپاتیستی و غیرزاپاتیستی در ساختارهای مدنی هم مشهود بود.

برای نمونه، غیرزاپاتیست‌ها نیز می‌توانستند از امکانات پزشکی و بهداشتیِ روستاهای زاپاتیستی استفاده کنند. البته، برخلاف ساکنین روستاهای زاپاتیستی، این استفاده در ازای پرداخت مبلغی که برای تامین نیازهای خدمات بهداشتی و درمانی لازم است میسر می‌شود، اما شاید نکته مهمتر این است که این مراکز به روی برادران و خواهران غیرزاپاتیست گشوده می‌ماند و انحصاری نیست. برداشت ما این بود که این نیز جزیی از ترویج علنی دستاوردهای زیست اشتراکی‌ست برای آنان که هنوز به امکان‌های تازه این ساختار باور ندارند (هرچند در عمل باید دید این تمایز چگونه بیشتر به همبستگی می‌انجامد و نه به یادآوری گسست‌ها).

در بازدید از مراکز آموزشی، به نظام آموزش بدیل پی بردیم که در آن نمره‌دهی و رتبه‌بندی جای خود را به تشریک مساعی معلم و دانش‌آموز در شکل‌دادن به یادگیری و تفکر انتقادی داده است. در این نظام آموزشی کارکرد و ترکیب کلاس درس به این صورت بود: کلاس‌ها به سه دوره تقسیم می‌شوند و اصولا مهم نیست که فرد به چه مدت زمان نیاز دارد. مهم این است که به این نتیجه برسد که می‌تواند در دوره بالاتر شرکت کند. در این روند آموزشی، هم معلمان و هم دانش‌آموزان به این باور دارند که آنچه می‌آموزند، باید در خدمت خودمختاری‌شان باشد. دانش‌آموزانی که با آنها صحبت کردیم نیز به این امر اذعان داشتند.

پس از این بازدید و دریافتنِ این که دانشِ سلامت و آموزش چون مشعلی از نسلی از ترویج‌گران به دست نسلی دیگر می‌رسد و درک این که این نگاهِ طبیعی به یادگیری، باطل‌السحرِ نگاه کالایی و مصرف‌گرا و ویرانگر رایج در جهان سرمایه‌داریست.

زمان استراحت و غدا رسید. غذایی که گشاده‌دستی مردمی را نشان می‌داد که سازندگان فروتن آینده‌اند و در قالب ممارست یک زیستِ جماعت‌محور و جمع‌گرا عمل می‌کنند.

زیر سایه گیاهان استوایی برای آنهایی که فرسوده از راه و بیماری بودند فرصتی برای استراحت و تأمل فراهم شد و برای رفقایی که همچنان پرتوان در جستجوی کشف‌های جدید بودند، دیدار از مزارع آناناس و موز و ذرت انتظار می‌کشید.

جز یادگیری این بدیل اجتماعی، سوغاتی که بسیاری از رفقا از خاک سرشار این روستای زاپاتیستی آوردند گل‌ها و ساقه‌های گیاهان استوایی بود که نمی‌شد چشم از زیبایی آنها برگرفت، از جمله گل سرخی همچون شعله آتش که اینجا و آنجا بی‌پروا بر شاخه‌های درختان گوناگون روییده بود...

گزارش از کاروانی از اروپا- ژانویه ۲۰۲۴

[1]  برای اطلاع بیشتر از مضمون بیانیه‌ها ن.ک به:

https://peykarandeesh.org/index.php/rubriques/le-mouvement-zapatiste/1526-2023-11-28-15-27-44

[2]. ن. ک. به: قسمت سوم بیانیه‌ها:

دِنی‌:https://enlacezapatista.ezln.org.mx/2023/11/09/%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%d8%b3%d9%88%d9%85-%d8%af%d9%90%d9%86%db%8c/)

thumbnail1_2.jpg

 برای زندگی: عزیمت "نابهنگامان" به اروپا

 کمیسیون ششم زاپاتیستی [ششمین بیانیه از جنگل لاکندونا]

 مکزیک - ۳۰ اوت ۲۰۲۱

قسمت ششم: بعد‌التحریری که به امید یافتن، می‌جوید

نوامبر ۲۰۲۳

بعدالتحریری که از همین قرار است:

- به قول یکی از معاون فرمانده‌های فقید: «تاریخ دو بار تکرار می‌شود: یک بار به شکل بدبختی و بار دیگر نیز به همان ترتیب». و این امرِ بدیهی زندگی نکته یا چیزی برای ما در بر دارد، زیرا بسته‌ای با یک یادداشت کوچک دریافت کرده‌ام. نه، از طرف شرکت امنیت غذایی مکزیک نیست (آنها صادر می‌کنند، وارد نمی‌کنند، بنابراین اهمیتی ندارند). تمبر این بسته دارای مهری است از «یک جغرافیای دور» در اروپای دوردست. تاریخش خوانا نیست، اما در قسمت فرستنده نوشته شده: «من دون‌دوریتو دلا لاکاندونا نیستم، اشتباه نکنید. من فقط موجودی زاده‌ی هوش مصنوعی هستم». این جمله باید برای متنبه کردنم کافی می‌بود، اما به هر حال بسته را باز کردم و یادداشت را خواندم. یادداشت مختصر است و می‌گوید:

«سیرانوی عزیزم که هرگز جایت خالی نیست، مختصر و دقیق بگویم: می‌آیم آنجا تا کمکت کنم. منتظر من نباش چون به صورت ناشناس می‌آیم. هنوز تصمیم نگرفته‌ام که لباس مبدل ابر بپوشم یا خرگوش بدجنس یا لوئیس میگل یا آل‌پاچینو. به‌هر‌حال، ظاهری برای خودم دست‌و‌پا خواهم کرد که خیلی توجه کسی را جلب نکند، می‌فهمی که منظورم چیست. در‌حال‌حاضر چون هوا طوفانی‌ست، آخرین کتابم را برایت می‌فرستم. همین و بس.

از گوشه‌ای در... اسلوونی؟... هی، اسم این مکان چیست؟ قبرس؟ ها؟ فکر می‌کنم بنویسم «اروپای شرقی»... ها؟ هیچ‌کدام؟ خوب، پس جغرافیای بالا به جهنم: «از آنجا که خودت می‌دانی واقع در چهار جهت اصلی، به درک. کد پستی… هی، کد پستی چیست؟ ها؟ ۶۶۶؟ نه، شوخی می‌کنی، درسته؟ نه؟ آیا کسی می‌تواند تایید کند که این یک شوخی است؟ الو؟ الو؟

امضا: دوریتو در لباس مبدل هوش مصنوعی».

بله می‌دانم. اما باور کنید از آنجایی که با دوریتو سروکار داریم، این یک پیام کوتاه و دقیق است. همان‌طور که برای همگان مثل روز روشن است، تصویر روی جلد کتاب یک سوسک سرگین‌غلتان هست... ملبس به اسموکینگ؟! و با عنوان بسیار آرامش‌بخشِ «راهنمای بقا در صورت فروپاشی جهان». و پایین‌تر: «هر آنچه باید بدانید تا خوش سیلقه و با کلاس با پایان جهان روبه‌رو شوید. لباس ایده‌آل خود را برای آخرالزمان طراحی کنید. شهرآشوبِ قیامت باشد! بللللله!».

کتاب نامبرده فقط یک صفحه خالی دارد و یک بعدالتحریر که در گوشه‌ای گم شده است: «به دنبال کسی بگردید که هم اکنون در جهنمی زندگی می‌کند که در انتظار همه شماست. به دنبال کسی بگردید که می‌جوید».

بعدالتحریر برای زنان جوینده:

- پیش از آنها ما فقط راجع به بانوانِ جبهه ملی علیه خشونت شنیده بودیم. اما بعدها، گمان می‌کنم از دوره شش ساله ویسنته فوکس، دیگرانی هم پیدا شدند. ابتدا فقط چند نفر و در سراسر جغرافیای مکزیک پراکنده بودند. سپس بیشتر شدند. بعد به صورت گروه در آمدند. اکنون، در سراسر این گورستان مخفی که "مکزیک" نام دارد، آنها از یک مکان به مکانی دیگر می‌روند و به دنبال کسانی می‌گردند که جایشان خالی است. کسی نیست که به آنها کمک یا از آنها حمایت کند. آنها تنها هستند به این معنا که فقط خودشان را دارند. بله، مردانی هم در بین‌شان هست، اما اکثریت آنها زن هستند. نه، بر سر زبان‌ها نیستند. ناپدیدشدگان قهری رای نمی‌دهند و خب، موضوع همین است. همه‌ی طیف‌های سیاسی، همه‌ی پرچم‌های انتخاباتی، تمام نام‌های اختصاری احزاب به قدرت رسیده‌اند و حرفه‌ی «جوینده» همچنان در حال رشد است.

سال‌ها پیش، در فرم‌های اداری قسمتی وجود داشت که در آن راجع به «شغل» سوال شده بود. معمولاً زنان می‌نوشتند «خانه‌دار»، «کارمند دفتری»، «کارمند»، «کارشناس»، «دانشجو» و غیره.

ماهیت هیولاآسای این سیستم شغل دیگری ایجاد کرده است: «جوینده». احتمالا وحشتناک‌ترین، ناراحت کننده‌ترین، دردناک‌ترین و نابهنگام‌ترین شغل در بین تمام مشاغل.

کمتر چیزی هست که بتواند بیش از وجود و رشد شغل جوینده، نشان دهنده‌ی شکست یک طرح سیاسی در قدرت باشد.

تصور کنید که شخصی با آنها مصاحبه می‌کند: «ببینم، کار شما چیست؟» او پاسخ می‌دهند: «جستجو کردن». «چقدر درآمد دارید؟» «هیچ». «پس چگونه این کار را انجام می‌دهید؟» «نمی‌دانم، اما می‌دانم که باید این کار را انجام دهم. من باید این کار را ادامه دهم زیرا او می‌داند تا زمانی که پیدایش نکنم آرام نخواهم گرفت». «آیا برای دیگران پیامی دارید؟» «بله: به من نگاه کنید، اگر یک کاری نکنیم، من آینده‌ی شما هستم». خبرنگار گریه‌اش می‌گیرد و هنوز هم دارد می‌گرید. این زنان چطور؟ خب، آنها همچنان به جستجو ادامه می‌دهند.

در همین حال، شخصی در کوهستان‌های جنوب شرقی مکزیک می‌نویسد:

«خطاب به زنان جوینده:

ما فکر کرده بودیم با شما دیداری داشته باشیم که نه دردناک، بلکه مایه شادی باشد. می‌دانید دیگر: رقص، آهنگ، شعر، فیلم، نمایش، نقاشی کودکان، چیزهایی از این قبیل. نه برای اینکه شما را تسکین دهد یا آن زخمی را که بسته نمی‌شود التیام بخشد، بلکه فقط جشنی شایسته‌ی مبارزه‌ی شما.

اما یک موجود شرور، یکی از آنهایی که همیشه سروکله‌شان پیدا می‌شود، می‌خواست این دیدار را به اهرمی انتخاباتی برای به‌اصطلاح اپوزیسیون تبدیل کند؛ به فراخوانی برای یک «رای انتقادی» به برتا  [سوچیتل گالبِز، کاندیدای ریاست جمهوری از طرف احزاب: انقلاب دمکراتیک، انقلاب نهادینه شده و عمل ملی در انتخابات ۲۰۲۴ مکزیک – م.] و همان مزخرفات دیگری که فقط برای به قدرت رسیدن یک فرصت‌طلب به کار می‌آید. به‌همین‌دلیل است که فعلا این ملاقات را انجام نداده‌ایم... نمی‌خواستیم اجازه دهیم به کار شرافتمندانه‌ی شما خدشه‌ای وارد شود.

اما آنچه را که می‌خواستیم در آن دیدار به شما بگوییم، همین‌جا می‌گوییم: دست از جستجو نکشید. این افراد غایب ارزشش را دارند، به خاطر خونی که از شما به ارث برده‌اند. ما گمشدگان شما را نمی‌شناسیم، اما شما و شرافت مبارزه‌تان را می‌شناسیم. تسلیم نشوید، خودتان را نفروشید، کوتاه نیایید. اگرچه وحشتی که با آن روبه‌رو هستید بر سر زبان‌ها نیست، اما دلیل مبارزه‌ی شما عادلانه و شریف است، و هیچ سیاستمداری نمی‌تواند همین را بگوید. پیگیری شرافتمندانه‌ی شما آموزنده است و راه را نشان می‌دهد. ای کاش مردم بیشتری به شما همان‌طور که ما زاپاتیست‌ها نگاهتان می‌کنیم، نگاه می‌کردند: با تحسین و احترام».

بعدالتحریر. در غزه.

- کودکان فلسطینی کشته‌شده تلفات جانبی نیستند، آنها هدف اصلی نتانیاهو هستند، همیشه بوده‌اند. این جنگ برای از بین بردن حماس نیست، برای کشتن آینده است. حماس فقط تلفات جانبی آن خواهد بود. دولت اسرائیل دیگر در نبرد رسانه‌ای شکست خورده است، زیرا معلوم شده که نسل‌کشی، اگرچه در لباس مبدل انتقام پنهان شده باشد، آنقدرها هم که فکر می‌کردند طرفدار ندارد. اکنون دولت اسرائیل، دیگر قادربه انجام غیرقابل تصورترین ظلم است. اگر کسی بتواند جلوی کشتار را بگیرد، فقط مردم اسرائیل هستند.

خب. به سلامتی! و به امید اینکه عاقبت جوینده یابنده بود.

از کوهستان‌های جنوب شرقی مکزیک.

کاپیتان

نوامبر ۲۰۲۳.

۱۰، ۲۰، ۳۰، ۴۰ سال بعد

Apenas-50Aanos.jpgدرست ۵۰۰ سال بعد

 

سخنانی از خلق‌های زاپاتیست
۱۳ اوت ۲۰۲۱

خواهران، برادران، خواهربرادران
رفقای زن، مرد و دگرباش

با صدای ما همبودهای زاپاتیست با شما سخن می‌گویند.

نخست می‌خواهیم سپاسگزاری کنیم.
از اینکه ما را دعوت کردید.
از اینکه ما را پذیرا شدید.

از اینکه ما را اسکان‌دادید.

قسمت دوازدهم: بخش‌هایی از یک نامه

بخش‌هایی از نامه‌ای که چند ماه پیش از طرف معاون فرمانده شورشی مویسس به جغرافیایی دور، از نظر مسافت اما نزدیک از نظر فکری فرستاده شد:

«کمیسیون ششمین [بیانی] زاپاتیستی

مکزیک.- آوریل ۲۰۲۳

(…)

   زیرا در آن صورت مثل این خواهد بود که در مواجهه با طوفان وحشتناکی که در حال حاضر هر گوشه‌ی این سیاره را، حتی آنهایی را که فکر می‌کردند از هر شری در امان می‌مانند زیر تازیانه‌ی خود گرفته، ما طوفان را نبینیم.

   منظورم این است که ما نه تنها طوفان، ویرانی، مرگ و درد ناشی از آن را می‌بینیم، بلکه آنچه را که پس از آن خواهد آمد نیز می‌بینیم. ما می‌خواهیم بذر ریشه‌ای باشیم که نخواهیم دید؛ ریشه‌ای که به نوبه‌ی خود سبزه‌ای از آن خواهد رست، سبزه‌ای که باز هم نخواهیم دید.

بنابراین اگر بخواهیم یک تعریف مختصر و مفید ارائه دهیم، باید بگوییم مسلک زاپاتیستی «بذر خوب بودن» است.

   ما قصد نداریم جهان‌بینی خود را برای نسل‌های بعدی به میراث بگذاریم. نمی‌خواهیم وارث بدبختی‌ها، کینه‌ها، دردها، ترس‌ها یا علایق‌ ما باشند. و نیز نمی‌خواهیم آینه‌ای باشند که تصویری کم و بیش تقریبی از آنچه ما خوب یا بد می‌پنداریم را منعکس می‌کند.

   آنچه ما می‌خواهیم این است که زندگی را برایشان به میراث بگذاریم. آنچه نسل‌های دیگر با این میراث انجام می‌دهند، تصمیم خود آنها و مهم‌تر از همه مسئولیت خودشان خواهد بود. همان‌طور که ما زندگی را از اجدادمان به ارث بردیم، آنچه را که ارزشمند می‌دانستیم برداشتیم و برای خود وظیفه‌ای تعیین کردیم. و روشن است که مسئولیتِ تصمیمی که می‌گیریم، کاری که برای انجام آن تعهد می‌دهیم و عواقب اعمال و کوتاهی‌هایمان را می‌پذیریم.

   وقتی می‌گوییم «تسخیر جهان لازم نیست، کافی‌ست آن را از نو بسازیم»، به‌طور قطعی و بازگشت‌ناپذیر از مفاهیم سیاسی فعلی و قبلی فاصله می‌گیریم. جهانی که ما تصور می‌کنیم بی‌عیب و نقص نیست، حتی از دور؛ اما بدون شک بهتر است. دنیایی که در آن همه همانی باشند که هستند، بدون شرم، آزار، مثله شدن، زندانی شدن، به قتل رسیدن، به حاشیه رانده شدن، سرکوب شدن.

   اسم آن دنیا چیست؟ چه سیستمی از آن پشتیبانی می‌کند یا بر آن غالب است؟ خب، این را کسانی که در آن زندگی می‌کنند، تصمیم خواهند گرفت، اگر بخواهند.

   دنیایی که در آن کسانی که میل به سلطه و همگن‌سازی دارند، از آنچه این تفکر اکنون و در زمان‌های دیگر به بار آورده است درس بگیرند و در آن دنیای آینده شکست بخورند.

   دنیایی که در آن بشریت نه با برابری (که تنها جدایی کسانی را که «برابر نیستند» پنهان می‌کند) بلکه با تفاوت تعریف می‌شود.

   جهانی که در آن تفاوت موجب آزار و اذیت نیست، بلکه از آن استقبال می‌شود. دنیایی که در آن داستان‌هایی که تعریف می‌شود مربوط به کسانی نیست که برنده می‌شوند، زیرا هیچ‌کس برنده نمی‌شود.

   دنیایی که در آن داستان‌هایی که تعریف می‌شود، چه در فضای خصوصی و چه در هنر و فرهنگ، مانند قصه‌هایی است که مادربزرگ‌ها و پدربزرگ‌هایمان برای ما می‌گفتند: قصه‌هایی که به ما یاد نمی‌دهند چه کسی برنده می‌شود، زیرا هیچ‌کس نمی‌برد و بنابراین، هیچ‌کس نمی‌بازد.

   داستان‌هایی که به ما اجازه دادند در میان قطرات باران، بوی پختن ذرت و عطر قهوه و تنباکو، چیزهای وحشتناک و شگفت‌انگیزی را تصور کنیم، و دنیایی ناکامل را، دنیایی شاید دست و پا چلفتی، اما بسیار بهتر از دنیایی که اجداد و معاصران ما از آن رنج کشیده‌اند و می‌کشند را.

   ما قصد نداریم قوانین، دستورالعمل‌ها، جهان‌بینی‌ها، تعلیمات‌دینی، مقررات، مسیرها، مقصدها، گا‌ها و همراهان خویش را به میراث بگذاریم؛ یعنی آنچه را که تقریباً همه طرح‌های سیاسی آرزویش را دارند.

   هدف ما ساده‌تر و بسیار دشوارتر است: به میراث گذاشتن زندگی.

(…)

   زیرا می‌بینیم که این طوفانِ مهیب که نخستین تندبادها و رگبارهایش هم اکنون کل سیاره را درمی‌نوردد، با سرعت و شدت بسیار به ما نزدیک می‌شود. بنابراین ما تنها آنچه را که جلوی چشم‌مان است نمی‌بینیم. یا اگر می‌بینیم، با توجه به آنچه در دراز مدت می‌آید به آن می‌نگریم. واقعیت بلافصل ما با دو واقعیت تعریف شده یا مطابق با آن است: یکی مرگ و نابودی که بدترین جنبه‌های انسان‌ها را فاش می‌کند، صرف نظر از طبقه اجتماعی، رنگ، نژاد، فرهنگ، جغرافیا، زبان و اندازه آنها؛ و دیگری شروعی دوباره بر روی آوار سیستمی که بهترین کاری را که می‌توانست، انجام داد: نابود کردن.

   چرا می‌گوییم این کابوسی که اکنون تجربه می‌کنیم و بدتر هم خواهد شد، بیداری را به دنبال خواهد داشت؟ خب، زیرا کسانی هستند، مانند خود ما، مصمم به دیدن این امکان، گرچه امکانی بسیار کوچک باشد. اما هر روز و در هر ساعت و در همه جا مبارزه می‌کنیم تا این حداقل امکان، هرچند کوچک و بی‌اهمیت –مثل دانه‌ای ریز –رشد کند و روزی به درخت زندگی بدل شود، درختی که اگر هست، از همه رنگ‌هاست.

   ما تنها نیستیم. در این ۳۰ سال به دنیاهای زیادی سرک کشیده‌ایم؛ دنیاهایی متفاوت در راه و روش، زمان، جغرافیا، داستان‌ها و تقویم‌شان. اما برابر در تلاش و چشم دوختنی به نظر بیهوده به زمانی نابهنگام که خواهد آمد، نه از روی تقدیر، نه با طرح الهی، نه به این دلیل که کسی ببازد تا کسی برنده شود. نه، به این دلیل که ما روی آن کار می‌کنیم، برایش می‌جنگیم، زندگی می‌کنیم و برای آن می‌میریم.

و سبزه‌زاری خواهد بود با گل‌ها و درختان و رودخانه‌ها و انواع حیوانات. و اگر سبزه هست از این روست که ریشه‌ای دارد. و یک دختر، یک پسر و یک دختر/پسر زنده خواهند بود. و روزی فرا می‌رسد که باید مسئولیت تصمیمی را بپذیرند که در مواجهه با این زندگی می‌گیرند.

   آیا این آزادی نیست؟

(…)

   و داستان یک زن بومی ۴۰ سال به بالا و از ریشه مایا را برای شما تعریف می‌کنیم، که در حین یادگیری دوچرخه‌سواری با دوچرخه سایز ۲۰، ده‌ها بار زمین خورد؛ اما به تعداد همان دفعات از زمین برخاست و حالا یک دوچرخه سایز ۲۴ یا ۲۶ سوار می‌شود و با آن به دوره‌های آموزشی گیاهان دارویی می‌رود.

   از مروج بهداشتی سخن می‌گوییم که به یک همبود دورافتاده بدون جاده آسفالته می‌رود، و به‌موقع می‌رسد تا به مرد مسنی که مورد حمله افعی نایاکا قرار گرفته است سرم پادزهر تجویزکند.

   و از زنی بومی از مقامات خودمختار که با دامن ناگوا و کوله پشتی‌اش، به‌موقع به مجمع «زنانی که هستیم» می‌رسد و می‌تواند در مورد بهداشت زنانه صحبت کند.

   و از اینکه وقتی وسیله نقلیه، بنزین، راننده یا جاده قابل عبوری نباشد، سلامتی در چهارچوب توسعه و امکانات ما چطور به کومه‌ای در گوشه‌ای از جنگل لاکاندون خواهد رسید.

   کومه‌ای که در آن، دور یک اجاق، زیر باران و بدون برق، مروج آموزش و پرورش با دوچرخه از راه می‌رسد و در میان بوی ذرت پخته، قهوه و تنباکو، از زبان زنی سالخورده داستان وحشتناک و شگفت‌انگیزی را می‌شنود؛ داستانی درباره وتان که نه مرد بود نه زن و نه چیز دیگری. و یکی نبود، بلکه بسیار بود. و خواهد شنید که می‌گوید: «ما نیز همین هستیم: وتان، نگهبان و قلب خلق».

   و اینکه آن مروج آموزش در مدرسه این داستان را برای دختران و پسران زاپاتیست تعریف خواهد کرد. البته بهتر است بگوییم نسخه‌ای از آن را که از شنیده‌هایش به یاد می‌آورد، زیرا به دلیل سر و صدای باران و صدای خفه‌ی زنی که قصه را تعریف می‌کرد، نتوانسته آن را درست بشنود.

   و درباره «کومبیای دوچرخه» که گروهی از جوانان موسیقی‌دان خواهد ساخت و همه‌ی ما را از اینکه «کومبیای قورباغه» را برای چندمین بار بشنویم، نجات خواهد داد.

   و مردگان ما که عزت و جان خود را مدیون آنها هستیم، شاید بگویند: «خب بالاخره وارد عصر چرخ شدیم». و در شب‌های بدون ابر وقتی به آسمان پر ستاره نگاه می‌کنند، خواهند گفت: «دوچرخه! بعد از آن نوبت سفینه‌های فضایی است»؛ و خواهند خندید، می‌دانم. و یکی از زندگان ضبط‌صوتی را روشن خواهد کرد و صدای کومبیایی به گوش خواهد رسید که همه ما، زنده و مرده، امیدواریم کومبیای «روبان قرمزی» نباشد.

(…)

از کوهستان‌های جنوب شرقی مکزیک

به نام پسران، دختران، مردان، زنان و دگرباشان زاپاتیست.

معاون فرمانده شورشی مویسس.

مدیر هماهنگی «سفر برای زندگی».

مکزیک، آوریل ۲۰۲۳».

برگرفته از اصل نامه و با اجازه‌ی فرستنده و گیرنده.

گواهی می‌دهم.

کاپیتان - نوامبر ۲۰۲۳